اینجا نمی رسید؛ درخت تناور انقلاب اسلامی امروز با تدابیر حکیمانه مقام معظم رهبری و جانفشانی مدافعان امنیت از هر زمان دیگری استوارتر است. سردار حسن شاهوارپور فرمانده سپاه حضرت ولی عصر (عج) خوزستان نیز در این دیدار گفت: شهید افراسیابی برگزیده دانشگاه هوا و فضا و از بسیجیان فعال بود که در دوره مرخصی در گردان های بسیج برای امنیت حضور یافت و در حالی که در ماموریت نبود به صورت داوطلبانه در این عملیات شرکت کرد و به درجه شهادت نایل آمد. پدر شهید امید افراسیابی نیز گفت: فرزندم را به انقلاب و مقام معظم رهبری تقدیم کردم. وی با بیان اینکه فرزندم با زبان روضه به آرزویش رسید، افزود: نهال انقلاب نیازمند آبیاری است و اکنون با خون شهید امید افراسیابی و دوستانش آبیاری شد. شهید امید افراسیابی اهل روستای مرتضی بخش عقیلی گتوند بود که در شهرستان شوشتر خدمت می کرد و در جریان اغتشاشات شهید شد. ...
شد و اجاره نامه خانه اش دستشان افتاد، طیبه هم زندانی ساواک شد. محمدمهدی 4ماهه گریه می کرد و مادرش را می خواست. اما ساواک وحشی تر از آن بود که بفهمد. وقتی طیبه و همسرش و حتی برادر و زن برادر طیبه را به شهادت رساندند، کمر سکینه خانم شکست. خانواده واعظی سال ها به دنبال محمدمهدی کوچکشان گشتند تا عاقبت در شیرخوارگاه پیدایش کردند. ساواک برای عذاب دادن به خانواده واعظی و جعفریان، طفل معصوم را باهویت جعلی به شیرخوارگاه سپرده بود. طیبه واعظی، همسر، برادر و برادرزنش، همان ابوذرهای زمانه خودشان اند که خونشان انقلاب را به مقصد رساند. اما طیبه فقط یکی از این انسان های شریف بود. در طول سال های مبارزه برای ...
. او بعد شهادت بردارش در سال 1375 پسر بزرگ خانواده اش می شود و هوای همه را دارد. خواهر که سال قبل آسمانی می شود دل او هم بی قرار. برای پدر و مادر سنگ تمام می گذارد اگر در ماموریت بود به زینب خانم سپرده بود حتماً به مادر وپدرش سری بزند و اموراتشان را سروسامان دهد. خانم حقانی می گوید: آقای حسن زاده هر زمان که به دیدار پدر و مادرش می رفت. روی آن ها را می بوسید و موقع خداحافظی هم صورت شان را می بوسید. آخرین جشن روز پدر از آخرین روز پدر می پرسم، می گوید: دخترها برای بابایشان تدارک یک جشن را داده بودند تا بابا را غافلگیر کنند. علی آقا از سرکار آمد. بچه ها هر ...
محاصره سنندج، به پاکسازی شهر از ضدانقلاب پرداختند. اما خاطرات سپاه همدان و حضور در کردستان، تلخی های زیادی دارند. در یکی از روستاهای اطراف بیجار، زنی به دباغ و نیروهایش مراجعه کرد و گفت شوهرش که ماموستای ده بوده، توسط کومله ها ربوده شده و خبری از او نیست. یکی از خاطرات تلخ خانم دباغ از آن روزها به این ترتیب است: آدم وقتی به این جسد نگاه می کرد بدنش می لرزید، بینی و گوش ها را بریده و از نخی رد کرده بودند و مانند گردن بند به گردن جنازه انداخته بودند، بعد دست هایش را به پشت گردنش بسته و سنگی را روی سرش گذاشته بودند، کاغذی هم بر روی سینه اش بود که در آن نوشته شده بود: "این سزای کسی است که ...