پنجشنبه ۲۸ خردادساعت ۰۹:۲۶Jun 2026 18
جستجوی پیشرفته
ایثار ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ - ۰۹:۴۰

خاطره ای از شهید جعفر بیات

زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را برداشتم خواهرم بود که از تهران زنگ می زد. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: خواهر ناراحت نشو جعفر پیش ماست حالش هم خوبه فقط یک ترکش کوچولو خورده به پاش البته خوبه خوب شده! قلبم تندتر زد هراسان گفتم: جعفر تورو به خدا خواهر راستش را بگو چیزیش که نشده؟ خواهرم گفت: من که گفتم نه هیچیش نشده سالم سالمه. روز بعد با پدرش به طرف تهران راه افتادیم او هم خیلی ناراحت بود می گفت: من که گفتم نرو پسر بشین سر زندگیت با رفتن تو که به جبهه پر نمی شه! ... ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)