سایر منابع:
سایر خبرها
بحران تهیه نان تازه برای موسوی!
کروبی و انتقال آن ها به زندان حشمتیه دادند و می خواستند هزینه بازداشت سران فتنه را به پای نظام بنویسند اما چند روز بعد خود سایت های رسمی کروبی و موسوی که در فرانسه اداره می شدند، اعتراف کردند که موسوی و کروبی در منازل مجلل شان هستند . همچنین به موسوی و کروبی ابلاغ شد که نزدیکان آن ها اگر تمایل داشته باشند، می توانند با آن ها ملاقات کنند. همسر کروبی با تمایل خودش نزد مهدی کروبی می ماند
تازه ترین اعترافات عامل جنایت در تجریش
... به او گفتم همسرم و عروست در خانه هستند و برای اینکه راحت باشند من بیرون آمده ام. او من را به خانه اش دعوت کرد اما چند دقیقه بعد به حرف هایم شک کرد. من هم او را با ضربات چاقو به قتل رساندم و چند چک پول از خانه او سرقت کردم. در ادامه می خواستم از آنجا فرار کنم که پسر 7ساله دوستم از مهدکودک به خانه آمد و مجبور شدم او را هم به قتل برسانم. در ادامه با پول هایی که سرقت کرده بودم از تجریش لباس نو خریدم و به محل جنایت برگشتم تا اگر اثری به جا مانده از بین ببرم که دستگیر شدم. براساس این گزارش صبح دیروز اولیای دم مقتولان با حضور در دادسرای امور جنایی خواستار قصاص متهم به قتل شدند. ...
اخاذی های میلیونی برای رابطه پنهانی!
مرد جوان برای پنهان کردن رابطه پنهانی اش با زن شیشه ای تن به خواسته های برادر و خواهری داد که دام سیاهی برایش پهن کرده بودند. به گزارش همشهری، او که نمی خواست نامزد ثروتمندش از این راز باخبر شود، 400 میلیون تومان پول نقد و میلیون ها تومان اموال دیگر به خواهر و برادر معتاد داد و حتی برای ساکت کردن آنها دست به سرقت زد تا اینکه دستش رو شد.همه چیز در این پرونده عجیب از آشنایی پسر یکی از
زندگی، ماشین و دیگر هیچ
ماشین را دوست ندارد؟ صادقانه جواب می دهد: من با مترو توی شهر رفت وآمد می کنم و پول بنزین پرادو را ندارم. چون به ماشین های لوکس کارت بنزین تعلق نمی گیرد. پرادو مثل دکوری در خانه است که برای میهمانی ها و رفت وآمد با فامیل همسرم از آن استفاده می کنم. از روزی هم که پسرهایم ساز کوک کنند ماشین جدیدی می خواهند، می ترسم. این بنز شخصیت من است این مرد که در نگاه اول ماشین باز به نظر می
20 توصیه آیت الله سیستانی برای مبارزه با داعش
چیزی از اموال آنها برندارید مگر آنچه که در اردوگاه بوده و زنان را آزار ندهید حتی اگر به شما و امرا و بزرگان شما دشنام دهند. و در روایت آمده که ایشان در پایان جنگ جمل به خانه ای بزرگ رسید و در زد، هنگامی که در باز شد زنانی را دید که در حیاط خانه مشغول گریه هستند و چون امام را دیدند فریاد زدند و گفتند این قاتل عزیزان ما است اما ایشان چیزی نفرمود و پس از آن در حالی که به اتاق های خانه که سران
گفتگو با حسین منصوری پسرخوانده فروغ فرخزاد
بگیریم و به بیمارستان تجریش برسیم. ساعت 12-10 شب بود. نگذاشتند برویم تو. خانم جان گفت فقط بگویید بچه ام زنده است یا مرده؟ یک آقایی آنجا بود، گفت حالا شما فرض کنید که مرده. خانم جان افتاد روی زمین. برایمان تاکسی گرفتند برگشتیم منزل و وقتی برگشتیم منزل، همه بودند. گلستان بود، طاهباز بود، سرهنگ فرخزاد بود. همه آمده بودند و 40 روز تمام خانه ما از آدم پر و خالی می شد و یک سوگواری که امیدوارم شما هیچ وقت
رامبد جوان: جنس زندگیمون همینه!
چند خندوانه، ببخشید، چند هندوانه رو با هم برداشت. آقای رامبد جوان خوش آمدید به این گفتگو... (خنده)... مرسی، خوبه. بریم. این صندلی رو هیچ وقت پیدا نکردم شما پیشینه نوشتن سریال داشتید. نوشته اولیه8 تولدی دیگر از شماست. اون سریال هم در زمان خودش (1376) متفاوت و پرمخاطب بود. چرا نوشتن ادامه دار نشد تا بشه یکی دیگه از هندوانه های شما؟ - کار سختی
حیا کن، رها کن!
شعار روی اعصاب سرمربی پرسپولیس رژه می رفتند. البته درخشان که ثابت کرده بلد نیست حیا کند و رها کند (!) برای این هواداران دست زد و با پیروزی مقابل پدیده برای چند هفته ای از شر این شعارها در امان خواهد بود، به شرطی که فیل پرسپولیس هوس هندوستان نکند و دوباره پرسپولیس روی دور باخت گام برندارد. نقش سکوها در رفت و آمد مربیان مدیونید اگر تصور کنید شعارهای حیا کن، رها کن
غرب با ایجاد داعش به دنبال کم کردن شوق انقلابی گری جوانان سنی است
می گویی که هردوی شما درست می گویید.ملکه انگلیس تمام ساختمان های مجللش از پول خون ملت جهان آوار کرده اند. از هند غارت کرده. وقتی وارد معبد آن ها شد برای ادای احترام کفشش را هم در آورد و رو به مجسمه موش خم شد و گفت به همه مذاهب احترام می گذارد و بعد با خنده ای سوار ماشینش شد و از آنجا فاصله گرفت و گفت به غارت آنجا ادامه دهید. اما حالا اسلامی مطرح شده که هم معرفت و هم انقلابی گری هر دو با هم دارد
طنز: خودشیفته ها!
ببینن گفتم: راستش منم یه شایعه هایی شنیدم دکتر گفت: اگر شایعه است به آن دامن نزنید لوطی گفت: بنظر منم اینه باید اونو پوشید گفتم: دامن رو؟ لوطی گفت: نه بابا... مگه اسکاتلنده؟... چشم رو گفتم: شایعه اش به دامن ربط نداره! یعنی دامن نداره که هیچ بقیه اش رو هم نداره دکتر گفت: موضوع چیست؟ گفتم: می گن یکی که خیلی
ناگفته های حصر
نشریه رمز عبور در تازه ترین شماره خود گزارش اصلی خود را به بیان ناگفته هایی از حصر سران فتنه اختصاص داده است. *************** در شامگاه 25 بهمن 1389، هنوز خیابان های مرکزی شهر تهران در التهاب بیانیه اغتشاش آفرین میرحسین موسوی و مهدی کروبی است که مأموران امنیتی به منزل موسوی در خیابان پاستور و منزل مهدی کروبی در شمال تهران، آن ها را در حلقه محافظت خود قراردادند. یک روز بعد به
سارا بهرامی و سخت ترین نقش زندگی اش
/> مائده دختری سرسخت و خودساخته اما در عین حال بسیار رئوف و منعطف است و توان بخشیدن و محبت کردن را دارد. نظر خودتان در مورد این کاراکتر چیست و چقدر برای رسیدن به این نقش و حال و هوای مائده تلاش کردید؟ چند روز پیش خانمی به من گفتند تو چهره معصومی داری اما مائده بسیار سرسخت است و آدم دلش برای این کاراکتر نمی سوزد و من در جواب به ایشان گفتم می توان انسانی مهربان و باگذشت بود اما در کنارش سرسخت و
راز قتل مادربزرگ، عروس و نوه اش فاش شد
دوستم را نابود کردم بلکه خودم نزد خانواده ام روسیاه شده ام. وی افزود: صبح روز قتل برای اینکه به دوستم سربزنم زنگ خانه شان را زدم چون رفت و آمد خانوادگی داشتیم داخل رفتم، مینا تنها بود ناگهان وسوسه به جانم افتاد و مینا که فهمید چه تصمیمی دارم با من درگیر شد و به ناچار با سیم شارژ تلفن خفه اش کردم. وقتی با استرس از خانه خارج شدم مادرشوهر مینا را دیدم، دیدم تعجب کرده است بهانه آوردم که همسرم
بیماری تنفسی ره آورد آپارتمان نشینی!
تا اجاره کنم؛ به خانه ای وارد شدم که دارای دو اتاق بود و دری میان آن دو قرار داشت و در یکی از آنها زنی زندگی می کرد. آن زن به من گفت: این اطاق را اجاره کن، گفتم: این دو اطاق به هم راه دارد و من جوان هستم، تو نیز جوانی و صلاح نیست. زن گفت: تو اجاره کن من در را می بندم. من پذیرفتم و متاع خود را به آنجا بردم و به او گفتم: در را ببند. زن گفت: از اینجا نسیم می آید بگذار باز باشد. گفتم: من و تو هر دو
بواتنگ: باعث افتخارم است که به عنوان یک سیاه پوست کاپیتان آلمان شوم
کاکا سیاه) به چه معناست؟ نمی دانستم که باید چه کار کنم. آن مرد کل بازی مدام به من حرف هایی می زد و من هم که تنها 11 یا 12 سال بیشتر نداشتم ناخودآگاه از شنیدن تکه کلام های او گریه ام گرفت. بعد پدرم سمت من آمد و بدون توجه به آن مرد به من گفت: پسرم آرام باش و بازی خودت را انجام بده. به حرف های دیگران هم توجهی نکن و تنها سعی کن به همه نشان بدهی که می توانی با توپ چه کارهایی بکنی و این مهم است. بعد از
قربانی شدم تا سینما نجات پیدا کند
فیلم پخش شد. شبکه ی من و تو نیز نمایشش داد. همه ی این اتفاقات برای این سریال افتاد، اما حتی یک نماینده ی مجلس این حرکت را تشویق نکرد. تسنیم: درعین حال، ظاهراً شما محبوبیتی بین اهالی سینما ندارید، به شدت دشمن دارید و آدم های زیادی در سینما هستند که به شما به شدت حمله می کنند... به صراحت می گویم که من سینما را سنگر دشمن و تلویزیون را خانه ی دشمن می دانم. اعتقادم بر این است که
اینجا سمند را 60 میلیون می فروشند/ طوبی 3 میلیون زائر دارد و موسیقی و سیگار در آن ممنوع است/ اعتقاد عجیب ...
می رویم خلاصه توافق شد که او برود و رفت. همه تعجب کرده بودند که در این مراسم چرا بدون دعوت سفیر اسرائیل حضور داشته بعد فهمیدیم که این لابی از سوی فرزند خلیفه صورت گرفته است به این دلیل که یک هیئت از علمای سنگال با هزینه سفیر اسرائیل به اماکن زیارتی بیت المقدس (قدس) رفته بودند البته اینها امام جمعه های برخی اساتید دارالقرآن ها بودند تا علمای طریقه ها، خلاصه فرزند خلیفه مریدیه هم به دلیل نمک گیر
بخاطر امام، موقعیتم را رها کردم
باز کنیم و بهش دارو بدیم. من بلند شدم و همراهش رفتم. از آن جایی که در عطاری کمکش می کردم، از قیمت ها باخبر بودم. وقتی پدرم داروها را به آن مرد داد، متوجه شدم که قیمت روز را از او گرفت و راهی اش کرد. وقتی مرد رفت، من عصبانی شدم و به پدرم گفتم: نصفه شبی، هم خودت رو بی خواب کردی، هم من را، چرا قیمت روز رو ازش گرفتی؟! پدرم چیزی نگفت ولی من بس نکردم و غر می زدم. وقتی پدرم دید من دست بردار نیستم گفت: پسر
یک داغ دل بس است تمام قبیله را
! دانه دانه یادم می آید که چه آرزوهایی داشتم که به آب و نان فروختم، چه باید می خواستم و چه خواستم! گدا گشنه که باشی غم آب و نان داری، کاش همه گداها شاکر باشند، شاکری باشند... کین دو گم شد در آن جهان که منم عراقی ها یه ضرب المثل دارن که می گن سینه زنی رو بده به پاکستانی ها و هندی ها، مراسم رو بسپار به عراقی ها و گریه کردن رو بسپار به ایرانی ها! می پرسم: حالا تو رو ایرانی
توجیه آگهی 9 میلیونی تبریک تولد نوه حدادعادل
سه من و همسر و داماد و دخترم به عمره مشرف شدیم. در کاروانی که آقای شهاب مرادی هم در آن بودند. من قبل از آن شنیده بودم که ایشان نسبت به این موضوع که چرا مردم ایران نام خدیجه را برای دختران خود انتخاب نمی کنند حساسیت دارند و در واقع شنیده بودم که هم عقیده و همدرد من هستند. اتفاقاً در مکه"، ایشان در جمع زائران کاروان دربارۀ حضرت خدیجه به تفصیل صحبت و از گمنام ماندن آن بانو اظهار تأسف و تعجب کردند
چشم و هم چشمی سدی در برابر خوشبختی
به گزارش اروم نیوز؛ دیروز که تلفنی با دخترخاله ام صحبت می کردم متوجه شدم که که با همسرش سر مسافرت تعطیلات نوروزی دعوا کرده، علت رو که جویا شدم بهم گفت با خانواده دوستم که سال پیش مسافرت رفته بودیم، امسال هم قرار بود هر دو خانواده با هم باشیم و بریم مسافرت، اما حالا همسرم میگه تعطیلات عید نمی تونیم مسافرت بریم ،اما تعطیلات تابستان هر کجا بگی می برمت، دخترخاله ام هم پاشو کرده تو یه کفش که حتماً
چهره ها در شبکه های اجتماعی
/> نیکی کریمی دیپلم افتخار هیئت داوران را از آن خود کرد. دیپلم افتخار بعدی به لیلا زارع رسید. میلاد کی مرام به عنوان برنده سال پیش بهترین بازیگر مکمل نقش مرد روی سن آمد و با یک احترام نظامی هومن سیدی را برنده امسال اعلام کرد. هومن هم آمد و جایزه اش را گرفت و رفت. برنده بهترین بازیگر مکمل نقش زن را هانیه توسلی صدا زد و او نیز کسی نبود جز سحر دولتشاهی
فریبا کوثری و مژده لواسانی از ازدواج نمی ترسند!
حسن زاده وقتی من را دید به من گفت: آیا چادری که سر می کنم همیشه همینطوری هستش؟ که من محکم جواب دادم نه. او هم برای اینکه مطمئن شود به من گفت: با این چادر دور حیاط بدو و زمانی که دید من بدون هیچ مشکلی می دوم گفت: با وجود اینکه این نقش چادری نبود اما تو می توانی آن را با همین پوشش بازی کنی. بعد از این سریال در چهارده سالگی برای اولین بار در برنامه کبوتر دات کام که به نوعی ادامه دهنده
همراهمان قرص سیانور داشتیم
است یا نه ولی من سیانور داشتم و هر وقت می خواستم از خانه بروم بیرون، می گذاشتم گوشه دهانم و می رفتم. یک روز سر خیابان صفی علی شاه دیدم یک پژوی سفید ایستاده و دو- سه نفر هم داخلش نشستند و یک نفر هم با آنها حرف می زند. بعدها فهمیدم کسی که بیرون ایستاده بود آرش بود ولی آن وقت نفهمیدم. موقع ناهار بود. وقتی رسیدم خانه، به باباخانیان و صادق گفتم که دم در یک ماشین فلان جور ایستاده بود.
روش برخورد با مردم از دیدگاه حضرت علی علیه السلام
رفتند. همسر زن با زورگویی و بی ادبی گفت: تو کیستی و چه کاره ای که در زندگی من دخالت می کنی؟ حالا که تو را آورده است، او را آتش می زنم. حضرت از او خواستند توبه کند و او نپذیرفت. امام(ع) ناگهان صدایشان را بلند کردند و بر سر او بانگ زدند. همسایگان جمع شدند و به امام احترام کردند. او امام(ع) را شناخت و سریع اظهار پشیمانی و توبه کرد؛ 5. گسترش اندیشه عدالت اجتماعی جهت زدودن کاستی ها، یکی دیگر از
اندیشه امام درآغاز غریب بود
فلانی شب نشینی دارند و آنها مرا دعوت نکرده اند و من هم بدون دعوت نمی روم، بیا من و تو با هم برویم، تحت عنوان اینکه می خواهیم به یک مجلس دیگر برویم! شما در مسیر برو و به آنجا سر بزن! وقتی در را باز کردند و دیدی جمع هستند، مرا صدا بزن و بگو بفرما، دوستان هستند تا به این شکل وارد آنجا شوم... او همین کار را کرد ودر اینجا از تضاد بین حزب کتائب و حزب کمونیست استفاده کردم و وارد جلسه شدم و دیدم آنها دارند
مشروح مکالمه افشا شده سعد حریری با شاهدان دروغین
برایت می نویسم. - سعد الحریری: بله، من هم می دانم که تو این پیامک را فرستادی. -محمد زهیر الصدیق: من آن روز بیش از چندین بار تلفن کردم ، هی تلفن کردم ولی پاسخ ندادی. این مطلب نخست ؛ دوم اینکه تو رئیس فراکسیون المستقبل هستی، شما می دانستی که نبیه بری زمانی که در اسپانیا بود به سوریه نیز رفت؟ - سعد الحریری: وی در اسپانیا نبود. -محمد زهیر الصدیق: نه ، وی به
پایان ممنوع الکاری بازیگری که تغییر جنسیت داد/ عکس
دارد. این نمایش ماجرای دزدی است که برای دزدی وارد خانه شهردار می شود ولی در آنجا با اتفاقات عجیب دیگری روبه رو می شود. بازگشت من به صحنه تئاتر من بعد از هشت سال مجدد با این کار به صحنه تئاتر بازگشتم و برای این کار بسیار دوندگی کردم. زمانی به من گفتند مجوز کار دارم که کارگاه نمایش را خراب کردند و به زمان جشنواره خوردیم. من هم مجبور شدم این کار را به رغم میل باطنی ام در سالن
قضیه امیرجعفری با مارلون براندو چیه؟
/> تو بابای مهربانی هستی، چرا همه اش نقش باباهای نامهربان را بازی می کنی؟ - به نظرم کارگردان ها ریسک نمی کنند. احتمالا به خاطر قیافه خشنم است. البته بابای قاعده تصادف مهربان است اما در عین حال منطقی رفتار نمی کند. - بله، بابای قاعده تصادف با دخترش حرف می زند. در سکانس پارکینگ که یازده دقیقه بود، با او حرف می زند. حالا داخل پرانتز این را هم بگویم: چند روز پیش یکی برگشت گفت آقا
ماجرای دیدار مبلغ "مکتب تفکیک" با امام
دارند می آیند و با هم سر آب دعوا دارند و یکی با بیل به سر دیگری زد و در رفت! بعد نگاه کردم دیدم آن یکی که ضربه خورده بود، مُرد! *آشیخ هاشم از همان جا به آمیرزا مهدی ایمان آورد؟ بله، ایشان در ادامه می گفت: چند لحظه بعد به حجره ام در مدرسه نواب برگشتم و دیدم آمیرزا مهدی آنجاست!... ایشان باز هم تردید داشت و نقل می کرد: بعد برداشتم و یک کاغذ برای قلعه مان نوشتم و از حال و احوال