سایر منابع:
سایر خبرها
روایتی از آخرین شب زندگی مشفق کاشانی
زدم و بعد میکروفن را جلو استاد قرار دادم. دور میز گرد نشسته بودیم. او افزود: پیش تر استاد مشفق بعد از مراسم بزرگداشتی که مردادماه برایش برگزار کرده بودیم پیشنهاد تجدید برنامه ای به همین شکل را برای استاد سبزواری ، خانم راکعی و سهیل محمودی مطرح کرد. سهیل و راکعی همان طور که انتظار می رفت درباره خودشان تحاشی کردند اما همه همزبان شدیم که مراسمی درخور برای بزرگداشت حمید سبزواری در انجمن
شرح حوادث یک مرگ عاشقانه / مردی که با شعر از زندگی خداحافظی کرد
زد. بعد از ساعد نوبت عباس کی منش بود پیرمرد کاشانی که تخلصش (مشفق کاشانی) روی او مانده بود و کمتر کسی او را به نام اصلی اش صدا می زد. اول از دو سید روحانی مجلس تشکر کرد، سید محمود دعایی که سال ها پیش برایش شعری سروده بود، بعد سرش را چرخاند طرف سید دوم و گفت که به خانه شاعران خوش آمده و خوشحال است که او را اینجا می بیند. او هم از قیصر و سلمان و سید حسن حسینی یادکرد که به همراه سهیل محمودی و ساعد
نزاع خونین در روز خواستگاری
شدم. پس از پایان درگیری، مهدی از سرکار برگشته بود که در کوچه، داستان درگیری را برایش تعریف کردم. ناگهان سوزوکی ویتارا سفیدرنگ و چند موتوسیکلت، آن طرف خیابان توقف و هفت یا هشت جوان به ما حمله کردند. زمانی که علیرضا حین درگیری با برادرم به زمین افتاد، چاقو از دستش خارج شد و من نیز چاقو را برداشتم و در تاریکی ضربه ای را به سمتش پرتاب کردم. نمی دانم چاقو به کجای بدن علیرضا برخورد کرد. پس از درگیری، من
درباره مشفق کاشانی چه می گویند؟
است، اما بیشتر آنها را در محافل و مجالس می خواند. امیدوارم همه این اشعار در سال های آینده چاپ شود. *** افشین علاء از آخرین لحظه های زندگی مشفق کاشانی گفت. این شاعر و قائم مقام انجمن شاعران ایران در یادداشتی که در اختیار ایسنا گذاشته، نوشته است: اگر نبودم و به چشم نمی دیدم ، هرگز باور نمی کردم که مرگ می تواند چنین باشکوه و زیبا باشد ! شب عجیبی بود. کیک
برخی فکر می کردند من با یک چمدان دلار از استرالیا آمده ام / کارگردان ملبورن در کافه خبر مطرح کرد
خوبی تلاش اودر فیلم دیده شد. به تصمیم آخر فیلم برسیم. شخصیت های اصلی داستان با همه وضعیت بغرنجی که برای آنان به وجود آمده، با تصمیمی منطقی به قصه پایان می دهند. جاویدی: البته تصمیم آخر، بعد از کلی اتفاق گرفته می شود... فاصله چند ساعته و کوتاهی بین اتفاق و تصمیم گیری وجود دارد. اگر شخصیت های قصه، منطقی نبودند رسیدن به این تصمیم امکانپذیر نبود، علاوه بر اینکه می
مشفق کاشانی چگونه پر کشید؟
خانم عزیز صبر بدهد، به استن حنانه پدر، که به راستی تکیه گاه استاد بود. بگذریم... اگر نبودم و به چشم نمی دیدم ، شاید الان امشب ، شبی که استاد استادانم را از دست داده ام ، نمی توانستم همین چند خط مغشوش را هم بنویسم. خدا را شکر که بودم و دیدم نه مرگ را ، که تولد استاد را! به درستی که همه چیز بوی تولد می داد. شعر آخر استاد هم با مضمون تولد بود؛ میلاد آفتاب ، که آن را به سهیل عزیز تقدیم کرده
مسیح در شب قدر ؛ از فرشته های روی زمین تا حضور شیرین رهبری میان خانواده های مسیحی
سربازی برود. در شهرهای مختلفی سرباز بود که همه او را دوست داشتند. همسرم راننده تریلی بود از وقتی پسرم شهید شد زمینگیر شد. 16 سال فلج بود و بعدش هم فوت کرد. داماد من هم به جبهه رفته و رزمنده بود. مادر شهید مرادیان به خاطره حضور مقام معظم رهبری در خانه اش اشاره کرد و گفت: یک پنجشنبه بود که به ما تلفن زدند و گفتند می خواهیم برای دیدار به منزل تان بیاییم. بعد از ظهر دوباره تماس گرفتند و
شهیدی که وجعلنا... خواند و از معرکه گریخت
می شد، ابراهیم اذان می گفت و با توقف خودرو همه را تشویق به نماز جماعت می کرد. سال 59 بود. برنامه های بسیج تا نیمه شب ادامه یافت. دو ساعت مانده به اذان صبح که کار بچه ها تمام شد، ابراهیم بچه ها را جمع کرد و تا اذان صبح از خاطرات جالب و خنده دار جبهه در کردستان تعریف می کرد. بچه ها بعد از نماز جماعت صبح به خانه رفتند. ابراهیم به مسئول بسیج گفت اگر بچه ها همان ساعت می رفتند معلوم نبود برای نماز
دلسوزی پدر و مادر، زندگی پسرشان را نابود کرد
خودمختار داشت و به درس و کتاب اهمیتی نمی داد. به همین دلیل هم ترک تحصیل کرد. با این حال پدر و مادرم باز هم از او حمایت کردند. از طرفی معاشرت های او با دوستان ناباب نیز آغاز شده بود و گاهی شب ها به خانه نمی آمد. این در حالی بود که هیچ کس جرأت نمی کرد از او بپرسد شب کجا بوده است! زمانی به خود آمدیم که او به یک معتاد حرفه ای تبدیل شده بود. این گونه بود که پدر و مادرم سال هایی از عمرشان را در
قتل در شب خواستگاری خواهر
از آنها خواستیم که محل را ترک کنند.... همزمان با حضور خواستگار در داخل خانه، سر و صدای زیادی در داخل خیابان شنیده می شد؛ به همین علت مراسم خواستگاری را نیمه تمام گذاشته و میهمانان خداحافظی کردند؛ پس از دقایقی، [ مأمورین ] کلانتری به درب منزل آمده و عنوان داشتند که دو پسرم با تعداد زیادی جوان در ابتدای کوچه درگیر شدند. مأمورین اعلام کردند که یکی از آن جوانان در حین درگیری به
حاشیه نویسی مهر از هفتمین مجلس دانش آموزی
بود که پدر شما به عنوان یک معلم فداکار مورد کینه توزی دشمنان قرار گرفت. پسرم تو بهتر از هر کسی می دانی که پدرت زنده است زنده تر از همیشه و زنده تر از همه بندگانی که می بینیم و سراغ داریم این حقیقت را قرآن بزرگترین کتاب آسمانی گواهی می دهد. عکس یادگاری در نهایت مراسم با گرفتن یک عکس یادگاری با حضور نمایندگان مجلس دانش آموزی و مسئولان وزارت آموزش و پرورش به پایان رسید.
قرائت پیام شهادت معلم توسط پسرش و پاسخ وزیر آموزش و پرورش
جمهوی اسلامی عزیز ایران را مانع هدف های شومشان می دانستند به خیال باطل او را از ما گرفتند. پایان پیام/ پسرم تو بهتر از هر کسی می دانی که پدرت زنده است زنده تر از همیشه و زنده تر از همه بندگانی که می بینیم و سراغ داریم این حقیقت را قرآن بزرگترین کتاب آسمانی گواهی می دهد. آری پدرت زنده است تا همیشه یک پدر باشد، پدرت زنده است تا همیشه یک معلم باشد، پدر و معلمی که در خانه
آل سعود در سال 66
کشید و دست من و برادرم را گرفت و با عجله از خانه بیرون زدیم. خدا می داند فاصله خانه خودمان تا خانه پدربزرگ را با چه حالی طی کردیم... . چند روز بعد حجاج آمدند، خانه پدربزرگ هم شلوغ و پر رفت و آمد بود، منتها به جای شربت و شیرینی با خرما و حلوا از میهمانان پذیرایی می کردیم... از 9 مسافری که به حج رفته بودند، 7 نفر بازگشته بودند، دو برادر را جا گذاشته بودند... چند روز بعد شهدا را هم
ماجرای حضور فرزندان حضرت آقا در کربلای 5
این صحنه شش فریم عکس همان لحظه ثبت کرد. این شش عکس از لحظه ای است که حاجی بخشی ماشینش گلوله ی تانک می خورد و آتش می گیرد و با ناراحتی تلاش دارد در را باز کند اما نمی تواند و آن وقت پتو بر می دارد تا آتش را خاموش کند. اما در نهایت داماد و آن فردی که عقب ماشین سوار بوده است به شهادت می رسند. ماجرای دست به یقه شدن حاج عباس ورامینی با حاج همت شهید علیرضا نوری جانشین لشکر بود. یک
اگر مرتضی مطهری پدر علی مطهری نبود!
تکبیرها و تحسین های پنج دقیقه ابتدایی سخنان مطهری به مشت های گره زده و فریادهای مرگ بر منافق دو دقیقه انتهایی تبدیل شد. بدون شک این نوع اعتراض و حواشی پس از آن در یک لحظه اتفاق نیافتاده است و گویا برخی نمایندگان چند صباحی بود که در حالت آماده باش به سر می بردند تا به محض شنیدن نام های میرحسین و کروبی در صحن علنی مجلس، به صورت خودجوش (!) از جا برخیزند و حرمت نهادی را نادیده بگیرند که از منظر بنیانگذار
پایان 23 سال وحشت اعدام
تفاوت هایی دارد و هریک از منظر خود، ماجرا را شرح داده اند. گفت وگو با برادر مقتولان حسین جمشیدی می گوید قتل در دی ماه سال70 به وقوع پیوست و او و خانواده اش از آن زمان تا کنون پرونده را پیگیری کرده اند. قتل چطور اتفاق افتاد؟ حدود اذان مغرب چندنفر درِ خانه برادرم را زدند و با شلیک گلوله، دو برادرم به نام های علی (28ساله) و عباس (30ساله) را کشتند و رفتند. بعد فهمیدیم
توصیه شحات محمد انور به قاری ایرانی
تلاوت وی را ابتدا فرا گیرند، البته باید صدای قاری هم صدای خوبی باشد و پشتوانه لحنی هم داشته باشد. سال 1369 استاد شحات انور برای اولین بار به کشورمان سفر کرد و من برای شنیدن صدای تلاوت وی از جنوب غرب تهران با موتور برادرم در سرمای بهمن ماه تا حسینیه جماران رفتم اما به محض دیدن استاد گرم شدم، زیرا تا آن زمان فقط صدای استاد را می شنیدم و دوست داشتم چهره و صدای استاد را از نزدیک ببینم و بشنوم
بمباران هوایی 28 دی واقعه ای فراموش نشدنی بر مظلومیت کردستان
خویش بود .فریاد از آن لحظه های استخوان سوز.آن روز دل در تب و تاب بود و تا خط افق در امتدادی خون رنگ ، گل و گلاب و تابوت شهیدان دیده می شد . شهیدان رفتند و ما در غریبی ماندیم و شرمنده گشتیم و از حسرت بی نصیبی و از مرگ شرمسار گشتیم آنها که پرواز آغاز پیوندشان بود رفتند . آری از روز 28 دی ماه سال 65 می گوییم همان روزی که در شهرمان سنندج ، آلاله های فراوانی پر پر شدند ، روزی که
اسرار ویلای گل سرخ
/> رادا خیلی زود برای جوش آوردن آب دست به کار شد ، بعد بقیه کارها را به زنان دیگر سپرد و خود نزدیک ساتی رفت . سر او را روی دامنش گذاشت و پیشانی دوست دیرینه اش را بوسید . بعد از دیدن آن همه ماجرا باور نمی کردم که این رادا همان دختری باشد که به گفته کاووس سال ها پیش از ترس صدای شلیک توپ های ضد هوایی ، به هیچ شکلی حاضر نبود تا در تهران بماند . رییس قبیله نیمی از یک پرنده کباب شده را به طرف من
قتل در شب خواستگاری خواهر(+عکس)
داشتم کوچه را تمیز می کردم که ناگهان متوجه درگیری علیرضا . ع- مقتول- با پدرم شدم. پس از پایان درگیری، برادر بزرگترم -مهدی- از سرکار برگشته بود که در داخل کوچه، داستان درگیری را برایش تعریف کردم؛ ناگهان یک دستگاه خودرو سوزوکی ویتارا سفیدرنگ و چند دستگاه موتورسیکلت، آن طرف خیابان توقف کرده و 7 یا هشت جوان به ما حمله کردند. زمانی که علیرضا. ع – در حین درگیری با برادرم – به زمین
دعوت به مراسم گردن زنی
گردن زنی در ملأعام، نقض گسترده حقوق بشر، کمک مالی به گروه های تروریستی، معاملات اسلحه، رشوه، ارتباط با خانواده سلطنتی بریتانیا و نزدیکی با مقامات سیاسی ایالات متحده؛ همه اینها در کنارهم می تواند طرح جذابی برای یک فیلم هالیوودی اکشن باشد، اما عربستان سعودی همه را باهم دارد و بیش از حد واقعی است؛ عربستانی که به قتل عام و هرج ومرج در آن سوی مرزهایش دامن می زند و اجازه نمی دهد شهروندانش لحظه ای از
شهید افغانستانی که مزارش در ایران زیارتگاه عاشقان است
از بدن پاکش جاری بوده، بیش از 160 نفر و بنا بر روایتی 300 نفر از روی بدن او عبور می کنند. وقتی همه عبور می کنند و او را از روی سیم ها بلند می کنند، می بینند تمام بدنش غرق در خون است و درد می کشد. در همین حال دست به دعا برمی دارد و می گوید خدایا شهادت مرا برسان، در این لحظه بلافاصله تیری از سوی نیروهای عراقی شلیک می شود و به چشم چپ او اصابت می کند و همان جا به شهادت می رسد.
همدستی دو برادر در جنایت خیابان استخر
همسایگان، این دو جوان را سوار ماشین کرده و از آنها خواستیم که محل را ترک کنند، همزمان با حضور خواستگار در داخل خانه، سر و صدای زیادی در داخل خیابان شنیده می شد؛ به همین علت مراسم خواستگاری را نیمه تمام گذاشته و میهمانان خداحافظی کردند. به گفته وی، پس از دقایقی، مامورین کلانتری به درب منزل آمده و عنوان داشتند که دو پسرم با تعداد زیادی جوان در ابتدای کوچه درگیر شدند و یکی از آن جوانان در حین
جزئیات مرگ 2 دختر دانشجو در دریاچه یخ زده شورابیل
دقیقه می توانند در حالت عادی در آب دوام بیاورند در غیر این صورت دچار هیپوترمی یا کاهش دمای عمومی بدن می شوند. همین تاخیر چند ساعته گروه آتش نشانی و امداد و نجات هلال احمر باعث از دست رفتن جان کسانی است که روز آخر فارغ تحصیلی شان را می خواستند جشن بگیرند... تابلوی هشدار وجود ندارد در رابطه با حادثه پیش آمده بهروز سلیمانزاده، وکیل دادگستری و عموی مرحوم الهامه سلیمانزاده به هفت
دیدار با پیکری که سر بر بدن نداشت
به خاک ها رسید، در خواب عمیقی فرو رفت. همه ی بچّه ها به همدیگر گفتند: بنده ی خدا حاجی، خیلی خسته است. کمی یواشتر صحبت کنیم. سر ده دقیقه، شاید چند ثانیه هم این طرف و آن طرف نه، حاجی از خواب برخاست و نشست. همه با تعجّب به حاجی نگاه کردند گفتم: حاجی، خوابت همین بود؟ با خوشرویی گفت:- توی جبهه، در هر بیست و چهار ساعت، بیشتر از پنج دقیقه خواب سهم آدم نمی شود. من چهل و هشت ساعت نخوابیده بودم. ده دقیقه
درخشش فانوس های جشنواره عمار در دستان برگزیدگان/ پذیرایی از سینماگران با نان های ننه سکینه / هدیه ...
اختتامیه جشنواره عمار نان هایی که ننه سکینه، از مادران رزمندگان 8 سال دفاع مقدس که در پشت جبهه ها برای رزمندگان نان می پخت، برای حاضران در این جشنواره پخته بود، بین مردم حاضر در سینما فلسطین توزیع شد. تقدیر از صادق آهنگران در ابتدا کلیپی در مورد این مداح اهل بیت پخش شد و در ادامه مردم همراه با نوای با نوای کاروان بار بندید همراهان شروع به سینه زنی کردند. آهنگران بعد از
مارادونا را رها کنید ، علی مطهری را دریابید
" عماریون "- علی فائز/ بسم الله الرحمن الرحیم وَ نادی نُوحٌ ابْنَهُ وَ کانَ فِی مَعْزِلٍ یا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنا وَ لا تَکُنْ مَعَ الْکافِرِینَ آیه 42 سوره هود و حضرت نوح نبی سلام الله علیه فرزندش را که در کناری جدا از پدر قرار گرفته بود مخاطب ساخت و فریاد زد فرزندم! با ما سوار شو و با کافران مباش که فنا و نابودی دامنت را خواهد گرفت و عجب زمانه ایست و عجیب قصه پر غصه ایست حدیث این آقا زادگان در جمهوری اسلامی ایران که خود م
از همه مسئولین محترم می خواهم اختلافات را کنار بگذارند!
تو علاقه نداشتم نه این طور نیست. پیامبر در مرگ فرزندش گریست. امام حسین بر سر نعش علی اکبرش از دنیا بی زاری جست در صورتی که آن بزرگواران بیش از همه ما عاشق خداوند بودند و این حب فرزند را خداوند در دل انسان کاشت، ولی فرزندم تا وقتی دوستی و نزدیکی پدر و فرزندی در محفل گرم خانه برپاست که اسلام در خطر نباش. نوامیس مسلمین در معرض تهدید قرار نگیرد ولی اگر بر خلاف این ها باشد این وظیفه پدر است که از محفل
از قبری به وسعت قبر امام تا جبران محبت اهل بیت / کل ارض کربلا در قلب اروپا
وصیت نامه شهید با اطمینان و آرامش تمام بیان می کند: یقین بدانید ما شهدا را از دست نداده ایم بلکه به دست آورده ایم.... نگفته بیشتر از گفتنی ها... نوبت به سخنران مراسم، سردار عروج فرمانده سابق سپاه ولی امر و آشنای امروز مدافعان حرم عمه سادات می رسد....سردار یار لحظه های شهادت و صحنه های بهشتی است....بیشتر از حرف های گفتنی، حرف هایی برای نگفتن دارد واز همه بخاطر لحظه های نابی که
مرد مرده شور قربانی طاسی همسرش شد!
بلافاصله پیغام را به پسرش رساند و گفت :مبارکت باشد، ان شاءالله خوشبخت شوید. دیدی گفتم همه چیز درست می شود. این در حالی بود که ابراهیم هرگز متوجه نشد که چرا نیلوفر و خانواده اش با شغل او مخالفتی نکردند و راضی به ازدواج شدند. تلاشی هم برای دانستن این موضوع نکرد. به این ترتیب چند هفته بعد مراسم عقد و جشن عروسی برگزار شد و زوج جوان به خانه بخت رفتند. اما چند هفته بعد یک روز که ابراهیم زودتر از معمول به