سایر منابع:
سایر خبرها
2 دقیقه برای قتل سعید کافی بود
در پارک از او دفاع کرده بود، الان به جرم کشتن یک جوان دیگر در زندان است. او شاهد ماجرا بود. پس از سکوتی لحظه ای، سرباز زندان دستبند مهدی را باز کرد و او پشت جایگاه ایستاد. متهم این بار برخلاف بازجویی ها، منکر قتل شد: آن شب مست بودم. وقتی با سعید دست به یقه شدم او روی زمین افتاد و با پا به من ضربه زد. من هم با چاقویی که حسن داده بود، چند ضربه به پایش زدم. بعد حسن آمد و با قمه ضربه دیگری
دیگر نمی خواهم محیط بان باشم - کسی که شکار بزند خیر نمی بیند
. واقعاً زندان جای بدی است. اولین جایی که رفتم پاسگاه محل خدمتم بود اسعد تقی زاده می گوید بعد از آزادی اولین جایی که دیده دوباره زندان بوده است: آزاد که شدم بلافاصله آمدم تهران. وقتی برگشتم اولین جایی که دیدم دوباره زندان بود که از هواپیما آن را دیدم. بعد از مدتی به منطقه رفتیم. یک صعود هم به ارتفاعات دنا داشتیم که اتفاقاً خرسی را هم در همان صعود دیدیم. هفته پیش هم که خبردار
حجت الاسلام اکرمی در قابی متفاوت/ دعوا چاشنی زندگی است، نباید کدورت پیش بیاید
نیر فوت کرده است. من در شهرستان سمنان در خانوادة بسیار متوسطی به دنیا آمدم و زندگی متوسطی داشتیم تا در سن 19 سالگی به حوزة عملیة قم رفتم و طلبه شدم. دو برادر دیگر من هم کاسب آزاد بودند. *در دوران کودکی تان بیشتر چه تفریح و سرگرمی داشتید؟ من بعد از اینکه تا ششم ابتدایی درس خواندم در مغازه شاگردی می کردم. در آن زمان وضع زندگی ها بسیار ساده بود و مردم شاد بودند. گاهی فوتبال یا
جویس هنوز به دابلین بازنگشته است
فرم تقاضای ویزا را پر کردم و به این طریق اقدام کردم. به من گفتند که تهیه ویزا مراحلی دارد و صدور آن بین شش تا هشت هفته طول می کشد. از آنجا که حوصله تشریفات اداری را ندارم، منصرف شدم. تنی چند از دوستان اصرار داشتند که تو مدت هاست سفری نرفته ای و این سفر برایت خوب است. در فرم درخواست ویزا به این مطلب اشاره کرده بودم که از حدود بیست، بیست و یکی دو سال قبل که در کار ترجمه اولیس بوده ام، به منظور
درخواست آزادی قاتل به دلیل شناسایی نشدن خانواده مقتول
قانونی انتقال یافت. متهم در بازجویی ها به پلیس گفت: من و بهنام سال ها بود که اعتیاد داشتیم. یک روز به خودم آمدم و دیدم دارم نابود می شوم و همه اعضای خانواده ام را هم نابود می کنم. خانواده ام به خاطر من خیلی در عذاب بودند. به همین خاطر تصمیم گرفتم از مواد دل بکنم به کمپ ترک اعتیاد رفتم و مواد را ترک کردم. مدت ها بود که پاک بودم و دیگر به سمت مواد نمی رفتم و زندگی خیلی خوبی داشتم. تصمیم گرفتم
همسرم قاتل است اما هنوز دوستش دارم
و روانی دارد. به همین خاطر رابطه اش را با این زن قطع کرد. وقتی ما ازدواج کردیم او به صورت پیامکی و تلفنی مزاحم همسرم می شد. حتی شماره خانه ما را پیدا کرده بود. آن زمان معتاد بودم و کنترلی بر رفتارم نداشتم یک شب بعد از کشیدن مواد تصمیم گرفتیم زن جوان را بکشیم تا دیگر مزاحم ما نشود. به عنوان مهمان به خانه او در شمال تهران رفتیم که این جنایت رخ داد. چند وقت بود مواد مصرف می کردی؟
مدافع حرمی که شش ماه بعد از شهادت جنسش جور شد +عکس
در برابر دشمن عاشورایی باید جنگید، و مردانه در برابر تکفیری ها جنگیده و شهید شده است. وسایل فرهادم را که برایم آوردند، یک پلاستیک بسیار معطر هم روی وسایل بود، از همرزمش پرسیدم ماجرای این پلاستیک چیست؟ گفت قبل از شهادت با فرهاد دو مرتبه رفتیم برای زیارت اما متاسفانه نتوانستیم که برویم. و چند روز بعد فرهاد شهید شد. فرزندان شهید خوشه بر در فرودگاه که من برمی گشتم، یکی از خادمان
موساد پدرخوانده ترورهای بیولوژیک/وقتی چمدانم را گرفتم ترور شدم!
به گزارش افکارنیوز ، نادر طالب زاده در مصاحبه ای از آخرین وضعیت جسمانی خود سخن گفت. خلاصه اش این است. یک سال و نیم پیش همراه با گروهی از لبنان برای راه پیمایی اربعین به عراق رفتم. چمدان من را از هتلی که در نجف بودم از میان صد ها چمدان برداشتند و 5 الی 6 روز بعد در کربلا نصفه شب تحویلم دادند. لب تاپ من را خالی و بررسی های کامل را انجام داده بودند. از همان روز که چمدان را تحویل گرفتم
به خاطر استرس المپیک دو روز بستری شدم/از تختی دستان بزرگش را در یاد دارم
ادامه دادید؟ تا 18 سالگی ورزش می کردم. فارس: در بازی های آسیایی چطور؟ سن شما به بازی های آسیایی تهران می خورد؟ بله اما با فدراسیون همکاری نداشتند. من هم در آن دوره اصلا فعالیت نداشتم چون بعد از 18 سالگی به دلیل ماموریت پدرم از ایران رفتم و اصلا در زمان برگزاری این بازی ها در ایران نبودم. بعد از بازگشت به کار مربیگری، داوری و آموزش مشغول شدم. فارس
قصه پر غصه زن گندم برشته فروش یاسوجی و مسئولان
کهگیلویه و بویراحمد از فرط خستگی چشمانش را بسته بود، کنجکاو شدم و به بهانه خرید مقداری محصولات محلی به سمت او رفتم، ضمن خریدن مقداری گندم برشته با او هم کلام شدم و سفره دلش را برایم باز کرد. خانم ر-ح دو فرزند دختر و دو فرزند پسر دارد و اهل بخش لوداب است، یکی از فرزندان او در دانشگاه دولتی بوشهر مشغول به تحصیل است و از مشکلات زندگی سخنانی را مطرح کرد که نمی توان آنها را در اینجا به رشته تحریر
زخم هایی که نشمرده ایم/ اولین گردهمایی انجمن زنان مبارز مسلمان
درشت که نگاه می کند به اطراف. زن داد می زند ... فاطی، ... شهین جعفری. مرا یادت هست؟ فاطی می گوید: من فاطی حسینیم. می خندد و می گوید: خیلی کمرنگ به یاد دارم. همه چیز را فراموش کرده ام. ما یک ماه با هم بودیم که تو آزاد شدی. شهین 1354 آزاد شد. به جرم انتشار یک شعر در دانشگاه دستگیر شده بود آن زمان دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران بود. می گوید: خیلی راحت
گفت و گو با اولین بانوی ایرانی فاتح اورست و لوتسه
، اما جالب است بدانیم که، تا حال هیچ کس در ایران نخواسته است اسپانسری او را قبول کند! تنها افتخاراتش برای ایران است. پروانه کاظمی با حضور در خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، درمورد افتخاراتش و خاطرات خوب و بد دوران کوهنوردی اش سخن گفت که در ادامه می خوانید: ورزش را خیلی دیر و با بدمینتون آغاز کردم " بعد از این که در دانشگاه صنعتی شریف در رشته ریاضی در مقطع کارشناسی
ماجرای خونین خواهر و برادری که همدیگر را در پارتی شبانه دیدند
را از کتک زدن من باز دارد فایده ای نداشت و به یکباره در بین دوستان دانیال و دوستان فرهام بر سرمن، درگیری شدیدی به وقوع پیوست تا این که یکدفعه من که در اثر ضرب و شتم در خون غوطه ور بودم با ناله ناگهانی فرهام، چشمانم به سوی او خیره شد و دیگر ضربات دست او راحس نکرده و از حال رفتم. چند روز بعد پس از این که از بیمارستان ترخیص شده وبا مادرم به خانه بازگشتم با دیدن پارچه های مشکی و نصب آگهی فوت
روایت نوباوه از خیّری که می خواست کودکان کار را رایگان درمان کند
سخنان خود را شروع کرد و گفت: من از نوجوانی تا سال 65 در مناطق جنگی در لباس سرباز نظام به وطن و ملتم خدمت کردم، در سال 65 در منطقه فاو مجروح شدم و به خاطر مجروحیت نتوانستم به منطقه برگردم اما از سال 67 به خاطر حمله عراق به آبادان، بار دیگر به منطقه رفتم. وی با بیان اینکه از 16 سالگی مادر خود را از دست داده است افزود: پس از مرگ مادرم زندگی من تغییر کرد. به دانشگاه رفتم و سپس مشغول به کار
مصاحبه با پسر 17 ساله زورگیر
شهرستان های غرب کشور به تهران آمده بودم اما ناخواسته وارد بازی شدم. همدستم که تنها چند ساعتی از آشنایی مان می گذشت مرا اغفال کرد که چند گوشی سرقت کنم و بعد به شهرستان برگردم. من هم وسوسه شدم که با او همکاری کنم. چرا او را با چاقو زخمی کردید، فکرش را نکردید که شاید جانش را بگیرید و اتهام قتل گردنتان بیفتد؟ من نمی خواستم بلایی سرکسی بیاورم. همدستم میلاد سرم فریاد کشید که به
محاکمه اعدامیان بلاتکلیف از جنبه عمومی جرم
مرد بی نتیجه ماند و او به خاطر شدت خونریزی جان سپرد. به این ترتیب تلاش برای ردیابی عامل جنایت آغاز شده بود که بهرام به اداره آگاهی رفت و تسلیم پلیس شد. جدال دو معتاد به خاطر ترک مواد او در بازجویی ها گفت: چند سالی بود که به دام اعتیاد افتاده بودم. خودم هم از زندگی ای که داشتم خسته شده بودم که به پیشنهاد دوستان و خانواده ام به یک کمپ ترک اعتیاد رفتم و مواد مخدر را کنار گذاشتم
وقتی سخنان امام فراموش شود، متوسلیان ها هم از یاد می روند/ هنوز چوب اعتماد به لیبرال ها را می خوریم + ...
سوریه بفرست پول هم می دهیم پرورش یافته این مکتب جماعتی هستند که من خودم تا 5-4 سال پیش بریده بودم و احساس می کردم دیگر تمام است و فکر کردم انحراف آن قدر ریشه گرفته که دیگر نمی توانیم مسیر را ادامه دهیم، ولی جریانات جدید و مدل رویشی ها را دیدم، که مثلا روزی 100 نفر به من مراجعه می کنند که ما را به سوریه بفرست و پول هم می دهیم، همه آنها هم می دانند که اگر بروند، دو هفته دیگر شکلات پیچ
زندگی جهنمی در خانه شوهر شکاک
یکی از آشنایان با رضا آشنا شدم و او از من خواستگاری کرد با همه ترسی که از زندگی مشترک داشتم سعی کردم انتخابم آگاهانه و هشیارانه باشد تا روزهای سیاه گذشته برایم تکرار نشود اما... لیلا با بغضی فروخورده ادامه داد: رضا پسر تحصیلکرده و خانواده داری بود و برخوردهایش به دلم می نشست. فکر می کردم او همانی است که مرا خوشبخت می کند ولی به مرور زمان بعد از ازدواجمان رفتارهای رضا تغییر کرد. یک آدم شکاک و بددل
مرد روستایی را چه کسی کشت؟
وقتی به ریل راه آهن رسیدیم چند نفر را دیدیم که با داس، بیل، چوب و چماق ایستاده بودند. ناگهان محمد به طرف ما آمد و با قفل فرمان ضربه ای به سر همسرم زد. سپس میلاد با چوبی که دستش بود، ضربه ای به کمر فتحعلی زد و احمد هم با داسی که در دست داشت ضربه ای زد. احسان نیز با چوب ضربه دیگری به وی زد که همسرم تعادلش را از دست داد. من با دیدن این صحنه هولناک بیهوش شدم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد
آغاز راه مبارزه با ظلم از هیئت حسینی
باید هر یک از افراد، خود جلسه ای مشابه این جلسه تشکیل دهند، این جلسه مرکزی و چون پیروی از اهداف حضرت امام حسین(ع) یکی از اهداف این جلسه است، حسینی، به عنوان اسم این جلسه انتخاب شده است. هنوز مدت زمان زیادی از برپایی این هیئت که دارای جلسات هفتگی منظم بود، سپری نشده بود که علی رغم اینکه جلسه سری اعلام شده بود و اعضای آن نیز برای ادامه راه، که اصلی ترین هدف آن، بازگشت امام خمینی(ره) از تبعید
دردسرعکسی که از خلوت یک دختر و پسر در تلگرام منتشر شد
نازنینم را شرمنده، انجام نمی دادم. من و مهسا، دخترعمه دختر دایی بودیم. دو دختر جوان که زندگی هنوز چهره ی خشنش را به ما نشان نداده بود. پدرم رفتگر است، مردی زحمتکش که تمام تلاشش آسایش و رفاه نسبی برای خانواده اش است؛ مهسا پدرش به علت خلاف در زندان است، مادرش یک تنه زندگی را می چرخاند، برای اینکه مهسا پیش دوستانش کمبودی احساس نکند از مبلغ های یارانه که ماهانه جمع کرده بود گوشی
ازدواج زودهنگام در کردستان و حکایت دخترانی که زودتر به خانه بخت می روند
برای درخواست طلاق به شورای حل اختلاف آمده بود، در ابتدا نمی خواست حرفی بزند و گریه امانش نمی داند و مدام قطرات اشک از چشمانش سرازیر می شد، حکایت از رنجی بس سوزناک داشت، بخشی از درد دلهایش را از مادرش شنیدم. ‘تریفه’ دانش آموز دوم متوسطه بود که خواستگاری برایش آمد و هرچند دختر سوم خانواده بود اما پدرش با ازدواج وی موافقت کرد و برای رفتن به خانه بخت درس و مدرسه را رها کرد، خوشبخت که نشد هیچ
گفت وگو با روحانی مشاوری که به مشکلات مردم می رسد
/> کمی مکث کرد و با لبخندی دلنشین گفت: یک روز در بین تمام مشغله هایی که داشتیم دیدم خانمی مضطرب آمد و سراغ مرا گرفت، من نیز طبق معمول همیشه منتظر بودم که در مورد ازدواج و این مشکلات بگوید اما چیزی گفت که من غافلگیر شدم، در این فضای جامعه و مشکلاتش انتظارم همین مشکلات و ارتباطات بود اما این خانم با ناراحتی و اضطراب گفت: حاج آقا من گربه ای داشتم خیلی به او رسیده بودم، کبدش مشکل داشت و آن را عمل کرده
مصدق فقط خودش را قبول داشت و لا غیر!
مقدماتی، بهتر است به این نکته بپردازید که چه شد به جریان سیاست و فعالیت های سیاسی سوق پیدا کردید؟ بسم الله الرحمن الرحیم. من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم و تحت تربیت پدرم مرحوم شیخ زین العابدین شاه حسینی بودم. مرحوم آیت الله کاشانی وصی پدرم بود. همواره هم با مذهبیون و برخی علما حشر و نشر داشته ام. تا قبل از انقلاب هم تلویزیون را به دلیل سیئاتش به خانه ام نیاوردم. در زندان و زمان
درد بی درمان کودکان خمار در تهران
کشیدند. سال 90 با یک دختر 9 ساله گفت وگو کردم که از شش سالگی معتاد شده بود. معتاد به شیشه. انجمن طلوع بی نشان ها دخترک و خواهر 11 ساله و مادر و پدرشان را برای ترک به تهران آورد و بچه ها بعد از ترک در یک کمپ بزرگسالان، شدند مهمان یک سرپناه زنان در خیابان شوش. هشت سال قبل من با کودکی مواجه شدم که از سال 82 معتاد شده بود. امروز از یک مسوول در یک نهاد دولتی می شنوم که درمان اعتیاد کودکان
چون حکایت می کند
استاد، قطعه آوازی در مایه ابوعطا خواند، امّا یکی دو سال بعد صدای شش دانگ خود را از دست داد و مغموم و دل شکسته به دنبال گمگشته خویش به صدای نی پیرمردی که از پشت دیوار حیات منزل می گذشت، دل بست. پدرش که همواره بهترین مشوق او بود، یک نی برایش خرید. حسن قریب دو سال در آن چوب خشک، شبانه روز دمید، اما صدایی موزون نشنید، تا این که به ناگاه صدای نی رام شد و او چنان صداهایی از دل این ساز بیرون کشید که
معیارهای ازدواج خانم بازیگر در 42 سالگی! +عکس
/> در چه دانشگاهی تحصیل کرده اید؟ ما دوره اولی بودیم که در کنکور سراسری جهاد دانشگاهی شرکت می کردیم. من در دانشگاه آزاد در رشته ادبیات نمایشی قبول شدم اما چون اراک بود نرفتم. در جهاد دانشگاهی تهران تئاتر قبول شدم و همان جا تحصیل کردم. پس واقعا با نیت بازیگری جلورفتید. بله، دقیقا همین طور است. به این شغل علاقه داشتم. ارتباطتان با مردم چگونه است؟
عشق هنوز نمرده است
پا به دانشگاه آزاد گذاشت و بعد در مقطع آموزش ابتدایی مشغول به تحصیل شد تا به قول خود به روستاهای دور افتاده که معلم نداشتند برود و به کودکان محروم از تحصیل درس بدهد. قاسمی در مورد اولین سال تدریس خود در روستای چای قیشلاق می گوید: زمانی که برای نخستین بار و به عنوان معلم پای به این روستا گذاشتم 20 ساله بودم. این روستا در شهرستان ماهنشان و مرز بین زنجان و کردستان است. فضای بسیار زیبایی دارد و
روزهای نوزادی در پیچ و خم اعتیاد
سلامت نیوز : وقتی بیدار شد، پرستارها اجازه دادند در آغوش بگیرمش. مدام ناله می کرد. بالای سرش قرآن خواندم. تغییر خاصی نداشت. جمعه شنیدم که رفته، رؤیا مرده. احساس وحشتناکی داشتم. دختری که آرزو داشتم شاید 20 سال بعد ببینمش، رفته بود. باورم نمی شد. پرستارها می گفتند خوب می شود. اعتیادش را کنترل کرده اند. یکشنبه مرخص می شود اما نشد... بهنام هم مثل رؤیا بود؛ چند ماه است او را ترک داده اند. نجات پیدا
طرح راسته فرهنگی زنده یاد پرویز کلانتری در شورای شهر / سرنوشت یادمان شهری هنرمندان ایرانی چه شد؟
در آن، جای داده شده است. گویا او این طرح را برای بررسی و اجرا در اختیار احمد مسجدجامعی، رییس وقت شورای شهر تهران قرار داده بود. او در توضیح شکل گیری ایده مزبور به "شرق" توضیح داده بود: حوالی آغاز جنگ ایران و عراق بود، دخترم به آمریکا مهاجرت کرد، من بعد از چند سال به دیدارش در برکلی رفتم، در مدت اقامتم در آنجا با دوستان قدیمی که همگی در دانشگاه برکلی تدریس و در دفتر مطالعات خاورمیانه آنجا