سایر منابع:
سایر خبرها
از شرمساری فرمانده تا پرواز از قله های ماؤوت
فردای آن روز به قرارگاه حمزه(ع) برگشتیم اما این عملیات با شرکت بچه های لشکر ویژه 25 کربلا در منطقه ماؤوت انجام شد. به ساری برگشتم و در تراکتی عکس همان فرد و خبر شهادت ایشان را دیدم، بنده تازه متوجه شدم که آن مرد بااخلاص و مؤمن به خداوند همان فردی بوده که سه شب قبل از شهادتش با هم در یک چادر شام خورده بودیم. درک مطلب برایم خیلی مشکل و جالب بوده، زیرا بنده این طور فکر می کردم که
ماجرای تذکر رزق معنوی به آیت الله خزعلی
: خانه یکی از بستگان بودیم، همه برای کاری بیرون رفتند، من و دختر آن خانواده در خانه بودیم. من در آن زمان هفده، هجده سال بیشتر نداشتم، جوان رشید و خوش سیمایی هم بودم. آن دختر تقاضای نامشروع کرد. یک باره بدنم لرزید و سریع بلند شدم. ایشان قسم می خورد و می گوید: والله وقتی درب خانه را بستم، دو سه قدم جلو نرفته بودم که دیدم حالی در درون من ایجاد شده است. مطالبی را حس می کنم و وضع خاصّی دارم. چون
بنیانگذار وب سایت سلام استاد از نحوه شکل گیری این استارت آپ می گوید/ رفاقتی میان آموزش و آی تی
به گزارش گروه علم و فناوری آنا به نقل از مجله سرآمد، وب سایتی برای برقراری پیوندی میان فضای آموزش کشور با حوزه آی تی و یاد دادن درس و مهارت به تمام کسانی که جویای آموزش هستند. این وب سایت از شهریور 92 بالا آمده است و در ابتدای کار نغمه خودش به سایت ایستگاه می رفته و دانه دانه استادهایی را که در این سایت آگهی داده بودند، در استاد سلام به طور رایگان ثبت نام می کرده است. به بهانه استاد سلام از نغمه عقیلی درباره ایده های او
دردسر پدر برای بخشش قاتل پسر
فرزندمان رو به رو شویم. تصمیم راسخ گرفته بودیم تا با قصاص قاتل فرزندمان او را به سزای عمل خود برسانیم. در همین افکار بودیم که در باز شد و حمید وارد اتاق شد و اتفاق عجیبی افتاد. در آن لحظه به چشمان حمید خیره شدم و بی اختیار به یاد ایوب خودم افتادم. نمی دانم این چه احساسی بود که در یک لحظه درونم را به تلاطم کشاند و مرا واداشت تا تصمیمی غیر از قصاص این جوان بگیرم. کوراوند با یادآوری آن روز
داستان خارجی هایی که به داعش می پیوندند
را بابت این کارهایش در جهنم خواهند سوزاند . پسر جوان به گروه های جهادی بازمی گردد و ماجرا را برای آنها بازگو می کند. آنها به او می گویند مادرت کافر شده و هیچ گاه ایمان تو را درک نخواهد کرد . به مرور، گروه جهادی توانست به طور کامل میان آن پسر جوان و خانواده اش فاصله بیندازد. صلیحه بن علی بی درنگ به افراد گروه خانواده ها می گوید: این دقیقا همان کاری است که با ما کردند. آنها از این واقعیت
مقدمه بی سابقه رهبرمعظم انقلاب برکتاب استاد
، خرمشهر در تصرف دشمن بود. می خواستم از نزدیک دلاوری های بچه ها را شاهد باشم. گفتند رفتن به آن جا امکان ندارد. اما پذیرفتند تا مرا نزدیک خرمشهر ببرند و به آبادان رفتم. با بسیجیان بودم و با خلق و خوی دلاورانه آن ها آشنا شدم. تحت تأثیر حالات شاعرانه ام که از بچه های جبهه ناشی می شد، همان جا در جبهه سرود خجسته باد این پیروزی را سرودم . سرودی که با آزاد سازی خرمشهر در تلویزیون پخش شد و خیلی
اعتراف های تلخ دزدان مسلح بانک های مشهد
این فامیل من رفت و آمد نکن او بد بختت می کند ولی من گوشم از این حرف ها پر بود و حسابی وسوسه شده بودم. پیش خودم می گفتم یک بار دزدی می کنیم پول حسابی در می آوریم و بعد دیگر تمام اما...وقتی از اولین سرقت، پول کمی گیرمان آمد باز هم طمع بیشتر پول به جیب زدن در جان مان بود. مصطفی زمان سرقت چه می گفت. آیا خودتان دو نفر بودید؟ بله مصطفی مرا تشویق می کرد که به دزدی هایمان ادامه دهیم.او
همواره همپای جلودار
نزدیک، دلاوری های رزمندگان را شاهد باشم. به من گفتند رفتن به خرمشهر امکان پذیر نیست، و من شاعر که احساساتم خارج از اختیارم بود اصرار داشتم، لذا پذیرفتند مرا تا نزدیک خرمشهر ببرند و به آبادان رفتم. در آنجا با خلق و خوی رزمندگان آشنا شدم و مطمئن شدم عزم و اراده آنها باعث پیروزی خواهد شد. تحت تاثیر حالات شاعرانه ام که از بچه های جبهه ناشی می شد به الهام مورد نظر دست یافتم و همان جا در جبهه
موبایل قاپ مرکز شهر را شناسایی کنید
. مالباخته پس از حضور در پایگاه هفتم پلیس آگاهی در اظهاراتش به کارآگاهان گفت: آن روز در محدوده بازار به صورت پیاده در حال صحبت با گوشی تلفن همراه بودم که ناگهان تک سرنشین یک دستگاه موتورسیکلت طرح هوندا 125 به من نزدیک شد و در یک لحظه اقدام به قاپیدن گوشی کرده و از محل متواری شد. در ادامه اقدامات پلیس آگاهی تهران بزرگ در شناسایی و دستگیری خریداران اموال مسروقه، کارآگاهان
پرواز غریبانه
آشنا شدم. علی جوانی انقلابی از اهالی استان آذربایجان غربی بود که داستان زدانی شدنش را اینگونه بازگو کرد: در زادگاهم مشغول کار کشاورزی بودم ولی از همکاری کردن با نیروهای انقلابی ترس و ابایی نداشتم. به همین دلیل با تمام وجودم به نیروهای انقلابی احترام می گذاشتم و هر کاری که می توانستم برای آن ها انجام می دادم. یک روز در روستا متوجه حضور چند نفر از نیروهای ضد انقلاب شدم. می دانستم که آن ها
تیپ ابوذر چگونه تشکیل شد؟
دوران دفاع مقدس غریب بوده و نامی از آن و شهدایش برده نشده است و تشکر می کنیم که شما به این موضوع می پردازید. امروز که پیاده از محله خزانه به محل کارم می آمدم به این فکر بودم که در گفت و گو با شما چیزی بگویم تا در شان رزمندگان تیپ ابوذر و مجاهدان افغانستانی باشد لذا متوسل به امام خمینی و خدای خمینی شدم و این چند بیت به ذهنم رسید که آن را نگاشتم و برای شما می خوانم: با عشق خمینی
ضرب المثل علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
قصر بردند و به دریا انداختند. او در تاریکی شب شنا کرد تا به یکی از قایق هایی که دستور داده بود آن دور و برها منتظرش باشند رسید. سوار قایق شد و به طرف جزیره راه افتاد. به جزیره که رسید، صبح شده بود. خدا را شکر کرد به طرف قصری که ساخته بود رفت اما ناگهان با همان پیرمردی که دوستش شده بود روبه رو شد. به پیرمرد سلام کرد و پرسید: .تو اینجا چه می کنی؟. پیرمرد جواب داد: .من تمام
ماجرای انتقام عجیب داماد در شب عروسی از نو عروس خیانت کار
مدتی که از زمان آشنایی ما گذشت، احساس کردم که علاقه ام نسبت به او زیاد شده است و این احساس موجب شد که درمورد دلارام با مادرم صحبت کنم و از علاقه ام به این دختر بگویم. به گزارش تبریزمن، مرد جوان 27 ساله صبح یک روز کاری به واحد مشاوره کلانتری مراجعه کرد. این جوان عنوان می کرد که در سن 25 سالگی در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شدم و برای ادامه تحصیل به این شهر بزرگ رفتم. وی ادامه داد ؛ حدود
داستان شهادت علیمحمد اربابی و بغض رهبری/توصیه رهبری به خانواده شهدا چیست؟
نزدیک کاشان است؟! حاج آقا جواب داد: نه! هنوز همان 5 کیلومتر فاصله هست! وسط این صحبت ها من وارد شدم و به آقا گفتم حاج آقا، پدر همان شهیدی است که سردار کاظمی داستان شهادتشان را برای شما تعریف کردند. داستان را برای آقا تعریف کردم: شهید علیمحمد اربابی به سردار کاظمی نامه ای نوشت، روی پاکت هم نوشت که در فلان تاریخ نامه را باید باز کند. چون حاج احمد می دانست شهید اربابی فردی دقیق و منضبط است
خانواده ام زیر آوار شهید شدند/ بچه ها و برادرانم به فدای پدرم
زخمی شدم. سرم را که بلند کردم دیدم موندم زیر آهن ها به طوریکه تمام خانه ویران شده بود، وقتی خودم را از زیر آوار نجات دادم به سراغ بچه هایم رفتم ولی نتوانستم پیدایشان کنم، تا اینکه مرا به بیمارستان شهید مدنی بردند، در آنجا خانمی صدا زد که دو تا بچه اینجاست ولی خانواده هایشان همراهشان نیستند که در همان لحظه گفتم آن ها بچه های من هستند ولی غافل از اینکه آن ها دختر بودند نه پسر.
تاج گردون: نظام برنامه ریزی دچار انحراف جدی شده است/کشوری: علت انحراف استفاده از مکاتب توسعه غربی است/ ...
است حالا مباحثش زیاد است. هر انسان فنی که به برنامه نگاه کند این از هم گسیختگی را متوجه می شود که در برنامه های گذشته این انحراف تقریباً خیلی جدی شد. همگی هم تنها به دنبال این بودند که فقط یک برنامه ای تصویب شود. اوج این مورد را در همین مبحث برنامه ی ششم داشتیم که من خودم یکی از آن افرادی بودم که در مجلس نهم می گفتم صبر کنیم و با عجله تصویب نکنیم. زیرا با عجله تصویب نمودن آن به ضرر بود
حکم اعدام برای مردی که از کانال کولر وارد خانه یک زن شد و به او تعرض کرد
به گزارش ستاره ها؛ تحقیقات پلیس در اینباره از چندی قبل آغاز شد. آن روز زنی به دادسرای امور جنایی شیراز رفت و گفت شب گذشته مردی ناشناس او را مورد آزار و اذیت قرار داده است. زن جوان در توضیح این ماجرا گفت: نیمه شب تک و تنها در خانه بودم. ناگهان متوجه سر و صدایی شدم. از اتاق بیرون آمده و دنبال این بودم که متوجه شوم سرو صدا مربوط به چیست اما همان موقع مرد جوانی به من نزدیک شد و یک اسلحه زیر
عربستان حامی بزرگ مالی سازمان مجاهدین
سال 1390 هم در عراق بوده. ولی همانطور که گفتم مرگ و زندگی او ارزش ندارد. شما اشاره کردید دومین موضوعی که خیلی نفرات سوال می کنند در رابطه با مناسبات درونی سازمان است. نظرشما در این رابطه چیست ؟ راستش هر زمان به سالهایی که در درون سازمان مجاهدین گذراندم به جوانی و سال هایی که در آنجا هدر دادم فکر می کنم متاسف و بسیار غمگین می شوم و البته بعد خدا را شکر می گزارم که نجات پیدا کردم
می دانستم گریه هایش خطرناک است
هایش چنان می لرزید که دلم را لرزاند. سرک کشیدم ببینم برای چه کسی گریه می کند؛ "شهید مدافع حرم، مهدی علیدوست". رفتم رو به رویش ایستادم. خیلی جوان بود، شاید بیست و یکی دو ساله. کمی دورتر ایستادم. عجله ام را فراموش کرده بودم. نمیدانم چرا ولی با گریه اش گریه می کردم. صدای چند جوان مرا به خود آورد: "احممممد! برپا... پاشو" خطابشان به همان جوان بود؛ ولی او از جایش تکان نخورد. دوباره صدا زدند
از رنجِ نوستالژی دل بکن
هیچ گاه ثروتمند نبودیم، اما ته مانده های شامپو و خمیردندان را دور می انداختم. مادرم با کلی زحمت آن ها را از داخل زباله ها درمی آورد و مرا به خاطر چنین اسراف هایی سرزنش می کرد. زندگی آرمانی من در محیط خالی باشگاه های یوگا و در حس لذت بخش دورانداختن انبوهی از وسایل خلاصه می شود. فقط من نیستم که از آزادی زندگی مینیمالیستی لذت می برم. روش کُن ماری، فلسفه ای عملی و پرطرف دار برای مرتب سازی خانه است که از این روح فرهنگی زمانه نهایت بهره را برده است.
از خدا خواستم در قیامت مرا با امام (ره) محشور کند
. همانطور که گفتم همه اینها به لطف کتابهایی بود که مادرم برای پدرم می آورد و من همه کتابها را می خواندم. بعدا هم که آموزگار شدم به سرودن شعر ادامه دادم. * گفته می شود زمانی که در سبزوار بوده اید در همان سال های نوجوانی یک آقایی به نام خسروی شعرهای شما را گرفته و فروخته است... سبزواری: کتابفروشی خسروی... * آقای خسروی اولین بار شعر های شما را چاپ کرد؟ سبزواری
2 دقیقه برای قتل سعید کافی بود
جوان دیگر در زندان است. او شاهد ماجرا بود. پس از سکوتی لحظه ای، سرباز زندان دستبند مهدی را باز کرد و او پشت جایگاه ایستاد. متهم این بار برخلاف بازجویی ها، منکر قتل شد: آن شب مست بودم. وقتی با سعید دست به یقه شدم او روی زمین افتاد و با پا به من ضربه زد. من هم با چاقویی که حسن داده بود، چند ضربه به پایش زدم. بعد حسن آمد و با قمه ضربه دیگری به سعید زد. حسن، سامان و رحیم که پیش از
مجلس امام حسین(ع) جای تسویه حساب نیست
زمانی که چند هزار جوان هم نسل خودشان را از پارک ها جمع می کنند و به سمت مجلس امام حسین(ع) می کشانند، کار بسیار مهم و ارزشمندی را انجام داده اند. نواقص کارشان کجا است؟ همان طور که گفتم همه ما معایبی داریم و قصد ندارم این قضیه را بشکافم، اما اگر همین جوان های مداح و عزادار که کار ارزشمندی را انجام می دهند ببینند که با زبان لطف و خوشی معایبشان را در خلوت به آنها گفته می شد و
عاقبت ناامیدی در دعا
کردیم و شما هم خواندید و شنیدید. حاج شیخ رجبعلی خیّاط بیان می کند: خانه یکی از بستگان بودیم، همه برای کاری بیرون رفتند، من و دختر آن خانواده در خانه بودیم. من در آن زمان هفده، هجده سال بیشتر نداشتم، جوان رشید و خوش سیمایی هم بودم. آن دختر تقاضای نامشروع کرد. یک باره بدنم لرزید و سریع بلند شدم. ایشان قسم می خورد و می گوید: والله وقتی درب خانه را بستم، دو سه قدم جلو نرفته بودم که دیدم
گرندپری کانادا؛ وضعیت تیم ها پس از دور تعیین خط (مرسدس)
خط را از دست داده باشم، همچنان خط جلو برای استارت مسابقه در دور اصلی مکان مناسبی است. روز شنبه لوییس فقط کمی در دور های ابتدایی از من سریع تر بود، بنابر این من در تلاش مجدد سعی کردم شکاف کم را پر کنم و او را بگیرم، اما همه چیز در پیچ اول بد پیش رفت و من موفق به انجام این کار نشدم. در کل طی دور اصلی فرصت های محدودی برای سبقت گرفتن از لوییس وجود خواهد داشت. من اخیرا استارت های خوبی داشتم که با
سارق سابقه داری که مدعی بازی در تیم ملی فوتبال جوانان بود
به سرقت زدم. این بار 44 سرقت انجام دادم. از سرقت هایت بگو. با پرسه زنی روی موتور دوستم در مولوی و چهارراه شاپور در یک فرصت مناسب گوشی را می قاپیدیم. از این راه سه میلیون به دست آوردم که نصف آن را به محمد می دادم. پس از سرقت، گوشی ها را به مسعود که فامیل دورمان بود و در پیک موتوری بود، می فروختم. مدتی بعد با فردی به نام امیر آشنا شدم که او پیشنهاد تشکیل باند و استفاده از روش
زوج جوان افغانی ساکن باقرشهر طلبکارشان را آتش زدند
؛ این شخص در اظهاراتش به کارآگاهان گفت : در داخل [ اتاقک ] روزنامه فروشی نشسته بودم که ناگهان متوجه صدای کمک خواستن فردی در حوالی [ اتاقک ] شدم ! ؛ پس از بیرون آمدن از روزنامه فروشی ، ناگهان فردی را مشاهده کردم که به شدت دچار سوختگی شده بود ؛ بلافاصله با اورژانس تماس گرفته و در این فاصله سعی کردم که تا حد امکان به این شخص کمک کنم ؛ در فاصله زمانی رسیدن اورژانس ، این شخص در اظهاراتی کوتاه عنوان
پدرم یک قهرمان بود
افتد اگر هم عمرش به پایان برسد خداوند هر طور بخواهد او را می برد. به علی گفتم برو مادر؛ خدا پشت و پناهت باشد، علی به من نگفت که به سوریه می رود ملاحظه من را می کرد اما من فهمیدم که برای جنگ با داعش و برای خدا و حفظ اسلام می رود. مادر شهید در ادامه صحبت های خود می گوید: نیم ساعت قبل از شهادتش با من حرف زد، همرزمان پسرم گفتند آن لحظه که با شما حرف می زد همان زمانی بود که به ما گفته بودند
مستندهای من وامدار روایت فتح است
در ارتباط بود قبل از سفرم آشنا شدم و جریان مستند را برایش توضیح دادم و گفتم به یک راوی نیاز دارم که با او همراه شوم و زندگی کنم که علی، سیدمرتضی موسوی را که خبرنگار جنگ و رزمنده بود معرفی کرد. من به واسطه علی با سیدموسوی که در فیلم، سیدباقر نام دارد، آشنا شدم. برای ساخت مستند، چندین بار به عراق رفتم منتها هر بار عملیات به دلایلی لغو می شد و انجام نمی گرفت. دو، سه بار به عراق رفتم و آمدم تا اینکه
همپای جلودار بار سفر بست
باشم. به من گفتند رفتن به خرمشهر امکان پذیر نیست، و من شاعر که احساساتم خارج از اختیارم بود اصرار داشتم، لذا پذیرفتند مرا تا نزدیک خرمشهر ببرند و به آبادان رفتم. در آنجا با خلق و خوی رزمندگان آشنا شدم و مطمئن شدم عزم و اراده آنها باعث پیروزی خواهد شد. تحت تاثیر حالات شاعرانه ام که از بچه های جبهه ناشی می شد به الهام مورد نظر دست یافتم و همان جا در جبهه، سرود خجسته باد را سرودم: