سایر منابع:
سایر خبرها
ها او را شهید کردند و پیکرش را با خود بردند. سال ها از آن ماجرا گذشته و صفت گمنامی، همچنان مُهر قبولی بر اعمال خالصانه او زده است. صفحه 88 به شهیدی اختصاص دارد که زمان طفولیت پزشکان از او قطع امید می کنند و او را به دست بهترین پزشک اطفال اصفهان می سپارند. پزشک بعد از معاینه می گوید: کبد این بچه از بین رفته و تا فردا بیشتر دوام نمی آورد. مصطفی کریمی اما با نذز و عهد پدر به
. آن طور که گل محمدی می گوید؛ عموی بزرگش هم انقلابی بود او از سال 1342 با امام راحل ارتباط داشت و هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد. یکبار هم پدر و عمویش به نجف و دیدار امام خمینی (ره) می روند زمانی که می خواهند برگردند، امام راحل می گوید سلام مرا به آیت ا... میلانی برسانید. آن ها جزو خانواده هایی بودند که قبل از انقلاب هم عکس امام خمینی (ره) را در خانه شان داشتند. هنگامیکه فعالیت
رمضان به شهادت رسید در وصیّت نامه اش نوشته است: استادم پرورش! شما با اخلاص تان مرا سوزاندید!! ببینید چقدر اثر این اخلاص، عمیق بوده است که این شهید بزرگوار این جمله را در وصیت نامه اش آورده و این سوختگی همان عرفان و عشق به حضرت حق است که در جان آنان شعله ور شده بود و آنان را تا مرز شهادت پیش برد. بسیاری از شهدای مدفون در گلستان شهدای اصفهان هر یک کم و بیش از معارف استاد پرورش در آن سال ها
آن هم، پرواز به سمت عراق و ترور و شهادت... آخرین دست نوشته حاج قاسم، همانی بود که در آن نوشته بود: "خداوندا مرا پاکیزه بپذیر. خداوندا عاشق دیدارتم..."، نیروهایش در سوریه بعد از شنیدن خبر شهادتش، آن دست نوشته را جلوی آینه محل استراحت سردار در مقرشان در سوریه پیدا کردند. تاریخ آن دست نوشته، 12 دی ماه، یعنی همان چند ساعت قبل از پرواز به سمت عراق بود. به آرزویش رسید؛ در راه خدا
نخست وزیر به مجلس معرفی کردند، ولی بنده رأی نیاوردم و آقای موسوی رأی آورد و در مهرماه سال 1360، کابینه را تشکیل داد و بنده در آن کابینه، وزیر امور خارجه بودم. مرحوم آقای پرورش هم وزیر آموزش و پرورش بودند. ایشان و آقایان حبیب الله عسگراولادی، احمد توکلی، علی اکبر ناطق نوری، مرتضی نبوی و بنده جلسات هماهنگی داشتیم که در این کابینه چگونه حرکت کنیم. از این مجموعه تنها کسی که در کابینه آقای موسوی مانده
در پیدا و پنهان رفتار خویش، نگاهی انتقادآلود از عملکرد دولت روحانی داشت. با وی در منزل پدری اش در ساحل محله سرریگ یکی از قدیمی ترین محلات بندرعباس با طبیعتی بی مانند در حصار یک خانه قدیمی اما پرخاطره و درست در روزی که او 63 ساله شد، به گفت وگو نشستیم. او نسلی از هرمزگانی های تحصیلکرده و فرنگ دیده است که روحیه ملی و میهنی خویش را هرگز فراموش نکرده و عمیقا به شکوه و جلال ایران و ایرانی
آید؟ چقدر طلا فروختید چرا قیمت پایین نیامد؟ طلا می فروختیم، قیمت بالا می رفت. جامعه رکب می زند. دست تو را می خواند، خیلی وقت ها هم به غلط. یکی هم واکسن که عرض کردم. جامعه می گوید این دولت پنهانکار است، این دولتی است که همه ی واقعیت آن چیزی نیست که از سوی او گفته می شود و در عیان می بینید. پس این ریشه ی اول در شکل گیری آمدنیوزها و روح الله زم ها است؛ تکبر ساختاری در سیستم. احمد زیدآبادی
ساعتِ دیواری. دریافتم، باید! باید! باید! دیوانه وار دوست بدارم!... فروغ آن چنان عاشق، واله، شیدا و شیفتهٔ شعر بود که همه چیز را جز شعر فراموش کرد. در چهاردیواری زندگی پرالتهاب و اضطراب آلودش، دوست نداشتند او شعر بگوید، سر زبان ها بیفتد، نامش از خانه ای که بارها آن را زندان نامیده بود به بیرون پر بکشد، در شب های شعر شرکت کند، در انجمن های ادبی ظاهر شود و