سایر منابع:
سایر خبرها
به یاد تنها شهید واقعه طبس
آن تنها زندگی می کنم. اصلاً غصه نخور وی در ادامه با اشاره به اینکه بعد از شهادت "محمد"، چندین بار او را در عالم خواب دیدم، گفت: محمد در خواب در یک بهشت سرسبز و خرم و در کنار دوستانش بود. با دوستان خود گفتگو می کرد و خطاب به من که نگران بودم؛ گفت: تو اصلا غصه نخور . مدرس ثانوی با بیان اینکه چندین بار در عالم خواب از وی گله کردم که چرا رفتی و مرا تنها گذاشتی؟ تحمل
یاران چه غریبانه ...
خواندم؛ شهید مدافع حرم یاسین غلامی . شناختمش. با هم در یک منطقه بودیم. وقتی شهید شد کنارش بودم. هفت ماه از شهادتش می گذشت. گفتم: بابا نکنه این شهید مارو خواسته؟! چشم های آقا سید خیس شده و اشک هایش راه افتاد. گفت: شک نکن پسرم. من دقیقا خواب همین جا را دیده بودم. فوری دست به کار شدم با چند تا از دوستانم تماس گرفتم. اطلاع پیدا کردم که پدر و مادر شهید در افغانستان هستند و دسترسی به مزار پسر شهیدشان ندارند. همه بسیج شدیم تا مزار شهید را درخور شأنش بسازیم.
کلاهبرداری فامیل دور از زنان سالخورده
بانکی در خیابان گاندی بودم که آقایی به من نزدیک شد و گفت: حالا دیگر فامیل خودت را نمی شناسی؟ تعجب کردم و گفتم: شما؟ او نیز گفت: بهتر است خودت حدس بزنی که من کی هستم. شاکی ادامه داد: نام چند نفر از بستگانم را بردم و وقتی به اسم یکی از آنها به اسم سام رسیدم، مرد جوان گفت: بله، من سام هستم. از اینکه او را پس از سال ها می دیدم خوشحال شدم. سام گفت که دیشب از خارج برگشته و دقایقی قبل با ماشین
سارق عابر بانک: حاضرم مرا اعدام کنند؛ اما پسرم درمان شود
، دستگیر شدم. چقدر درس خوانده ای؟ پنج کلاس ابتدایی. بعد از آن چه کردی؟ شهرستان بودم. سر کار رفتم، هر کاری که بود، بنایی و کارگری، اما الان آرایشگر حرفه ای هستم. چند خواهر و برادر داری؟ دو خواهر تنی و چهار ناتنی و پنج برادر ناتنی دارم. در مجموع 12 برادر و خواهر تنی و ناتنی هستیم. ازدواج کرده ای؟ 11سال است که ازدواج کرده ام و یک پسر هشت
حسین نوری ؛ از نگارش نمایشنامه سیاسی تا شکنجه ناشیانه توسط ساواک!
/> ناشیانه شکنجه شدم! *بعد از اولین شکنجه آسیب دیدید؟ -بله البته اینها شکنجه گر حرفه ای نبودند ناشیانه شکنجه کردند به خاطر همین در همان اولین بار آسیب به نخاع من وارد کردند و از ناحیه سر و اعضای داخلی دچار مشکل شدم بار دوم که شکنجه شدم چند سال در بیمارستان تحت نظر بودم. *در آن دوره به خانواده ملحق شدید؟ -خیر، ارتباطم را با خانواده قطع کردم نمی خواستم آنها را
سیم های مغزم قاطی کرد، کشتمش
آنها را خیلی اذیت کرده بودم. متهم به قتل ادامه داد: یک سال قبل به تهران آمدیم و در یک شیرینی فروشی مشغول کار شدم. به خاطر بیماری روزی 50 قرص می خوردم، اما از چند روز قبل قرص ها را ترک کرده بودم. روز مادر از محل کارم بیرون آمده و به خانه مادرم رفتم و بعد از آن دیگر به محل کارم نرفتم. دو روز قبل از جنایت به خانه آمدم و در این مدت قرص می خوردم و می خوابیدم. دوشنبه ساعت 7 عصر از خواب بیدار
نامه یک گریدر به فرماندار بافق
من یک گریدر هستم مثل خیلی از گریدرهای دیگری که روی کره خاکی وجود دارند. اما جایی که من مشغول به کارهستم متفاوت تر از جاهای دیگر است. قوانین و شرایط کارش فرق دارد. می گویم که کجا هستم. 8 کیلومتری جاده بافق – یزد. چندماهی است که مشغول به کار شده ام اما حجم زیاد کار برای سن بالای من باعث شد چند روزی در محل کارم بستری شوم . هیچکس به عیادتم نیامد. نه مدیر کل راه، نه فرماندار، حتی رئیس اداره راه بافق نیامد خیلی دلگیر شدم. چرا که من برای شما زحمت میکشیدم برای اینکه بتوانم جاده را تمام کنم. برای اینکه نشان دهم و اثبات کنم که مسئولین درست گفته اند و درست به عرض آنان رسانده اند و جاده با سرعت خوبی در حال ساخته شدن است.!!! برای اینکه جلوی کشته شدن مردم این دیار بگیرم. اما اقای فرماندار!فکر میکنم فضا را اشتباه گرفته ای. باید جای دیگری کار را شروع کنی. من میخواهم خوب بشوم و کارم را شروع کنم اما من دیگر پیر و فرتوت شده ام. شما را نمیدانم ولی من از نگاههای مردمی که هر روز در این جاده خرامان خرامان برای امورات ضروری از جمله درمان، دانشگاه و...به یزد میروم خجالت میکشم و حال دیگر میترسم که اگر در نزدیکی جاده اصلی بودم با سنگ مرا ادب کنند چون هر روز که از کنار من میگذرند صدایی عجیب مرا به وحشت میاندازد که مگر قرار نبود تا ابتدای دی ماه 93 جاده را تحویل دهند؟؟! و مگر قول مجدد ندادند که تا ابتدای سال 94 جاده را تحویل دهند؟؟! آقای فرماندار چرا به دادم نمیرسید؟؟! آقای فرماندار! پسرعمویی دارم که در همین جاده چند کیلومتر آن طرفتر در حال کندن تپه ها است تا مسیر را برای تکمیل جاده مهیا کند اما او هم چند ماهی است که حالش بد است و زمین گیر شده است. ترس گلایه های مردمی را دارد. دوستان دیگری در شهرهای دیگر دارم که هروقت جویای احوالشان میشوم دلخوشند و همه از آنها راضی و دعا گویشان و خوشحال از اینکه مسیر زیبا با سرعتی زیاد به مردم دیارشان تحویل داده اند. لطفا به داد من و پسر عمویم رسید. برای همین دست به قلم شدم و چنین جسارتی را به خود دادم و نامه ای به شما “فرماندار بافق” نوشتم چرا که شما همیشه مرا در این جاده میبنید و من هم شما را میبینم .خواهش میکنم مرا از خجالت و شرمندگی مردم و مسافران این مسیر نجات دهید. امیدوارم که نامه ام را بخوانی و راهی کاغذ خردکن نکنی. قبلاً سپاسگزار است. امضاء: گریدر پیر و فرتوت ...
نیلوفر، عقب ماندۀ خردمند
زندگی را نمی خواستم. صبح ها با تلخی از خواب بیدار می شدم و قبل از هر چیز از خودم می پرسیدم: برای چی زنده ام؟ مثل روبات ها به زندگی بی حس وحالم ادامه می دادم. چیزی می خوردم؛ لباس می پوشیدم؛ مسیری همیشگی را به سمت اداره طی می کردم؛ وظایفی تکراری را انجام می دادم و رویدادهایی مشابه رخ می دادند. دوباره غروب به خانۀ سردم برمی گشتم. غباری خاکستری، همۀ زندگی ام را گرفته بود. آن روز هم با همین
آخرین نمازی که فرمانده بر روی سجاده مادرش خواند/آرزو داشت کل خانواده اش به شهادت برسند
خواستم. آن شخص گفت: آقا هیچ کس را به حضور نمی پذیرند. ناراحت شدم و دوباره گفتم: فقط یک سوال از ایشان دارم. او گفت: هر سوالی داری آن را مکتوب بنویس تا از آقا برای تان جواب بگیرم. من در برگه ای خطاب به امام حسین (ع) نوشتم: آیا من شهید می شوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتماً شهید می شوید. حال بعد از دیدن آن خواب، مطمئن شدم به شهادت می رسم. دوست دارم بیشتر زنده بمانم تا در جنگ خدمت بیشتری کنم .
آیا همسر پیامبر اسلام ام حبیبه دختر ابوسفیانِ است؟
حبیبه شد. عبید اللَّه در آن سرزمِین نصرانی شد و در همان جا درگذشت. بعد از فوت شوهرش،[3] پیامبر از طریق عمرو بن امیه ضَمری با وی ازدواج کرد.[4] ابن سعد از طریق إسماعیل بن عمرو بن سعید الأموی، روایت کرده است که أم حبیبه گفت: گویا در خواب شوهرم را با چهره ای بسیار زشت مشاهده نمودم، با حالت ترس از خواب بیدار شدم در این هنگام او را نصرانی یافتم(دیدم به آئین مسیحیت گرایش پیدا کرده است)؛ خوابم را
فرازی از وصیتنامه شهید امین لله ابوالحسنی
زنده اند و نزد خدای خود روزی می خورند پدر و مادر عزیزم من پیامی برای شما دارم که اگر من شهید شدم چون که امام علی (ع) می فرمایند همانا جهاد دری از درهای بهشت است دری است که خداوند آن را به روی همه نگشوده پدر و مادر عزیزم مرا ببخشید اگر بدی و اذیتی از من دیده اید مرا ببخشید. و این سعادت را بر مبارک دارید اگر لیاقت شهادت پیدا کردم مرا در قزآان و نزدیکی قبرآقا بزرگ مرا به خاک بسپارید ولی پدر و مادرم می
کروش این قدر گرفته، شما چقدر گرفتی آقای مربی؟!
را که در تیم شیر و بز افغانستان هم نمی خواهند چقدر گرفتی؟ به امام حسین (ع) اگر من مجری بودم، همین طوری می پرسیدم، ولی متأسفانه کسی این کار را نمی کند. آقای فردوسی پور مربیان را آنجا می آورد، مظلوم نمایی می کنند و بلند می شوند می روند. یک کلمه هم به خاطر خدا این سؤال را بکن؛ آقا خود شما در این 2، 3 سال چقدر گرفتی؟
قتل هولناک بعد از شرکت در جشن تولد
90 وقتی 14 ساله بودم، به تولد یکی از دوستانم دعوت شدم. ما همگی به خانه ای که قرار بود تولد برگزار شود رفتیم. در آنجا مشروب زیاد خوردم و کاملا مست شدم و از حال رفتم. وقتی بهوش آمدم، مقتول به من گفت تو را مورد تجاوز قرار دادم. بعد هم موضوع را به همه گفت. آبروی مرا همه جا برده بود، هروقت من را می دید جلو دوستانم می گفت به من تجاوز کرده است. دست بردار نبود، مرتب به من زنگ می زد و درخواست
روایت خواندنی سیدرضا میرکریمی از مجنون
و باید خودشان، خودشان را داخل هلی کوپتر می کشیدند. من هم به زحمت سوار شدم. پایم کاملا از کار افتاده بود و با کمترین تکانی ناله ام به هوا می رفت. هلی کوپتر بلند شد و چند لحظه بعد، دوباره زمین بود و آمبولانس و جاده ی اهواز و ایستگاه راه آهن و قطارپر از مجروح هلال احمر که در تاریکی شب، گردنه های لرستان را به سرعت می رفت. دو شب بود که نخوابیده بودم. توی کوپه، به عبور تند کوه ها از پشت پنجره خیره می
شاهرود، این روزها بوی بهشت می دهد+ تصاویر
آرامش وارد می شوم و همچنان، نگاه های عمیق مردم که توأم با آموختن درس زندگی، حسی از جنس شرمندگی و با چاشنی "عهد با خود" است، ذهن مرا مشغول به خودکرده است. پس از عبور از ماکت شهرستان شاهرود و پل بعثت و نمایشگاه جنگ نرم، به مصلی و پله آخر نمایشگاه، می رسم... شهدا شرمنده ایم به سراغ مادری که دست در دست فرزندانش قدم می زند می روم که وی با اعلام رضایت از نمایشگاه، اظهار می
فریده سپاه منصور :شهرت اصلا لذت ندارد
ادبیات نمایشی غربی اکثر نقش اول ها مال 40 سال به بالا ها است چون طرف عاشق شده، ازدواج کرده، بچه دار شده، بسیاری از تجربه های زندگی را به دست آورده و حالا می تواند شخصیتی چند بعدی ارائه دهد. ولی اینجا غلبه بر جوان هاست. الان حسرت چه نقشی را می خورید؟ الان دیگه نه. هیچ شخصیتی در ادبیات و نمایشنامه نیست که شما دوست داشته باشید بازی کنید؟ نه! چون فکر می کنم
نامه قیصر امین پور به دخترش و خاطرات دیگر
نشسته و دراد چرت می زند، اما حاضر نیست بخوابد، چون تو یک یا دو عطسه کرده ای، یکی از عادات شریفش خواب سنگین و زیاد بود. مثلاً یک شب که من دیر به خانه برگشته بودم در حدود بیست دقیقه زنگ زدم و به در کوبیدم تا ایشان بیدار شدند. تازه بداخلاق ترین موقعی که ایشان دارد هنگامی است که، او را که در حال مطالعه خوابش بردهف بخواهی بیدار کنی تا سر جایش بخواب. آن وقت همین آدم، باور کن که بیش از ده شب است که هر شب
در مزایده پرسپولیس شرکت نمی کنم/ کاش دیرتر از زندان آزاد می شدم!
از دو، سه روز بررسی، روز پنجشنبه گذشته تایید شد. فشاری هم در کار نبود. به هر حال هیات مدیره شناخت کافی از طرف مقابل نداشت و چون خواه ناخواه بعد از استعفای مدیرعامل، نفر بعدی باشگاه می آید، چند روز طول کشید. * منظورتان آقای نژادفلاح است؟ - بله. به هر حال اخلاقی نیست دو نفر در باشگاه تحت یک عنوان کار کنند! مسئول باشگاه باید حوزه عمل و اختیاراتی داشته باشد تا بتواند تصمیمات درستی
مظفر هاشمی رفسنجانی چگونه مهدی شد؟!
. یک روز که در منزل بودم ، سینه ام آبسه کرد و مجبور شدم مجددا در بیمارستان بستری شوم . یک شب در بیمارستان خوابیدم و عمل جراحی کردم. ناگفته نماند سه ماهی به زمان تولد مهدی مانده بود که نامه ای از آشیخ محمد هاشمیان برای آقای هاشمی رسید. ایشان نوشته بود امام زمان(عج) را درخواب دیدم که فرزند شما پسر است و اسمش مهدی است. من هم بی توجه به این خواب ، اول اسم او را مظفر گذاشتم که مورد
فرار از ارتش بعث برای پاسداری در سپاه خمینی
فرار کرده بودم و در عراق بودم که مرا پیدا و زندانی کردند. حکم فرار از ارتش هم اعدام بود و من هم منتظر حکم اعدام صحرایی بودم. نمی دانم خدا چه حکمتی دارد. چند روز که در زندان بودیم صدام عفو عمومی برای سربازان فراری صادر کرد. بار دیگر به جبهه برگشتم و این بار همراه یکی از همرزمانم به ایران فرار کردیم. آن دوستم حامدالاعرجی در زمان جنگ به شهادت رسید. نحوه فرارتان از ارتش به چه شکلی بود و چه
تلاوتی که مورد تأئید رهبری قرار گرفت
بیماران تویی/ رهبر! ای دلبرم ای حامی مستضعفان/ با دلی سوزان بگویم قاری قرآن تویی... نحوه جانبازی در عملیات بیت المقدس/ پایی که فدای آزادی خونین شهر شد به مجروحیت در جنگ تحمیلی اشاره کردید، درباره نحوه مجروحیت تان بگویید. پس از آغاز جنگ تحمیلی و اعزام به جبهه ها در چند عملیات شرکت کردم اما سال 1361 در مرحله دوم عملیات بیت المقدس در جاده اهواز- خرمشهر در محاصره دشمن قرار
مکویان: روی کاغذ شانس قهرمانی داریم، همین.../ مسی و رونالدو هم پول نگیرند، حاشیه درست می کنند!
این بودم و سختی های زیادی را متحمل شدم تا به فوتبالیست حرفه ای تبدیل شوم. استقلال روی کاغذ شانس دارد و باید به اتفاقات فوتبالی امیدوار باشیم. در این چهار بازی باقی مانده رقبا با هم بازی دارند. خود استقلال با تراکتور رودررو می شود، هر لحظه هم ممکن است اتفاقی عجیب رخ دهد. شاید سرنوشت برای استقلال خوب رقم بخورد. الان گرفتن سهمیه لیگ قهرمانان آسیا نیز سخت شده است. به نظر شما نمی
بازخوانی خاطراتی که عزیز اصلی به خبرآنلاین گفته بود:آن سیلی ،پرسپولیس ، نقاشی و فیلم فارسی
حاضر در چه وضعیتی هستید؟ من ساکن کشور آلمان هستم و خدا را شکر زندگی نسبتا راحتی دارم. سال گذشته به خاطر بیماری ریه دو هفته در بیمارستان بستری شدم و وضعیت خوبی نداشتم. الحمدالله امسال بهتر شده ام. *شما سالهاست که ایران را ترک کرده اید، آیا فوتبال داخل را دنبال می کنید؟ بله، از طریق تلویزیون بازی ها را تماشا می کنم. *در حال حاضر وضعیت فوتبال ایران را چطور می
ژن معیوبی که رؤیای دیدن را می دزدد
گیریم. درباره وضعیت تحصیلی اش می پرسم و او می گوید: 7 ساله بودم که پدرم مرا در مدرسه نا بینایان ثبت نام کرد اما این مدرسه فقط دوره ابتدایی داشت و من مجبور شدم برای ادامه تحصیل به تهران بروم، تا سال سوم دبیرستان در مرکز نابینایان شهید محبی درس خواندم اما موشک باران تهران باعث شد که به شهرم برگردم و سال آخر را در شهر خودم سپری کنم. سید احمد که در حال حاضر در دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوق یزد مشغول به
بازخوانی یک پرونده جنایی /قاتل همسر
را اینگونه مطرح کرد. چندین سال قبل با مقتول آشنا شدم و ازدواج کردم وثمره ازدواج ما چند فرزند پسر ودختر است که پس از چند سال زندگی زناشویی و بزرگ شدن فرزندان، آنها ازدواج کردند و به خانه بخت رفتند وتنها یک فرزند خردسال دارم که با ما زندگی می کند. زن مقتول درحالی که اشک های خود را پاک می کرد گفت: گرفتاری ها و بد بینی های همسرم نسبت به من زمانی آغاز شد که پای ماهواره درمنزل ما باز شد.
اگر راهنمایی آدمهای آگاه نبود، هرگز نمی توانستم هشت سال پیاپی قهرمان شوم
توانستم هشت سال پیاپی قهرمان دنیا شوم. من شاهد فیلمی از مسابقات شما بودم که متوجه شدم علاوه بر تمرین شما به مسائل اعتقادی نیز باور دارید، این باورها و اعتقادات چه تاثیری در کسب موفقیت های شما داشته است؟ خانواده من به خصوص پدرم همواره توجه زیادی به مسائل مذهبی داشتند. ما هر یکشنبه به کلیسا می رفتیم و عبادت می کردیم. اطلاعات خوب و مفیدی از کتاب مقدس به دست آوردم. ما بسیار مذهبی
شهدا، خون جاری اسلام در رگ های انقلاب/کرامات زیادی از شهدا دیدم
دهند. وی با تاکید بر این که هر کسی باید فکر قیامتش باشد گفت: زنگ زدم به سپاه، گفتند شما تازه شهید دادید گفتم مجید برای خودش رفته وظیفه اش را انجام داده برای دین و فرمان رهبر رفته . مجید 21 ساله بود که 11 قروردین سال 61 در حالیکه قرار بود همان شب مراسم عقدش برگزار شود شهید شد و محسن 18 ساله بود که در مرحله دوم عملایت رمضان دقیقا چهار ماه و 10 روز بعد از مجید به شهادت رسید.
چه قدر به حرف هایی که می زنیم عمل می کنیم؟
این یک عیب بزرگ برای عده ای از افراد است که ادعاهایی کرده ولی اعتمادی به آن ها نیست زیرا احتمال عمل نکردن به حرفشان است در حالی که باید قول و عمل با هم انطباق داشته باشد. رطب خورده منع رطب کی کند؟ زنی کودکش را نزد پیامبراکرم(ص) آورد و گفت یا رسول الله من از دست این بچه عاجز شده ام! این بچه رطب را خیلی دوست دارد و زیاد می خورد و حالا هم حالش خوب نیست ولی حرف مرا نمی شوند و هر
امام فرمود هیچکس جای آقای مدنی را نمی گیرد لکن آقای ملکوتی خوب است/آیت الله شریعتمداری نه مخالفت می کرد ...
محضر حضرت امام به عنوان قاضی خواسته بودند ولیکن امام (ره) می خواستند بعد از تشکیل دفتر تبلیغات این امر را به من اعلام کنند؛ اولین حکم به خط امام (ره) برای قضاوت در تبریز در شش تیر ماه سال پنجاه و هشت صادر شد. تا اواخر سال پنجاه و هشت در تبریز بودم که انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزار شد و من در آن انتخابات کاندیدا شدم؛ مدت یک سال و نیم در مجلس شورای اسلامی بودم؛ بعد از شهادت آیت الله
شهید سپهبد قرنی، اولین فرمانده ستاد مشترک نیروهای مسلح در جمهوری اسلامی
نظامی محسن سیاهپوش، مهدی ملاحسینی و حسین قاسمی در این طرح ترور مشارکت داشتند. محسن شجاعی راننده و محافظ شهید قرنی که شاهد ترور او بوده، درباره نحوه این ترور می گوید: یک روز متوجه شدم یک گروه نقاش ساختمان به خانه او آمده تا جاهایی از منزل را رنگ کند؛ به نقاش ها گفتم شما که دارید اینجا کار می کنید، مواظب باشید که یک وقت در حیاط را باز نکنید، کلتم کنارم بود و لب حوض نشسته بودم