بود. دائم زمین می خوردم و بلند می شدم. بار ها این اتفاق برایم افتاد. اصلاً انتظار شهادتش را نداشتم. لحظه وداع با همسرم برایم سخت گذشت. وقتی می آمدم خم بشوم و صورت شهید را ببوسم، نمی توانستم به شهیدم برسم. انگار از اینجا تا آسمان راه بین ما بود. تا اینکه به لطف خدا توانی داد تا توانستم با همراه زندگی ام خداحافظی و وداع کنم. مراسمش هم با حضور دوستان و همکارانش در نیروی انتظامی با شکوه هر چه تمام تر
موسیقی پیوند خورده است. موسیقی در یونان از اجزای فلسفه است. مولانا در مثنوی بیتی دارد که می گوید: می گفت که تو در چنگ منی من ساختمت چونت نزنم من چنگ توام بر هر رگ من تو زخمه زنی من تن تننم به این معنی که انسان چنگ خداست و توسط او نواخته می شود و به واسطه این نواختن حق در هستی ظهور می کند. آغاز روایت عشق جز از طریق موسیقی ممکن نیست. مولانا می گوید جز با
داد و به تنقیح، تکمیل و روزآمد کردن آن پرداخت. این فرضیه، این رفتار را شرط لازم تحول خواهی می بیند. ثالثا: تحول ممکن است با فشار از خارج صورت پذیرد، لکن باید به دست متخصصان کار و در محیط های آکادمیک و علمی نه در قالب سخنرانی و بیان احساسات در جمع های غیر متخصص انجام شود! و الا همچون رعد و برق بی بارانی است که در حد یک نه بزرگ و صفر درشت متوقف می شود یا از دل آن پیشنهادهایی خام بیرون می
نباید اینقدر عددوار بهره ببرد: امروز 89 مرگ دیگر یا 8000مبتلای جدید... اصلا داستان را ببریم در ژانر فانتزی های سبک وانس آپون اِتایم و شخصیت های داستان از کتاب بزنند بیرون و نویسنده را دوره کنند که اصلا بزرگوار! چند فصل دیگر مانده تا فصل آخر؟ فصل آخر را چطور نوشته ای؟ آخر این بازی کثیف کجاست؟ بعد، سال ها بعد، اگر از این مهلکه جان سالم به در برده باشیم، آن زمان که
بر عالم امکان گشود جبرئیل آمد به سوی خانه زهرا فرود گوییا بهر نبی دارد ز سوی حق پیام ای حسین ای شهریار ملک دین و سروری ای درخشان آفتاب چرخ حسن و دلبری ای که در عالم زدی از عشق کوسِ برتری کرده ای در راه خود عشاق را از خود بری دست ماه و دامن لطف تو ای والامقام ای که مرکب تاختی هر سوی در میدان عشق ای که سرانداختی چون گوی در
بود که خیلی زود پرکشید. مرور خاطرات خوش علی، خنده ها و بیشتر از آن مهربانی اش باعث شده این روزها جای خالی او بیشتر از پیش نمود کند. عمه از علی می گوید که با همه موفقیت هایی که در زندگی کسب کرده بود ذره ای تکبر در او وجود نداشت. تعریف می کند: علی هر زمان یکی از عموها یا عمه ها را می دید خودش را در آغوشمان می انداخت و بوسه بارانمان می کرد. این اخلاق را از بچگی اش داشت. در صورتی که کم
: یا علی! تو هم در دعا با من همراهی کن، هر دو بزرگوار روی به آسمان نموده و دست به دعا برداشتند، بعد از لحظه ای ملکی از آسمان نازل گردید و به خدمت حضرت رسالت مآب مشرف، سلام نمود و سلام حق سبحانه و تعالی را ابلاغ نمود، عرض کرد، حق متعال می فرماید: لقب باب الحوائج را از عباس نمی گیریم و جوان را شفا عطا فرمودیم. جناب راوی که این خواب را دیده، می گوید: فوراً از خواب بیدار شدم، چون اصلاً خبری از این