سایر منابع:
سایر خبرها
رضا کیانیان: چرا عمامه نگذاشتم؟
رازهای آن طرف را کشف کنم خب ما خانواده مذهبی هم بودیم ولی من به صورت مشخص رفتم دنبالش و صبح تا شب در مساجد بودم و مرید این و آن شدم تا ببینم این رازها چه هستند. یک دوره ای هم به همین دلیل درس طلبگی خواندم. *من پیش مرحوم سید حسن ابطحی درس می خواندم. یک روز گفت که فردا روز عمامه گذاری توست؛ وقتی شنیدم که فردا روز عمامه گذاری ام است وحشت کردم و تا صبح نخوابیدم. دعا خواندم. نماز شب خواندم
رهبری فرمودند: چمران را از برادرم بیشتر دوست دارم
الرحیم. اولین بار در امریکا و در سال 1356، با نام ایشان آشنا شدم. من و همسرم در امریکا تحصیل و همزمان در انجمن های اسلامی دانشجویان فعالیت می کردیم. در یکی از گردهمایی های انجمن، فردی درباره حرکه المحرومین در جنوب لبنان و نقش امام موسی صدر و دکتر چمران در شکل گیری این حرکت صحبت کرد. کی از نزدیک ایشان را دیدید؟ این دیدار در چه شرایطی انجام گرفت؟ پس از پیروزی انقلاب در سال 1357، ما به
گزارشی از دست هایی که به جرم سرقت قطع می شوند
نمی دونستم دزدی می کنه... باقی همه سکوت است. پله ها را بالا می روم. طبقه ی دوم. شعبه ی دو است. پرونده، آنجا روی پرینتر، برایم آماده است: دو برادر به نام های س م ی، بیست ونه ساله، مجرد و س الف ی، سی وپنج ساله متأهل. در میدان راه آهن مغازه ی آب میوه فروشی داشتند. بدون مشکل مالی فقط برای ساختن خانه ی نیمه کاره شان دست به سرقت می زنند. با برنامه ی قبلی می روند سراغ خانم ط ط. دوازدهم اردیبهشت
محمد کاظمی: حضور بهروز صفاریان در آلبوم بهنام صفوی به ضرر من تمام شد
نداشتیم ولی من بیشتر به سراغ کسانی رفتم که می دانستم از جان و دل برای سعید کار می کنند. اما با وجود همه این ها مگر ایرادی دارد که من از حضور دوستان حرفه ای و خوش سابقه ام در یک پروژه استفاده کنم؟ اینطور که شما سوال می پرسید ظاهراً موضع گیری ها در مورد من خیلی بیشتر از چیزی است که خودم احساس می کردم. *چند روز قبل آلبوم معجزه با صدای بهنام صفوی منتشر شد اما چه شد که این بار تنوع زیادی در بخش ترانه
دو روایت از زندگی دو کارگر که حقوق معوقه زندگی شان را عوض کرد
آن وقت ها اوضاع آن قدرها هم بد نبود. ماهی 350 هزار تومان کفاف زندگی مان را که نه کفاف سطح توقع پایینمان را می داد؛ از آن صدوخرده ای هزار تومان، که از بقیه ی پول اجاره خانه برایمان می ماند، می شد خریدی کرد برای خورد و خوراک روزانه، می شد سالی یک بار عید که می آمد با زن و بچه هایمان برویم بازار و لباس بخریم، میوه و آجیلی که پذیرایی ساده ی خانه ما در روزهای دید و بازدید سال نو بود.
کندن پوست صورت زن جوان به خاطر شبیه نبودن نوزاد به پدرش!
چشمانش را می پوشاند، ادامه می دهد: سال اول ازدواجمان باردار شدم، تا زمان تولد فرزندم فکرم حسابی درگیر بود و چون کمی هم فشار خون داشتم، دنبال دوا و دکتر و آزمایش های مختلف می رفتم. متاسفانه بعد از آنکه بچه ام به دنیا آمد، فهمیدم احسان شیشه و کراک می کشد. او نسبت به من سوءظن شدیدی پیدا کرده بود و تهمت های ناروایی نثارم می کرد؛ حتی گاهی توهم می زد و به صورت بچه دلبندمان خیره می شد و می گفت: چرا این بچه
جنایت هولناک به خاطر تمسخر
. همسرم نیز به دنبال او به پایین رفت. فرصت را مناسب دیدم. به بهانه درآوردن کت از جای خود بلند شدم و به سمت مرد صاحبخانه سه گلوله شلیک کردم و او را به قتل رساندم. کودک خردسال که مشغول بازی کودکانه بود، با مشاهده پیکر خونین پدرش شروع به گریه و زاری کرد که بلافاصله از پشت او را نیز مورد اصابت یک تیر قرار دادم. او نیز در دم جان سپرد. برای این که مادرش هنگام ورود به داخل
آن سوی دیوار جذامی ها
مشخص بود که مدتیست اصلا مورد نظافت قرار نگرفته اند، آنقدر فضا گرفته و سیاه بود که دیگر تحمل حضور در درمانگاه را نداشتیم و خواستیم تا به خانه های سازمانی جذامی ها برویم. دیواری میان بیمارستان و درمانگاه جذامی ها قرار داده ایم، از آن بابت که وقتی به بیمارستان می رویم نبینیم شان یا زمانی که از کنارشان رد می شویم، دست کودک مان را بگیریم و دور شویم، دیوارِ فراموشی را قرار داده ایم چون آنان
با همسران معتاد چه کنیم؟
. وقتی او تو را تا به این حد دوست دارد، چرا می خواهی از او جدا شوی؟ همیشه به شوهرم می گفتم دوستش ندارم. او هم به شوخی در جواب می گفت، اما من تو را دوست دارم و نمی خواهم از دستت بدهم. تاریخ عروسی در حال نزدیک شدن بود و من هنوز راه حلی برای فرار و جدایی از همسرم پیدا نکرده بودم. برخلاف دخترانی که بی صبرانه منتظر روز عروسی شان هستند، من از این موضوع خوشحال نبودم، اما بالاخره این اتفاق
پایان مرگبار دروغ های زن متاهل در رابطه پنهانی عکاس خانوادگی!+عکس
ازدواج اصلا به فکر ارتباط با زن دیگری نبودم تا اینکه پارسال با همسرم به مشکل خوردم و بعد با جازمین آشنا شدم البته اصلا به فکر دوستی با او نبودم اما وقتی پیش آمد وسوسه شدم. من در کل زندگی ام فقط با یک دختر دوست بودم. قبل از دوران کالج با او آشنا شدم و سپس ازدواج کردیم و الان هم همسر من است. چند سال داری؟ 35 سال دارم. جازمین گفته بود با من هم سن است اما وقتی به اتهام قتل او بازداشت
تصاویر/ ماجرای فیلم غیراخلاقی از دختر جوان در لپ تاپ "محمد"؛ شکارچی دختران را شناسایی کنید
می کردم. ازدواج کردی؟ بله ازدواج کرده بودم و چند سالی است از همسرم جدا شده ام فرزند داری؟ دو پسر 10 و 8 ساله دارم. چه جرمی داری؟ سرقت گوشی همین پس فریب زن ها و دخترها بعد تهدیدشون چی بود؟ در ابتدا در سایت همسر یابی با زنان مجرد طرح دوستی می ریختم و سعی می کردم در اولین فرصت با آنها قرار ملاقات بگذارم معمولا در کافی شاپ همدیگر را
قاتل جوان: به رگ غیرتم برخورد، چاقو را زیر چشمش فرو کردم
اوایل اردیبهشت امسال پسر بیست و نه ساله ای حین سرقت کابل برق در شازند اراک دستگیر و به کلانتری منتقل شد. پسر جوان با انتقال به کلانتری راز 31 فقره سرقت کابل برق در تعدادی از شهرهای کشور را برملا کرد؛ وی درباره جزئیات این سرقتها به مأموران گفت: حدود پنج سال پیش به دلیل اینکه پدرم از من خوشش نمی آمد، از خانه فرار کردم و از همان زمان کارتن خواب شدم و شروع به سرقت کردم، بیشتر کابلهای برق
- دکتر محمد مصدق - آنگونه که من دیدم....
سرویس اندیشه جوان ایرانی به نقل از تبیان؛ بخش تاریخ: برای ام شکلات می آورد. یک روز هم یک عروسک زیبا به من داد. روزی در راهرو بودم که می شنیدم پدرم با محمدخان به خشونت حرف می زند. می گفت: وطن ما به شما احتیاج دارد. این همه درس خواندید برای کجا؟ برای سوئیس؟ محمدخان هم چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم. به خودم جرئت دادم و داخل اتاق شدم و به طرف محمد خان رفتم. او مرا بغل کرد و روی زانوی اش
تحصیل در اروپا را رها کرد تا به مدرسه عشق امام خمینی(ره) راه یابد
انجمن اسلامی آشنا شد روح انقلابی اش با خواندن اعلامیه های امام خمینی بیدار شد و گفت من هم باید سهمی در انقلاب داشته باشم پخش اعلامیه امام را به عهده گرفت و سرانجام به این نتیجه رسید که همه چیز حتی ادامه تحصیل را رها کند و علارغم مخالفت شدید خانواده به ایران بر گردد سال 1360 به خواستگاری ام آمد و ازدواج کردیم من در خانواده مذهبی بودم پدرم کارمند بازنشسته تامین اجتماعی بود که با وجود مخالفت های
سرقت از مسافران با تهدید قمه
مسافران را از میدان آزادی به مقاصد مختلف، ازجمله شاد آباد و اسلامشهر سوار می کرد و در تاریکی شب با همدستی دو نفر دیگر روی آنها قمه می کشید و با تهدید، اموالشان را سرقت می کرد؛ بنابراین از نظر دادسرا اتهام آدم ربایی و سرقت مقرون به آزار بر متهم وارد است و به عنوان نماینده دادستان درخواست صدور حکم قانونی را دارم. در ادامه شکات در جایگاه حاضر شدند و شکایت خود را مطرح کردند. یکی از شکات گفت
تصاویر/ ماجرای فیلم غیراخلاقی از دختر جوان در لپ تاپ "محمد"؛ شکارچی دختران را شناسایی کنید
می کردم. ازدواج کردی؟ بله ازدواج کرده بودم و چند سالی است از همسرم جدا شده ام فرزند داری؟ دو پسر 10 و 8 ساله دارم. چه جرمی داری؟ سرقت گوشی همین پس فریب زن ها و دخترها بعد تهدیدشون چی بود؟ در ابتدا در سایت همسر یابی با زنان مجرد طرح دوستی می ریختم و سعی می کردم در اولین فرصت با آنها قرار ملاقات بگذارم معمولا در کافی شاپ همدیگر را
مصاحبه منتشر نشده با زنده یاد استاد حمید سبزواری
کردم و با نمره بالا، در سمت معاون شعبه استخدام شدم؛ سه سال آنجا مشغول بودم. پس از آگاهی از اختلاس پنهانی رئیس شعبه و عده ای از کارمندان، به بازرسی گزارش دادم. چیزی نگذشت که با بازرسی های به عمل آمده، معلوم شد که مسئله واقعیت دارد. به همین خاطر، رئیس شعبه عوض شد، ولی این بار، رئیس جدید آن قدر با من مخالفت و دشمنی بی دلیل داشت که دیگر قادر به ماندن در آن شعبه نبودم؛ لذا تصمیم گرفتم از آنجایی که قطعه
50 خانوار اردوگاه اباذر در آرزوی شناسنامه اند
خانه باز نمی شد، چون یک متر برف آمده بود. مادرم بنده خدا به زحمت در را باز کرد. اهالی شهر اوایل ما را تهدید می دیدند اما بعد رابطه ها خوب شد و من حالا دوستانی در این شهر دارم. غلام چند سال پیش به اردوگاه سر زد. هنوز تعدادی از خانواده های معاودین بودند. آنها به خاطر اصالت ایرانی آواره شده بودند. 99 درصدشان ایرانی هستند. ما در طرف دیگر اردوگاه بودیم اما همه با هم رفت و آمد داشتیم. حتی تیم فوتبال
تجربه مرگ و حیات پس از مرگ در دوازدهمین قسمت "ماه عسل"
است. وی افزود: من خیلی شیطنت می کردم اما چون درس خوان و شاگرد اول بودم کاری نمی توانستند بکنند. یکی از ناظم ها من را مبصر کرد. وقتی به بچه ای در این سن و سال شخصیت بدهند و برایش احترام قائل شوند، حتی برای تظاهر خودش را حفظ می کند. وقتی مبصر شدم احساس کردم مسئولیت و وظیفه ای را به من به امانت سپرده اند به همین خاطر خیلی خوب شدم. این شیوه خیلی مؤثر است، حتی در گذشته در محله ها سپردن مسئولیت به بچه
رضا کیانیان: دهه شصتی ها به ما وصل هستند
/> از نخستین خاطراتی که ازکودکی به یاد دارم مربوط به دوران سه سالگی است. در مشهد اجاره نشین بودیم. از این خانه هایی که دور تا دورش اتاق است؛در محله ای به نام بازارچه حاج آقاجان اطراف طبرسی که الان وجودخارجی ندارد. پدربزرگ و مادربزرگم در کربلا زندگی می کردند. به یاد دارم که از مشهد راه افتادیم و بالاخره رسیدیم به جنوب و از جنوب با قایق رفتیم بصره و بعد کربلا! آنجا یک دشداشه برایم خریدند که خیلی
سارق کابل های برق به 155 سال زندان محکوم شد!
، مشخص شد که او سابقه دار است و پیش از این به زندان رفته، وی مجبور به اقرار شد. حمید در بازجویی ها چنین گفت: حدود 5سال پیش به خاطر اختلافاتی که از کودکی با پدرم داشتم از خانه مان در یکی از شهرستان های غربی کشور فرار کردم و مجبور شدم برای تأمین مخارج زندگی ام سرقت کنم. فقط هم کابل برق می دزدیدم. وی ادامه داد:چون کارتن خواب بودم به شهرهای مختلف سفر می کردم از اصفهان و کاشان و قزوین گرفته تا
رابطه عاشقانه و شوم تازه داماد با همکلاسی نوعروس
اینکه یک روز سوار بر موتور سیکلت برزو در راه خانه خواهرم بودیم که پدرم ما را دید. بعد از آن، پدرم برایم خط ونشان می کشید و من هم از ترس، چندروزی خانه خواهرم پنهان شدم و سرانجام با وساطت مادرم به خانه برگشتم. هانیه ادامه داد: یک هفته بعد از این ماجرا برزو به همراه پدرومادرش به خواستگاری ام آمدند. خانواده من جواب منفی دادند؛ اما من و برزو تهدید می کردیم اگر به خواسته دلمان نرسیم، دست به خودکشی
در سوریه جنگ بین شیعه و سنی نیست/پسرم گفت: عمر دست شما را بوسید
می گفت بر می گردم، هر درگیری بوده سالم ماندم این بار هم بر می گردم. اما در آن عملیات آخر اولین کسی اتفاقا به شهادت می رسد عمر بوده. *بقیه پسرانم را هم حاضرم به سوریه بفرستم روزی که خواستند خبر شهادتش را به ما بدهند تعدادی از سپاه آمدند خانه ما و گفتند پسرتان به خواست خدا شهید شده. وقتی این جمله را شنیدم گفتم: کل نفس ذائقه الموت همه یک روز باید برویم و خوشحال بودم که پسرم
شهید احمد فروغی ابری
روستای ابر، روستایی است اطراف شهر خوراسگان. جایی که من اونجا متولد شدم. سال 1335. پدرم کشاورزی می کرد. به لطف خدا در خانواده ای متدین به دنیا اومدم. چهار ساله بودم که برای یادگیری قرآن رفتم به مکتب. به سن مدرسه رفتن که رسیدم هم درس می خوندم و هم کنارش یادگیری قرآن را داشتم. یه کم که بزرگ تر شدم خیلی دوست داشتم که تو مخارج خونه به بابا کمک کنم. این شد که هم درس می خوندم هم کار می کردم. همه می
گفتگو با آزاده سرافراز اسکندری ریاست بیمارستان شهید باهنر
؟ من چون بچه خوزستان هستم از همان ابتدای شروع انقلاب وارد بسیج شدم و از 18 سالگی درجبهه حضور داشتم. ما چهار برادر بودیم که دوتن از برادرهایم همزمان در جبهه حضور داشتند. و ما دو برادر دیگر مرتب در مقاطع مختلف به جبهه رفت و آمد داشتیم. من در آن زمان بسیار شور و شوق داشتم و گاهی هم مخفیانه به جبهه می رفتیم. بار آخر هم مخفیانه رفته بودم که به اسارت دشمن درآمدم. در خصوص مخفیانه
شهیدی که با شهادتش 150 نفر خواستار جایگزینی وی شدند
از اعزام پسرش به سوریه بیان می کند: مصطفی چندین بار پیش من آمده بود و از من اجازه اعزام به سوریه برای دفاع از حرم را گرفته بود ولی من همیشه مخالف بودم ولی در لحظات آخر نمی دانم که چطور شد راضی شدم گویی تشنه شهادت بود و یادآور ضرب المثل قدیمی بود که “جوان ایرانی از کشته شدن در میدان جنگ باکی نداشت”. همسر شهید هم به این نکته اذعان دارد که حدود یکسال وی مرتب از رفتن سخن می گفت اما خانواده
وقتی ماه عسل جهانی می شود
مواد مخدر خیلی زیاد است. من هم یک روز باور نمی کردم به این روز بیافتم و برگشتن از این راه به سادگی نیست. حتی معتادانی که وضعیت مالی خوبی دارند کارتن خوابان خانه شان هستند. زیرا کسی که به خاطر اعتیاد از همسر و فرزند و خانواده بی مهری ببیند تفاوتی با یک کارتن خواب ندارد. وقتی که مصرف مواد من زیاد شد، کارم را از دست دادم و درآمدی نداشتم در نتیجه به فروش مواد کشیده شدم. یک بار که در حال فروش مواد بودم
به خاطر نامزدم خلاف می کردم
رفتم و مدتی آنجا بودم، اما بعد از مدتی دوباره به تهران برگشتم و با کامران آشنا شدم. چرا از خانه بیرونت کرد؟ پدرم که فوت کرد، او مرا از خانه بیرون کرد. مادرت کجاست؟ نمی دانم، دنبال زندگی خودش. هفت سال پیش از پدرم جدا شد و بعد از آن دیگر ندیدمش. سواد داری؟ نه. بی سوادم. حتی نمی توانی اسمت را بنویسی؟ خیر نمی توانم
ناگفته هایی از زندگی دکتر علی شریعتی: از خودکشی تا ...
مراجعه می کرده اند. او زنی با نفوذ و متکی به خود بود که حرفش در دِه مورد تأیید مردم بود؛ بنابراین فرزندان و نوادگانش با احترام خاصی از او نام می بردند شریعتی در 1319 در سن هفت سالگی در دبستان ابن یمین مشهد ثبت نام کرد اما وقتی به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور، تبعید رضا شاه و اشغال کشور توسط متفقین، پدرش خانواده را به روستا فرستاد، او نیز به ناچار مجدداً به مکتب بازگشت. بعد از مدتی و با برقراری
من پای اعتقاداتم ایستاده ام/ جشن تولد را به دلیل ارادت به حضرت زینب (س) بازی کردم
خود را کنار می کشند؟ و برخی فیلم های دفاع مقدسی چنان در سطحی نازل ساخته می شوند که مخاطب را پس می زنند! بله، ببینید من و امین زندگانی و علیرضا کمالی دست به دست هم عاشقانه قول دادیم که با همه وجود در فیلم گلوگاه شیطان بازی کنیم. خیلی خوشحال بودم که قصه ای خوب داریم و در آن غواصی و صحنه های اکشن هم وجود دارد. و جمشید هاشم پور خاطره انگیز! بله، خیلی لذت بخش بود و باعث