سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای تلخ زوج جوان مشهدی که طعمه شیادان اینترنتی در اصفهان شدند
او به ناچار با خط دیگری تماس گرفته است. در عین حال وقتی رسید 30 میلیون تومان را تایید کردم، راننده یک دستگاه تاکسی اینترنتی هم به محل سکونتم آمد که شوهرم هم گوشواره ها را به او تحویل داد. ولی هنوز مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که مرد دیگری از اصفهان با شماره تلفن من تماس گرفت و گفت: من قصد خرید یک دستگاه تلویزیون را داشتم که در سایت دیوار آگهی شده بود وقتی با فروشنده تماس گرفتم او شماره حساب
زندان، پایان بازی سارقان خشن گیم نت ها
/> بزرگ که شدم، همین علاقه با من ماند. وقتی تصمیم گرفتم از گیم نت ها سرقت کنم، بخشی از تصمیم به خاطر همین علاقه و بخشی از آن به خاطر این بود که فکر می کردم سرقت از این صنف راحت است. بعد از سرقت هایی که انجام دادیم، البته من جرئت نکردم دستگاه هایی را که سرقت کرده ام، به خانه ببرم. می گفتم اگر دستگیر شوم، آبرویم پیش همه می رود. با وجود اینکه تعداد زیادی از اموال مسروقه کشف شده است، اما هنوز
با نگاهی به موزه های جنگ صورت گرفت سفر به اروپا، روایتی از تصور و تصدیق (بیگانه سازی آشنا و آشناسازی ...
برخوردار بود و احساس خفگی به انسان دست نمی داد. بازرسی در ورودی مراکز تجاری دقیق بود. حوادث سال گذشته پاریس و عملیات تروریستی داعش کمی چهره این منطقه را امنیتی کرده بود. در جای جای میادین و ایستگاه های مترو پلیس مسلح زن و مرد مشاهده می شد. اینجا یکی از بزرگ ترین و مهم ترین مراکز اقتصادی – تجاری جهان و بزرگ ترین از نوع خود در اروپا است که ساخت آن در سال 1958 میلادی شروع شده است. مردان و زنان با آرامش در
عشق ممنوع به قتل ختم شد/ قصاص برای قاتل همکار
به گزارش راهبرد معاصر، دو سال قبل زنی به ماموران مراجعه کرد و گفت شوهرش به نام کامران گم شده است. این زن گفت: شوهرم طبق معمول هر روز از خانه بیرون رفت و دیگر نیامد. من با همکارانش تماس گرفتم و آنها گفتند از شوهرم خبری ندارند. این زن سپس ادعا کرد همکاران شوهرش گفته اند او برای ماموریت رفته است. چند روز بعد ماموران جسد کامران را پیدا کردند. جسد وضعیت بسیار بدی داشت. این مرد سوزانده
ازدواج همزمان 2 عروس ایرانی با پسر 16 ساله کاشمری !/ چه هووهای سازگاری + عکس
کردند تا خود را به این جشن عروسی منحصر به فرد برسانند؛ جشنی که یک داماد داشت و دو عروس. حالا با گذشت چهار سال، محمد صاحب دو فرزند از دو همسرش شده؛ دختر و پسری که مثل مادرهایشان دوستانه با هم زیر یک سقف زندگی می کنند. دو عروس به اضافه یک داماد زندگی مشترک این سه جوان سال 85 کلید خورد؛ بعد از پنج ماه که من با محمد عقد کرده بودم، محمد از دختر دیگری به اسم الهام خوشش آمد. آن موقع
بازگشت پادشاه زامبی ها/ بیگانه را نساختم؛ چون آدمش نبودم
عاً نمی توانستم با جلوه های ویژه ی کامپیوتری کنار بیایم. با اینکه عاشق ایده ی بیگانه بودم، ناگهان به یک لحظه ی نادر از شفافیت ذهنی رسیدم و با خودم گفتم: تو آدمِ این کار نیستی. به جای آن، رفتم سراغ ساخت فیلم یک زندگی کمتر معمولی آن هم برای کمپانی فاکس قرن بیستم بود. در واقع، بیگانه را نساختم و به جایش برایشان یک شکست تجاری ساختم! ولی خب، گذشته گذشته است. بعد از آن نوبت رسید به سا
نه خانه ای و نه خاطره ای اما امید پابرجاست
این حقیقت وقتی برایم بیشتر نمایان شد، که چند روز بعد آوار ساختمان را دیدم، از حکمت خدا در عجب ماندم که چطور من و همسرم از زیر آن آوار و از ترکش هایی که به در و دیوار خانه خورده بود در امان مانده ایم. میان صحبت هایش نفسی تازه می کند و ادامه می دهد، خداروشکر از آوارگی درآمدیم، وضعیت اسکان در هتل هم مناسب است. دست هایی که هنوز می لرزند زنی حدود 50 ساله به سمتم می آی
ماجرای تلخ ازدواج درون خودرو
/> بالاخره بعد از تلاش های زیادی، او را پیدا کردم تا حضانت دخترم را از او گرفتم. هنوز یک سال از ماجرای طلاقم نگذشته بود که با یکی از دوستان برادرم آشنا شدم و با او ازدواج کردم. فتح الله هم که دو دختر بزرگ داشت و از اتباع افغانستانی بود، خود را چنان عاشق من نشان می داد که مادرم به او اعتماد پیدا کرد. او می گفت: همسرش به او خیانت کرده و حاضر است برای فرزندان من پدری کند! او سپس مردی
آشتی زن و شوهر همراه با قتل خونین
باردار است اما قصد دارد بچه را سقط کند. من مخالف بودم تا اینکه یک روز وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم در خانه نیست. چند ساعت بعد متوجه شدم با یکی از همسایه ها به نام خسرو پیش یک ماما رفته و بچه را سقط کرده. از اینکه با آن مرد غریبه رفته و بچه را از بین برده بود، خیلی عصبانی شدم. از طرفی هم فکر می کردم شاید با خسرو ارتباط خاصی دارد. به همین خاطر قهر کردم و به خانه مادرم در شهرستان رفتم و بعد
سقط جنین با قتل پایان یافت
. وقتی او را به خانه بردم چند ساعت بعد بهتر شد. سر اینکه چرا بدون اجازه من بچه را سقط کرده با هم دعوا کردیم و من خیلی ناراحت شدم او قهر کرد و از خانه رفت. متهم گفت: 8 ماه بود که خانه را ترک کرده بود. بعد از 8 ماه دوباره آشتی کردیم. یک روز بعد از اینکه همسرم به خانه برگشت، به شدت به من بی توجهی می کرد. هیچ کاری برای من یا بچه نمی کرد. در این مدت که قهر بودیم همسرم تنها زندگی می کرد و من
لقمه ای که نان نبود / محموله مرگ، زندگی ام را نابود کرد
ام سکته می کنند. نمی دانم چه پاسخی به همسرم بدهم، همیشه می گفت حرص مال دنیا را نخور، قناعت بهترین ثروت است و یک لقمه نان حلال بهتر از هزار سکه حرام است که آخر عاقبتی هم ندارد. دختر کوچکم، نازنین بابا سه ساله به من وابسته است. هر موقع خانه بودم لحظه ای از من فاصله نمی گرفت ... من با زحمت و زور بازو، مرد جاده و بیابان بودم و جلوی همه سرم را بالا می گرفتم. اگر داشتیم
تسویه حساب مرگبار یک چوپان بخاطر یک تصادف
گرفتم یا جواب درستی نمی داد یا امروز و فردا می کرد تا اینکه بعد ازیک هفته به من گفت برای گرفتن خسارت به جلوی پمپ بنزین ورامین بروم. من هم با شوهرخواهرم رفتم اما به محض اینکه رسیدیم بهروز با شمشیر به ما حمله کرد و من هم در دفاع از خودم با چاقو چند ضربه به او زدم. قاضی از متهم پرسید: چرا شما با خودت چاقو برده بودی؟ متهم جواب داد: من چوپان هستم و به خاطر شرایط کارم و اینکه ممکن است
رمضان در آتش و خون ؛ روایتی بی پرده از لحظه های نفس گیر در شرق بصره
. قرار بود گردان میثم همراه گردان های دیگر تیپ در مرحلۀ پنجم عملیات رمضان وارد عمل شود؛ اما مأموریت گردان ما، پشتیبانی بود. درواقع طبق برنامه، گردان های دیگر باید خط را می شکستند و بعد گردان میثم برای پدافند از منطقه آزادشده مأموریتش را اجرا می کرد. در سازمان دهی نفرات گردان، من بازهم آرپی جی زن شدم. البته علاقه و اصرار خودم هم در این انتخاب بی تأثیر نبود. مرحله پنجم عملیات رمضان 6 مرداد
سپند امیرسلیمانی: از سه سال پیش که دکترا از بودنم قطع امید کردن تا امروز به اندازه تمام سالهای گذشته از ...
داد ایشون نوشت : 47 سال تمام از سه سال پیش که دکترا از بودنم قطع امید کردن تا امروز به اندازه تمام سالهای گذشته درس یاد گرفتم و از زندگیم لذت بردم فهمیدم که همه زندگی به همین ندونسته ها و نشناخته هاشه خصوصاً از پارسال تا امسال که یک مرتبه از مردی آس و پاس و تنها تبدیل شدم به مرد خانه و خانواده و چند باره و چند باره حضور و محبت خدا رو تو زندگیم دیدم در روز تولدم برای
توی بیمارستان اصفهان فهمیدم که عملیات رمضان شکست خورده
لو ندهد. من وسط گردان بودم، بدون سروصدا توی معبر جلو می رفتیم. گلوله خمپاره ای نزدیک معبر به زمین خورد و منفجر شد و همزمان درد شدیدی توی پای چپم پیچید و در کمتر از چند ثانیه زانوی چپم باد کرد. خون شُره می کرد و می ریخت توی پوتینم. اهمیت ندادم، می خواستم همراه با بقیه جلو بروم اما افتادم زمین. زانویم خم نمی شد، هر طور بود بلند شدم؛ نباید کسی از ترکش خوردنم خبردار می شد ممکن بود بچه ها
پشت پرده جنایت در مراسم ترحیم / مرد مو زرد زنان را قربانی کرد
از اینکه آزاد شوم، پابند به پاهایم بسته شد. من جزو سارقان گوشی قاپی بودم که 4 سابقه کیفری داشتند و شامل قانون مجرمان پابنددار قرار می گرفتم. کی بازداشت شدی؟ دقیقاً یک ماه بعد از آزادی، یعنی سومین روز اردیبهشت، به همراه دوستم برای گوشی قاپی وارد عمل شدم. اما همین که خواستم گوشی را سرقت کنم، پلیس رسید و در نهایت با شلیک گلوله، مأموران موفق شدند مرا دستگیر کنند. برای
ماجرای عجیب پیدا شدن پیکر شهید در اوین
نمی شه، فردا را می رم و بعد چند روزی مرخصی دارم. گفتم: دخترها را ببرم خانه که اگر حمله ای شد نترسند. جواب داد: من زود بر می گردم تا ساعت یک خانه ام و بچه ها خوابند. رفتم خانه خودم. صبح دخترم آمد دنبالم. تعجب کردم. گفت: مامان بیا پایین بیرون برویم. دیدم دخترم گریه می کند، گفت مامان اوین را زدند، خشکم زد و بعد هم که مابقی ماجرا... مهسا و درسا سلطانی دختران شهید سلیمی از تلاش های مادرشان
برگه یارانه، سند کلاهبرداری 2 میلیاردی شد
به گزارش رکنا، چند روز قبل مرد سالخورده ای با مراجعه به پلیس گفت: مدتی قبل به مرد جوانی به نام امیر که با او مراوده کاری و مالی دارم، یک خودروی لندکروز فروختم. خریدار مقداری از پول را داد و قرار شد 2 میلیارد تومان باقی مانده را چند روز بعد به حسابم واریز کند اما هرچه منتظر ماندم خبری از او نشد تا اینکه امروز با او تماس گرفتم و خواهان دریافت پولم شدم که او به من گفت خودت برگه ای را امضا کرده ای و
آغوش شهادت؛ مزد بازنشستگی / من قالدیم اسرائیلین جنگینه
احساس کند که کم لطفی شده است، همیشه برای کمک کردن حاضر بود، بی هیچ چشم داشتی و بدون کوچک ترین توقعی. ناهیده قلی نژاد در بازگو کردن سال ها زندگی مشترکش با شهید اسدی دوست می گوید: با شهید اسدی دوست، سی و دو سال زندگی مشترک داشتیم. هر لحظه ای که به آن فکر می کنم، می بینم که رابطه مان فراتر از یک زندگی زن و شوهری بود. او مثل یک رفیق واقعی همیشه کنارم بود؛ کسی که می توانستم در هر شرایطی رویش