این عملیات نقش بسیار مهم نیروهای مردمی کاملا آشکار شد. یعنی تراکم نیروهای مردمی مشتاق جهاد و شهادت به قدری بود که این نکته به وضوح به چشم می خورد که نیروهای عراقی از انبوه نیروهای ما به رعب وحشت افتاده بودند و این انبوه علاوه بر نیروهای نظامی و ارتشی و سپاه ما در این منطقه که نیروهای زیادی بودند، عمدتا نیروهای بسیج مردمی و جوانان رزمنده ی ما بودند، اعم از کسانی که در همین جنگ بودند یا آنهایی که
بعد از پایان تحصیلاتم در مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم و به آموختن حرفه خیاطی مشغول شدم. خیلی زود این هنر را آموختم و برای خودم کار و کاسبی راه انداختم. خلاصه 25 بهار از عمرم گذشته بود که مادرم بنا به وصیت پدربزرگم مقدمات ازدواج من و دختر عمویم را فراهم کرد چون اعتقاد داشت عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان ها بسته اند با این ازدواج همه اطرافیانم منتظر تولد پسری بودند تا وارث عنوان
زجرکش کردن زنان زینبیه وحشی گری را به نهایت رسانده اند که از راه پله باریک خانه ما را مثل جنازه ای بالا می کشیدند. مادر مصطفی مقابلم روی پله زمین خورد و همچنان او را می کشیدند که با صورت و تمام بدنش روی هر پله کوبیده می شد و به گمانم دیگر جانی به تنش نبود که نفسی هم نمی زد. ردّ خون از گوشه دهانم تا روی شال سپیدم جاری بود، هنوز عطر دستان مصطفی روی صورتم مانده بود و نمی توانستم