سایر منابع:
سایر خبرها
خاطره سرلشکر جعفری از خوابیدن روی آسفالت سرد
شدم کلید ندارم. یادم آمد جاسوییچی مرا در همان تفتیش بدنی اولیه از من گرفته اند. با کلی تارزان بازی خودم را به بالای دیوار رساندم و جلوی نگاه های متعجب رهگذران، در حالی که یک قبضه ژ 3 را حمایل کرده بودم، پریدم داخل حیاط خانه. آن شب، به استحمام و شستن رخت چرک ها و خوردن شامی مختصر گذشت. سرم را که روی متکا گذاشتم، در جا بی هوش شدم. صبح روز بعد، با همان رفقا، رفتیم سمت پادگان
7 راه برای افزایش برکت عید
کرده الآن از اساتید مهم دانشگاه است. اما می گفت: بچه بودم این مرا نجات داد. این مهم است. چند شب پیش یک خلبانی گفت: من با شما کار دارم. منزل ما آمد و گفت: من بچه فلان شهر هستم. تو در فلان شهر زمان شاه یک روز کفتر پران ها را دعوت کردی و برایشان قصه بگویی. راست می گوید من یادم آمد. من به یکی از تجار گفتم: آقا ما هرچه حرف می زنیم مذهبی ها می آیند، خیلی از کفترپران ها هم آدم خوبی هستند. حالا
سوری که حسن روحانی به طلبه ها داد
کردند که این هم به تدریج برچیده شد و آن نام فامیل فراموش شد و دیگر همه مرا به اسم حسن روحانی می شناختند. با وجود این ، نام شناسنامه ای من هنوز فریدون بود و این خود فوایدی داشت و می توانستم در مواقعی از این نام استفاده کنم . برای مثال در سال 1357، بی آنکه ساواک متوجه شود با همین نام فریدون از کشور خارج شدم و بعد که چند شب بعد، مأموران به خانه ما ریختند و همه چیز را به هم زدند و از همسایه
فریدون و اطرافیان روحانی از ردصلاحیت هاشمی خوشحال شدند
قبول دارید. از آنجا که خودم یقین داشتم، نمی توانم از عهده مطلب برآیم چون کوچکتر از او بودم و نمی توانستم در محضر آقا آن را بپرورانم، می خواستم بزرگواران تهرانی مرا کمک کنند چون مطلب را می دانستند و جایگاه بسیار رفیع و خوبی هم نزد آقا داشتند. من در قالب نامه مطلبم را خدمت آقا دادم. یعنی نامه را آماده در جیب داشتم که فکر می کردم توضیح می دهم و بعد نامه را ارائه می دهم ولی بدون توضیح نامه را
حدادی: شرمنده کسی نیستم
که این سال زودتر تمام بشود و خدا را شکر تمام شد. خدا را شکر به خیر تمام شد و سالم ماندم. امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشد. * الان که المپیک 2016 را به یاد می آورید چه احساسی به شما دست می دهد؟ خیلی سخت بود، ولی مثل المپیک 2008 برای من سخت نبود، چون در لندن می دانستم که مدال می گیرم. من آسیب دیدگی داشتم، ولی توقعم از خودم بیشتر بود. اتفاق المپیک مرا زیاد ناراحت نکرد.
عکسها و بیوگرافی سیما خضرآبادی +ماجرای ازدواج و همسرش
پختگی کافی برای این امر مقدس نرسیده ام و هنوز به حمایت پدر و مادرم نیاز دارم. ورزش منظمی نداشتم صادقانه بگویم تا هفت، هشت ماه پیش خیلی به ورزش اهمیت نمی دادم. حواسم بود که اگر وزنم اضافه شود رژیم بگیرم و تحرک کافی داشته باشم تا به وزن ایده آلم برسم و بعد هم شروع می کردم به پرخوری. (می خندد) خلاصه اینکه ورزش جزوی از زندگی ام نبود. ولی درماه های اخیر مرتب به باشگاه ورزشی می روم
ناگفته هایی از دیدار با هاشمی و میزبانی از لاریجانی
می کنم خودم تصمیم بگیرم ولی در مقاطعی که احساس نیاز می کردم، خدمت ایشان می رسیدم و مشورت می کردم. مشورت هایی که با آقای هاشمی انجام می دادم، همیشه برایم مفید و راهگشا بود. دید بلند و نگاه عمیقشان به امور کشور از یک سو و اشراف ویژه شان بر مسائل و موضوعات روز کشور و دنیا از سوی دیگر سبب می شد که وقتی درباره موضوعی با ایشان مشورت می کردم و ایشان معمولا نکات ظریف و کلیدی ای را مورد توجه قرار می دادند
حکایت سید محمود ؛ گرفتن عکس شهادت در آتلیه برادر +عکس
آن اتلیه عکس میگیرد. بعد از چند وقت این عکس حاضر شد و به خانه آورد. من به محض اینکه عکس را دیدم گفتم : وای سید محمود در این عکس چقدر شبیه شهدا شدید. خیلی ذوق کرد گفت : راست میگویی. گفتم : حالا به خودت نگیر یک چیزی من گفتم. بعداز چند روز به من گفت: میخواهم یک موردی را برایت بگویم. فقط قول بده ناراحت نشوی. گفتم : چی شده؟ دوباره میخواهی از شهادت حرف بزنی؟ گفت : میخواهم درباره عکس شهادتم با شما حرف
کار و کارخانه درست مثل فرزندم بودند
شهید انجام می دادم آنها می خواستم با ما در این گاراژ شریک شوند و گفتند 70 درصد سهم ما 30 درصد شما ولی خب وقتی حسابدارهایشان آمدند و دفاتر را دیدند، پشیمان شدند و خدا را شکر گفتند ما شریک نمی شویم. الان هم من اینجا را دارم و هنوز اینجا کارهای تعمیرانی می کنیم ولی خب دیگر خودم توانایی انجام کارها را ندارم و بیشتر مشاوره می دهم و اگر کسی قطعه ای بخواهد راهنمایی اش می کنم. بعد از اینکه مدیریت و مالکیت کارخانه را از شما گرفتند دیگر هیچ وقت آنجا نرفتید؟ نه دیگر هیچ وقت نتوانستم بروم، دلم نبود، آنها فرزندم را گرفتند. ...
نامه امام (ره) در عزل آقای منتظری
درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد کردم که از بدی افرادی که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم پوشی نکنم. من با خدای خود پیمان بسته ام که رضای او را بر رضای مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمی دارم. من کار به تاریخ و آنچه اتفاق می افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفۀ شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا
آنا نعمتی: من ساختارشکنی کردم!
این است وقتی بازیگری کار می کند اینقدر روی سلیقه خودتان تعریف اش نکنید، اجازه بدهید خودش را ثابت کند، این فرصت اینقدر در اختیار من داده نشده که بخواهم خودم را به طور کامل ثابت کنم و این این اتفاق شاید در فیلم های کمتری می افتد. ولی من خودم می خواستم این قضیه را ثابت کنم، حالا اگر کسی می خواهد به رویش نیاورد یا اگر کسی می خواهد راجع به آن حرف نزند بحث اش جداست. من نه نیاز به تقدیر دارم نه نیاز به
از ارتباط شیطانی با مرد همسایه پشیمان شدم وقتی ماجرا را به شوهرم گفتم او ... + عکس
همراه مرا نیز گرفت، چون احتمال می داد قضیه را به رسول بگویم، سرانجام روز وقوع قتل احمد، رسول را به بهانه کشیدن قلیان به منزلمان کشاند و با آجری که از قبل تهیه کرده بود، سه ضربه به سر رسول زد و او روی زمین افتاد؛ احمد دست و پای رسول را با طناب بست، بعد احمد از من خواست بالشتی را روی دهان رسول بگذارم، بعد یک روسری دور گردن رسول پیچید و از من خواست که آن طرف روسری را بگیرم و فشار دهم. همسر احمد
ماجرای قتلی که پای دو زن در آن درمیان بود + عکس
اگر با او رابطه برقرار نکنم موضوع دعا نویسی را به احمد می گوید، حتی زمانی که با او رابطه برقرار کردم، رسول دست بردار نبود و می گفت که باید هوویم را نیز مجبور به رابطه با او کنم. نازنین در ادامه اظهاراتش به بازپرس گفت: مدتی نگذشت که احمد به رفتارهای من مشکوک شد و مرا تحت فشار قرار داد، سرانجام قضیه ارتباطم با رسول را به او گفتم؛ زمانی که موضوع را به احمد گفتم ابتدا سکوت کرد اما بعد از
قتل در حمام مخروبه
برادرم با کسی اختلافی نداشت اما... نوزدهم آذر سال گذشته خانواده ای به پلیس آگاهی آمدند. آنها بی تاب بودند، گریه می کردند. می خواستند فرزند 40 ساله شان را پیدا کنیم. با این خانواده حرف زدم، دلداری شان دادم که خودم و همکارانم تمام تلاش خود را به کار می گیریم تا پسرشان را پیدا کنیم و به چشم انتظاری آنها پایان دهیم. از برادر مرد گمشده خواستم درباره نحوه گم شدن او برایم حرف بزند.
سعیدسهیلی: حسن روحانی را نمی شناسم
مدیران حوزه هنری و سازمان تبلیغات راجع به عملکرد حوزه خراسان گفتگو می کردند و من داشتم گزارش می دادم که سال آینده چه خواهیم کرد و برنامه هایمان را داشتم معرفی می کردم.گفتم اتفاقا چند روز دیگر بزرگداشتی داریم برای آقای ماشاالله شهیدی. آن آقای مسئول پرسید این جناب شهیدی کیست و چه کرده؟ چرا برای این آدم بزرگداشت می گیری؟! در آن لحظه من جوابی دادم که این جواب در خود مراسم به عنوان خیر مقدم میهمانان
مداحی که جای خالی جناب خان را پُر کرد/ مهدی آبادانی صدایی ماندگار از قاره آبادان
همین مهدی آبادانی است. حقیقتاً می خواستم حرمت مداحی را حفظ کنم و هم اینکه برخی از فایل هایی که در انتقاد از دولت ضبط کردم، ترسی در دلم گذاشته که نمی خواهم هویتم فاش شود. نوازندگی و مداحی را از کجا یاد گرفتید؟ از مُکبری در مسجد محل؛ برای مداحی سبک خاص خودم را دارم که مورد استقبال هم قرار گرفته است و به صورت حرفه ای آن را دنبال کرده ام. پس با ترس از آینده داری فعالیت
به محض اینکه مادر دوستم را در آن خانه تنها دیدم وسوسه شدم! + عکس
بازجویی ها به کشتن Killing مادر دوستش و هادی اعتراف کرد . وی در تشریح جزییات ماجرا گفت: وقتی به خانه دوستم رفتم تا طلب 8 میلیونی را به مادرش تحویل دهم وسوسه شدم. من دقایقی بعد بار دیگر مقابل در رفتم. پیرزن با خوشوریی مرا به داخل خانه اش دعوت کرد. همان موقع او را هل دادم که سرش با دیوار برخورد کرد. من با قفل صندوقچه ای که پول ها را در آن گذاشته بود به سر پیرزن زدم تا جان سپرد. سپس پولها را برداشتم و
صحبت های ساعد سهیلی و همسرش گلوریا هاردی درباره گذشته های دور
شناخته شدی، اما از جایی به بعد تلاش خوبی کردی که هویت مستقلی برای خودت دست و پا کنی. به نظر می آید بیرون آمدن از سایه نام پدر مشهور کار سختی باشد که تجربه اش کردی، درست است؟ من به پدرم افتخار می کنم و تلاش نمی کنم از زیر سایه اش بیرون بیایم، ولی همیشه سعی کردم جدی گرفته شوم. اما ممکن است گاهی حرف هایی مثل این که هرچقدر هم تلاش کنی باز پسر فلانی هستی، تمرکز مرا به هم می زند، اما سعی می کنم
شهید عبدالله باقری به روایت همسرش/در سالن عروسی نماز جماعت خواندیم
/> گفتم: بله. پدرم پاسدار بود و این مسائل برایم تازگی نداشت. جلسه اول، مهر او به دلم نشست اما بعد از عقد می توانم بگویم واقعا وابسته اش شدم. زمانی که عقد کردیم، من پیش دانشگاهی را هنوز تمام نکرده بودم. عبدالله کار هر روزش این شده بود که صبح ها می آمد دنبالم و مرا می برد و ظهرها هم برم می گرداند. در خانه پدرم که بودم، جوری تربیت شده بودم که به خودم اجازه نمی دادم هر ساعت و هر جا که
گفت و گویی خواندنی با مهناز افشار / از دریافت جایزه بدترین فیلم در 18 سالگی تا ازدواج با یاسین رامین
چند معتقدم این فیلم در زمان خودش فیلم تینیجری خوبی هم بود. شما به عنوان بازیگر از جایی به بعد منتظر اعتماد دیگران می مانی تا فضایی در اختیارت بگذارند. این اتفاق برای بهرام رادان زودتر رخ افتاد. به فاصله دو تا سه سال مسیرش عوض شد و در فیلم هایی بازی کرد که مورد توجه منتقدان قرار گرفت ولی من باز هم چند سال فیلم تجاری کار کردم. عکس های هنرمندی که شبیهش بودم امضا می کردم مهناز
راز رفت و آمدهای نامرئی به خانه زن دوم یک مرد
و جالب است که فقط وسایلی که تازه برای همسرم خریده ام دزدیده می شود نه وسایل دیگر! این مرد در ادامه به پلیس گفت: همسرم باردار است و ماه آینده بچه مان را به دنیا می آورد و این ماجرا هم مرا ترسانده و هم وی را و نگرانم این دزدی های سریالی جان وی و بچه مان را به خطر بیندازد. در ادامه تیم تجسس بررسی های میدانی و تحقیقات محلی را آغاز کرد و دریافت که مرد صاحبخانه همسر دیگری نیز دارد و چند روز
پسرخاله مریم زیر پام نشست، وقتی زندان افتادم زنم را مال خود کرد و ...
مشکل برخورده بودم. تا به خودم آمدم دیدم خرده فروش مواد مخدر Drugs شده ام. ولی راست می گویند بار کج به منزل نمی رسد. بالاخره چوب اشتباهاتم را خوردم و در حال توزیع شیشه دستگیر شدم. به زندان Prison افتادم. همسرم گاهی به ملاقاتم می آمد. می گفت خیالم راحت باشد چرا که پسر خاله اش هوای زندگی مان را دارد. اما آخرین بارکه به دیدنم آمده بود حرف از طلاق می زد. باورم نمی شد چه می
راز 10 ساله جن های خانه مادرشوهر /عروس مشکی پوش برای مرگ یک جن عزاداری می کرد!
دوستم تماس گرفته و اجازه بگیرد به خواستگاری زهرا برویم. آنها پذیرفتند و ما به خانه شان رفتیم. در آنجا وقتی قرار شد من و زهرا در اتاقی با هم حرف بزنیم، همسرم شروط خود را یکی پس از دیگری گفت. از ادامه تحصیل گرفته تا میزان مهریه و رفت و آمدهایش به خانه دوستان و فامیل. من که اعتقاد داشتم خانه ام اسارتگاه زنم نیست، خیلی زود پذیرفتم و تنها یک شرط گذاشتم. آن روز به یاد دارم در حالی که بغض
انتخابات به دور دوم برود روحانی می بازد
. مستقلان برخی رای دادند و برخی رای ندادند. تعدادی از اصولگراها هم رای دادند و تعدادی هم رای ندادند. البته من خودم سه، چهار روز قبل از استیضاح آقای آخوندی در مجلس یکی از رسانه ها گفتم که ایشان بین 70 تا 80 تا رای می آورد و بقیه با استیضاح مخالفت می کنند. فکر می کنم همین طور هم شد. یعنی آدم که در فضا قرار بگیرد و تا حدودی سبک سنگین کند، می تواند پیش بینی کند که چه اتفاقی می افتد. اما اینکه الان فکر
نذر عاشقی/برکت سمنو در سفره هفت سین مادر لنجانی
ومن هم که فرزند پسری نداشتم با توکل بخدا از مادرم فاطمه ی زهرا خواستم که فرزند پسرم را سالم نگه دارد تا زمانی که زنده هستم این نذری سمنو را برپاکنم ...و این اتفاق هم رخ داد مادرم فاطمه زهرا پسرم را از کام مرگ نجات داد و من هم برسرعقیده ام ثابت ماندم واز آن سال به بعد برای فرزندم و به پاس قدر دانی از دست شفابخش مادرم فاطمه زهرا این نذری را برپامیکنم و تابحال از پختن این سمنو نه بی انگیزه شدم ونه
گفتگو با طراح ایرانی بهترین خودروی لوکس کنونی جهان +تصاویر
هم ماشین برادرم بود. ناگهان از جاده مقابل، ماشینی منحرف شد و به آسمان رفت، معلق زد و مثل تورنادو خاکی بلند شد و روی ماشینی که از من جلو زده بود، افتاد. بیشتر از 20 ماشین با هم برخورد کردند، چه صحنه تصادف وحشتناکی بود! من ترمز شدیدی کردم و هیچ آسیبی ندیدم. از دکمه اضطرار که در سقف ب ام و قرار داشت، برای نخستین بار استفاده کردم. توسط مسیریاب جی پی اس+ به مرکز وصل شد، بعد از گفت وگوی کوتاهی درباره تلفات و ماجرای تصادف، هلی کوپتر آمبولانس در چند دقیقه رسید و شروع به کمک های اولیه کرد.
خانواده 5 معلول ذهنی روستای قائدی جم نیازمند یاری مسئولان+تصاویر
به گزارش گام نیوز هفته پیش به صورت کاملا اتفاقی با یکی از دوستانم در روستای قائدی شهرستان جم در دیدار با دوستان و هم کلاس هایم آسیب های مورد توجه و اشاره قرار گرفت. در لابلای این صحبت ها متوجه شدم در این روستا خانواده ای با 5 معلول زندگی می کنند. چند روز بعد کاغذ و قلم به دست و دوربین به دوش، خود را در مقابل منزل خانواده ای در یکی از روستاهای شهرستان جم استان بوشهر دیدم پدر
بهنوش بختیاری: اجازه نمی دهم برخی از هواداران حواسم را از کار پرت کنند!
ترجیح می دهم در ساعات کاری فکرم درگیر فضای دیگری نباشد؛ چون حتی یک نظر منفی یا ناخوشایند می تواند روز آدم را خراب کند. شب ها بعد از این که به خانه می روم و کمی به زندگی شخصی ام می رسم، ساعتی می نشینم و گوشی ام را چک می کنم، اخبار می خوانم، جواب برخی نظرات هواداران را که به نظرم لازم است می دهم و فعالیتم تنها در همین حد است؛ چرا که کار برایم در اولویت است و به نظرم هر چیزی که حواسم را از کارم پرت
گفت وگو با پل استر ؛ نویسده محبوب رمان های پلیسی-جنایی
امتناع می کنید؟ وقتی رمان می نویسم هیچ داستانی نمی خوانم- به محض اینکه تمام شود و قبل از اینکه کار تازه ای را شروع کنم_ اما شعر، تاریخ و زندگینامه قابل قبول است در کنار کتاب هایی که کمکم می کنند در مورد مسائل مختلف کتابی که دارم می نویسم، تحقیق کنم. حقیقت این است که خیلی کمتر از زمانی که جوان تر بودم، می خوانم و چون ممکن است کشمکش نوشتن کتاب های خودم خیلی خسته کننده باشد (از لحاظ جسمی و
محبوب هستم ولی مشهور و سوپراستار نه/ عیدی نقد را دوست دارم
زندگی شخصی ام آرامشی که می خواهم را به نظر خودم دارم. خیلی ها وقتی سر خط شروع یا پایان یک دهه قرار می گیرند سعی می کنند خودشان رو به پایین تره بچسبانند مثل دهه هفتادی ها که میگن نه ما شصتی هستیم. چیزی که در این موضوع هست این است که هر کسی مربوط به هر دهه ای هست نمی تواند کتمان کند و بگوید نه من برای این دهه هستم چون هر دهه ای خصلت و فرهنگ خود را دارد و من هم به دهه شصتی بودن خود افتخار می