سایر منابع:
سایر خبرها
نگرانی آمریکا، وجود رهبری و سپاه پاسداران در ایران است
حضرت امام خمینی ره گفت: 48ساعت به رحلت امام، در حالی که همه با چشم گریان برای سلامتی ایشان دعا می کردیم. من نگران شدم که منافقین ممکن است از کرمانشاه حمله کنند. آماده باش دادیم و خودم در کرمانشاه مستقر شدم. ساعت 11شب از تهران به من خبر دادند که امام به ملکوت اعلی پیوستند. به مقام معظم رهبری که آن زمان رئیس جمهور بودند، تسلیت گفتم و خبر دادم که ما اینجا هستیم و اگر اتفاقی بیافتد تا آخرین قطره خون
سخنرانی منتشر نشده سردار سلیمانی در جمع فاتحان گیلانی شهرهای نبل و الزهراء سوریه
بردنند همه را خدمت امام (ره) امام یک جمله خیلی لطیفی فرمودنند این جمله امروز حال شماست،فرمودنند: که برویر خدارا شکر کنید که خداوند سرنوشت این کار را بدست شما سپرده است و نام شما را در لوح محفوظ نشوشته است.این حادثه تصادفی نیست.این حادثه اگربنا باشد درعالم آخرت خداوند سبحان بخواهد نشان دهد هیچ صحنه ای زیباتر از صحنه عمر شما نیست. این جزء زیبایی های عمرشماست. همان دل شب؛ همان خوف و همان خاطره. از
رضایی: آش را با جاش تحویل دادیم!/ آقای منتظری در سال 60 می گفت ممکن است سپاه کودتا کند
در ابتدا این تصمیم را گرفته بودم که همه بچه ها بروند، اما تعداد زیادی از دوستان سروصدایشان بلند شد و به امام شکایت کردند که آقای رضایی ما را به زور به وزارت می فرستد. ما نمی خواهیم به وزارت برویم. فکر من این بود که واحد اطلاعات را که روی آن زحمت کشیده بودیم، نصف نکنیم، چون اگر نصف می شد، دو نیمه ضعیف به وجود می آمد که نمی توانستند به حیاتشان ادامه دهند. من تمام اماکن اطلاعات را که کلی هم خرج آن
بهترین لحظه عمرم گرفتن تقدیرنامه از دست رهبری بود
بودم و دو کمکم عقب ماشین بودیم که من یه لحظه متوجه یک نور شدم فهمیدم که با آر پی جی ماشین ما را هدف قرار دادند. به بچه ها گفتم بپرید که ماشینو زدند. در حین پریدن، آر پی جی کنار ماشین زمین خورد و تویوتا در هوا معلق شد، با ضربی که من به زمین خوردم، دستم از چند جا شکست و بعد ماشین معلق در هوا بر روی کمر من پایین اومد لگن، کمر و چند جای دیگه ام شکست و کلیه هام از کار افتادند. در این حین
مرحوم دولابی: قبل از فوت بمیرید!
شما پرت شدید. باید صبر کنی. نگو چه دارد می گوید، مگر من مرده ام!؟ بعضی از شماها شب اول است که آمده اید. هفته پیش نبودید. آنهایی هم که مرحوم شده اند بعضی را دفن کرده اند اما هنوز نمرده اند. در قبرند اما مردنی نبوده است. به شما گفتم قبل از فوت بمیرید. بعضی را دفن کرده اند اما هنوز نمرده اند. هنوز آن جا می گویند: چه خاکی بر سرم کنم. پول هایم را چه کسی خورد؟ اگر می شد یک کاری می کردم. آن جا
روایت همسر “شهید مدافع حرم” از حمله و فحاشی طرفداران و محافظان فائزه هاشمی به وی+عکس
به گزارش ندای اصفهان ، خانم احمدی زاده در یادواره شهدای مدافع حرم گرامیداشت یاد و خاطره سردار شهید هادی کجباف و سردار ماشاء الله شمسه که شامگاه سه شنبه توسط بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی لرستان برگزار شد اظهار داشت: واقعیت امر این است که فائزه هاشمی چرا باید با امنیت وارد خرم آباد شود؟ چرا باید استاندار شما امنیت این زن فتنه گر را تامین کند که بیاید با آزادی برای خود سخنرانی کند. چرا نیروی
روایت همسر شهید مدافع حرم از توهین فائزه و محافظانش به وی
فائزه هاشمی شدم به محلی که این زن فتنه گر حضور داشت رفتم و به هر شکلی بود کنارش ایستادم. رفتم و گفتم "اجازه دهید من یک سؤال از شما بپرسم". سه بار این را گفتم که برگشت و به من گفت "صبر کن". بعد محافظانش به سمت من هجوم آوردند تا مرا به بیرون پرت کنند. گفتم "من از این خانم سؤالی دارم و می خواهم از وی سؤالی بپرسم" ولی بعد از اینکه حرفش تمام شد، صورتش را برگرداند، محل نگذاشت و رفت. می خواستم
زنانِ دست فروشِ پایتخت چگونه روزگار می گذرانند
را گفتم اما تا امروز هیچ اتفاق مثبتی نیفتاده. شاید کسی صدای ما را نمی شنود. خدیجه، ژیلت و دستکش می فروشد و درآمدش این روزها خوب نیست. اگر هر روز، در مترو باشد و روزی چند ساعت کار کند، ماهی 500، 600 هزار تومان درآمد دارد. خانه استیجاری خدیجه، فرزندان و همسر مسلولش؛ قلعه حسن خان است. پری گلِ 63 ساله با کتفِ شکسته دست فروش است پری گل 63 سال دارد. شوهرش قبلا سیگارفروشی
90/ پرسپولیس نمی تواند سپاهان شود
سپاهان گفت وگویی با شهاب گردان دروازه بان این تیم انجام دادیم که در زیر می خوانید: 90: قطعا خدا خدا می کنید که فصل تمام شود و نفس راحتی بکشید؟ اینطور هم نیست و فوتبال همین است گاهی وقت ها نمی شود نتیجه هم گرفت. 90: یعنی از این حواشی خسته نشدید و دوست دارید ادامه داشته باشد؟ از حاشیه که خوش مان نمی آید ولی گفتم فوتبال همین است و قرار نیست همیشه یک تیم قهرمان
درد ماندگار،روایت یک نویسنده از وضعیت فروش کتاب
، کاظم بیهوده روح و جسمش را درگیر نوشته هایش میسازد چند بار به او گفتم: ساندویچی محل، همان مشهدی الله مراد که یکی از موفق ترین و مشهورترین افراد ساکن محله مان به شمار میرود، او از کودکی به جای اینکه خودش را درگیر درس و مشق و کتاب و مدرسه نماید، کسب و کار پدرش را ادامه داد و اکنون یکی از مشاهیر محله است. کاظم که وضع نامناسبی داشت گفت: شما به ساندویچ فروشی که فقط ساندویچ می پیچد
تهامی: برانکو من را ندید، فکر کرد کریمی، مسی است!
بختیاری زاده یا دیگران مقصر نبودیم و امنیت ورزشگاه به ما مربوط نمی شد ولی دوستان باید با میزبانی ما مخالفت می کردند. * شما اقدامی برای بهبود اوضاع نکردید؟ من سعی کردم به هواداران شان خدمات بدهم، بروید از تدارکات مان بپرسید که حتی به من گفت آب تمام شد ولی من گفتم ایرادی ندارد، به هواداران پرسپولیس آب بدهید که مشکلی نداشته باشند. * راستی در خبرها آمده بود قبل از شروع بازی، شما
آبروی خود را با قهرمانی سپاهان یا ذوب آهن معامله نمی کنم
حرف های مهدی تاج را می خوانیم. * سردار آجورلو در مصاحبه ای که با خبرورزشی داشتند، گفتند برای اداره فدراسیون فوتبال گزینه بهتری نسبت به شما و عزیز محمدی هستند به این دلیل که فرصت مدیریت در فوتبال به شما و عزیز محمدی رسیده و به ایشان نه. سردار آجورلو همچنین معتقد بودند اعضای مجمع اگر به وضعیت فعلی راضی باشند باید به مهدی تاج یا عزیز محمدی رأی بدهند اما اگر خواستار تغییرند باید به وی رأی
همایش گرامیداشت یاد و خاطره شهدای دانشجوی شهرستان میانه برگزار شد
کرد: در خاکریز جبهه ها فقط چند چیز مطرح بود و شهدا بیشتر به نماز اول وقت و شهادت در راه امام حسین(ع) می اندیشیدند و اکنون، این راه شهدا باید سرمشق راه و زندگی جوانان امروزی باشد. معاون اجرایی سپاه محمد رسول الله(ص) با تأکید بر "برخی جریان های سیاسی می خواهند فرهنگ حسینی ما را از بین ببرند"، تصریح کرد: آن زمان شهرستان میانه حدود 30 هزار نفر جمعیت داشت ولی بااین حال هزاران جوان از این
ستاره فراموش شده ای که حالا دستفروشی می کند!
برادرم درست کردیم و کسی هم متوجه نشد. پس از اینکه برای مسابقات جوانان به ژاپن رفتیم با پول خودم دو جفت کفش خریدم و مدتی پوشیدم. *برخلاف قدم، آدم بسیار احساسی هستم زمانی که بازی می کردم به تمام هم تیمی هایم عشق می ورزیدم و آنها را خیلی دوست داشتم و بیشتری ناراحتی من هم از این بود که خیلی زود فراموشم کردند. باید از بچه های بندرعباس باید تشکر کنم که یک مسابقه به خاطر من برگزار کردند
جنون تجربه کردن دارم/بازیگر خوبی نمی شوم
هاست. کاش می شد همه کامنت ها را خواند. در جریان لباهنگ و حذف قطعه های شرکت کننده ها شما تنها کسی بودید که شجاعت به خرج دادید و اظهارنظر کردید و گفتید که نگذاشتند قطعه ای که می خواهم را بخوانم. موضوع شجاعت نبود. اشکان خطیبی مصاحبه نکرد و دوست نداشت راجع به این موضوع صحبت کند.این انتخاب حق طبیعی اوست و مطمئنم اگر مصاحبه می کرد حرف هایی شبیه به من می زد. ارشا اقدسی برای مصاحبه
سپاه در جبهه های مختلف باید وارد عمل بشود
گفت: 48 ساعت به رحلت امام، در حالی که همه با چشم گریان برای سلامتی ایشان دعا می کردیم. من نگران شدم که منافقین ممکن است از کرمانشاه حمله کنند. آماده باش دادیم و خودم در کرمانشاه مستقر شدم. ساعت 11 شب از تهران به من خبر دادند که امام به ملکوت اعلی پیوستند. به مقام معظم رهبری که آن زمان رئیس جمهور بودند، تسلیت گفتم و خبر دادم که ما اینجا هستیم و اگر اتفاقی بیافتد تا آخرین قطره خون از مرزها پاسداری
نیازعلی طالبی، شهیدی که با خونش، خرمشهر را آزاد کرد/ گریه بر شهید حرکتی است به سوی خدا
. همه موهای سر ومحاسنشان را کوتاه و کلاه پشمی بر سر گذاشتند موقع حضور در عملیات هرجا عنوان می کردند یکی از بچه های اراک مجروح شده یا شهید شده و از اراکی ها در آن موقعیّت حضور داشتند فوراً کلاه را از سر فرد مورد نظر برمی داشتند اگر موهای سر او کوتاه بود می گفتند اعزامی از اراک است و تقریباً این یک علامت مشخصه اراکی های شرکت کننده در آن عملیات بود که دستور این شهید والامقام بود.
وقتی دیگران شما را دست کم میگیرند چه باید کرد؟
دست کم گرفته شدن یک بخش ساده زندگی من است. هر کاری هم که بکنم، برای کسانیکه برای اولین بار نگاهم می کنند، معمولی هام به نظر غیرمعمولی و غیرمعمولی هام بی ارزش می آید. اینها نتیجه گیری نبود که خودم کرده باشم. همه این حرف ها را حتی رودررویم گفته بودند. آدمها بخاطر عصای سفیدی که دستم دارم و به همه نشان می دهد که نابینا هستم، این برداشت را از من دارند. افراطی ترین
نقش معلم در زندگی نوجوانان
البته ما هم برای آن ها حرف هایی داریم که شاید تا حالا نتوانسته ایم بگوییم؛ نتوانسته ایم بگوییم که در زندگی ما چه نقش مهمی دارند و نتوانسته ایم بگوییم... هفته ی معلم در راه است. حالا شاید بتوانیم برای یکی از معلم هایمان نامه بنویسیم؛ برای معلمی که تأثیرش از همه بیش تر در زندگی ما مشخص و پیداست! مثلاً هستی 13 ساله است و برای خانم طالب زاده، معلم علومش که یک معلم جدی و در عین
در سینما می توانی همیشه نوجوان بمانی!
مطمئن باش که من و تو خیلی زود با هم دوست می شویم. پس اگر می خواهی همیشه با هم دوست باشیم، باید همه چیز را درباره ی داستان مصور به من یاد بدهی! آن بیچاره هم شب های طولانی و زیادی را برایم وقت گذاشت تا به من همه چیز را بیاموزد. سال ها بعد در سال 1991 میلادی، من، استفان و مانوئل، ایده هایمان را با هم مطرح می کردیم تا درنهایت به یک ایده ی جذاب و بامزه برسیم و رسیدیم؛ ماجراهای یک پرستار بچه که
گچ کار جوان قمی 177 خانواده را از دام ماهواره نجات داد!
گفت. تلنگری کافی بود برای گچکار قصه ما! یک روز که به حوزه 2 بسیج شهید قربانی رفته بودیم ، آقای بابایی مسئول این حوزه برای بچه ها سخنرانی داشت و درباره آسیب ها و خطرات ماهواره برای افراد و جامعه و به ویژه خانواده ها صحبت می کرد. در حین سخنان ایشان به ذهنم رسید بلند شوم و نکته ای را بگویم ؛ یک باره ناخودآگاه وسط سخنان ایشان پریده و گفتم اگر شما اجازه دهید می توانم در
حسن آقا، تنها سرلشکر تبریزی سپاه
، گفتم همه ی این روزها می گذرد اما روزی این سوال برای تاریخ ایجاد می شود که مصطفی خمینی که می گویند امید انقلاب بود، نامش بر خیابانی بیراهه ی بن بست است و اما استادیوم بزرگ آذربایجان "یادگار امام" نام دارد؛ البته منظورم این نیست که کسانی که از خانواده ی امام به یادگار مانده اند بد هستند اما آیا اینها با مثل مصطفی خمینی که خود یک مجتهد والامقام بود، قابل قیاس است؟! طراح این ماجرا کیست؟ مگر غیر از
جزئیات عروسی دختر خبرساز با مرد اعدامی
. پرستو: وقتی به امیر می گفتم وکیل بگیر آنقدر ناامید بود که می گفت من 2 ماه بیشتر زنده نیستم پس چرا بی خودی وکیل بگیرم. امیر: نمی دانستم خدا قرار است فرشته امید به زندگی ام بیاورد. قرار بود که روز ولادت حضرت علی(ع) با هم عقد کنید؟ پرستو: امیر قبول نمی کند و هر چه من می گویم نمی پذیرد، مثل فیلم های هندی شده من همه اش دارم از امیر خواستگاری می کنم و دنبالش
می خواستند کشاورز شوم، خواستم و جراح شدم
برای خودم مثل یک سریال و یک فیلم است. یک چراغ علاءالدین داشتم و نان و تخم مرغی می گرفتم و اموراتم را می گذراندم. سخت بود ولی من آن قدر تحصیل را دوست داشتم که همه را به جان می خریدم که فقط درس بخوانم. با همین شرایط دبیرستان تمام شد؟ دبیرستان ایرانشهر که رفتم بیشتر بچه ها از خانواده های سرشناس و ثروتمند یزد بودند و من به خیلی از بچه ها در حل تمرین ها کمک می کردم و درس می دادم تا اینکه
تاکسی سواری تا بهار
چهارراه آب سردار. همه اش خانه بودیم؛ سراسر تابستان. تنها تفریح من با بچه های هم سن و سالم جمع کردن شیشه شکسته های رنگی از جوی آب بود یا دزدکی سوار درشکه شدن و شلاق خوردن. گاهی روی پله دم خانه می نشستیم و ماشین بازی می کردیم. تک و توک ماشین ها می آمدند و می بایست 10، 15 دقیقه انتظار می کشیدیم تا بالاخره یک ماشین سواری، تاکسی یا اتوبوس ناله کنان برسد. وقتی می آمد، چشم هایمان برق می زد و تا خم خیابان
همسر شهید مدافع حرم: فکر نمی کردم با دعای من شهید بشود
راهی کنی/گفت: نمی خواهد پشت سرم، آب بریزی احمدآقا قبل از رفتن به سوریه ، برای شما وصیت خاصی داشت؟ چند وقتی بود که برای دل بریدن از ما، تمرین می کرد و این کاملا مشخص بود. شب قبل از رفتن، بچه ها را خیلی بوسید. حدود یک ساعت، با بچه ها و سوار بر موتور در شهر، می گشتیم. تمام حرف هایی که در وصیت نامه اش نوشته را، آن شب به من گفت. شاید فکر می کرد که وصیت نامه اش به دست ما نرسد. می
منصوریان: با حرف های من و دایی، بکش بکش راه افتاده
من هم ترمز استقلال را می کشم و این وسط یک بکش بکش راه افتاده است! هواداران پرسپولیس و استقلال بدانند که این حرف ها کری و شوخی است و استقلال و پرسپولیس با همین کری ها زنده هستند اما ما فردا با همه وجود بازی می کنیم و همانطور که گفتم فردا یک بخشی از کشور شاد و بخش دیگر ناراحت خواهد شد. سرمربی نفت درباره شرایط سخت این تیم و اینکه در این شرایط باید با پرسپولیس بازی کنند اظهار داشت: منکر
داعش محصول کار صهیونیست ها و آمریکا است/ شهید کجباف مظلومانه شهید شد
هم کردم گفتم، اجازه بده که من یک سئوال از شما بپرسم سه بار این را گفتم که برگشت و به من گفت، صبر کن بعد محافظان آن من را گرفتند که بیرون کنند، منطق این ها بی ادبی و فحش و زدن و بی حرمتی است. یادواره شهدای مدافع حرم گرامیداشت سردار شهید هادی کجباف و ماشالله شمسه توسط بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی لرستان برگزار شد. در ادامه از خانواده های سردار شهید هادی کجباف و ماشالله شمسه تجلیل شد.
رکورددار بالاترین پرواز جنگی کیست؟
فشرد. ترسیدم، در خانه همسایه را کوبیدم و گفتم به من هم بگویید چه شده؟ برادرشوهرم گفت طوری نیست، اکبر زخمی شده و ما به بیمارستان می رویم. از من خواست در خانه بمانم تا به من خبر دهند. با پادگان تماس گرفتم، گفتند اتفاقی نیفتاده، زخمی شده! بعدها ساعتی گذشت و من همچنان در اضطراب بودم، همسر چند نفر از همرزمان شهید شیرودی آمدند. مرا که در آن وضعیت دیدند تصور کردند من همه چیز را می دانم. یکی از آنان که همسرش
استاندار کرمان: دعای خانواده شهدا از نظام محافظت می کند
کشور به میدان های نبرد در نقاط دورتر می روند، مادرانی که فرزاندشان را می فرستند، اجر بالاتری دارند، زیرا در شرایط امروز که همه به دنبال مادیات هستیم، کار سختی است که کسی برای جنگ و مبارزه برود. وی گفت: در دیداری که با سردار رشید اسلام حاج قاسم سلیمانی داشتم به ایشان گفتم خداوند به شما چگونه صبری عنایت فرموده که پس از چندین سال هنوز پوتین هایتان را از پا بیرون نیاورده اید، و ایشان در جواب