سایر منابع:
سایر خبرها
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری
ابتکار معلم لاهیجانی برای کمک به کودکان بی سرپرست / آقای شهردار: استاندار و اعضای محترم شورا را بدقول ...
اهالی و جمعیت کم روستا قصد دارند آنها را از خانه شان خارج کنند و طرح شکست خورده خروج دام (و بومیان) از جنگل را در آنجا پیاده نمایند. چشم پیرمرد ساکن در روستا، گاهی گذر گردشگران و تفریح کنندگان بومی را بر فراز بام سبز می بیند و گاهی نیز در تاریکی شب نور چراغ روشن شده در 500 متری خانه اش به چشمانش می رسد. راستی چرا مسئولان برای تفریحات شبانه ی ما بام سبز را چراغانی و روشن کرده اند اما منازل
جدایی بر سر انجام کارهای خانه
خانه و کمک به همسرم را ندارم. وی افزود: همسرم هم هیچ وقت اعتراضی نداشت تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم او به همه بستگان و دوستان آشنایانمان پشت سرم کلی حرف زده و آبرویم را همه جا برده است. تا جاییکه هرکس مرا می دید می گفت چرا در کارهای خانه به همسرت کمک نمی کنی. همسرم به همه گفته است که شوهرم اصلا به من کمک نمی کند و من به تنهایی مجبورم بار زندگی را به دوش بکشم. با شنیدن این حرف ها به شدت
مرد همسرکش در انتظار محاکمه
به گزارش خلیج فارس به نقل از شرق؛ مأموران پلیس خرداد سال 83 باخبر شدند زنی جوان به نام کتایون در خانه اش به قتل رسیده است. فردی که به مأموران خبر داد کتایون کشته شده است، مدعی شد شوهر کتایون دست به این جنایت زده است. پلیس جسد زن جوان را در خانه اش پیدا کرد و تحقیقات گسترده مأموران تأیید کرد این زن به دست همسرش کشته شده است؛ چراکه اولا جسد در حمام پیدا شده بود و دوم اینکه، قبل از قتل درگیری شدیدی
غلبه بر محدودیت جسمی و برگزاری نمایشگاه هنری و فروش محصولاتش
تا پای صحبت او و مادرش بنشینم، آنچه پیش روی شماست حاصل این گفتگوی صمیمی می باشد. معرفی فاطمه کهنگی هستم 14 ساله و کلاس هشتم، کار را از تابستان امسال شروع کردم ولی قبل از آن مدام پای تبلت و تلویزیون بودم و چون مادرم کلاس چرم رفته بود به من هم آموزش داد. امسال خیلی به من خوش گذشت و حتی توانستم درآمد خوبی هم داشته باشم. برگزاری دو نمایشگاه مادر
جانباز به چه کسی می گویند؟
موتور را هم به یک سوم قیمت فروختم. با آن پول یک دست لباس رزم خریدم و بدون اجازه پدر و مادرم راهی جبهه شدم . تازه انقلاب به پیروزی رسیده و هنوز همه روحیه ساده زیستی را حفظ کرده اند تا جایی که جوانی مثل ناصر افشاری و همراهانش که برای جنگ می روند شب را با نفری یک نصف نان و یک خیارشور می گذرانند، آن هم با پولی که خودشان گذاشته اند. خیلی خاطره واضحی از آن سال ها یادش نمانده و حتی اسم دوکوهه را
ضمانتی برای اجابت دعای عاقبت به خیری
دارد. آقا جان! شما که می دانید، شما که عین الله النّاظره هستید و اوضاع من بیچاره را می بینید، امّا چون بناست که به شما عرضه شود، بیان می کنم، آقا جان! وضعم خراب است، به دادم برس. آقا را قسم بده، بگو: آقا! به جان مادرت نرجس خاتون(س) به دادم برس. *امام زمان(عج) کدام کار را از جوانان خیلی می پسندند؟ این شب ها هم چون آقا مصیبت زده هستند، بعد از سلامت، یک چیزی هم بگو، بگو: آجرک
اگر تمام فرزندانم پسر بود به جبهه می فرستادم/ پیکر اصغر 16 روز در تپه سالم ماند
نداشتم. نگرانش بودم. به شهرستان نزد خانواده همسرم رفتم. آنجا بودم که خبر شهادت اصغر را دادند. 12 شب بود که به سمت تهران حرکت کردیم. آن شب خوابش را دیدم. خواب دیدم "در اتاق نشسته ام. اصغر به دیوار تکیه داده بود و به من نگاه می کردم. گفتم: اصغر می گن دست و پات قطع شده! گفت: نه من فقط یک تیر کوچک که به پام اصابت کرد را احساس کردم. من حالم خوب است." در تشییع اصغر خودم صورتش را
نابغه ریاضی مجرم خطرناک تشخیص داده شد
فرستاده است تا هواپیمای مرا سرنگون کند. به همین خاطر ساعتی قبل با مادرم درگیر شدم و بعد هم او را به قتل رساندم. پزشکی قانونی در محل حادثه علت مرگ را ضربه جسم سخت به سر اعلام کرد و در ادامه جسد برای انجام آزمایش های لازم به پزشکی قانونی فرستاده شد. در حالی که تحقیقات درباره این حادثه ادامه داشت، امید دوست قدیمی و همکلاسی دوران دبیرستان سیامک گفت: مقتول زن تنهایی بود و دو دخترش در آلمان و
از پرسپولیس رفتم به استقلال تا گرسنه نمانم
بودند چه کار کردند که اگر منفورترین باشم، بگویم اتفاق بدی برایم رخ می دهد. آن قدر علیه من رای بدهند و بگویند منفورترین هستم تا از آن قدر بیشتر...؟ حتما می خواستند می ماندم و گرسنگی می کشیدم، هم خودم و هم پدر و مادرم. یک ماشین نداشتم سر تمرین بروم. نخواستم آن محبوبیتی که شب سر گشنه سر به بالین بذارم. اصلا در مملکت ما محبوبیت و معروفیت معنی ندارد. * پس 15 سال پیش ترجیح دادی منفور باشی اما
همسرم مرا از خانه بیرون کرد
شدت شوکه شده بودم. ولی از طرفی او را شناختم و متوجه شدم که این زن با کوچکترین مشکل می خواهد چنین برخوردهایی از خودش نشان دهد. برای همین همان شب تصمیم خودم را گرفتم و گفتم که برای همیشه از این زن جدا می شوم. بعد از صجبت های این مرد همسرش نیز به دادگاه احضار شد تا قاضی صحبت هایش را بشنود.
گفتگوی جالب یک زن و شوهر در مورد مشکلات زناشویی
می کند. شوهرم نه تنها از من حمایت نمی کند، بلکه با من تندی هم می کند. چرا؟! چون من گفته ام تا وقتی خواهر زاده اش رسما" از من معذرت خواهی نکند با او حرف نخواهم زد. زن می گوید : سر حرف خود بمانید. آدم پر رو و بی ادب را باید سر جایش نشاند. پافشاری کنید تا از شما معذرت خواهی کنند. ( باید به آنها بفهمانید چه چیزی شما را عصبی و ناراحت می کند. شما که بی ادبی نکرده اید، فقط با او حرف نمی
جنجال جدا شدن سر نوزاد هنگام تولد در جیرفت/ وحشتناک ترین تصادف پژو + تصاویر / هر ایرانی 130هزار تومان از ...
را برای روشن شدن اذهان عمومی می گویم که این آقا صلاحیت ندارد که بخواهد درمورد من صحبت کند اگر در فوتبال ما قرار باشد افرادی صاحب نظر باشند این آقا نفر صد هزارم هم نیست و اصلا نمی تواند درباره یک فوتبالیست نظر بدهد چرا که او هیچ چیزی از فوتبال نمی داند اما اینکه بخواهد کاسه داغ تر از آش شود و درباره مربی بزرگی مثل کی روش حرف بزند قطعا یک کار بیهوده است چون او صلاحیت ندارد که درباره بازیکنان منتخب
زندگی به سبک یک مجاهد
اسفند سال 61 عملیات شد و هادی بارش را بست و رفت جبهه. فرودین 62 وقتی از جبهه برگشت یک جشن ساده را ترتیب دادیم و به خانه هادی رفتم؛ حقوقش آن موقع دو هزار و 500 تومان بود. به رسم قدیمی ترها مادرم کلی ظرف و ظروف برایم جمع آوری کرده بود، هادی گفت: من کت و شلوار نمی پوشم ولی مادرم برایش تهیه کرد چون پدرم تازه فوت کرده بود مادرم خیلی دستش باز نبود؛ اما در حد توان و حتی بیشتر تامین کرد. آقا هادی هم یک پنکه
تلاش 40 زن برای نجات دریاچه ارومیه
اند و در ماه های محرم و رمضان در آن ساکن می شود. شوق و ذوق زنان برای نشان دادن دست دوخته هایشان، فضای کارگاه کوچک را پر از همهمه کرده است. به صحرا که نرفتند، گوجه و هندوانه که نکاشتند، درآمدشان کم شد. وقتی از آنها می پرسم کم شدن درآمد خانه به دعوای زن و شوهری منجر نشده؟ پاسخ ها آنقدر زیاد است که میان صداها گم می شوند. یکی می گوید: باید در نجات دریاچه مشارکت داشته باشیم. زن و مرد ندارد
نابغه قاتل جنون دارد
مادرش اعتراف کرد. در همین حال یکی از همسایه های مقتول اطلاعات بیشتری در اختیار مأموران گذاشت و گفت: مقتول همراه پسرش زندگی می کرد. هفته گذشته پسر مقتول به کشور اوکراین سفر کرد و چند ساعت قبل بود که از سفر برگشت. لحظاتی پیش از حادثه، مادرش با من تماس گرفت و گفت پسرم از سفر برگشته اما انگار حالش خوب نیست و مدام من را اذیت می کند. من هم برای پادرمیانی به خانه شان رفتم و با آنها صحبت کردم. پسر
اسدا.. یکتا:نمی دانم با این همه پول که ارشاد به من می دهد چه کنم؟!!
آوردن از مغازه خارج شدم و رفتم! دیر به مراسم رسیدم و عمویم را خاک کرده بودند. به خانه رفتم و حالم اصلا خوب نبود. برای آنکه حالم بهتر شود، به تئاتر پارس رفتم. وضع مالی ام خوب نبود و یواشکی وارد تئاتر شدم. مدیر تئاتر متوجه شد و پس از آنکه برنامه تمام شد، مچم را گرفت. گفت کجا می ری؟! گفتم خانه! گفت دوست داری وارد تئاتر شوی؟! گفتم بدم نمی آد اما هیچ چیزی بلد نیستم. وی گفت به همراه گروه تمرین کنم. از
توضیحات شیلا خداداد درباره دلایل گفتگو با علیرضا امیرقاسمی و...
می خواستیم مهاجرت کنیم که در دوره ای به دلیل مخالفت من و مادرم چون دوست داشتیم در ایران زندگی کنیم این اتفاق نیفتاد و همیشه به صورت سفر و رفت و آمد بود. * ولی گرین کارت آمریکا را دارید؟ بله. * شما به آمریکا سفر می کنید و شایعه پناهندگی شما مطرح می شود و شما می روید برای پایان دادن به این شایعه ها با تلویزیونی که از نظر کشور شبکه مجازی نیست با شخص علیرضا امیر قاسمی
سید مجید بنی فاطمه چگونه مداح شد؟
، چقدر خرج می شود؟ این هیات ها، این همه آدم دارند، این همه خادم دارند، این همه در طول سال کار می شود، اینها باید از کجا بیاورند؟ باید به این هیات ها کمک شود. خدا شاهد است دست گدایی من دراز است ولی همه هم می گویند این سید وضعش خوب است. الان من دارم برای محرم دوندگی می کنم، گدایی می کنم برای اینکه بتوانم جلسه ام را یازده شب برگزار کنم. همه کارهای هیاتم را هم خودم انجام می دهم و مسئولیتش هم با
کیانوش عیاری: اهل معامله نیستم
بکشانند. راستش در اسفند آقای ایوبی، به مدیرعامل بنیاد سینمایی دستور داد، به این فیلم 500 میلیون وام بدهند. وقتی این اتفاق افتاد، من اعلام کردم که با کانون کار نمی کنم. بقیه اش را جور می کنم و خودم می شوم تهیه کننده فیلم. ولی شنیده ام این مبلغ را بابت فیلم خانه پدری داده اند که جبران خسارت توقیف آن فیلم بشود... . نه درست نیست. من برای چاله چوله، 14، 15 میلیون خرج کرده بودم و
سونامی ازدواج درسن بالا ایران را در می نوردد
بعد از فوت همسرش دوباره ازدواج کرده است. او به آرمان می گوید: وقتی همسرم فوت کرد دخترهایم ازدواج کرده بودند و پسرم هم نامزد داشت و بعد از مدتی که او هم ازدواج کرد من در خانه تنها شدم. دخترها مجبور بودند برای انجام دادن کارهای خانه هر روز مسافت زیادی را بیایند و همیشه هم نگران بودند و برای همین تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم. او ادامه می دهد: به نظر برای مرد و زن هیچ فرقی ندارد و هر فردی در
گفت و گو با مهدی سقا کارگردان تئاتر به سلامتی جاده احساس وتفکر مخاطب را برمی انگیزد
به دور است؟ ما نسبت به احساساتی که داریم فکر می کنیم و همین احساسات هم می توانند عاملی برای تفکر ما باشند. سقا مثال هایی در این باره می آورد: در نظریات آرتو می خوانیم که ما همه چه بخواهیم و چه نخواهیم درگیر خشونتیم، اصلا هستی به ما خشونت روا می دارد. داستان ادیپ و تقدیر او را به خاطر بیاورید او در مورد هیچ کدام از اتفاقاتی که می افتاد مطلع نبود و همه چیز در این اتفاقات دست خوش تقدیر او
اسدا.. یکتا: فردین پیغام داد که بیا کمکت کنم اما پیغام دادم از شما به ما رسیده است
پارس رفتم. وضع مالی ام خوب نبود و یواشکی وارد تئاتر شدم. مدیر تئاتر متوجه شد و پس از آنکه برنامه تمام شد، مچم را گرفت. گفت کجا می ری؟! گفتم خانه! گفت دوست داری وارد تئاتر شوی؟! گفتم بدم نمی آد اما هیچ چیزی بلد نیستم. وی گفت به همراه گروه تمرین کنم. از من خواست یک بزرگترم را همراه خودم ببرم تا رضایتنامه امضا کند. می دانستم که خانواده ام مخالفت می کنند، پس به آنها حرفی نزدم و خودم سراغ مدیر تئاتر رفتم
شهید حاجیه عروسی که شوهر شهیدش را از گمنامی در آورد
کردستان.کردستان که مثل الان نبود. الان شما تابستانها برای تفریح می روید کردستان اما اول انقلاب که این طورنبود. جنگ بود. منافق بود.کومله بود. اصلا کردستان رفتن مرد میخواست.دل شیر می خواست که دختر من داشت. خودم هم باورنمی کردم اوایل اسفند بود که با خوشحالی از در آمد.داشتم برای شام کتلت درست می کردم . پای اجاق گاز بودم از پشت بغلم کرد ومثل همیشه پشت گردنم را بوسید . قربون صدقه اش رفتم. از توی بشقاب یک کتلت آماده
روایت شهربانو از حضور 36 ماهه اش در جنگ
با اجازه خانواده، با او راهی دزفول شدم تا آخرین روزهای تعطیلات را در این شهر گذرانده و سپس به تهران بازگردیم. . . این جانباز زن گیلانی با بیان اینکه یک هفته قبل از آغاز جنگ به دزفول رسیدیم تصریح کرد: همان شب اول اقامت در دزفول صدای شلیک ها و شلوغی و همهمه شهر توجهم را به خود جلب کرد و پچ پچ های گاه و بیگاه خانواده زهرا در گوشه کنار خانه نیز بر نگرانی من افزود. وقتی
فریادهای مالباختگان شرکت صدرا مقابل ستاد سوخت کشور
تحویل داده شود. این زن ادامه می دهد: روزی که در دادسرا متوجه شدیم مدیرعامل شرکت صدرا بازداشت شده و نمی تواند خودروهایمان را تحول دهد، پسرم سکته قلبی کرد و حالش بد شد و همسرم هم در بیمارستان بستری شد. زندگی ما ویران شد و حتی خودروی پیکانمان را هم از دست دادیم. در این مدت سه سال پیگیری کردیم، اما به پولمان نرسیدیم. زن و شوهر دیگری درباره پرونده خودشان به شهروند می گویند: مدیرعامل شرکت
زندگی با طعم تلاش و غیرت
حصیری به سر دارد تا نور خورشید صورتش را آزار ندهد. با این کلاه آدم را یاد زن های شمالی غیرتمندی می اندازد که در بازارهای گیلان ماهی می فروشند. چون زیاد راه می رود و برای این و آن چای می برد، یک کفش کتانی پوشیده تا راحت باشد. جلو می روم و خودم را معرفی می کنم. مثل خیلی از افراد، او هم در نگاه اول از خبرنگار جماعت واهمه دارد. می گوید بچه هایش جوان هستند و قوم و خویش زیاد دارد؛ من بختیاری هستم
نیوشا ضیغمی
به شکل رسمی به واسطه فیلم هایم می شناخت و همین قضیه باعث شد که از قبل، پیش فرض هایی نسبت به من داشته باشد. در هر حال آشنایی و ازدواج با او یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام بود. آرش پولادخان: حق با نیوشاست. من مدت ها قبل از اینکه با نیوشا آشنا شوم دوست داشتم با او ازدواج کنم و یک جورایی او را همسر آینده خودم می دیدم اما تنها دلشوره ام این بود که نیوشا با تصویری که از او در کارهایش می
نقش آیت الله قاضی در پیروزی انقلاب
به گزارش سرویس خبرگزاری رسا ، استاد محمدحسن عبدیزدانی، از مبارزان دیرپا و پرآوازه انقلاب اسلامی در خطه آذربایجان و شهر تبریز است. وی را سابقه ای است طولانی با شهید آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی که محمل خاطرات و گفتنی های فراوان بوده و بخشی از آن در گفت وشنود پیش روی آمده است. با تشکر از جناب عبدیزدانی که در سالروز شهادت آیت الله قاضی، این گفت وشنود را پذیرفتند و ساعتی از وقت خویش را بدان اختصاص دادند . شاید در آغاز این
رابطه جنسی نامشروع داماد با خواهر زن و بار دار شدن دختر 13 ساله
آذرقلم: نکیسا که یک ماما هست برای هشدارنیوز نوشته: یه ماجرایی تو زایشگاه اتفاق افتاد که چند روزه که همه ی مارو درگیر کرده و اون مربوط میشه به یه فاجعه که چند روز پیش اتفاق افتاد: روز اول: چند روز پیش زایشگاه صبحکار بودم. زایشگاه تقریبا خلوت بود و ما مشغول انجام دادن کارهای عقب افتادمون بودیم خدماتمون که از اورژانس میومد خبر داد که یه دختر 13 ساله رو آوردن اورژانس