سایر منابع:
سایر خبرها
پرویز فیلم سیاسی تاریخ مصرف دار نیست/ یک جراحی خونسردانه
ولی وقتی فیلم سودربرگ را دیدم نظرم عوض شد چون با خودم گفتم کسی که می کشد قاتل است. ما در فیلم پرویز هم نقد قدرت را داریم هم نقد رفتار مقابل قدرت را. فیلم هر دو جنبه را باز می کند. پرویز می خواهد بگوید تو هرقدر هم بخواهی اعتراض کنی حق قتل نداری. این انتقام گرفتن ها درست نیست. برزگر: لوون از اصطلاح جراحی استفاده کرد. باید بگویم جراحی درد دارد. ما چاره ای جز نشان دادن تاریکی و
بغض کشتی گیر روستایی شکست: می خواستم قهرمان شوم نه چوپان
نبود که از شهر من را به روستا بیاورد. با هزار سختی و گاهی اوقات پیاده سرما را تحمل می کردم و خود را به خانه می رساندم که ساعت 9 شب شده بود. بعد برای اینکه از درسم عقب نمانم سه چهار ساعت درس می خواندم تا حداقل نمره قبولی را بگیرم. با روزی دو ساعت استراحت باز می آمدم و همه کشتی گیران را در وزن خودم شکست می دادم. این همه سختی کشیدم به این امید که روزی در کشتی چهره شوم و همه کاستی های خود و خانواده ام را
ملکه رنجبر: نمی خواهم غریبانه بمیرم
توجه مردم بوده اید و همیشه همه دوستتان داشته اند و حالتان را پرسیده اند. - اصل کار الان است دخترم. آن زمان که جوان بودم بله همه حال مرا می پرسیدند و حتی درخواست های زیادی داشتند که در نمایش ها بازی کنم اما الان مهم است. وقتی کارت طلایی خانه سینما را به تو می دهند یعنی در اوج هنر قرار داری اما چه اوجی روی سقف خانه؟ چه کسی الان از من می پرسد که خانم رنجبر می توان برایت کاری کرد؟ خدا را
آیس پک؛ از تلخی ورشکستگی تا شیرینی بستنی
دیگر باید با ثروت، رانت یا پشتوانه پدری پیشرفت کنند، من برعکس فکر می کردم و نمی خواستم از فامیل کمک بگیرم یا به کسی رو بیندازم. دلم می خواست خودم شروع کنم و این شاید یک مشخصه فردی باشد. در دورانی که خیلی بی پول بودم و حتی پول کافی برای رفتن به دانشگاه نداشتم، باز هم به کسی رو نمی انداختم و بعضی از راه ها را پیاده و یا با اتوبوس می رفتم. هیچ وقت کار را عار نمی دانستم و شاید الان یکی از عمده
کودکی یکساله فلج شد تا از معلولیت به شهرت سفر کند/ از رو کم کنی با آدم های سالم تا قویترین مرد دنیا
پرس سینه رشته هایی هستند که انسان های معلول و سالم هر دو در آن فعالند، نه از نظر من بلکه همه می گویند که در سطح حرفه ای این رشته معلولین قوی ترند. **مادرزادی از پا معلول بودید؟ خیر، حدودا یک ساله بودم که به عارضه فلج اطفال دچار شدم و از آن به بعد تحت درمان قرار گرفتم، پدر ومادرم خیلی برایم تلاش کردند اما تا حدی اثربخش بود و من تنها فرد خانواده هستم که این عارضه را دارم، بیماری ام
تختی از زبان دوستانش
ببینم. راه دور بود. هر وقت پیش او می رفتم اطرافش خیلی شلوغ بود و ایرانی ها به دیدنش می رفتند. او به من محل نمی گذاشت که به تختی گفتم من ملاقاسمی ام. تختی گفت تو همیشه پیش من هستی، من الان باید جواب این بچه ها را یکی یکی بدهم که به اینجا آمده اند. در همان زمان پسری بود که گفت باید تختی به خانه مان بیاید. وقتی تختی خوب شد به خانه آنها رفتیم. من 80 دلار پول داشتم که پیش از رفتن به آمریکا داده بودم به
اقدام زیبای تختی برای شاد کردن مردم جنگ زده آلمان
1952 اولین مدال تاریخ کشتی در المپیک را گرفتم تختی هم در آنجا نقره گرفت. من 16 سال با تختی بودم. من سال 1950 به تیم ملی آمدم، تختی در سال 51. در خیلی مسابقات مانند ژاپن، رم و هلسینکی با هم بودیم. وی به ذکر خاطره ای از تختی پرداخت و گفت: موقعی که در آمریکا بودیم تختی را معاینه کردند و گفتند باید بستری شود. پزشکان احساس کردند او سرطان دارد. همه تیم به ایران بازگشتند اما به من گفتند تو
کجایید ای نوای بی نوایی
اصلا آن کسی که از اشرار بود عوض شده بود و بعد هم که شهید شد. خود من نزدیک به 500 صفحه فیلمنامه نوشتم که شاید بتوانم تنها گوشه ای از زندگی حسین علم الهدی را نشان دهم که متاسفانه مجبور شدم آن را کم کنم. این برای من سخت بود و انگار داشتم حسین را قطعه قطعه می کردم. خب با این همه محدودیت چطور می توانم حسین علم الهدی را نشان دهم و به مخاطب بگویم که حسین علم الهدی در تقوا زبانزد بود، در رشادت زبانزد بود
نوحه های بدون سانسور آهنگران چاپ شد
/> مسخره بازی در نیار واجبه. واجب. تو؟ رفته کانتینر تدارکات. خیلی طول داده بود. با کشیدن چفیه اش تنبیه اش کردم به طرف کانتینر دویدم. کانتینر کنار ساختمان بود. مرتضوی در حال کمک به مسئول تدارکات بود بسته های نان را خالی می کرد. سریع بسته نان را از دستش گرفتم داخل کانتینر انداختم دستش را گرفتم و کشان کشان کنار کانتینر کشیدم گفتم: مرتضوی جون مخلصتم یه دقیقه با من بیا یه دهن
گفت وگوی جالب با بانوی پولادین ایران
خانه فرستادند تا پیش زنی به نام آجی ملا، خواندن یاد بگیرم. یک روز آجی ملا جلوی چند تا از بچه ها کاغذ سفیدی گذاشت و به من کاغذی نداد. بعد وقتی قیافه مات و متعجب من را دید گفت "پدرت سپرده تا به تو فقط خواندن یاد بدهم! فقط خواندن!" وقتی فهمیدم اجازه یادگیری نوشتن را ندارم، آتش به دلم زدند. پُر شدم از سوال. با چشم اشکی آمدم خانه. رو به پدر و مادرم کردم و گفتم شما گفتید آجی ملا به من نوشتن
وقتی گوگل با ویکی لیکز دیدار می کند
خود را ارزیابی کنم را نداشتم. ازاین رو با اریک اشمیت و سه فردی که او را همراهی می کردند (جیرد کوهن، لیزا شیلد، اسکات مالکومسان) مانند موارد دیگر دیدار داشتم. البته، خیلی مواظب بودم که چیزی درمورد جزییات عملیات خودمان و نام اعضای گروه خود افشا نکنم... اگرمتن گفتگوهای ما را به دقت بخوانی متوجه می شوی که با این نوع احتیاط من می کوشیدم برخی از پرسش های خیلی کنجکاوانه اریک اشمیت را دور بزنم. به عنوان
برم پیش رضا خانه بسازم
ها رضا را دید و گفت آقا رضا باز هم داری می روی جبهه؟ رضا نگاهی به من کرد و گفت می روم ولی یک چیزی پیش مادر جا گذاشته ام، به او گفتم رضا چی جا گذاشتی؟ گفت دلم را پیش تو جا می گذارم. فروردین ماه بود که مارش عملیات را زدند. دخترم خیلی ترسیده بود و مدام می گفت مادر نگرانم، رضا توی این عملیات است. به او گفتم الان آنقدر جوان توی این عملیات هست که رضای ما توی این جماعت گم است اما دل خودم از جا
سلام "تختی"!
داشت. به هنگام مسابقات جهانی تولیدو زانوی من ضرب خوردگی پیدا کرد. پزشک تیم باند زانو را باز کرده و مشغول تزریق مسکن بود، در همین لحظه تختی که از آنجا می گذشت همه چیز را دید. یکی از مربیان به من گفت: بیا! او متوجه شده و در مسابقه به پای مصدوم تو خواهد پیچید. اما تختی اصلاً به پای مجروحم دست نزد. هر دو خسته شده بودیم و باید اذعان کنم، با اینکه او هفت سال از من پیرتر بود ولی بیش از من جنبش و
برگزیده سرمقاله های روزنامه های صبح امروز
اپوزیسیون را از دید حاکمیت تعریف کنیم. ما می بینیم که هاشمی به اپوزیسیون تبدیل می شود. این را حاکمیت هم می بیند و اندک اندک می گوید آشیخ اکبر باید تکلیفت را معلوم کنی. سرمقاله کیهان را که شما بخوانید همین را می گوید که آقای هاشمی! از شما بهره برداری می کنند و تو را هل می دهند و از تو چهره ای می سازند که در مقابل نظام قرار بگیری... ضرورت دموکراسی خواهی [اسم مستعار همان اپوزیسیون] همه اینها را پشت سر
شورش عاطفه بر مدرنیته
شده است. شهرنشینی گسترش پیدا کرده و از جمعیت روستایی کم شده است. شهر ها به کلانشهر تبدیل شده اند که میلیون ها انسان به طور فشرده در کنار هم زندگی می کنند. معماری شهرها و خانه ها صورت بندی دیگری پیدا کرده است. زندگی آپارتمانی، صورت غالب سکونت شده است. نهادهای مدرن مثل دانشگاه مانند پیچک همه فضای اجتماعی ما را پر کرده است. آموزش و پرورش با همه تلاش هایی که برای استحاله آن از فضای مدرن شده است
کارگردان ها دل ودماغ ندارند
"گلنار مثل گلی بود که گفتن پرپر گشته، شکرخدا دوبار به ده ما برگشته..." "مادر من، مادر من، تو یاری و یاور من، مادر چه مهربونه، درد من و می دونه..." "گربه خوش صدا منم، ببین چه خوب ساز می زنم، با صدای زنبورکم غصه ها رو دور می کنم..." "آقای راننده، آقای راننده، یالله بزن تو دنده، بریم به سمت تهرون، می خوام برم تلویزیون..." "ک مثل کپل، صحرا شده پر ز گل، گ مثل گردو بنگر به هر سو
سوشا مکانی:من باعث و بانی رفتن گلر برزیلی نیستم!
بودم اما تا از نزدیک ندیده بودم باور نمی کردم. احتمالاً سرمربی پرسپولیس همه جوانب را در نظر گرفته که این تصمیم را اتخاذ کرده است. بعد از جدایی نیلسون برزیلی، سرمربی پرسپولیس خصوصی با تو صحبت نکرد؟ چرا، حدوداً 5 دقیقه با هم صحبت کردیم. ایشان به من گفت که این اتفاق افتاده است اما تو بمان و ادامه بده. با تمام وجود تلاش کن و این گوی و این میدان! قبول داری که با این حمایت
پروردگارا! چابکسوار من محمد (ص) را برگردان... تو خود او را محمّد نامیدی
این همان خر لاغری نیست که با اومی آمدی ؟ گفتم : به خدای که همان است . گفتند: به خدا که شأنی تازه یافته است و حلیمه گفت که این به برکت این پسر است . حلیمه گوید: آنگاه به منازلمان در بلاد بنوسعد آمدیم که چندان بی علف بود که گوسفندان گرسنه بر می گشتند و رمه هامان همه لاغر بودند. از وقتی این کودک آمد، گوسفندان همه سیر و پر شیر گشتند و ما آنها را می دوشیدیم و می نوشیدیم . حلیمه می
آموزش عشق و نفرت به بچه ها!
/> فرزند کوچک تر از فرزند بزرگ تر الگو می گیرد برخی از خانواده ها حتی با یکدیگر هم صادق نیستند. فضای حاکم بر خانه از دروغ و تظاهر پر می شود. در چنین جوی، مطمئنا فرزند هم بویی از همدلی و درک متقابل نخواهد برد. وقتی مادر نمی تواند به راحتی از آنچه که برایش در طول روز اتفاق افتاده با پدر خانواده صحبت کند، وقتی نوجوان خانه نمی تواند با کمال صداقت از رابطه خود با دوستانش حرف بزند، نمی
رابطه بنده با مرحوم امام(ره) رابطه عاشق و معشوق بود/ امام فرموده بودند تا آقایان بهجت و انصاری دعاگوی ...
، وقتی امام از زندان برگشت و در مسجد اعظم درس شروع فرمود، بنده بالبداهه این شعر را گفتم: بنگر نشسته چون ماه با یک جهان نباهت مرد رشید عرفان بر مسند فقاهت وقتی او را به ترکیه تبعید کردند، با خودم زمزمه کردم: رفتی و بردی جان ما، ای دلبر جانان ما باز آ که باز آید روان در پیکر بی جان ما آن دم که یک دم از تو فرد، بر جانم آمد رنج و درد باز آ و درمانی نما این
سینما24 نگاهی 360درجه ای به سینما (15 دی)
/> چهارمین جشن فیلم کوتاه مستقل خورشید 23 الی 25 دی ماه سال جاری به دبیری مهدی یارمحمدی در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود . انتقاد راسل کرو از بازیگران زن هالیوود/ واقعیت سنشان را نمی پذیرند صنعت سینمای هالیوود با همه زرق و برقش برای بازیگر زن این سینما، پس از 40 سالگی تبدیل به یک کابوس می شود، آنچنان که بسیاری از آنها گلایه مندند که با ظاهر شدن اولین علایم پیری بر چهره
راکی ایران چرا ویلچرنشین شد؟
" ببینید دیدگاه آنها چطور بود. این کینه در ذهن من بود و آن لحظه به لیزا این را گفتم. * با این کینه ای که داشتید پس چطور با لیزا ازدواج کردید و از او صاحب فرزند شدید؟ جریان ازدواج ما به قبل از انقلاب باز می گردد و من در آن زمان در انگلیس بودم. اما بعد از انقلاب شرایط جامعه و دیدگاه فکری من هم تغییر کرد. من آدم عجیبی بودم و بعضی وقت ها تصمیمات عجیبی می گرفتم. این را قبول دارم. من
ما نگهبان خلیج فارس بودیم/ داستان لیلی و مجنون
به خونه سر بزنم. علی هم همینطور. حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش که پیشکش، پوتین هایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم. علی که اون همه خوش تیپ بود، رفته موهایش رو از ته تراشیده. من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود. بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد، دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام، آب را هم
برگزیده سرمقاله های روزنامه های صبح مروز
همه ما به مالک اشتر اینگونه فرمودند: باید برگزیده ترین مشاوران نزد تو کسانی باشند که سخن حق بر زبان می آورند، هرچند حق تلخ باشد... به پرهیزکاران و راست گویان بپیوند و از آنان بخواه که تو را فراوان نستایند. زیرا ستایش آمیخته به تملق سبب خودپسندی می شود... خراسان:نگرانی از حاشیه های سیاسی یک همایش مهم اقتصادی نگرانی از حاشیه های سیاسی یک همایش مهم اقتصادی عنوان یادداشت روز
5 سال اخیر ادبیات داستانی مدیون سید مهدی شجاعی و نیستان است
و نویسندگان باید بروند برای سالمندان علاقمند داستان بخوانند. چه ضرورتی وجود دارد که این کار را انجام می دهند؟ چون در جریان خوانده شدن کتاب فرد با یک نویسنده واقعی رو به رو می شود و امید به زندگی در آن افزایش پیدا می کند. ادبیات اصلا مسیر زود بازدهی نیست ما همه این ها را از دست داده ایم، فراموش هم می کنیم که ادبیات اصلا مسیر زود بازدهی نیست، یعنی اگر کسی می خواهد در آن تبلیغ
من نگران مصطفی بودم او نگران حضرت زینب(س)/ عطر مصطفی هنوز در خانه مان پیچیده است
گرفتم و گفتم که الآن اگر می توانی به مرخصی بیا. گفت که اینجا درگیری بسیار زیاد است و اگر من این عرصه را خالی بگذارم؛ کس دیگری نیست که بتواند کارها را پیش ببرد. * عروس شهادت درتاریخ 26 خرداد امسال، در نزدیکی شهر حلب با عده ای از تروریست های داعش به شدت درگیر می شوند و همه ی آنها را به هلاکت می رسانند. شمار زیادی از این تروریست ها به خاک و خون کشیده می شوند. جنازه های داعشی ها به
تفسیر همت در اراده برای سوادآموزی/ سواد، الفبای خوشبختی
گرفت و مبلغ پانصد هزار تومن را اعلام کرد و گفت حاج آقا نگران نباشید درست است و من بازهم مورد سرزنش قرار گرفتم. هنوز صدای پیرمرد را فراموش نکرده ام تو با این قدو قواره بلد نیستی یک چک بخوانی از این بچه یاد بگیر... . جمعیت حاضر در اتوبوس در سکوت به حرف هایی که بین نقاش اتومبیل و پیرمرد رد و بدال می شد گوش می دادند، زدند زیر خنده و پچ پچ کنان باهم صحبت کردند...حس حقارت، خشم و
عبور از فیلمسازان اتو کشیده و نهاد های رسمی
متناسب با همان تکنولوژی است و این دو تا با هم تناسب دارند. حتماً فرهنگ صنعتی شدن و فرهنگ تکنولوژی و خود تکنولوژی درهم تنیده هستند. بنابراین، نمی توانید بگویید که من این نوع زندگی را می آورم ولی عواقبش را نمی خواهم. در گذشته، مردم در خانه ها به صورت حلقه ی کامل می نشستند. وقتی تلویزیون آمد، دایره شد نیم دایره. الان که اینترنت آمده همه پشت به هم می نشینند و هر کس رو به دستگاه خودش دارد. درست است وقتی
پس از اعتیاد، اختیارم دست خودم نبود
بگذارید ؟ روزهای آخر می خواستم بمیرم. دیگر چیزی برای باختن نداشتم. همسری که سال ها با او زندگی کرده بودم، دو فرزندی که تمام امیدم بودند، همه را از دست داده بودم. دیگر کار هم نمی کردم. این اواخر در پارک زندگی می کردم. خسته شده بودم. از این همه وابستگی به چیزی که همه چیزم را گرفته بود، از این که نمی توانستم یک کار را انجام دهم، از این که همه چیزم را فراموش کرده بودم. چقدر ترس؟ چقدر تنهایی
پدرم نیروی دریایی بعث عراق را نابود کرد/ ماجرای گرفتاری من و خواب فرمانده کل ارتش
پیکر مطهر شهید یاسینی هم با حظور مقام معظم رهبری انجام شد؛ روز پنجشنبه به من و خواهرم گفتند که پدر بزرگتان به رحمت خدا رفته و ما را به منزل عموی مان بردند که تا یکشنبه آنجا بودیم؛ وقتی به خانه آمدیم دیدم دم در خانه مان پارچه زده اند و اسم پدرم را نوشته اند اما باز هم در عالم بچگی درک ماجرا برایم سخت بود، اصلاً باورم نمی شد که پیام تسلیت برای پدر من است؛ با خودم می گفتم جنگ که تمام شده، پس بابا چطور