سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای سیاه و شوم یک دختر فراری در تهران
بعد پدرم زنی که به خانه ما آمده بود را به من معرفی کرد و گفت: او از امروز مادر تو است. بعدها فهمیدم که همه اختلافات پدر و مادرم به خاطر همین زن بوده است و پدرم قبلاً با او ازدواج کرده بود. من دیگر در آن خانه به موجودی تنها تبدیل شده بودم و آن ها با فراموش کردن من فقط به دنبال خوشگذرانی خودشان بودند. این گونه بود که دیگر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم و برای پیدا کردن کاری بیرون از
اگر تمام فرزندانم پسر بود به جبهه می فرستادم
. به شهرستان نزد خانواده همسرم رفتم. آنجا بودم که خبر شهادت اصغر را دادند. 12 شب بود که به سمت تهران حرکت کردیم. آن شب خوابش را دیدم. خواب دیدم "در اتاق نشسته ام. اصغر به دیوار تکیه داده بود و به من نگاه می کردم. گفتم: اصغر می گن دست و پات قطع شده! گفت: نه من فقط یک تیر کوچک که به پام اصابت کرد را احساس کردم. من حالم خوب است." در تشییع اصغر خودم صورتش را با گلاب شستم. به دنبال
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری
شباهت عجیب در قتل 2 زن در پایتخت
ساعت10:30 رفت. پس از خوردن شام دچار خواب آلودگی شدید شدم به طوری که روی کاناپه در داخل پذیرایی خوابم برد. ساعت6 صبح وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که روی تخت خودم هستم. اصلا متوجه نشدم که چه کسی مرا به داخل اتاقم برده بود. همان لحظه مادرم را دیدم که روی زمین پای تختم خوابیده و پتویی رویش بود. به خیال اینکه خواب است بیدارش نکردم. خودم به آشپزخانه رفتم و صبحانه آماده کردم. پس از آن درحالی که
روایتی از یک جوان ایرانی که در مرز یونان گرفتار داعش شد!
ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش 3 جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره از من سؤال کردند و من چون آشنایی با این علامت ها نداشتم نتوانستم جواب بدهم و لو رفتم که من
نماز جماعت مختلط با امام جماعت زن+عکس / نحوه پرداخت وام 25 میلیون تومانی خودرو / سرگذشت جوان ایرانی که ...
کند، ادامه می دهد: یک ساعت از رفتن دوستم نمی گذشت که از تشنگی توانی برایم نمانده بود. روی زمین دراز کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم
مهندس ایرانی گرفتار داعش شد
ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید کجایی هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم کجاست؟ راستش از شدت ترس دست و پایم با آن حال نزارم می لرزید. خودم را به لال بودن زدم و روی هوا نقشه جمهوری آذربایجان را ترسیم کردم. چیزی نفهمید و مرا پیش 3 جوان که لال بودند، برد. آنها با ایما و اشاره از من سؤال کردند و من چون آشنایی با این
نابغه ریاضی روانه آسایشگاه روانی شد
فرستاده شد. در حالی که تحقیقات درباره این حادثه ادامه داشت، امید دوست قدیمی و همکلاسی دوران دبیرستان سیامک گفت: مقتول زن تنهایی بود و دو دخترش در آلمان و امریکا زندگی می کردند و سیامک هم در اوکراین درس می خواند تا اینکه شب حادثه به تهران بازگشت. ساعتی قبل مادر سیامک با من تماس گرفت و گفت سیامک به تهران آمده و حال خوبی ندارد. او از من خواست به خانه شان بروم و سیامک را آرام کنم. سپس من به
مرد همسرکش در انتظار محاکمه
تأیید کرد این زن به دست همسرش کشته شده است؛ چراکه اولا جسد در حمام پیدا شده بود و دوم اینکه، قبل از قتل درگیری شدیدی بین این زوج اتفاق افتاده بود. وقتی کامران دستگیر شد به قتل اعتراف کرد و گفت: من و همسرم سال ها با هم مشکل داشتیم. من به او گفتم بیا توافقی از هم جدا شویم، اما قبول نمی کرد و من هم ناراحت بودم چون مخالفت او با جدایی باعث می شد وضع ام بدتر شود. روز حادثه وقتی بچه ها به مدرسه رفتند
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
، ادامه می دهد: یک ساعت از رفتن دوستم نمی گذشت که از تشنگی توانی برایم نمانده بود. روی زمین دراز کشیده بودم که دیدم مردی بطری به دست به آنهایی که حالشان خوب نیست جرعه جرعه آب می دهد. خودم را به او رساندم. بعد از اینکه جرعه ای آب خوردم و به طرف کوله پشتی ام برمی گشتم. مردی با ریش بلند و سبیل تراشیده از من به عربی پرسید که اهل کجا هستم، بعد با دستش خانه ای را روی هوا ترسیم کرد که وطنم
بنیاد در آینه مطبوعات
خودش می داند در این مدت که او نبوده، چقدر خون دل خورده ام. او بیان می کند: از روستایمان آمدم مشهد، به خانه برادرم و بعد هم خودم به محله خواجه ربیع نقل مکان کردم. با گذشت بیش از 30سال، حتی یک لحظه رفتار و کارهایش از جلوی چشمم نمی رود. وصیت کرده بود که مدتی بعد از شهادتش ازدواج کنم اما هیچ کس نمی توانست جای خالی او را برای من پر کند. نه اینکه چون شهید شده، این حرف را می گویم؛ همسرم مردی بود که به
سن ازدواج به 30 سال رسید
می گوید: وقتی همسرم فوت کرد دخترهایم ازدواج کرده بودند و پسرم هم نامزد داشت و بعد از مدتی که او هم ازدواج کرد من در خانه تنها شدم. دخترها مجبور بودند برای انجام دادن کارهای خانه هر روز مسافت زیادی را بیایند و همیشه هم نگران بودند و برای همین تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم. او ادامه می دهد: به نظر برای مرد و زن هیچ فرقی ندارد و هر فردی در زندگیش به یک همدم که او را بفهمد نیاز دارد و به همین دلیل به
اعتراف مخالفان به اخلاق و فضائل امام سجاد (ع)
راه خدا آزاد کردم و چون روز عید می شد به آنها پاداش گران می بخشید. در پایان هر رمضان دست کم بیست تن برده و یا کنیز را که خریده بود در راه خدا آزاد می کرد. چنانکه خادمی را بیش از یک سال نزد خود نگاه نمی داشت و گاه در نیمه سال او را آزاد می ساخت.[5] روزی گروهی در مجلس او نشسته بودند، از درون خانه بانگ شیونی شنیده شد. امام به درون رفت بازگشت و آرام بر جای خود نشست حاضران پرسیدند
واکنش های جالب و خواندنی به خبر جنجالی دختر و پسر های پولدار تهرانی
الان دندون پزشکه ولا ما روزی از این کارا نکردیم باورت نمیشه بیا عباس آباد خودم بهت خونه زندگی رو نشون میدم توی اصفهان متری17میلیون به بالا فایق جالب نبود برام جدیدهم نبود چون ماکه بچه پولدارهم نیستیم همین کارهارومی کنیم وهمین ماشیناروسوار میشیم علیرضا نوش جونشون خدا به ماهم یه پدر زن پولدار بده تا ما هم خوش باشیم و حال کنیم من حسودی
ضمانتی برای اجابت دعای عاقبت به خیری
دارد. آقا جان! شما که می دانید، شما که عین الله النّاظره هستید و اوضاع من بیچاره را می بینید، امّا چون بناست که به شما عرضه شود، بیان می کنم، آقا جان! وضعم خراب است، به دادم برس. آقا را قسم بده، بگو: آقا! به جان مادرت نرجس خاتون(س) به دادم برس. *امام زمان(عج) کدام کار را از جوانان خیلی می پسندند؟ این شب ها هم چون آقا مصیبت زده هستند، بعد از سلامت، یک چیزی هم بگو، بگو: آجرک
از پرسپولیس رفتم به استقلال تا گرسنه نمانم
بودند چه کار کردند که اگر منفورترین باشم، بگویم اتفاق بدی برایم رخ می دهد. آن قدر علیه من رای بدهند و بگویند منفورترین هستم تا از آن قدر بیشتر...؟ حتما می خواستند می ماندم و گرسنگی می کشیدم، هم خودم و هم پدر و مادرم. یک ماشین نداشتم سر تمرین بروم. نخواستم آن محبوبیتی که شب سر گشنه سر به بالین بذارم. اصلا در مملکت ما محبوبیت و معروفیت معنی ندارد. * پس 15 سال پیش ترجیح دادی منفور باشی اما
زندگی به سبک یک مجاهد
اسفند سال 61 عملیات شد و هادی بارش را بست و رفت جبهه. فرودین 62 وقتی از جبهه برگشت یک جشن ساده را ترتیب دادیم و به خانه هادی رفتم؛ حقوقش آن موقع دو هزار و 500 تومان بود. به رسم قدیمی ترها مادرم کلی ظرف و ظروف برایم جمع آوری کرده بود، هادی گفت: من کت و شلوار نمی پوشم ولی مادرم برایش تهیه کرد چون پدرم تازه فوت کرده بود مادرم خیلی دستش باز نبود؛ اما در حد توان و حتی بیشتر تامین کرد. آقا هادی هم یک پنکه
نابغه قاتل جنون دارد
مادرش اعتراف کرد. در همین حال یکی از همسایه های مقتول اطلاعات بیشتری در اختیار مأموران گذاشت و گفت: مقتول همراه پسرش زندگی می کرد. هفته گذشته پسر مقتول به کشور اوکراین سفر کرد و چند ساعت قبل بود که از سفر برگشت. لحظاتی پیش از حادثه، مادرش با من تماس گرفت و گفت پسرم از سفر برگشته اما انگار حالش خوب نیست و مدام من را اذیت می کند. من هم برای پادرمیانی به خانه شان رفتم و با آنها صحبت کردم. پسر
سرنوشت تلخ دختر 25 ساله خوزستانی
مواجه می شوند و سناریوی بی پایان اشتباهات و تشخیص های متعدد ادامه دارتر می شود. *هم اکنون دچار نارسایی فوق غدد کلیوی شده ام این دختر بیماردر سردشت زیدون اظهار کرد: چون مادرم بی سواد بود تمام کارهایم را خودم انجام می دادم و خانواده ام به عنوان فقط یک همراه با من جابه جا می شوند. حکیمه پسایند افزود: به دلیل تجویز یک داروی خاص سه ماه با توجه به نامساعد بودن حالم، برای
سید مجید بنی فاطمه چگونه مداح شد؟
، چقدر خرج می شود؟ این هیات ها، این همه آدم دارند، این همه خادم دارند، این همه در طول سال کار می شود، اینها باید از کجا بیاورند؟ باید به این هیات ها کمک شود. خدا شاهد است دست گدایی من دراز است ولی همه هم می گویند این سید وضعش خوب است. الان من دارم برای محرم دوندگی می کنم، گدایی می کنم برای اینکه بتوانم جلسه ام را یازده شب برگزار کنم. همه کارهای هیاتم را هم خودم انجام می دهم و مسئولیتش هم با
کیانوش عیاری: اهل معامله نیستم
حوادث مدام اتفاق می افتد. گویا نخستین بار نیروی انتظامی که در تولید این فیلم مشارکت داشت، با آن مخالفت کرد؟ نه. سرهنگ سلطانی که آن زمان رئیس ناجی هنر بود، آمد دفتر ما فیلم را دید و جلوی خودم با رئیس سازمان سینمایی وقت جواد شمقدری، مسئول بخش فرهنگی فارابی و مدیر جشنواره که مخالف شرکت فیلم در جشنواره بودند، تماس گرفت و با لحنی تند به آنها گفت، شما سواد اسلام را ندارید که این فیلم را مغایر با
سونامی ازدواج درسن بالا ایران را در می نوردد
بعد از فوت همسرش دوباره ازدواج کرده است. او به آرمان می گوید: وقتی همسرم فوت کرد دخترهایم ازدواج کرده بودند و پسرم هم نامزد داشت و بعد از مدتی که او هم ازدواج کرد من در خانه تنها شدم. دخترها مجبور بودند برای انجام دادن کارهای خانه هر روز مسافت زیادی را بیایند و همیشه هم نگران بودند و برای همین تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم. او ادامه می دهد: به نظر برای مرد و زن هیچ فرقی ندارد و هر فردی در
شهید حاجیه عروسی که شوهر شهیدش را از گمنامی در آورد
مامان خوب نیست. با چه مکافاتی توی خانه بند شده. امروز صبح زنگ زدم می گوید مطمئن باشم می روی بهشت زهرا. می گویم تو نگویی من خودم می روم. مادر مثل من به نبودنت عادت نکرده. هنوز فکر می کند رفته ای کردستان. یعنی دوست دارد تو کردستان باشی. دیروز به بچه ها می گفت:"شما کی می خواهید بزرگ شوید19-18سالتان شده ولی هنوز مامان جونتون براتون لقمه میگیره.حاجیه ی من سن شما بود. معلم شد.آن هم کجا. توی
روایت شهربانو از حضور 36 ماهه اش در جنگ
با اجازه خانواده، با او راهی دزفول شدم تا آخرین روزهای تعطیلات را در این شهر گذرانده و سپس به تهران بازگردیم. . . این جانباز زن گیلانی با بیان اینکه یک هفته قبل از آغاز جنگ به دزفول رسیدیم تصریح کرد: همان شب اول اقامت در دزفول صدای شلیک ها و شلوغی و همهمه شهر توجهم را به خود جلب کرد و پچ پچ های گاه و بیگاه خانواده زهرا در گوشه کنار خانه نیز بر نگرانی من افزود. وقتی
زندگی با طعم تلاش و غیرت
حصیری به سر دارد تا نور خورشید صورتش را آزار ندهد. با این کلاه آدم را یاد زن های شمالی غیرتمندی می اندازد که در بازارهای گیلان ماهی می فروشند. چون زیاد راه می رود و برای این و آن چای می برد، یک کفش کتانی پوشیده تا راحت باشد. جلو می روم و خودم را معرفی می کنم. مثل خیلی از افراد، او هم در نگاه اول از خبرنگار جماعت واهمه دارد. می گوید بچه هایش جوان هستند و قوم و خویش زیاد دارد؛ من بختیاری هستم
نیوشا ضیغمی
و مادر نیوشا ضیغمی برای بازیگری وقتی می خواستم وارد بازیگری شوم مادرم مخالفت نمی کرد ولی آن دید مادرانه نسبت به آینده من را در نظر می گرفت اما پدرم با بازیگر شدن من زیاد موافق نبود. پدرم اصولا کارهای علمی را دوست داشته و دارد و ترجیح می داد من پزشک یا مهندس شوم تا بازیگر! وقتی وارد این عرصه شدم و با کار آقای جوزانی شروع کردم و پس از آن هم بلافاصله وارد سینما شدم، در همان سال اول نتیجه
نقش آیت الله قاضی در پیروزی انقلاب
به گزارش سرویس خبرگزاری رسا ، استاد محمدحسن عبدیزدانی، از مبارزان دیرپا و پرآوازه انقلاب اسلامی در خطه آذربایجان و شهر تبریز است. وی را سابقه ای است طولانی با شهید آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی که محمل خاطرات و گفتنی های فراوان بوده و بخشی از آن در گفت وشنود پیش روی آمده است. با تشکر از جناب عبدیزدانی که در سالروز شهادت آیت الله قاضی، این گفت وشنود را پذیرفتند و ساعتی از وقت خویش را بدان اختصاص دادند . شاید در آغاز این
رابطه جنسی نامشروع داماد با خواهر زن و بار دار شدن دختر 13 ساله
دو بار به پزشک مراجعه میکنه که دکتر علت اون رو سال اول منارک میدونه و میگه اون طبیعیه . من حرفهای مهری رو باور میکردم چون واقعا دختر ساده و بی اطلاعی بود اما مادرش باور نمیکرد . دکتر از من خواست که کنترل کنترکشن کنم ( یعنی بررسی کنم که درد شکم مهری به درد زایمان هست یا نه ) در حال کنترل بودم که حس کردم بچه داره به دنیا میاد .به دکتر گفتم و معاینه شد و متوجه شدیم که
4 بار کتابت عاشقانه ایمان
آمدیم. همسرم دکتر محمد علی سلطانی استاد تاریخ و ادبیات همراه و یاور من در همه مراحل بود. من یک زن بودم و همزمان باید نقش مادر، همسر، معلم و مربی را ایفا می کردم. همه سعی و تلاشم این بود که بتوانم از عهده همه این وظایف بخوبی برآیم. همسرم زمینه کتابت اشعار شعرای کرد زبان را برای من فراهم کرد و زمانی که در کرمانشاه بودیم دیوان اشعار چند شاعر، یک دوره شش جلدی تاریخ شعر و ادبیات محلی کرمانشاه را کتابت
روحانیون سینمایی عجیب و غریب اند/ آدم زیادی سریال ها روحانی اند
حیدری ابهری با بیان اینکه روحانیون رسانه ندارند، عنوان کرد: سینماگران و مردم روحانیون را نمی شناسند چون روحانی رسانه ندارد. برای همین هر کس هر طور که بخواهد او را تعریف می کند. حتی مادر من نمی داند چکار می کنم. گاهی زن و بچه ما از کارمان اطلاع ندارند اما همین که کتاب های مرا می بینند، می پذیرند که دارم کار انجام می دهم. متاسفانه روحانیون رسانه ای ندارند که خود را معرفی کنند. این