سایر منابع:
سایر خبرها
صیانت از قرآن با عمل به دستورات الهی
خدا را یاد داشته باشید. من را دعا کنید. برایم گریه نکنید. برای امامم حسین(ع) گریه کنید. پدرم مادرم! همسرم و برادرم! شهادت لطف و مرحمت الهی است که اگر نصیب کسی شود خوشا به حال او چون من اگر شهید هم نشوم بالاخره مرگ به سراغم خواهد آمد. زندگی مادی مرحله ای از حیات انسانی است این دنیا محل رفتن و عبور کردن است. برادران همه به سراغ خدا بروید. ظاهر قضیه را نگاه نکنید. بدانید که آن دنیا سخت و
سرگذشت یک زندگی شورانگیز
5 دری بودند. مادرم گفت خسته نباشی کمال جان. گفتم شما و پدر خسته نباشید. همه زحمات من به دوش شماست. مادر گفت تا باشد از این زحمات باشد. فقط خدا کند دشمن به شاد نشویم؛ خدا کند عاقبت بخیر بشوید. گفتم من آمده ام از حالا تا ساعت 4 بعد از ظهر فردا دربست در خدمت شما باشم. پدر گفت بیا بشین یه چایی باهم بخوریم و گزارش کار را بده تا بدانیم باید چکار کنیم. بعد من هم سیر تا پیاز امروز را برای پدر و مادرم گفتم
نوبخت ستادهای روحانی را فعال کرده - عارف مقابل خاتمی بایستد کارش تمام است - ناطق اصولگراست - سپاه ع
یارگیری جدید می کند. مرعشی اضافه کرد: خیانت عدم صداقت و بی وفایی است. من اصلا معتقد نیستم سیاست یک پدیده بی پدر مادر است، اتفاقاً من سیاست را کاملاً اخلاق مدار می دانم، یعنی سیاستی که اخلاق در آن نباشد را من حداقل ترجیح می دهم در آن نباشم. سیاست حتما می تواند اخلاق مدار باشد ولی معنایش این نیست که سیاست شفافیت است. عضو حزب کارگزاران سازندگی در پاسخ به سؤالی مبنی بر اینکه آیا
بوی خوش مطبخ های قدیمی
در این شماره می خوانیم: روزی روزگاری در این پهنه سرسبز هستی دستان هنرمند زنانی صبور، قوتی با عطر طبیعت در میان انبوهی از دیوارهای خشتی و گلی مطبخ خانه های قدیمی تدارک می دیدند و آن را با عشق بر سر سفره های مهربانی می گذاشتند. دود مطبخ خانه های قدیمی در گوشه حیاط های بزرگ و کنار دیوارهای کاهگلی سرما را از جان ساکنان بیرون می برد و آن ها را با اشتیاق به کار کردن دعوت می کرد تا آن جایی که صدای شستن
بوسه آیت الله العظمی مرعشی نجفی برکف پای پدر
زدم ، شاید مادرم ناراحت می شد و اگر بیدارش می کردم، شاید موجب رنجش پدر می شد. خم شدم، لب هایم را کف پای پدر گذاشتم و چند بوسه زدم تا اینکه به آرامی بیدار شده و فرمودند: شهاب الدین! تو هستی؟ گفتم بله آقا پدرم وقتی این علاقه و احترام من را دید، دستش را به سمت آسمان بلند کرد و فرمود: پسرم، خدا عزتت را زیاد کند و تو را از خادمین اهل بیت علیهم السلام قرار دهد.
گلایه های جالب خالق "قصه های مجید"؛ نثرکوچه و بازاری را فراموش نکنیم!
به گزارش گروه "رسانه ها" خبرگزاری تسنیم ، هوشنگ مرادی کرمانی دقیقا همان طوری است که باید باشد، درست مانند داستان هایش ساده و صمیمی و در عین حال عمیق. شادمانی و رضایت عجیبی در صدایش موج می زند وقتی با تو همکلام می شود، همین مساله آدم را سر ذوق می آورد. هوشنگ مرادی کرمانی را، یک عصر بهمن ماه پیدا کردم و با او گفت وگویی را به انجام رساندم که تمرکزش روی کتاب ته خیار ، تازه ترین مجموعه داستان این
مستند جنجالی مرتضی پاشایی + جدال رضا رشیدپور با خانواده پاشایی!
حتما سوژه می سوزد و سید جواد عزیز نمی تواند مستند خودش را در شبکه نمایش خانگی بفروشد و ضرر می کند. رشیدپور در ادامه می نویسد که قرار بوده عموی پاشایی به دفتر کارش بیاید تا درباره شرایط کار صحبت کنیم: اما امروز در دفتر کارم منتطر حضرتعالی بودم که...علیرغم میل باطنی باید عرض کنم که ظهر امروز همان شرکت پخش ویدیویی که مستند جنجالی قبلی جناب هاشمی به نام "برزیل" را می فروشد نماینده ای به
تب خرید با جیب خالی/ حراج نیستیم ارزان می فروشیم
قلم، مابقی اجناس را می شود با بهایی بین 5 تا 30 هزار تومان خریداری کرد، دلیل شلوغی فروشگاه هم همین است. مریم طالشی در این زمینه در روزنامه ایران نوشت: داخل می شوم، با اینکه هنوز عصر نشده و ساعت حدود 4 بعدازظهر است، اما شلوغی فروشگاه جمع و جور، آدم را یاد شب عید می اندازد. مشتریان که بیشترشان خانم هستند با دقت و وسواس مشغول انتخاب اند. رگال ها می چرخند و اجناس، سبک و سنگین می شوند. لباس ها
وقتی شخصیت های داستان به حرف نویسنده گوش نمی کنند/ خاطره اتومبیل هل دادن برنده جایزه نوبِل ادبیات در ...
را از اول تا آخر به یاد می آورد و بازگو می کند. خواهر کسری -دختری حساس و آسیب پذیر- دست به انتحار زده است. پدر و مادر داغدیده در عین حال متعلق به نسل آرمان های بربادرفته دهه چهلی ها هستند (از این بابت می توان ادعا کرد که ساختار رمان مبتنی بر مفهومی موسوم به شکاف نسلی است). یکی از همنسلان کسری، از مملکت گذاشته و رفته است. یکی دیگر، به مصیبت اعتیاد مبتلا است. نفر بعدی، خود را وقف پول درآوردن کرده است
جدایی به خاطر دیدار مادر و ناپدری
به گزارش خبرنگار حوادث باشگاه خبرنگاران، چندی پیش زوج جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق دادند. مرد جوان در خصوص علت درخواست خود به قاضی گفت: آقای قاضی یک سال پیش با همسرم آشنا شدم. او به خاطر اختلافاتی که با ناپدری اش داشت بیشتر وقت ها به خانه خاله یا مادربزرگش می رفت. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و مادرش دو سال بود که با مرد دیگری ازدواج کرده بود. وقتی شرایط زندگیش را
روستای درو در بخش شاهرود با آیین های قدیمی قدمتی 5 هزار ساله دارد
گرم زمستانی برای عروس می بردند و بعد از آن بازیهای بومی همچون گل یا پوچ در بین اقوام رایج بود مادر بزرگ دروی نقس ها یش را به آرامی تازه می کند و می گوید حیف که این همه راحتی در آن زمان نبود و سختی معاش و زندگی و بزرگ کردن فرزندان دغدغه همه خانواده های روستای بود ولی امروز کودکان تا چشم بر هم زدنی بزرگ می شود مدرسه می روند دانشکاه و ازدواج را پشت سر می گذارند ولی در زندگیشان خبری از
ازم فاصله بگیرید ! من ایدز دارم...
گفت: رفتار مادر شوهر و خواهرشوهرم با من خیلی بد است، همیشه به من توهین می کنند و من را تحقیر می کنند، هیچ وقت آن ها و شوهرم را به علت اینکه من را بدبخت کرده اند نمی بخشم.وی خاطرنشان کرد: نگاه بد مردم به یک بیمار مبتلا به ایدز باعث شده تا خجالت بکشم که بگویم من ایدز دارم.وی بیان کرد: گاهی اوقات که خود و یا دخترم مریض می شویم فقط نزد یکی از پزشکانی که می داند من ایدز دارم می روم تا دارو تجویز کند، و
این انقلاب اسلامی بود که زندگی و مرگ ما را هدف دار کرد
داخل سنگر بیرون آمدم که بروم وضو بگیرم. عمو حسن هم با من آمد . به طرف تانکر آب رفتیم . من گفتم : عمو جان خیلی هوا سرد است نمی شود وضو گرفت . لبخندی زد و گفت: حیف است شب آخری نماز شب را از دست بدیم . وضو گرفت بیرون از سنگر در گوشه ای ایستاد به نماز و در آن سرمای سرد و خشک آخرین نماز شب را نیز به جا آورد. حاج حسنِ من تویی؟! پس از بجا آوردن مراسم حج در سال 63 به جبهه رفت و در
تنهایی بی هیاهو
. مقطع بعد از انقلاب با ورود امام(ره) به کشور، او به همراه خانم هایی چون خانم گرجی، زهرا رهنورد و اعظم طالقانی به دعوت شهید باهنر در جلساتی که در حسینیه ارشاد برای رسیدن به اهداف انقلاب و نوع حکومت بحث و گفت وگو می شد، شرکت می کرد. در این جلسات که یک شب در میان بود، نمایندگانی از همه جریانات سیاسی کشور در آن مقطع زمانی ازجمله آقایان میناچی، هاشم صباغیان، میرحسین موسوی، دکترمفتح
مجرمین برای استخدام به اینجا مراجعه کنند
روزنامه احتیاج نداشتند، اما به رسم لطف از من می خریدند. سرد بود و خسته می شدم اما هر بار که به نگاه گرم مادرم در آن طرف خیابان خیره می شدم انرژی می گرفتم. از فروش روزنامه ها 15 تومان کاسب می شدم، به سمت مادرم می دویدم، خود را در آغوش او رها می کردم و همه ناملایمات را از یاد می بردم، با شادمانی می گفتم امشب شام داریم و هر 5 نفرمان خوشحال می شویم. او بسیار ظریف روح و جسم من را به امام رضا(ع) گره زد
مصاحبه خواندنی با دختر حاج رضوان
پدرش همه را یکجا سرکشید. خیلی هم تند. البته من این فنجان را برای خودم درست کرده بودم! قبلش از او پرسیدم نسکافه می خواهی؟ که گفت نه. شنبه شب بود، نهم فوریه 2008 یعنی دو روز پیش از شهادتش. پدر سه شنبه شهید شد. سکوتی می کند و ادامه می دهد: درست مثل برادرم جهاد. او را هم برای آخرین بار روز پنجشنبه دیدم و یکشنبه شهید شد. با اشتیاق، ادامه ماجرای آخرین دیدار با پدرش را از سر می گیرد: آمد به خانه ی من
قتل همسر با ادکلن!
پرداختند که او اظهار داشت : پدر و مادر مدام با یکدیگر اختلاف و درگیری داشتند. من هم که طاقت این درگیری ها را نداشتم خانه را ترک کرده و نزد پدربزرگم رفتم. امروز برای برداشتن وسایلم به خانه آمدم. در باز بود و جسد مادرم در یکی از اتاق ها افتاده بود.پس از تجسس ها در محل قتل ، جسد به پزشکی قانونی منتقل شد و کارآگاهان همسر مقتول را به عنوان مظنون به قتل دستگیر کردند.او در بازجویی های مقدماتی منکر قتل همسرش
آیا جمهوری اسلامی درباره رژیم پهلوی به مردم دروغ گفت؟
کرد. آن ها اصلاً شان و وزنی برای مردم قائل نبودند و فکر می کردند غرب، انگلیسی ها و آمریکایی ها دایر مدار همه تحولات در کشور و منطقه ما هستند. آن ها و طرفدارانشان منتقدین رژیم پهلوی را متهم می کنند که شما اسیر تئوری توطئه شده اید، در حالی که خودشان با همین عینک به مسائل نگاه می کنند. شاه برای مردم هیچ وزنی قائل نبود و وقتی با بحران مواجه شد، مستقیم به سراغ بیگانه رفت. از نظر انگلیسی ها دوره
آداب و رسوم عروسی و ازدواج در نصرآباد قدیم
/> اتاق عروس آماده می شد و مشّاطه(آرایشگر زن) کار آرایش عروس را در آنجا انجام می داد. این اتاق و آرایش عروس بسیار ساده و ابتدایی بوده است. هر کسی اجازه ورود به آن اتاق را نداشته است. حتی دختر بچه های نزدیک عروس را هم به آن اتاق راه نمی داده اند. تشت بردن ساعت 5 بعد از ظهر در خانه داماد طَبَق تشت ها که سینی های مسی بود چیده می شد. تعداد تشت ها حتما فرد بوده و از 3 تا شروع می
حکایت یک شیرزن و 17 شهید
، مرا به فرزندی گرفت، آن وقت من شیرخوار بودم که پدر و مادرم مرا به عمویم دادند. - از برادران شهیدتان چه خاطره ای دارید؟ آنچه از آنها در ذهن من مانده فقط و فقط محبتی بود که به من می کردند، از آنجا که من در منزل عمویم بودم، کم تر از آنها خاطره دارم ولی چون از آنها دور بودم، وقتی مرا می دیدند برخوردشان با من خیلی با محبت و مهربانانه بود، در کل احمد خیلی صبور، باوقار و متین بود
عید هایی بدون پدر
خانواده اش هم سال هاست که از سایه پدر خبری نیست. با گذشت 9 سال هنوز جعفرآقا پشت میله های زندان روزگار می گذراند، بدون اینکه شاهد بزرگ شدن فرزندان و موفقیت های آنها باشد. دختر خانواده می گوید: امسال کنکور دارم، امیدوارم شیرینی قبولی ام آزادی پدر باشد . چشم دوخته ایم به آینده مادر خانواده با گذشت 9 سال، حالا راه زندان و خانه را به خوبی یاد گرفته و در دیدار هایش به همسرش روحیه می دهد
مانند شهیدان زندگی کنیم
از برادران خود در جبهه های مختلف حضور داشت و این موضوع مورد تحسین و تقدیر فرماندهان جنگ بود. البته حضور همزمان آنها در جبهه ها موجب می شد که گاهی جرو بحث های زیادی بین پدر و پسران از جمله احمد پیش بیاید. از آن جمله آنکه در مرحله دوم عملیات بدر یک روز عصر که با موتور در جزیره مجنون می رفتم ناگهان احمد را در کنار پدرش دیدم.ایستادم. سلام کردم. احمد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: بیا و مشکل ما را
چالش های یک ذهن پرخور
خالی شده باشد؛ پس هر چیزی که بچه ها درون بشقابشان می گذارند را مادر محترم می بلعد، چرا که فکر می کند اگر این کار را نکند، اسراف است. شاید دیگر نباشد اگر در گذشته خانواده پرجمعیتی داشته اید، این تجربه را دارید که زودتر بر سر سفره حاضر شوید تا بی نصیب نمانید، یا اینکه اگر سیر می شدید و تصمیم می گرفتید اضافه غذایتان را بگذارید برای بعد، این فرصت هرگز پیش نمی آمد؛ چرا که بالاخره
قتل پدر به روش فیلمهای جنایی
کشاندم.وقتی پدرم کسی را در خانه ندید به او گفتم هنوز نرسیده است! حتما می آید!پس از دقایقی پدرم خوابید و من که منتظر چنین فرصتی بودم، دمبل 5 کیلوگرمی را برداشتم و ضرباتی به سر او وارد کردم. وقتی فهمیدم جان باخته است، جسد او را به طرف دستشویی کشاندم و با چاقو سرش را بریدم!! اما در همین حال مادر و دایی ام وارد منزل شدند که من از ترس فرار کردم و به مشهد گریختم. چند روز در این شهر سرگردان
10 سال گذشت/ با پیرهن سیاه، در محرم، در مسجد ارک
خواند. شب 4محرم بود که حاج آقا منصور دعا کرد خدایا مرگ ما را در محرم قرار بده همه بلند آمین گفتند من هم گفتم اما اصلش را بخواهید در دلم گفتم خدایا امسال نه! شب چهارم محرم که از روضه برگشتیم، مادرم خبر داد که یکی از اقوام به رحمت خدا رفته است. گفتم خوش به سعادتش، عزایش با امام حسین(ع) هم زمان شد. خواهرم کاملا رک و بی مقدمه از پدرم سوال کرد بابا تو چطور دلت می خواهد بمیری؟! پدر پیراهن
مادر جان! این ماشین سپاهه نمی توانم با آن کار شخصی انجام بدهم/ اگر ما نرویم پس چه کسی برود ؟
باشیم . عصر که می شد زنان محله در کوچه دور هم می نشستند. قاسم وارد محله که می شد چشم هایش را به زمین می دوخت تا به خانه برسد. او از این کار زنان ناراحت می شد. مادر که تاب ناراحتی او را نداشت به زنان محله گفت. از آن هنگام وقتی زنان محله او را می دیدند به خانه هایشان می رفتند. کم کم این عادت هم از سرشان افتاد. من مضطرب ایستاده بودم دم در. قاسم که رسید خانه به او گفتم: قاسم
راز کشته شدن مربی ورزشی
باخبر کند. شب گذشته اضطراب عجیبی داشتم حدود ساعت 3 صبح به پمپ گاز نزدیکی محل کارم رفتم. اما حس می کردم اتفاق بدی در خانه ام افتاده چراکه دلشوره شدیدی داشتم، بنابراین بی خبر راهی خانه شدم اما وقتی کلید انداختم در باز نشد. به همین خاطر از داخل ماشین چاقویی برداشتم و زنگ زدم. پسرم هراسان در را باز کرد اما سعی کرد مرا به بهانه ای سرگرم کند. با این حال حس ناشناخته ای مرا به طرف حمام خانه کشید. پس از باز
سوال خبرنگار بی بی سی درباره ازدواج موقت
/> وی اضافه کرد: به آن خانم خبرنگار گفتم، این که شما به راحتی با هر کسی ارتباط برقرار می کنید، بهتر است یا اینکه تحت عنوان ازدواج موقت یک عهد و پیمان ببندید؟ بعد از مدتی گفت که بهتر این است که عهد و پیمانی بسته شود. حالا اینکه شرایط متعه چیست و اینکه اگر بنده که زن دارم و نیاز ندارم به سراغ متعه بروم، معلوم می شود که یک فسادی در من هست، این بحث جداگانه ای است. منتها متعه در سفر و شرایط خاص است
(تصاویر) بیست نقاشی برتر تاریخ هنر
، کشیده شده که در واقع بازگوی همان عنوان تابلو است. این تابلو حدود سال 1665 به اتمام رسید و اکنون در موزه مائریتشویس در لاهه هلند نگه داشته می شود. 9. مادر ویسلر جیمز مک نیل ویسلر این تابلو را در سال 1871 کشید و از معدود تابلوهای آمریکایی در این فهرست است. نام کامل این تابلو طرحی از خاکستری و مشکی: مادر نقاش است که به مادر ویسلر معروف شده است. 10. سیمای هنرمندِ بدون ریش
عشق ماشین ها از تجربیات خود می گویند +عکس
پولم را پس انداز می کردم برای تشکیل زندگی و خریدن خانه. اما ماشین نگذاشت. ماشین، دلم را برد. جمله آخر را با خنده یی می گوید که تلخ است. از وضعیت خانواده اش می پرسم: اوضاع مالی خانواده من معمولی است. پدر و مادرم هم هر دو کارمند هستند. اما من تا این سن توی خانه پدری مانده ام و عملا خرج زندگی من با آنهاست. من هر چه درمی آورم جمع می کنم و در دو سال گذشته سه بار ماشین عوض کردم. لذت داشتن