سایر منابع:
سایر خبرها
پرچمی: وقتی دستگیر شدم تمام مشکل سگم بود
یک اسلحه هم گذاشت و گاز ماشین را گرفتند و رفتند. من فقط نگران سگم بودم و آنقدر گریه کردم که خودش شماره یکی از دوستانم را گرفت و به او آدرس داد که برو و سگ را بردار. تازه بعد از اینکه رسیدیم مرا شناختند و گفتند شما چرا و بعد کم کم داستان زیاد شد که مگر می شود بدون قصد و نیت این کار را کرده باشی. وی خاطرنشان می کند: الان که فکر می کنم یک بخشی به آنها حق می دهم چون همان شب بی بی سی اعلام می
رامین پرچمی: جرم من اقدام علیه امنیت ملی بود نه قاچاق مواد مخدر
اتهام اقدام به خرابکاری خوردم. آن قدر نگران سگم بودم که به گریه افتادم پرچمی می افزاید: حتی وقتی دستگیر شدم تمام مشکل سگم بود که آن را به یک درخت در چهارراه ولیعصر بستند. یعنی من همین طور با خنده داشتم می رفتم که یک نفر آمد و گفت بیا اینجا. دستم را گرفت و مرا سوار ماشین کرد. من با خودم گفتم لابد مرا شناخته و میخواهد نصیحت کند اما یک باره دیدم سر مرا فشار داد پایین
گفتگو با بازیگر دستگیرشده در پی حوادث 88
بود و برای آن متهم شدم به خرابکاری وی ادامه می دهد: ایستادم و اصلا فکر نکردم عکس گرفتن از آن فضا کار اشتباهی است. حتی به این فکر نکردم که کارم اشتباه است. حتی همان جا یک نفر دستبند سبز به من داد و گفت این را ببند و من هم بستم و همین یک نکته منفی برایم شد. یک چاقو هم در جیبم بود که برای آن هم اتهام اقدام به خرابکاری خوردم. آنقدر نگران سگم بودم که به گریه افتادم پرچمی
مجیدی با دیدن تست هایم گریه کرد/رهبر انقلاب به زبان آذری با من صحبت کردند
دوربین رفتید را به یاد دارید؟ بخشی بود که سوار شتر در حال سفر به سمت شعب ابیطالب بودم. * معمولا با یک بار برداشت کار من به اتمام می رسید چند بار برداشت می شد؟ معمولا با یک بار برداشت کار من به اتمام می رسید. چون تسلط خوبی بر سوار شدن روی شتر داشتم تکرار نمی شد. زیرا من سوارکاری با اسب مسابقه را آموخته بودم، بعد که وارد صحنه شدم به من گفتند استیل سوار شدن روی
زورگیر شیطان صفت طعمه هایش را در بیابان رها می کرد
نشده، آنها را همانجا رها کرده است. یکی از شاکیان گفت: تازه از محل کارم در اسلامشهر بیرون آمده بودم که یک پژو206 سفید مقابلم توقف کرد. تصور می کردم که مسافربر شخصی است و سوار شدم اما در بین راه راننده تغییر مسیر داد و به سمت جاده خاکی که به بیابان های اطراف شهر منتهی می شد، رفت. وقتی اعتراض کردم با چاقو تهدیدم کرد و گفت که اگر سر و صدا کنم، مرا می کشد. وقتی به محلی خلوت رسیدیم
ادعای تکاندهنده دختر جوان در دادسرا
شماره تلفتش را به من داد و ادعا کرد اگر مشکلی با برنامه های گوشی داشتم از او کمک بگیرم. بعد از این که به خانه رفتم متوجه شدم شماره سریال گوشی با شماره سریال روی جعبه همخوانی ندارد. با شماره ای که از فروشنده داشتم، تماس گرفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم. این پسر جوان با من قرار گذاشت تا گوشی را از من بگیرد و مشکلم را حل کند. در خیابان با او قرار داشتم که با یک پژو سیاه رنگ به دنبالم
دو نگین انگشتر تنها یادگار پدر و مادر شهیدم/سفارش یک شهید به فرزندی که هرگز او را ندید
طور که توی بغلش بودم، من رو به اون طرف خیابان برد و از مغازه برایم یک بسته پفک و شیرین گندمک خرید. من هم تو عالم بچگی ام، خوراکی ها را گرفتم و آغوش گرمش را رها کردم. * همیشه به خاطر اینکه با چند پفک و شیرین گندمک از بابا جدا شدم، خودم و بچگی ام را نفرین می کنم. دانهٔگندمی، حضرت آدم را از بهشت جدا کرد و دانهٔشیرین گندمی مرا از بابا... جشن حنابندان
ماه محرم نقش طفلان مسلم را بازی می کردیم/بهترین دانشگاه برای بازیگری زندگی مردم است
. در ماه محرم نقش طفلان مسلم را بازی می کردیم، در مناسبت های دیگر هم قصه می نوشتیم، کارگردانی و بازیگری می کردیم. سین: از چه زمانی بازیگری را شروع کردید؟ جیم: در 15 - 16 سالگی تئاتری بازی می کردم که در یکی از اجراها داریوش اسدزاده که آن زمان رئیس تئاتر نصر بود، بعد از دیدن تئاتر به من گفتند پسرجان دوست داری در تئاتر بازی کنی؟ جوون بودم گفتم چون به این گروه تئاتر قول دادم، باید
اشپیتیم آرفی: دوست داشتم در مشهد به دنیا بیایم
از حضور در تهران لذت می بری؟ - همه چیز عالی است. من ایران را خیلی دوست دارم و گاهی اوقات در تنهایی به خودم می گویم شاید اصلاً در ایران به دنیا آمده باشم و خودم نمی دانم! مثلا کدام شهر، تهران؟ - نه اگر ایرانی بودم، حتماً دوست داشتم در مشهد به دنیا بیایم. زیباترین خاطرات زندگی ام را از مشهد دارم. آن شهر به من آرامش عجیبی می دهد. هنوز دوستانی را که در اولین مرتبه
زورگیر شیطان صفت دستگیر شد+عکس
شکات در اظهاراتش به کارآگاهان گفت: از حدود دو هفته پیش با جوانی آشنا شدم که خودش را ناصر مرادی معرفی می کرد که پس از مدتی به من پیشنهاد ازدواج داد؛ بعد از چند جلسه آشنایی اولیه، این شخص مرا با اغفال سوار ماشین کرد و به جای خلوتی برد؛ در آنجا با تهدید و به زور النگوهایم را که ارزش تقریبی دو میلیون تومان داشت را سرقت کرد. شاکی دیگری عنوان داشت: در ساعت 12 مورخه 22 شهریور از محل کارم در
حسن معجونی؛ ریلکس ترین بازیگر ایران
یادم برود؟ من آن همه فیلم خوبی را که دیدم از خاطر نخواهم برد. اولین فیلمی که در زندگی ام دیدم کینگ کونگ بود، خیلی کوچک بودم و آن را فقط یک بار دیدم. دومین فیلم زندگی ام پاپیون بود که آن را 8بار دیدم، حتی از خانه فرار می کردم و می رفتم آن فیلم را می دیدم. اصلا نمی دانستم چه چیز آن کار مرا جذب کرده، شاید تنهایی یک مرد بود. بعد از آن در تمام این سال ها دیگر پاپیون را ندیدم! حال و هوایی که در فیلم
شفاعت نامه ای که سردار همدانی برایم نوشت
(ص) مامور شدم و در همان عملیات مجروح شدم، خوب می دانستم به دلیل نافرمانی از او اگر کشته می شدم شهید به حساب نمی آمدم، آقای همدانی به شدت از دستم عصبانی بودند اما به همراه همکاران در سپاه همدان جهت احوالپرسی به عیادتم آمدند، با اینکه خطا کرده بودم و از اوامرش سرپیچی کرده بودم با بزرگواری و مهربانی و صبر رفیعی که داشتند مرا بخشیدند. حالا پس از 32 سال یاد آن روز افتاده بودم و تصمیم گرفتم از
مجری صدا و سیما که دختر نه ساله اش هم چادری است
پزشکی بخوانی اما من تصمیمم را گرفته بودم. در مصاحبه هم بین 80 نفر، چهارم شدم. پس از قبولی در رشته کارشناسی علوم قرآنی والدین تان چه عکس العملی داشتند؟ آنها هم چندان راضی نبودند اما به مرور زمان وقتی علاقه من به کسب دانش در این رشته را دیدند، متقاعد شدند. آنها به من قدرت عمل و استقلال می دادند و مرا برای پیشرفت همراهی می کردند. پس از قبولی در رشته کارشناسی علوم قرآنی
هدیه سالگرد ازدواج دردسرساز شد!
. این مرد در توضیح بیشتر ماجرا به ماموران گفت: حدود نیم ساعت پیش، یک نفر ناشناس با موبایل من تماس گرفت و گفت که دخترت در خانه حبس شده و اصلا حال خوبی ندارد. او گفت به درخواست دخترتان که از پنجره مرا صدا زده بود، با شما تماس گرفته ام و از شما می خواهم هرچه سریع تر به خانه دخترتان بیایید تا او را نجات دهید. بعد از این تماس، بلافاصله راهی خانه دخترم شدم، اما هرچه در زدم کسی در را
توصیه آیت الله مهدوی کنی به مجری معروف چه بود؟
آمدند حوزه و می چرخیدند. من هم همپایی می کردم با ایشان و رفتیم در دفتر حوزه نشستیم. من 4-5 نفر از بچه ها را که آن جا بودند معرفی کردم و گفتم که چه مسئولیتی دارند و چند وقت است که نخوابیده اند. حاج آقا گفتند: من نهایت می توانم تشکر کنم! چه کار می توانم بکنم؟ خوب بود که ایشان هیچ وقت ژست نمی گرفتند. ولی بعد هم این را به نقل از بزرگی گفتند که: فقط این را بدانید هرکس برای غیر خدا کار کند خل
شاهد کودتا که ناجی کودکان فلج شد
. به او گفتند که دانش آموز جوانی هست (یعنی من) که شعر می گوید. او که برای بازدید به مدرسه ما آمده بود وقتی مرا دید به من گفت پس حالا بخوان. من این شعر را خواندم خسته بود از بار سنگین جهالت پشت ما تا که نور حکمت از بهر سبک باری رسید ایشان خیلی خوششان آمد. رفتند به تهران و برای من جایزه ای که کتابی درباره تاریخ سیستان بود را فرستادند. کلاس هفتم بودم که پدرم فوت کردند و بعد از
گفت وگویی منتشر نشده با محسن دعاگو: کلاهی اصرار کرد در جلسه حزب جمهوری اسلامی بمانم
ماه قبل از این انفجار یک بار من در دفتر حزب بودم و قصد داشتم با جایی تماس بگیرم و دیدم خط روی خط افتاده است و فردی از طرف دیگر می گوید باید سریع تر کار را تمام کرد و اجازه نداد آن ها نفس بکشند. تلفن قطع شد و من دلهره عجیبی گرفتم که خدایا قرار است چه اتفاقی رخ دهد و این حرف ها چه معنی می داد؟ بعد از انفجار دفتر حزب تازه من متوجه شدم برنامه چه بوده است و چه برنامه ریزی هایی کرده بودند تا نیروهای حزب
وزیری: فدراسیون تمایلی برای همکاری نداشت/ وعده های خود را فراموش کردند
میلاد وزیری در گفت وگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری فارس درباره دعوت شدنش به اردوهای تیم ملی تیراندازی با کمان گفت: وقتی به اردوی نیروهای مسلح دعوت شدم تمرینات ما در آزادی پیگیری می شد. از طریق مربی و مدیر تیم های ملی بارها به من گفتند به اردوی تیم ملی بیا تا سهمیه بگیریم و وعده های مختلفی دادند که بعدا فراموش کردند. وی افزود: البته من خواسته هایی داشتم که فدراسیون با آن موافقت نکرد، اما
شهیدی که ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت/ بزرگترین آرزوی شهید برونسی بازگشت امام راحل از پاریس بود
تشکیلات سپاه یک قالی آوردند و در خانه ما پهن کردند و قتی همسرم آمد و وارد اتاق شد و یک قالی نو را دید. خندید و پرسید: این چیه؟ خریدین؟ گفتم نه همکارانت آوردند! ناراحت شد و گفت: چرا قبول کردید؛ مگر من به خاطر این چیزها جبهه می روم! جواب دادم: همکارانت گفتند برای شما مهمان می آید... گفت: مهمان روی همان چیزی بنشیند که من می نشینم اگر او مرا بخواهد این وضع را تحمل می کند. قالی را پس فرستاد و گفت بیت
ستاره اسکندری: بعد از سریال نرگس دستمزدم 10 برابر شد!
/> اولین عکس العملم بعد از اینکه بعد از گذشت 16 سال باز هم برای نقش نیر دندون طلا انتخاب شدم، هیجان خیلی زیادم بود. حتی خودم به آقای میرباقری گفتم، 16 سال زمان گذشته و شاید من برای این نقش بزرگ باشم. ولی خوشحالتر شدم زمانی که آقای میرباقری گفتند، به جز تو هیچ کس نمی تواند نقش نیر را بازی کند. همین اعتمادی که آقای میرباقری به من کرد برایم خیلی مهم بود. تفاوت های 20 سالگی تا 40 سالگی
اصلا نمی دانستم سپاه یعنی چه؟/حرکت عجیب شهید چمران در اهواز
خواندم و پنجم تا نهم را در تهران... *توفیق سربازی در گارد شاهنشاهی! سال 56 سرباز گارد شاهنشاهی شدم در پادگان عشرت آباد. البته سرباز گارد شدن مقرراتی داشت، مثلاً اینکه در خانواده و بستگان درجه اول، سوء پیشینه معاندت با شاهنشاه نداشته باشند. من این شرایط را داشتم حتی پدرم مانند اغلب مردم کاری با سیاست نداشت و حتی طبق روال متداول شاید با آوردن اسم شاه اشک می ریخت! مثلاً شاه برای
تصویر دست نویس وصیت نامه سردار شهید همدانی
از این شاکر باشیم نه زبانی، بلکه عملی مثل شهیدانمان لبیک بگوییم. بنده حقیر، حسین همدانی، شاگرد تنبل دفاع مقدس اعتراف می کنم که وظایف خودم را به خوبی انجام ندادم و بعضی موقع ها این نفس سرکش سراغ من می آمد و مرا گول می زد، وسوسه می شدم، نق می زدم، در درونم اعتراض ایجاد می شد اما خدا مرا کمک می کرد، متوجه می شدم، پشیمان می شدم، توبه می کردم و از خدا طلب عفو و بخشش می کردم و مرا می پذیرفت و
تصویر وصیت نامه دست نویس سردار همدانی
زمانمان که ادامه دهنده همان راه و کاروان انقلاب را چه مدبرانه و زیبا از همه گردنه ها و کمین ها عبور می دهد اما نه، باید بیش از این شاکر باشیم نه زبانی، بلکه عملی مثل شهیدانمان لبیک بگوییم. بنده حقیر، حسین همدانی، شاگرد تنبل دفاع مقدس اعتراف می کنم که وظایف خودم را به خوبی انجام ندادم و بعضی موقع ها این نفس سرکش سراغ من می آمد و مرا گول می زد، وسوسه می شدم، نق می زدم، در درونم اعتراض
فلاکت به روایت یک آمریکایی
فروپاشید و فکر کردم که تا جولای حتما بی خانمان خواهم شد. این اولین باری نبود که بی خانمانی را تجربه می کردم. بعد از به دنیا آمدم دختر بزرگم، دو تایی مدتی را در سرپناه های جور واجور به سرآورده بودیم. در چند سال آخر دوره دبیرستان و مشغولیتم به عنوان یک نظافت چی منزل پاره وقت، حداکثر مبلغ لازم برای پرداخت هزینه های دانشجویی را پس انداز کرده بودم، در یک دوره کلاس های تابستانی حاضر می شدم و
روشندلی که دلش را با آیات قرآن جلا داد/ از امتحان الهی سرافراز بیرون آمدم
که حفظ کرده بودم را تثبیت کنم. این روند ادامه داشت تا بنده در مقطع پیش دانشگاهی مشغول به تحصیل شدم و از همان موقع بود که عزمم را جزم کردم تا کل قرآن را حفظ کنم و بحمدالله توانستم بعد از یک سال حافظ کل قرآن شوم. تا به حال موفق به کسب چه رتبه هایی شده اید؟ بنده در مسابقات مختلفی شرکت کردم و بحمدالله توانسته ام رتبه های خوبی را کسب کنم از جمله رتبه پنجم مسابقات کشوری اوقاف در
پلیس در جست و جوی سارقان 6 کیلو طلا
طرف دیگر خودرو در را باز کرد و با سرقت کیف مشکی رنگم که همه 6کیلو طلا و جواهرات داخل آن بود، پا به فرار گذاشت. همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد و جوان سارق که او هم ماسک بهداشتی به صورت داشت سوار موتور همدستش شد و هردو گریختند. آنجا بود که متوجه شدم هردو با هم همدست بودند و یکی حواس مرا پرت کرد تا دیگری سرقت را انجام دهد. احتمالا آنها از وقتی طلاها را خریده بودم، در تعقیب من بودند
خمیسی: برخوردم با بازیکن استقلال عمدی نبود
/> وی افزود: فکر نمی کردم خونریزی ام شدید باشد که نتوانم بازی را ادامه دهم اما پس از اینکه در دقایق 55-56 دچار سرگیجه شدم نتوانستم بازی را ادامه دهم. در هر صورت به بیمارستان منتقل شدم و هم اکنون شرایط نگران کننده ای ندارم. خمیسی در مورد طول درمانش گفت: فعلا نمی توانم تمرین کنم. به هر حال پزشکان باید در این مورد نظر بدهند و اگر شرایط مناسبی داشتم روز چهارشنبه به میدان خواهم رفت. جا
علی مشهدی و زندگی عجیب و غریبش (2)
الان ناخوش احوال است. او را آورده ام تا مدتی پیش خودم باشد. به زور نگهش داشته ام چون تمام عشق او این است که برود مشهد. من صبح که از خواب بیدار می شوم باید به دو نفر زنگ بزنم؛ اول مادرم و بعد رفیقی است که 10 سال پیش با او رفیق شدم به اسم بیژن پیشدادی که بازیگر است. در سریال قرارگاه مسکونی نقش راننده را داشت. او بسیار انسان بزرگی است. 8 سال برای این کشور جنگیده است. نخستین بار سر همان کار
عاشق اجرا بودم حتی قبل از باسواد شدن
/> اهل کجا هستید؟ تهران. کودکی تان چگونه گذشت؟ خوب، ساده و آرام. دوست داشتید چه کاره بشوید؟ عاشق اجرا بودم. حتی قبل از با سواد شدن. از مدرسه فرار کرده اید؟ هرگز. غیبت؟ حتی یک روز غیبت نکردم تا دیپلم. شما بگو یک زنگ. نیمکت چندم می نشستید؟ همیشه ردیف اول. نیمکت اول. نفر اول.
وصیتنامه دست نویس سردارشهید همدانی/عکس
، باید بیش از این شاکر باشیم نه زبانی، بلکه عملی مثل شهیدانمان لبیک بگوییم. بنده حقیر، حسین همدانی، شاگرد تنبل دفاع مقدس اعتراف می کنم که وظایف خودم را به خوبی انجام ندادم و بعضی موقع ها این نفس سرکش سراغ من می آمد و مرا گول می زد، وسوسه می شدم، نق می زدم، در درونم اعتراض ایجاد می شد اما خدا مرا کمک می کرد، متوجه می شدم، پشیمان می شدم، توبه می کردم و از خدا طلب عفو و بخشش می کردم و مرا می