سایر خبرها
ماجرای ترور بیولوژیکی نادر طالب زاده
است. یک سال و نیم پیش به گروهی از لبنان برای راهپیمایی اربعین به عراق رفتم. که چمدان من را از هتلی که در نجف بودم از میان صد ها چمدان برداشتند و 5 الی 6 روز بعد در کربلا نصفه شب تحویلم دادند. لپ تاپ من را خالی و بررسی های کامل را انجام داده بودند. از همان روز که چمدان را تحویل گرفتم حالم بد شد اما متوجه این ماجرا نبودم. *اطلاعات لپ تاپم را کاملاً خالی کردند _ خودتان متوجه بودید
یک دختر عامل مسلمان شدن 7 نفر +عکس
در مسیر خودش قرار بگیریم. مادرم چند سال زودتر از من به آشتی با خدا رفت و همین باعث شد که من نیز راه خودم را پیدا کنم. من آنجا بزرگ شده و راه و فرهنگ آن کشور مسیر زندگی ام شده بود و اصلا نمی توانستم مفهوم دین را درک کنم. من با دو فرهنگ سوئدی و ایرانی مواجه بودم. سخت بود تا یکی از این دو فرهنگ را قبول کنید؟ ایران زادگاه من و سوئد محیط پرورش من بود، به قطع می توان گفت فرهنگ سوئدی
رابطه شرم آورمادرم با مرد همسایه زندگیم را تباه کرد
، علی رغم مخالفت های پدر به دیدن مادر می رفتم و درآغوشش اشک حسرت می ریختم. چند ماهی از جدایی پدر و مادرم می گذشت که فهمیدم مادرم برای بار دیگر قصد ازدواج دارد. هرچند ناراحت بودم اما در دل به مادرم حق می دادم. مادر خیلی بی سرو صدا و بی آنکه حتّی به من بگوید همسرش کیست، ازدواج کرد و رفت سر خانه و زندگی اش! ظاهرا شوهرش ارتباط مرا با او قدغن کرده بود. مادر می گفت با شوهرش درباره من صحبت کرده
سید حکیم می گفت فاطمیون کمر اسرائیل را می شکند/همانجایی دفن شد که قبلاً خودش گفته بود + تصاویر
و می گفت توفیق شهادت خیلی بالاست پس کاری انجام دهید که هر دو دنیا را داشته باشید چون اگر شهید نشوید می میرید. پس چه بهتر که توفیق شهادت داشته باشید، این دنیا دو روز است، خوشا به سعادتی که آن دنیا را نیز داشته باشیم و بی نهایت شوق شهادت داشت. به جوان ترهای فامیل می گفت "آدم باید دعا کند که به شهادت برسد و به مرگ طبیعی نمیرد، چراکه مرگ حق است و گریزی از آن نیست، اما سعی کنید خودتان راه را
مواضع سعودی در عراق پس از صدام/ انواع شگردها و حربه ها برای دخالت + تصاویر
نمازگزار دیگر نیز همراه وی به شهادت رسیدند. انفجار تروریستی در حرمین امامین عسکریین(علیهماالسلام) هم روز 22 فوریه 2006 (سوم اسفند 1384) رخ داد که طی آن تروریست های تکفیری مورد حمایت آل سعود با به کار بردن 215 کیلوگرم مواد منفجره، این مکان مقدس و مورد احترام همه مسلمانان اعم از شیعه و سنی را منفجر کردند تا برگ دیگری از جنایت وهابیون تکفیری در تاریخ ثبت شود و اوج بغض و کینه وهابی ها نسبت به اهل
گفت بعد از شهادتم زینب وار بایست
سقف آغاز کردیم. سر سفره عقد چند باری در گوشم گفت که آرزویم یادت نرود، دعا کن شهید بشوم و برایم سخت بود که این دعا را بکنم. هر چند خودم را قانع کرده بودم که شهادت بهترین نوع ترک دنیاست و تا خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد، ولی باز هم ته دلم آشوب می شد. فردای روز عقد که پنج شنبه بود رفتیم گلزار شهدای تبریز. آنجا با خودم کلنجار می رفتم که برایش بخواهم یا نه؟ بعد با خودم گفتم الان که بین این مزارها راه
نیم جزء پدر، نیم جزء مردم/ شب های پدرانه رمضان
ساعت پنج بعدازظهر اذان می گفت، روزه بودم و با مادرم به حرم نرفتم. 10 دقیقه به اذان مغرب مانده بود و من آنقدر احساس ضعف و تشنگی داشتم که می خواستم هرچه سریع تر اذان بگویم. ساعت را جلویم گذاشتم و تک تک ثانیه هایش را می شمردم و آنقدر با ثانیه های ساعت کلنجار رفتم که ساعت پنج بعدازظهر و اذان گفته شد. وی بیان کرد: بهترین و شادترین لحظه برایم در ماه مبارک رمضان، رفتن به مسجد پس از افطار بود
پدرم یک قهرمان بود
برای همسر و فرزند شش ساله اش یک دنیا بود. ما از نبود علی اصغر بسیار ناراحتیم اما از طرفی هم خوشحالیم که در راه خوبی رفت، در واقع علی اصغر خوب آمد، خوب ماند و خوب رفت. آخرین کلام قبل از شهادت یکی از همرزمان شهید شیردل درباره نحوه شهادت و آخرین لحظه های زندگی این شهید می گوید: اول شعبان پارسال بود که ساعت تقریبا 10 صبح بعد از دو سه ساعت استراحت به اتاق علی رفتم، حدود ده دوازده روز
گزارش خواندنی نشریه آمریکایی از مدافعان حرم
نظامیان داوطلبی می پیوندند که از شروع نبرد در سوریه شکل گرفته است. این مردان، یعنی شیعیان مشتاق شهادت، آماده نبرد در جنگی هستند که به نظرشان وظیفه ای دینی است. این داوطلبان مانند عباس (شهید عباس آبیاری) معتقدند که مردم سوریه در خطر انقراض به سر می برند. این افراد با مشاهده تخریب حرم ها، مساجد و کلیساها در تلویزیون و شبکه های اجتماعی، یقین دارند که مکان های مقدس به ویژه حرم سیده زینب
بُعد دوم شخصیت آقای حمید
نداند یا نشنیده باشد. پای ثابت محفل شعری حسینیه ی امام خمینی سال 62، یکی از روزها، سبزواری به دیدار آیت الله خامنه ای، دوست قدیمی و یار گعده های شعری اش که حالا شده بود رئیس جمهور کشور رفت. در میانه ی دیدار، بحث به شعری و شاعری رسید. سبزواری ماجرای آن روز را اینطور تعریف می کند: یک روز در خدمت حاج آقا بودم که فرمودند: آقا حمید چرا شما کارهایتان را چاپ نمی کنید؟ من به شوخی گفتم: آقا
تاج گردون: نظام برنامه ریزی دچار انحراف جدی شده است/ کشوری: علت انحراف استفاده از مکاتب توسعه غربی است+ ...
زیاد است. هر انسان فنی که به برنامه نگاه کند این از هم گسیختگی را متوجه می شود که در برنامه های گذشته این انحراف تقریباً خیلی جدی شد. همگی هم تنها به دنبال این بودند که فقط یک برنامه ای تصویب شود. اوج این مورد را در همین مبحث برنامه ی ششم داشتیم که من خودم یکی از آن افرادی بودم که در مجلس نهم می گفتم صبر کنیم و با عجله تصویب نکنیم. زیرا با عجله تصویب نمودن آن به ضرر بود ولو این که ایراد
انتظاری ز نگاه نگران بدتر نیست/ بی معرفت ها پسرم شهید شده
کارهایشان درست و حسابی بود. یک روز با برادرم رفتم پایگاه مقاومت؛ اسلحه دستش گرفته و در تاریکی زیر دیوار ایستاده بود. هرچه به او می گفتند بیا توی روشنایی تا عکس بگیریم، می گفت همین جا خوب است. ترجیع بند صحبت های برادر، همین است. نسل قشنگی بودند. بعد از افطار مادر را صدا می زنیم. کمی لنگ می زند. تشکر می کنیم که به ما وقت داد. میوه هم روی میز گذاشتند. از داریوش که حرف می زند انگار همین
گزارشی از اولین اکران فیلم ایستاده در غبار در پردیس سینمایی کوروش
بالاخره بعد از جابجایی زمان اکران و تغییر در جدول پخش فیلم ایستاده در غبار این فیلم به جدول اکران اضافه شد. به گزارش خبرنگار شما ؛ اولین نمایش فیلم سینمایی ایستاده در غبار با حضور عوامل فیلم، خانواده احمد متوسلیان و جمعی از خانواده های شهدای هشت سال دفاع مقدس و مدافعان حرم در پردیس سینمایی کوروش برگزار شد.پس از نمایش فیلم، بابک حمیدیان بازیگر سینما که در فیلم سینمایی چ در نقش شهید اصغر
مجید سوزوکی های مدافع حرم / موج حمایت هنرمندان از مدافعان حرم ستودنی است
نیروهای آماده به کار؛ بلکه عظم بر محتوا بخشی در این حوزه هنوز وجود ندارد. یک نگاهی به جشنواره فیلم فجر داشته باشیم. همین فیلم ایستاده در غبار توسط محمد حسین مهدویان که یک جوان دهه شصتی است ساخته می شود و همه تحسینش می کنند یا همان عبد و یک روز. این فیلم را هم یک جوان می سازد و همه تحسینش می کنند. متاسفانه هم اکنون فیلم های زیر شانه تخم مرغی تا دلتان بخواهد در بازار به چشم می خورد. برای اینها
علی همان روزی شهید شد که به دنیا آمده بود - جوانان ما شهادت طلبی را از حضرت علی اکبر(ع) یاد گرفته ا
درباره روزهای حضور در کنار برادر شهیدش می گوید: من خیلی کم در کنار علی بودم و شاید حضورش را آن طور که باید، درک نکرده ام. اما خوب به خاطر دارم که همیشه برادرم با من مهربان بود و همه جا مرا همراه خودش می برد. در هیئت حضرت رقیه (س) قرآن می خواند و خیلی دوست داشت من هم راه او را ادامه بدهم. شاید باورتان نشود ولی هرماه یک بار خوابش را می بینم و از این موضوع خیلی خوشحالم... او به روزی که برای
نگاه سمیر قنطار به سوی قدس متمرکز بود
نایل شدن به فیض شهادت لحظه شماری می کرد، و آن را بسیار نزدیک می دید. همیشه در سخنرانی ها و مصاحبه های مطبوعاتی از شهادت سخن می گفت. سمیر این باور را داشت که زندگی اش با شهادت پایان می یابد. من بر این باورم که سمیر قنطار بعد از شهیدان عماد مغنیه و حسان اللقیس، نماد مقاومت شده بود. آنهم در منطقه اشغالی جولان سوریه که مقاومت در آن محور به تازگی شکل گرفته بود. سمیر برای فعال سازی جبهه جولان سر از پا
بازیگری را دوست ندارم ، گاهی برای پول بازی می کنم/ برای برخی بازیهایم اشک تاسف می ریزم
به گزارش جام جم سیما ، خودش می گوید هیچ وقت بازیگری انتخابش نبوده اما اگر حضور در این عرصه را انتخاب نمی کرد، مورد قضاوت دیگران قرار می گرفت. ممکن است نرسیدن مصفا به آرزویش یعنی نقاشی برای خودش دردناک باشد، اما بی تردید برای ما خوشایند است که بازیگری را ادامه می دهد. تلاش او برای دیده نشدن و اغراق نکردن در نقش هایش، قابل ستایش است. علی مصفا با وجود درونگرا و خجالتی بودن، در بازیگری رهایی دارد. او خود واقعی اش را به مخاطب عرضه می کند و این اتفاق نادری در سینمای ایران است. مصفا حالا در آستانه 50 سالگی است. او با تمام فشارها و خودخوری هایی که بعد از پذیرفتن هر نقش داشته است، این روزها فیلم مرگ ماهی به کارگردانی روح الله حجازی را روی پرده و دو فیلم در نوبت اکران دارد. گفت وگوی ما با او درباره بازیگری است، کاری که معمولا ترجیح می دهد تجربه اش نکند. بعد از بازی در فیلم در دنیای تو ساعت چند است گفته بودید دیگر سراغ بازیگری نمی روم اما در جشنواره سی و چهارم فجر سه فیلم داشتید و بعد از آن هم در یکی، دو فیلم بازی کردید. چه اتفاقی افتاد. دوباره رفتید سراغ بازیگری؟ من از فیلم پری به بعد مدام می گویم دیگر در فیلمی بازی نمی کنم اما نمی دانم چه اتفاقی می افتد که تن می دهم. سعی ام این است که بازی نکنم اما در شرایطی قرار می گیرم که به ناچار این کار را انجام می دهم. نمی دانم؛ دوست ندارم، اما پیش می آید. بازیگری خوشایندم نیست. چه کاری خوشایندتان است؟ هنوز نفهمیدم (می خندد) خوشایندم خیلی چیزها است اما نمی توانم بگویم. در حوزه هنر چه فعالیتی برای تان مطلوب است؟ خیلی دلم می خواست نویسنده بودم. می نشستم قصه می نوشتم. یا مثلا نقاش بودم و می نشستم به نقاشی کشیدن. کارهایی که نشسته انجام می شوند مورد علاقه ام است. کلا آدم راحت طلبی هستم. شما اگر در خانواده ای هنری به دنیا نمی آمدید باز هم سمت هنر می رفتید؟ شاید این طوری برایم بهتر هم بود و هنر را جدی تر دنبال می کردم. پیگیرتر بودم و به نتیجه مناسب تری می رسیدم. من در فعالیت های هنری خیلی آدم تنبلی بودم و اگر کاری کردم به خاطر شرایطی بوده که مجبورم کرده آن کار را انجام دهم. کم پیش آمده که خودم بخواهم کاری بکنم و اگر هم این اتفاق افتاده، پروسه انجام آن کار خیلی طول کشیده است. تا الان این طوری رفتار کردم اما از حالا به بعد نمی دانم چه اتفاقی بیفتد. ظاهرا رابطه تان با کارگردان های جوان خوب است. کارگردان هایی که خیلی در حوزه سینما چرخ نزده اند. کار کردن با جوان ها جذاب است یا یک فیلمنامه خوب؟ در درجه اول فیلمنامه برایم مهم است. اما همین که کسی می خواهد کار اولش را کلید بزند، برایم با ارزش است. البته سختی کار اول کارگردان ها کم کم از بین رفته است. یک زمانی کار اول یک قداستی داشت و آدم احساس می کرد باید کمک کند تا کار به نتیجه برسد چون آن جوان کار سختی در پیش داشت. در واقع شرایط فیلم ساختن برای کارگردان های اول سخت فراهم می شد. اما حالا بعد از آمدن صنعت دیجیتال و حجم زیاد تولید، شکل این ماجرا تغییر کرده است. فقط به خاطر صنعت دیجیتال این اتفاق افتاده است؟ نه فقط این نیست. نسل کارگردان ها هم عوض شده و اتفاقات خوبی افتاده است. اما به طور کلی آن زمان که من می خواستم فیلم اولم را بسازم ساخت فیلم مثل یک مجاهدت کبری بود. الان همه چیز خیلی راحت تر برای جوان ها فراهم می شود و کارگردانی هم دست یافتنی تر شده است. شما در زمینه بازیگری آدم راحتی هستید؟ نه خیلی ناراحتم و همه چیز برایم سخت است. یک بخشی از این ناراحتی در بازی های تان مشخص است. از کجا مشخص است؟ شما آدم ماخوذ به حیایی هستید... خیلی خیلی خجالتی ام. اگر در فیلمی قرار باشد نقش یک شخصیت سرکش را بازی کنید، که کمتر پیش آمده، باز هم کم رویی را می شود در آن شخصیت پیدا کرد. این ویژگی تان باعث شده نقشی را نپذیرید؟ اصلا سعی می کنم فیلمنامه هایی که شخصیت متضاد با خودم از من می خواهند قبول نکنم. حتی اگر فیلمنامه خیلی خوبی باشد؟ من اصولا اول از همه نگاه می کنم چقدر از عهده نقشی که در فیلمنامه قرار است بازی کنم برمی آیم و آیا می توانم چیزهایی را در آن نقش به نفع خودم تغییر بدهم. اگر نقش مطابق شخصیتم نباشد معمولا عذرخواهی می کنم، اما مواردی هم بوده که به دام افتادم. خودم این تصور غلط را داشتم که می توانم نقش را تغییر بدهم یا اینکه بنا به شرایطی بازی در فیلم را پذیرفتم. سر چه فیلم هایی این اتفاق افتاده؟ مثلا برج مینو . در نهایت از نتیجه کار راضی بودید یا فکر کردید اگر بازی نمی کردید، بهتر بود؟ کلا بعد از بازی در هر فیلمی فکر می کنم اگر بازی نمی کردم بهتر بود. این در مورد تمام کارهایم عمومیت دارد. اما در برج مینو مطمئن بودم بازی در این نقش اشتباه است اما خودم را در اختیار قرار دادم. چرا این کار را کردید؟ چون همیشه با مخالفت از سمت طیفی از سینماگران مواجه می شدم که در مورد بازیگری اشتباه فکر می کنم. آنها می گفتند بازیگری آن طور نیست که تو آن را می بینی. بازیگری یک ...
مجلس امام حسین(ع)جای تسویه حساب نیست/اخلاص در مداحی کمرنگ شده است
نرو و قول می دهم که فقط هفته ای یک روز وقت شما را بگیرم، آن هم بیا و برای مادرم روضه بخوان. به او گفتم قبول می کنم اما به این شرط که شما به درب ورودی پادگان بروید و اگر مادر من که یک ماه و نیم است از یزد آمده و از صبح تا شب در آنجا برای من گریه و زاری می کند، حضور نداشت من معافیت را قبول نمی کنم و در خدمت شما می مانم. این صحبت من باعث شد که درجه دار بگوید وسایلت را جمع کن و برو. تفاوت
روایت 13 سال زندگی با مرد جامانده در میدان سوریه
/> من آقا مرتضی را ندیده بودم فقط گفته بودند قرار است خاستگار بیاید چیزهای از ایشان شنیده بودم. با این وجود احساس می کردم شناخت کاملی دارم. بعد از چندماه رفت و آمد و خواستگاری که بیشتر همدیگر را شناختیم علاقه دو طرفه شکل گرفت. همان روز اولی که ایشان را دیدم مهرش به دلم افتاد. انگار قبلا میشناختمش، با او صحبت کرده بودم و باهم آشنا بودیم. همان روز اول دلبسته اش شدم. ** دلیلش چه
تلاوت باید یاد خدا را زنده کند
بعد از اینکه در مسابقات، تلاوت کردم، استاد اربابی که از استادان بزرگ قرائت بود، من را صدا کرد و پرسید در کلاس درس کدام اساتید قرآن شرکت کرده ام. من هم گفتم که در کلاس درس همه استادان قرائت در شهرمان شرکت می کنم مثل استاد صولتی و عیاری و همچنین استاد میرقلنج که بیشتر از بقیه در جلسات آنها شرکت می کنم. استاد اربابی هم من را تشویق کرد و گفت که استعداد خوبی داری و اگر به تلاوت ادامه بدهی یک روز رتبه
هیچ وقت بی تابی پسرم را ندیدم
حسین میر دوستی کنار ورودی ساختمان چشم انتظار ما بود، قاسم برادر شهید؛ که در دفاع از حرم جانباز شده است، بخشی از وسایل ما را برداشت و بالا رفت، اصرار ما بی فایده بود، سه طبقه از پله ها بالا رفتیم. قاب دوربین را تنظیم کردم، مبل را جا به جا کردیم تا در کنار پدر و مادر شهید عکسی از شهید هم در قاب دوربین باشد. هفت ماه از شهادت محمد حسین می گذرد. پدر و مادر خم به ابرو نیاورده اند. وقتی به خودم
گفت وگو با همسرِ خالقِ "تو ای پری کجایی"/ تو ای پری کجایی برای چه کسی ساخته شد؟
جعفر مشیری بود. منزلی که در خیابان قلهک بود را قوامی بنا کرد. شاید در مصاحبه های قبلی هم گفته باشم که پدرم ارتشی بود و قوامی هم در ارتش کار می کرد. من و قوامی هم محله ای بودیم. قوامی یک روز مسئله ازدواج با من را با پدرم درمیان گذاشت و برای صحبت با پدرم به منزل ما آمد. بعداز مدت ها؛ او مرا در خیابان دید و درخواست ازدواجش را با من هم مطرح کرد و من گفتم باید با پدرم صحبت کنم که البته چندین بار با پدرم
دولت ؛ دوخت آخر و امید...
همان را انتخاب می کنند؛ نبود، می روند سراغ بعدی. او می گفت مثلاً چله دوان این قالی که الآن بر بار است، آدم خوش قول و باانصافی بود دوباره برای قالی بعدی هم که می خواهیم جفت کنیم می گم بیاد دیگر کار دستش او مده البته شرط و شروطی هم با او دارم. گاهی هم ننه جون می گفت حالا اگر عمری بود وزنده بودیم و خدا خواست. شاید هم به نوه استاد محمد گفتم بیاد جوان تر و سرهنگ تره. حالا ننه دعا کن این قالی به
سر و دم
؛ گفتی از نعمت زندگی بی بهره بود. سر دریافت که دم به زبان خاموشی و بی زبانی می گوید در تصمیمی که گرفته، پابرجاست و دیگر توجه و اعتنایی به زندگی مار ندارد و به هیچ تدبیری دست از سرسختی و لجبازی نمی کشد. مار آن شب، و روز پس از آن را نیز به گرسنگی گذرانید. شامگاهان، که دوباره شکارهایی در کنار درخت پیدا شدند، باز سر کاری از پیش نبرد و دقایق سختی بر او گذشت. سر به دم فرمان داد، تهدیدش کرد، ناسزا
این فرمانده، پا به پای نیروهایش کار می کرد
بودم که دیدم خود شهید هم به دلیجان آمده است. ظاهرا منطقه ماووت بمباران شیمیایی شده بود و چشمان قدرت الله به شدت آسیب دیده بود. وقتی وضعیتش را دیدم، گفتم حتما باید دکتر بروی و مدتی بستری بشوی. اما گفت چیزی نیست و زود خوب می شود. معلوم بود که نمی خواهد مدت زیادی از منطقه جنگی خارج شود. هرچه اصرار کردم نپذیرفت و دوباره به جبهه برگشت. چند وقت بعد هم که زنگ زدم به مقر لشکر خبر دادند که او به شهادت
ماجرای تکان دهنده زنی که همسرش را در اتاق خوابشان به قتل رساند
بودم و جز او به هیچ کس دیگری نمی توانستم فکر کنم.من و رامین در راه مدرسه با هم آشنا شدیم و یک سال پس از این دوستی خیابانی در حالی که 20 سال بیشتر نداشتم،هنگامی که با مخالفت فراوان خانواده ام برای ازدواج با رامین روبه رو شدم، دست به خودکشی زدم و تا یک قدمی مرگ پیش رفتم. پدرم به شرطی موافقت خود را با این ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانیم تا آمادگی های لازم برای تشکیل زندگی
منصوریان لطف دارد مرا می خواهد اما من صد در صد پرسپولیسی هستم
خودکار به جمع پرسپولیسی ها بازگشتم اما هنوز یک سری از حرف ها بین بنده و باشگاه رد و بدل نشده است، من به دنبال این هستم تا هرچه سریعتر تکلیفم مشخص شود و بتوانم در خدمت تیمم باشم. آنطوری که مدیر برنامه هایم گفته طی یکی دو روز آینده موضوعات بین من و باشگاه حل خواهد شد. به عنوان یک ملی پوش به پرسپولیس بازگشتم من تاکنون اظهارنظری در رابطه با شرایطم برای حضور در پرسپولیس نکرده ام
راست گویی
رفته و صدایی گرفته و دورگه دارد؟ بپذیر که می خواستی دیدار خود را با همسایه از من پنهان کنی. اما منظورت از این دیدار چه بود؟ آیا به احوال پرسی عموی او رفته بودی؟ -آری، حالش خوب شده. -اما یک ساعت پیش خبر مرگش را دادند. -دروغ گفته اند. -من از خانه بیرون رفتم و در مراسم کفن و دفن او به بستگانش کمک کردم. -آه! بلی، یادم آمد. من به خانه ی همسایه رفته بودم تا از او بپرسم
برانکو: ملی پوشان غایب جریمه می شوند؛آنها از باشگاه حقوق می گیرند/ چه زمانی گفتم سیدجلال را نمی خواهم؟!
ورزشگاه صندلی ها به سالن اصلی انتقال داده شد تا تمام اصحاب رسانه بتوانند نشست امروز را پوشش بدهند. اوضاع در ورزشگاه شهید کاظمی کمی متفاوت است برانکو ایوانکوویچ در ابتدای این نشست گفت: باید اعتراف کنم دلم برای همه تنگ شده بود و منتظر بودم چنین روزی فرا برسد تا دوباره روبه روی شما بنشینم. عذرخواهی می کنم که در این ورزشگاه میزبان شما هستیم. اینجا کمی اوضاع متفاوت است و امیدوارم در این
طالب زاده: اگر آگاهی داشتم هیچ وقت آن لباس آلوده را نمی پوشیدم
چمدان برداشتند و پنج تا شش روز بعد در کربلا نصفه شب تحویلم دادند. لپ تاپ من را خالی کرده و بررسی های کامل انجام داده بودند. از همان روز که چمدان را تحویل گرفتم حالم بد شد اما متوجه آن ماجرا نبودم. ساعت 3 نصفه شب دو مأمور از حراست یکی از حرم ها آمدند آن هم در خانه ای که مهمان بودم. آدرسی دادند که به فلان جا برو و چمدانت را تحویل بگیر. من هم اصلا فکر نمی کردم چمدانم چیزی شده باشد یا آن را آلوده کرده