سایر منابع:
سایر خبرها
اعدام، پایان اجبار همسر به ارتباط نامشروع
اما وقتی پرونده برای صدور حکم به شعبه 71 وقت دادگاه کیفری استان تهران ارسال شد، پرده از واقعیت ماجرا فرو افتاد. با آغاز جلسه دادگاه، قاضی عزیزمحمدی، مهتاب را به جایگاه احضار کرد. او از اتهام زنا شروع کرد و گفت: شوهرم من را مجبور می کرد تا برای پول با مقتول ارتباط نامشروع برقرار کنم. شب حادثه، اصغر به خانه ما آمده بود. من تنها بودم. عباس هم همه چیز را می دانست. او پس از یک ساعت به خانه
دوست صمیمی
اومدم. اما پادشاه او را از این کار منع کرد و همه ی مردهایی که تا آن موقع دار زده بودند را به او نشان داد و به او گفت که عاقبت او هم همین طور می شود. اما یوهانس باز هم گوش نکرد و به پادشاه گفت که خیالش راحت باشد چون هیچ اتفاقی نمی افتد. همان موقع دختر با اسبش وارد قصر شد. شاه یوهانس را معرفی کرد و دختر به همراه محافظانش او را به اتاق خصوصی اش برد. شاه هم همراه آنها رفت. یوهانس زبانش از
بعد از فتح خرمشهر باید طرح صلح می دادیم
می گرفت. بچه ها کار شناسایی را انجام داده بودند اما شناسایی آنها در عمق منطقه و پشت جزیره ام الرصاص نبود. عراقی ها هم درست در همانجا خط را محکم کرده بودند. ساعت ها جلسات برگزار می شد و هر کس از دیدگاه خودش نظرات و تحلیل ها خود را می گفت. مثلا یک هفته بعد از کربلای 4، جلسه ای با آقای هاشمی برگزار شد. ما فشار آورده بودیم به آقای هاشمی که شما تصمیم بگیر ما عاشورایی می جنگیم. یکی از کسانی
پری کوچک دریایی
باد می وزد، مرواریدها چون برگ درختان تکان می خورند. در آنجا، یک نفر توی دریا زندگی می کرد که پادشاه دریا بود و همسر این پادشاه چندین سال پیش مرده بود و به جای او مادر پادشاه کارهای او و بچه هایش را انجام می داد. مادر پادشاه پیرزن خیی با شخصیت و قابل احترامی بود. او چندین صدف به دم خود آویزان کرده بود که او را خیلی با شخصیت تر جلوه می داد. او از بچه های پادشاه یا همان پری های کوچک دریایی به
احمدی نژاد پایبند ولایت فقیه نبود/من هم جای ظریف بودم، با اوباما دست می دادم
نزدیک بودم من از ایشان دروغ نشنیدم. ببیند اگر ما بعد از فتح خرمشهر حاضر نبودیم آتش بس را بپذیریم به این خاطر بود که در موضع ضعف بودیم. اگر بعد از اینکه امام آتش بس را پذیرفتند و آن زمان را زمان مناسبی می دانستیم به این خاطر بود که برخلاف آنچه برخی ها عنوان می کنند در اوج قدرت بودیم. ما در ضعف آتش بس را نپذیرفتیم. دلیلمان هم دو اتفاقی است که افتاد. اولا عملیات فروغ جاویدان یا همان عملیات
قوهای وحشی
تیز خودش را به او دادند که مثلاً زجر بکشد اما او خوشحال شده بود که حالا می تواند کارش را در همانجا ادامه دهد. او در همانجا به طور جدی کارش را ادامه داد و آخرین لباسی را که باقی مانده بود شروع به بافتن کرد. الیزا به این مسئله که بچه ها دائم لب پنجره می آمدند و مسخره اش می کردند اهمیت نمی داد و فقط مشغول بافتن بود. غروب شده بود که الیزا تقریباً کارش را به پایان رسانده بود. همان موقع کوچک ترین
پرونده بابک زنجانی روی میز کمیسیون اصل90 / ارتباط داغ شدن کرسنت و بابک زنجانی / "من مخالف اعزام افراد به ...
تغییر به وجود آید، هیچ گاه عملیاتی نشود و به جای اجرایی شدن، سر از محاکم قضایی و بنگاه های تبلیغاتی دربیاورد. طی 10 سال گذشته صدها عنوان گزارش و مطلب توسط عوامل رسانه یی جریان افراطی درباره این موضوع نوشته شد تا با بزرگان سیاسی و اجرایی کشور تسویه حساب شود، اما هیچ گاه به واقعیات و پشت پرده این هیاهو که همان سوءاستفاده اقتصادی و سیاسی از یک پروژه فنی است، اشاره نشد. در طول 10 سال گذشته اجازه داده نشد
گفت وگوی تفصیلی با یک آزاده ی کوهدشتی که در دوران دفاع مقدس دانش آ موز بود
به گزارش میرملاس ، همزمان با هفته بسیج دانش آموزی با یک رزمنده و آزاده ای که در دوران دفاع مقدس دانش آموز بود و امروز مرد عرصه بخشی از مدیریت ورزش کشور است، به گفت وگو نشستیم. این مرد پرتلاش عرصه های علمی و مدیریتی از سال های حضور در جبهه و از آن مهم تر دوران سخت اسارت در [...] به گزارش میرملاس ، همزمان با هفته بسیج دانش آموزی با یک رزمنده و آزاده ای که در دوران دفاع مقدس دانش آموز بود و امروز مرد عرصه بخشی از مدیریت ورزش کشور است، به گفت وگو نشستیم. این مرد پرتلاش عرصه های علمی و مدیریتی از سال های حضور در جبهه و از آن مهم تر دوران سخت اسارت در چنگال نیروهای بعثی برایمان گفت. دکتر کرم علیمرادی رئیس فعلی فدراسیون ناشنوایان در این گفت وگو اظهار داشت: متولد سال 1346 در شهرستان کوهدشت هستم، 6 برادر و یک خواهر هستیم و شغل پدرم کشاورزی و دامداری بود. تحصیلات را از کوهدشت آغاز کرده و پایه اول ابتدایی تا پنجم را در مدرسه شهید باهنر، مقطع راهنمایی را در مدرسه شهید مطهری و دبیرستان را در آموزشگاه دکتر شریعتی کوهدشت گذراندم؛ 12 ساله بودم که انقلاب اسلامی پیروز شد، شور و هیجان انقلاب نیز در بنده تأثیر گذاشت و در پایگاه بسیج شهید باهنر به عضویت در آمدم تا اینکه در سال 59 جنگ آغاز شد. با توجه به موقعیت جغرافیایی کوهدشت که نزدیک خوزستان بود هنگام حملات هوایی دشمن به این منطقه صداهای انفجارات در شهرمان نیز شنیده می شد. در کوهدشت نیروها چند وقت یکبار به جبهه ها اعزام می شدند، اما سن بنده کم بود و هر وقت که درخواست حضور در جبهه را می کردم با آن مخالفت می شد؛ همیشه در حیاط خلوت خانه تمرین نظامی انجام می دادم تا اگر دشمن حمله کرد با آن مبارزه کنیم، حدود 2 ماه از سال 1360 می گذشت و من در آن زمان کلاس سوم راهنمایی بودم که عازم جبهه شده و در پادگان فلک الافلاک خرم آباد حضور یافتم. *همراه 42 نفر از همکلاس هایم به جبهه رفتم در آن زمان برادرم که دانشجو بود با حضورم در جبهه مخالفت کرد و مرا با ماشین از این پادگان به شهر برگرداند، در مرحله دوم اعزام به جبهه یعنی در سال 61 به عملیات بیت المقدس رفتم که این بار کسی موفق به جلوگیری از رفتن بنده به جبهه نشد. در این زمان چند هفته ای در عملیات بودم و مجدداً به خانه آمدم. در مهر 61 به دبیرستان رفتم و پس از دو ماه به همراه 42 نفر از دانش آموزان مجدداً از مدرسه فرار کرده، به جبهه رفته و در عملیات محرم شرکت کردیم. یادم می آید آن روز اعزام، مردم شهر بدرقه خیلی خوبی از ما کردند، در آن روز مادرم به محل اعزام آمده بود و دیگر نمی توانست مانع رفتن بنده شود، وقتی از شهر خارج شدیم احساس کردم این سفر، سفری متمایز است، آن زمان تنها 15 سال داشتم و یک رویایی را دیدم که در آن رویا از خیابان پایین محله خودمان عراقی ها وارد شدند و تعدادی را سوار تانک کردند که یکی از آنها من بودم؛ البته خیلی به خواب اهمیت نمی دادم اما زمانی که اتوبوس ها عازم جبهه بودند این یقین را پیدا کردم که در این سفر برنمی گردم یا شهید شده و یا اسیر می شوم. در عملیات محرم، ما در گردان فتح که مربوط به کل استان لرستان بود شرکت کردیم، پس از یک ماه گردان محبین نیز که از کوهدشت بود به ما ملحق شد؛ بالاخره سه ماه در جبهه بودیم، بعد از عملیات محرم عملیات والفجر مقدماتی انجام شد و ما سه ماه پشت خط برای انجام این عملیات بودیم که در این زمان بعد از مدت یک ماه حضور در جبهه به مرخصی آمدیم، من به پدرم موضوع حضور در جبهه را گفتم و وی نیز رضایت خود را از حضور من اعلام کرد. عملیات والفجر مقدماتی در بهمن 61 در منطقه شیب میسان در خاک عراق انجام شد، آن روز 17 ساعت در جنگل های عمقر پیاده روی کردیم، در آن منطقه 20 کیلومتر در رمل ها حرکت کردیم و علاوه بر وسایل شخصی باید پوکه های آرپی چی نیز حمل می کردیم. در این جنگل ها غذایی نبود و فقط مقداری آجیل به ما دادند تا بتوانیم تحرک و حرکت داشته باشیم، این مسیر فقط توسط طنابی که از قبل قرار داده شده بود مشخص شده و ما در آن مسیر حرکت می کردیم و در نهایت در 18 بهمن سال 61 در ساعت 2 نیمه شب عملیات والفجر مقدماتی با رمز یا فاطمه زهرا(س) شروع شد. زمانی که عملیات شروع شد با میدان مین برخورد کردیم؛البته این مسیر قبلاً خنثی شده بود اما ما نیز خسارات بدنی داشتیم، عده ای شهید شدند و میدان مین را باز کردند و بعد از گذر از میدان مین با خندقی به عرض 4 متر و طول بسیار زیاد روبه رو شدیم که باید این مسیر را طی می کردیم، در این حالت سرعت انتقال نیروها بسیار کند بود. *اسیر شدن در عملیات والفجر مقدماتی از فرماندهان ما خبر رسید که عملیات لو رفته است و باید به عقب برگردیم، بسیاری از نیروها خود را بیرون کشیدند، اما ما که در عمق مواضع رفته بودیم راهی برای برگشت نداشتیم و به محاصره نیروهای عراقی درآمدیم، بالاخره ظهر فردای عملیات ما که به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم. هنگامی که اسیر شدیم زمانی بود که خمپاره های ایران به سمت مواضع عراقی ها شلیک می شد و احتمال داشت نیروهای اسیر شده ایران نیز شهید شوند. عراقی ها سعی می کردند ما را به عقب ببرند، اما کسانی که مجروح بودند نمی توانستند حرکت کنند و در این مسیر از بین می رفتند؛ بالاخره به شهر الاماره رسیدیم و عراقی ها ما را در حفره هایی که برای تانک های خود کنده بودند بردند تا زنده به گورمان کنند، آن زمان فقط دعا می کردیم و احساس زنده ماندن نداشتیم. بعد از حدود 15 دقیقه عراقی ها از این کار منصرف شدند و ما را به عقب بردند، به فرودگاهی که مربوط به بالگردها بود رفته و دست هایمان را از پشت بستند و داخل شهر الاماره شدیم، چند روز در پادگان بودیم تا اینکه در 21 بهمن 61 بود که ایران عملیات کرد. ما در آن زمان 2 روزی بود که غذا نخورده بودیم و چند نفر نیز در اثر عدم رسیدگی شهید شدند. *جاسازی اسرا در ماشین آیفا/پذیرایی با سنگ توسط مردم در بغداد روز سوم اسارت به بغداد رفتیم، عراقی ها در بغداد اعلام کرده بودند که ما می آییم و تبلیغات زیادی در خصوص اسرای ایرانی شده بود؛ آنها ما را در ماشین های آیفا به صورت 6 نفره قرار دادند و صف طولانی از این ماشین ها به وجود آوردند. آن زمان مردم با سنگ و یا چیزهای دیگر از ما پذیرایی می کردند و به سمت ما هجوم می آوردند، شادی عراقی ها در اطراف ماشین ها بسیار زیاد بود، شدت گرسنگی و تشنگی حاصل از سه روز محروم بودن از غذا خیلی شدید بود، آنها تا ساعت 5 بعدازظهر ما را در خیابان های بغداد عبور می دادند و مردم از دیدن ما ابراز شادی می کردند تا اینکه به سمت پادگان برده و در اتاقک هایی مانند کانتینر ما را اسکان دادند. در آن زمان بر اثر شدت گرما و اذیت و آزار عراقی ها شروع به شعار الموت صدام گفتن کردیم، آنها با کابل ما را می زدند تا اینکه پس از یک روز به سمت موصل حرکت کردیم. عراقی ها مقداری غذا به ما دادند و فکر می کردند ما در اثر گرسنگی شدید به آنها حمله کنیم، اما ما خیلی خونسرد مواد غذایی داده شده را می خوردیم، بعد از 12 ساعت که به موصل رسیدیم تازه یادشان افتاده بود که با ما مصاحبه نکردند و مجدداً ما را برای مصاحبه به بغداد بازگرداندند، در آنجا هرکس خود را معرفی می کرد و باید می گفت که من اهل کجا هستم و الان به اسارت درآمده ام. وقتی بنده برای مصاحبه می رفتم یادم است که بشکه ای از گچ، خاک و آب در آن نزدیکی بود که من از فرط تشنگی از آن آب خوردم؛بالاخره مجدداً ما را به سمت موصل حرکت دادند و مقداری وسایل شخصی به ما دادند. *از حیاط اردوگاه ما را تنبیه کردند تا به آسایشگاه رسیدیم در موصل چند پادگان بود که ما در موصل یک بودیم؛ آنجا اسرا را با کابل می زدند، وقتی نوبت به ما رسید سعی می کردیم فقط کابل ها به صورتمان نخورد. از حیاط اردوگاه ما را تنبیه کردند تا به آسایشگاه رسیدیم، هر آسایشگاه 150 نفر ظرفیت داشت و بالاخره 8 سال تمام در اردوگاه موصل یک بودم و بعد از گذشت 7 سال فقط یکبار بیرون آمدیم آن هم پس از پذیرش قطعنامه، به زیارت امام حسین(ع) رفتیم. در اردوگاه موصل یک حاج آقا ابوترابی نیز بعد از مدت دو ماه به ما ملحق شد و حدود 2 سال در آسایشگاه همراه ما بود، بعد از این مدت او لو رفت و اتهامش این بود که آسایشگاه را به پایگاه بسیج تبدیل کرده است، او را از آنجا به آسایشگاهی که مربوط به بچه های آشپز بود انتقال دادند و در نهایت پس از حدود 3 سال او را از آنجا بردند. *در اردوگاه تبدیل به مدرس عربی شدم در اردوگاه موصل با اینکه سنی نداشتم هنگامی که وارد آن فضا شدم خدا را شکر کردم؛چرا که برخلاف عراقی ها، داوطلبانه به جبهه رفته بودم، در آنجا بنده شروع به خواندن عربی کردم و صرف و نحو را نزد افرادی که در این خصوص تجربه داشتند فرا گرفتم به طوری که پس از مدتی خود به یک مدرس تبدیل شدم. *حفظ کل قرآن در 4 ماه آرزو می کردم اگر زود به کشور برگشتم درس حوزوی بخوانم و می گفتم اگر دیر برگشتم پزشک شوم؛بالاخره شروع به قرآن حفظ کردن کردم و در مدت 4 ماه، قرآن را حفظ کردم که در سطح اردوگاه رکوردشکنی بود و جشنی توسط اسرا برایم برگزار کردند؛ در اردوگاه ورزش رزمی نیز انجام می دادم و بنده مسئول امور فرهنگی آسایشگاه بودم. برنامه کاری در اردوگاه از ساعت 8 صبح تا 3 بعدازظهر بود، برای ناهار 7 قاشق برنج و چند قاشق آب خورشت به ما می دادند و گوشت دو گوسفند یخی را برای 2 هزار نفر تقسیم می کردند. *10 هزار نیروی لباس شخصی عراقی مأمور اسرا در زیارت کربلا وقتی به کربلا رفتیم دستور دادند از ارتباط با مردم خودداری کنیم، عراقی ها 10 هزار نیروی لباس شخصی را بین مردم پخش کرده بودند، اسرا در آن روز زیارت عاشورا و ادعیه مختلف را از حفظ می خواندند، وقتی به حرم امام حسین(ع) رسیدیم مردم همه اطراف ما جمع شده بودند اما نیروهای عراقی به ما گفته بودند با کسی صحبت نکنیم، وقتی پیاده شدیم سینه خیزکنان به سمت حرم امام حسین (ع) حرکت کردیم که صحنه بسیار جالبی بود. بالاخره تبادل اسرای ایرانی با عراق انجام شد و من جزو هزار نفر دومی بودم که در 27 مرداد 69 از اردوگاه موصل یک آزاد شدم و در سن 23 سالگی به وطن بازگشتم. پس از آزادی از عراق ادامه تحصیل و خواندن سال سوم دبیرستان را شروع کردم و مدرک دیپلم خود را گرفتم، پس از آن در کنکور دانشگاه شهید بهشتی در رشته پزشکی در سال 1372 قبول شدم؛ سال 79 فارغ التحصیل شده و به عنوان دانشجوی نمونه کشوری انتخاب شدم، لوح تقدیری از رئیس جمهور وقت دریافت کردم و بورسیه پزشکی کشور کانادا را به دست آوردم. در سال 70 مسئول تربیت بدنی شهرستان کوهدشت را به عهده گرفتم و زمانی که در دانشگاه قبول شدم کارمند تربیت بدنی بودم، به دلیل درگیر شدن با مسائل کاری و سمت های ریاست فدراسیون پزشکی ورزشی و دبیر کل ستاد مبارزه با دوپینگ عملاً فرصت استفاده از بورسیه کانادا را پیدا نکرده و 4 سال بعد در سال 83 متوجه شدم مهلت استفاده از بورسیه از بین رفته است. بنده در رشته دکترای تخصصی تغذیه ورزشی یا رژیم درمانی شهید بهشتی در سال 90 پذیرفته شدم و در حال حاضر نیز در حال دفاع از پایان نامه خود هستم. اولین کارمند پزشک رسمی سازمان تربیت بدنی وقت هستم و الان نیز اولین کسی هستم که متخصص تغذیه ورزشی در وزارت ورزش و جوانان است. * ویژگی های دانش آموزان زمان جنگ بنده زمانی در کنکور درس می خواندم که در پیاده روی خیابان و زیر تیر چراغ برق تا هنگام صبح مطالعه می کردم روزها به عنوان اولین مربی کانگ فو و مسئول تربیت بدنی شهرستان کوهدشت فعالیت کرده و این روال کاری ام بود و با این پشتکار به اینجا رسیدم. مطالعه در آن زمان بسیار سخت بود و تنها منبع، خود معلم بود و دسترسی به کتاب کمک آموزشی وجود نداشت، اما الان کاملاً درس خواندن فرق می کند و اطلاعات دانش آموزان زیاد است و فرقش با آن زمان این است که آن زمان پشتکار بسیار زیاد بود، اما الان پشتکار وجود ندارد. * پیام به دانش آموزان پیامم به دانش آموزان این است که باید طوری برنامه ریزی کنند که هر چه می خواهند را درست یاد بگیرند و باید الان وقت بیشتری صرف کنند؛ چرا که رقابت زیاد است، باید برنامه تفریح و سرگرمی مشخص باشد و دانش آموزان بدانند بعد از رسیدن به مدارج علمی، فرصت کافی برای تفریح وجود دارد. درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت ) ...
پلاسکو، یادگار 53 ساله تهران مدرن
، دو نفر خودشان را از همین کریدورها به طبقه منهای یک پرت کردند و کنار حوض مُردند، یک نفر هم از راه پله کنار رستوران خودش را به پشت بام رساند و به پیاده رو پرید. امروز بعد از پنجاه و چند سال، اثری از خانواده القانیان در اداره برج پلاسکو نیست. کاسب های قدیمی پلاسکو می گویند آقای القانیان کمی قبل از انقلاب، برج را به کسی دیگری به نام آقای پرویزیان واگذار کرده بود. اندکی بعد از انقلاب اما
پدرم، هنوز تو را چشم در راهم....
بزرگ بر سرسجاده برای سالم بودن تمام حجاج دعا می کرد که اسم تو را از تلویزیون به عنوان جان باخته اعلام کردند، تسبیح مادربزرگ پاره شد، سینی چای از دست مادر افتاد اشک در چشمان برادرم حلقه زد، دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد. پدر، حلقه گلی را که برای آویختن به گردنت آماده کرده بودم. گلهایش پژمرده شده و تو هنوز نیامده ای. پلاکاردی را برای آمدنت نوشته بودم در گوشه حیاط آفتاب رنگ نوشته هایش را
زندگی به سبک یک مجاهد
آنها می داد که رویش نوشته بود سلام، حالم خوب است، سلام برسان، هادی کجباف . همان کاغذ را می بوسیدم و می گذاشتم روی چشمانم و با همین تکه کاغذ زندگی می کردم. در همه دورانی که بچه ها شب نمی خوابیدند. مریض می شدند. تب می کردند. دندان در می آوردند، دست تنها بودم. فاطمه تقریبا بدون پدر بزرگ شد، اما با این وجود بسیار پدرش را دوست دارد، هادی وقتی به منزل می آمد به خاطر موج گرفتگی و شهادت همرزمانش همیشه
خاطره سردار از یک شهید داش مشتی / تصویر
، حتما همه راه ها را بروی و بقیه را بر عهده خدا بگذاری. به همین دلیل امیرالمومنین (ع) فرمود: مجاهد حقیقی کسی است که نه از زنده بودن خود خیلی خوشحال است و نه برای از دست دادن دوستانش ناراحت است . چون برای خداست. صفات اخلاقی مجاهد خیلی مهم است. مجاهد یک ظواهری در ابعاد مختلف دارد. پایه اول این صفات نماز است. برادر عزیز شما نباید نافله شب را ترک کنید و این یک صفایی دارد. در جهادی که می کنید
جوک های جدید و خفن در حد تیم ملی
کلا تو دفتر بیکار بود تنها سمتش این بود که ضامن بچه هایی بشه که درس نمیخوندن :/ این عاخرا دیگه خیلی پیر شده بود دیگه نمیکشید دیگه حتی بچه هاهم اجازه نمیدادن ضمانتشون کنه بنده خدا اینقد ضامن من شد که آخرش ترکید:| لایک=روحش شاد نخند پست غمگینه جوک های جدید و خفن در حد تیم ملی - جوک جدید میدونین لاک پشت بعد از سه ماهگی کجا میره؟؟؟؟ .
تنهایی در آخر تهران
یعنی فراموشی. زندان یه جایی مثل چند روز قبل از رسیدن به روز قیامته. آدم بلاتکلیفه، اگه کسی بهش سر نزنه، عین مرده هاس. فرقش با بهشت زهرا اینه که این جا تلفن هست و می تونیم زنگ بزنیم. دیگه به هرحال آدم روی صبرش کار می کنه. موقعی که می خواستیم پله هارو چند تا یکی کنیم و بالا بریم، فکر این جارو نمی کردیم. ولی این جا یاد گرفتیم که باید پله هارو یکی یکی بالا رفت. توی زندان پیر شدم، همه موهام سفید شده
موسوی حاضر نشد بعد از انتخابات به تلویزیون بیاید / هیچ فیلمی از آرشیو صداو سیما به سرقت نرفته است
آمریکا بخواهد مثل کودتای سال 32 به کشور بازگردد خون شهدا پایمال شده و زحماتی که برای به ثمر نشستن این انقلاب انجام شده از دست خواهد رفت، لذا این تجربه ما از گذشته اهمیت زیادی داشت که می دانستیم باید اقدامی صورت بگیرد تا مداخله خارجی از بین برود. کلاً سفارت آمریکا چند کار را خیلی صریح انجام می داد؛ اولاً آن ها تولید تئوری کرده و کار لجستیک پیشرفته انجام می دادند و از سوی دیگر به جمع آوری اطلاعات می
با خواندن این داستان بازهم قلیان می کشید؟
ریه نعمت یک دانه ای است و زود زود پیدا نمی شود، دستگیرم شد که خیلی زنده نخواهم ماند و به همین خاطر خیلی امیدم را از دست دادم. به همین دلیل بعد از تولدتان اسم شما را امید و نفس گذاشتم، یعنی همان دو چیزی که با اشتباهات خودم از دست داده بودم و حالا خدا دوباره آنها را به من هدیه کرده بود. این اسمها را برای شما دوقلوهای شیرینم انتخاب کردم تا هر بار که کسی صدایتان می زند به یاد پدرتان بیفتید و درس عبرت
زیانکاران حقیقی واقعه کربلا
یادآور شد هر کس بمیرد و پیشوایی نداشته باشد به مرگ مردان جاهلی مرده است. و گفت: می ترسم شب را بدون امام به صبح برسانم! گویند که حجاج برای تحقیر ابن عمر پای خود را از فراش بیرون کرد و گفت: برای بیعت دست خود را بر روی پایم بگذار! (13) این ماجرا اوج ذلت شخصیتی است که با وجود کهنسالی و نقل روایات فراوان از پیامبر اکرم (ص)، توان تمییز صف صالحان از ستمگران را نداشت و همواره برای حفظ آقایی خویش در جبهه
سلیمی نمین: هدف پایداری ها از چماق امریکایی کوبیدن حریف سیاسی ا ست
، اراده بشری فراگیر شد و هزینه دادند تا توانستند امریکایی ها و انگلیسی ها را وادار کنند از رژیم یان اسمیت و تبعیض نژادی دست بردارد. وقتی اسراییل رسما می گوید که ما نژاد برتر هستیم و برای آن دلیل می آورد، اینجا که می رسد می گویند ایستادگی در برابر اسراییل هزینه دارد. مگر کدام عدالت طلبی هزینه نخواهد داشت؟ این تناقض است که آقایان یک بام و دو هوا دارند. روی پشت بام رفتن و مرگ بر امریکا گفتن که دیگر هزینه
ماجرای جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
بلند شد که کم مانده بود سکته کنم. پیش خودم گفتم بابک، کارت تمام است و چند دقیقه دیگر سرت را بیخ تا بیخ گوش ات می برند. در همان چند لحظه به گذشته ام، به آینده ای که پیش خودم همیشه تصور می کردم، به پدر و مادر و خانواده ام که مرا دیگر نخواهند دید فکر می کردم که مرد سوری پرسید می دانی ما سلفی هستیم؟ با شنیدن سلفی برق از سرم پرید و مطمئن شدم که کارم تمام تمام است. گفتم نه به خدا. من 4 شبانه
ایستاده پای پدر تا پای مرگ
بود که برای نجات پدر جان خود را فدا کرد. سنگینی غم مرگ این جوان یزدی به حدی بود که اوحدی، رئیس سازمان حج و زیارت در رسانه ملی با بغض و اشک آن را بیان کرد. حاج مهدی درستکار که آرزو داشت پدر و مادر سالخورده اش را به حج ببرد وقتی با فشار جمعیت مواجه شد پدرش را به نقطه امنی کشاند و سپر او شد ولی لحظه ای بعد موج جمعیت او را بلعید و چند روز بعد پیکرش در یکی از کانتینرها پیدا شد. پیکر این مرد فداکار با
صحبت های تکان دهنده جوان ایرانی گرفتار داعش
. پیش خودم گفتم بابک، کارت تمام است و چند دقیقه دیگر سرت را بیخ تا بیخ می بُرند. در همان چند لحظه به گذشته ام، به آینده ای که پیش خودم همیشه تصور می کردم، به پدر و مادر و خانواده ام که مرا دیگر نخواهند دید فکر می کردم که مرد سوری پرسید می دانی ما سَلَفی هستیم؟ با شنیدن سَلَفی، برق از سرم پرید و مطمئن شدم که کارم تمام تمام است. گفتم نه به خدا. من چهار شبانه روز می شود که با شما می آیم تا
ضرغامی: رهبر انقلاب مانیفست مقابله با استکبار را به بهانه برجام صادر کردند/ اصغرزاده از طرف خودش ...
! واقعاً همین طور بود و نه من شب قبل به خواهرم گفته بودم و نه او به من ولی دوتایی همدیگر را آنجا دیدیم. با همان روشی که دیدید، لانه فتح شد و هرکسی مسئولیتی داشت. بچه های پلی تکنیک بیشتر به قسمت ویزا و بچه های دیگر هم به تناسب کارشان در جاهای دیگر بودند. به هر حال 6ماه از زندگی مان را آنجا سر کردیم، شب ها جلسه و بحث های ضدآمریکایی داشتیم. یک حرکت دانشجویی را شروع کردیم ولی دیگر هرگز خاتمه
جوان ترین قاری مهاجر الی الله و نذری که زمان ادایش نزدیک است
وارد فعالیت های قرآنی شد و همراه دایی اش که قاری قرآن است، به مجالس قرآنی می رفت، البته مادرش هم با وی کار می کرد تا اینکه کم کم راه افتاد، به طوری قرآن و زمزمه های دینی ملکه ذهن این پسر شده بود که در خانه هم که می نشست و در مواقع کار و بیکاری قرآن زمزمه می کرد . نذری که بدون حضور فؤاد ادا می شود فؤاد مشعلی، چند سالی بود که نذر کرده بود تا در اربعین حسینی در خیل عزاداران امام حسین
فرار معجزه آسا در لباس عروس !+تصاویر
مفرط دچار می شوند ، کرخت و بی حوصله به وز وز مبهم خواننده عربی قدیمی در رادیو گوش می کردند که انگار صدای انفجارهای پی در پی بیرون از خانه جزئی از آن شده بود. مردها در آن آلونک، دیگر از تقلا برای زنده ماندن دست برداشته بودند. سیگارها را خسته و کسل پک می زدند و هرم گرمای باقی مانده از روز که در اتاق محبوس شده بود، عرق روی تن شان می نشاند. همان وقت پسرکی شاید ده – دوازده ساله از
رسوایی مدعیان حقوق بشر در فاجعه منا
به گزارش گروه سایر رسانه ها ی دفاع پرس ، زن و مرد، پیر و جوان، نیمه جان و بی هوش، زنده و مرده صحرای محشری از جنازه های زائران خانه خدا برپا شده بود؛ هرکس دنبال عزیز گمشده اش بود، زائرانی هم از شدت گرما و فشار جمعیت لابه لای جنازه ها و کشته شدگان بی هوش بر زمین افتاده و با چشمان منتظرشان تمنای یک قطره آب می کردند و خیلی ها هم با یاد لب تشنه کربلا، اباعبدالله الحسین(ع) جان به جان آفرین تسلیم کردند
گفت و گو با کلیم الله توحدی موسیقیدان و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ کردهای خراسان/ فیض الله پیری
افتان و خیزان به رودخانه زاب رسیدند و یا شنیدیم زنی که در وسط راه در میان برف و بوران و آوارگی وضع حمل کرده و از سر درد بچه را به رودخانه پرت کرده و گفته بود که ترو برو مبادا مثل من آواره و بدبخت شوی، همه با خانواده گریه می کردیم. وقتی اینها را به بیمارستان آوردند و دست و پای بعضی از جوانان قطع بود، می دیدیم. از پدری که بچه هفت-هشت ساله اش فوت شده بود پرسیدم که چکار می کنی؟ گفت: نمی دانم بقیه خانواده
پرندگان خشمگین در لانه داعش
عرضه شود. اینک نسخه های سیستم عامل اندروید و افزونه های مرورگرهای مختلف آن هم موجود است و افزون بر آن، چند ویرایش متفاوت از این بازی نیز عرضه شده است. نسخه های ریو، سیزنز و اخیرا نسخه فضایی پرنده های خشمگین تا به امروز دل بسیاری را ربوده، تا جایی که صحبت از اعتیاد به این بازی بسیاری از والدین را نگران کرده است. از آن جا که مجموع دانلودهای این بازی تا پایان سال گذشته میلادی به بیش از 700
بستگان زنی که11سال پیش توسط شوهرش کشته شده در دادگاه حاضر نمی شوند - ابهام در حکم قصاص
11 سال بعد از قتل زنی که به دست شوهرش کشته شده است، متهم به قتل یک بار دیگر پای میز محاکمه می رود تا به اتهام قتل محاکمه شود. مأموران پلیس خرداد سال 83 باخبر شدند زنی جوان به نام کتایون در خانه اش به قتل رسیده است. فردی که به مأموران خبر داد کتایون کشته شده است، مدعی شد شوهر کتایون دست به این جنایت زده است. پلیس جسد زن جوان را در خانه اش پیدا کرد و تحقیقات گسترده مأموران
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
روزنامه ایران: از چند قدمی مرگ برگشته. داعشی های نفوذی می خواستند سرش را بیخ تا بیخ ببرند. در مرز ترکیه و یونان گرفتار شد و معجزه آسا از مرگ گریخت. به قول خودش می خواسته زرنگی کند و قاطی آوارگان و پناهجویان سوریه ای به اروپا برود که ... . بابک 28 ساله از پای مرگ برگشته و با یادآوری حوادث تلخی مثل مرگ آوارگان و بدرفتاری پلیس ترکیه و ... که در طول مسیر مهاجرت به یونان برایش اتفاق افتاده
سرگذشت جوان ایرانی که گرفتار داعش شد
اخبار معاصر: از چند قدمی مرگ برگشته. داعشی های نفوذی می خواستند سرش را بیخ تا بیخ ببرند. در مرز ترکیه و یونان گرفتار شد و معجزه آسا از مرگ گریخت. به قول خودش می خواسته زرنگی کند و قاطی آوارگان و پناهجویان سوریه ای به اروپا برود که ... . بابک 28 ساله از پای مرگ برگشته و با یادآوری حوادث تلخی مثل مرگ آوارگان و بدرفتاری پلیس ترکیه و ... که در طول مسیر مهاجرت به یونان برایش اتفاق افتاده