برادرم به دخترم دست درازی کرد، هر دو را کشتم
سایر منابع:
سایر خبرها
حرف های تکان دهنده مرد همسرکش در دادگاه
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از روزنامه ایران دختر بزرگ این زوج به پلیس گفت: دو شب قبل تولدم بود و در خانه مان میهمان داشتیم. صبح مادرم من و برادرم را بیدار کرد و بعد از خوردن صبحانه به مدرسه رفتیم اما وقتی برگشتیم مادرم در خانه نبود و پدرم گفت با مادرتان دعوا کردیم و او قهر کرد و رفت. در ادامه تیم جنایی به مرد میانسال مشکوک شده و او را بازداشت کردند که در همان بازجویی های اولیه لب به
همسر شهید اسلامی: خانه ما پناهگاه مبارزین بود
حتی لباس عروسی هم نخریدم و از یکی از اقوام گرفتم. ایشان زندگی بسیار ساده ای داشت و خرج کل خانواده را به کمک برادرش می داد. مادر و خواهر و برادرش هم در همان خانه زندگی می کردند. پس از شروع زندگی مشترک من به ایشان گفتم: من مانع شما در راه مبارزه نمی شوم؛ امور خانه و فرزندان را به عهده می گیرم و از شما خواسته ای ندارم جز اینکه شما به اسلام و انقلاب کمک کنید. ایشان خیالش از طرف من راحت بود
گفت وگو با خواهر شهید علی دهقانی از شهدای دفاع مقدس
12 سال از علی کوچک تر بودم. وقتی برادرم به شهادت رسید دوم راهنمایی بودم. علی 21 ساله بود که به جبهه رفت. دوره آموزشی اش 20 روز بود. در شکست حصر آبادان، منطقه مارد و در طی عملیات ثامن الائمه (ع) شهید شد. ما چهار خواهر و سه برادر بودیم. علی شهید شد و برادر دیگرمان هم به مقام جانبازی نائل آمد. یک خواهرم هم بعد ها به رحمت خدا رفت. پدرم اوایل کشاورز بود، بعد به بازار رفت و شغل آزاد داشت. در مورد
ماجرای جنایت بی رحم ترین همسرکش پایتخت
دروغ گفتم مادرشان قهر کرده و از خانه بیرون رفته است.من با موبایل همسرم برای خواهرش پیامکی ارسال کردم تا همه فکر کنند همسرم خانه را ترک کرده است. وی ادامه داد: در دو شبانه روزی که جسد همسرم زیر تخت بود بچه هایم روی همان تخت می خوابیدند و گریه می کردند و دلتنگ مادرشان بودند. روز سوم وقتی آنها به مدرسه رفتند خودروی یکی از دوستانم را امانت گرفتم و جسد پتوپیچ را در صندوق عقب ماشین گذاشتم و به
دختر زنجانی سقا دلیسی شد! + عکس
و کمک می رفتند و پدر مرا بین خاک و آجر می گذاشت و این را مادرم همیشه می گوید که تو را همان خاک مسجد، حسینی کرده است . رضایی در ادامه اشاره می کند: چیزی که به یاد دارم این است که من از خردسالی و از مسجد امام رضا(ع) در محله خودمان شروع به خدمت کردم . پله ها را پاک می کردم. کفش مردم را جفت می کردم . گاهی هم در آشپزخانه کار می کردم تا این که به حسینیه اعظم و بعد از آن به زینبیه اعظم رفتم
روایت جالب بهروز وثوقی از چگونگی ورودش به سینما!
بخرم اما نفروختند! مجبور شدم فردای آن روز به خرم دره برگشتم و همراه ژاندارم به ده رفتم چون حتی نمی گذاشتند خانه های شان را سم پاشی کنیم. چند جا هم کارگرهایی را که همراه من بودند کتک زدند... با این زندگی دشوار، حقوقت چقدر بود؟ هفتصد تومان. البته وقتی هم یک بیمار مالاریایی را کشف می کردیم، پانصد تومان پاداش می دادند... به هر حال بعد از یک سال و چند ماهی دیدم دیگر دارم خفه می
قتل هولناک برادر و دختر در یک روز
در ادامه بازجویی ها سرانجام در اعترافاتی تکان دهنده به قتل برادرش اعتراف کرد و در تشریح ماجرا گفت: چند روز پیش از آنکه برادرم را بکشم همسرم ماجرای تلخی را برایم تعریف کرد. او به من گفت که وقتی در خانه نبودیم کریم دخترمان را آزار داده و از او فیلم گرفته است. از حرف های همسرم شوکه شدم و نمی دانستم باید چه کاری انجام دهم. همان موقع با دخترم حرف زدم و از او خواستم تا اظهاراتش را ثابت کند
خدا خواست تا او از شهدا باشد
توبیخ می کنند. آن زمان پدرومادرم تا چند روز از اوخبر نداشتند. آن ها نگران برادرم بودند و نمی دانستند که او کجا است. هر چه قدر هم که پیگیری می کردند، او را پیدا نمی کردند. بعد از چند روز، برادرم باسر و وضع خیلی ناجور به خانه می آید. او برای پدرومادرم تعریف می کند و می گوید که چه اتفاقی افتاده است. او گفته بود: آن ها این طوری به من گفتن و خواستند که شلیک کنم. من گفتم: اینا همشهریای من
سفارش شهید مدافع حرم به نماز اول وقت
برادر شهید باقری نیارکی گفت: عبدالله بعد از بازگشت از جبهه، یک هفته زودتر از من به سوریه بازگشت. زمانی که من هم می خواستم به آنجا برگردم، محدثه، دختر شهید، یک نامه به من داد و گفت این را به پدرم بده ، نامه را به عبدالله دادم او بعد از خواندن، جواب را نوشت و از من خواست موقع بازگشت آن را به دخترش بدهم. من با خنده گفتم مگر من نامه رسانم؛ خودت آن را هفته آینده که به خانه می روی به او بده
کلبه ی قیصر در قُرق شعر
گفت وگوی تفصیلی نشریه تقاطع شماره 40| هربار که با امیر عاملی برای هماهنگی مصاحبه تماس می گرفتم، پیشامد یا شاید بهانه ای از جانب او باعث می شد تا زمان گفت وگو به آینده ای نزدیک اما نامعلوم موکول شود. دوماه من تماس گرفتم و هر بار با پاسخ هایی از این دست رو به رو گشتم: قزوین نیستم. ، قزوین بودم کاش زودتر تماس می گرفتید. ، امروز برای جراحی دندان رفتم تهران. ، برای فیزیوتراپی که آمدم قزوین با شما تماس می گیرم. و... اما سرانجام در یک شب تب دار شهریوری با او در دفتر کارش در قزوین قرار گذاشتم. اگرچه بیش از دو دهه است که امیرعاملی عطای کار فرهنگی و هنری در قزوین را به لقا ...