سایر منابع:
سایر خبرها
پایان خونین ملاقات زن شوهر دار با یک جوان
بود؟ بله. ماجرای دلباختگی من و او به 16 سال پیش بازمی گردد. زمانی که با هم همسایه بودیم و من در رشته هنر درس می خواندم. عاشق هم بودیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم، اما افسوس که نشد. چرا افسوس؟ ابتدا خانواده علیرضا و بعد هم خانواده خودم بنای ناسازگاری گذاشتند. شاید اگر آن زمان خانواده ها اجازه ازدواج می دادند، سرنوشت هر دویمان این چنین تلخ نمی شد. آن موقع علیرضا
مهرآوه شریفی نیا، موسیقی روح من را لمس می کرد
بار بیایم و یاد بگیرم همه کارهایم را خودم انجام بدهم. از دوم دبستان به خودم دیکته می گفتم. درس را حفظ می کردم و بعد می نوشتم. شاید دلیل این که امروز هم خیلی سریع با چشمانم کتاب می خوانم، همین تمرین دیکته گفتن به خودم باشد. شغل پدر و مادرم ، ارزشی که برای کارشان قائل بودند و تمریناتی که در خانه برای درآوردنِ نقش شان انجام می دادند، باعث شد یاد بگیرم چقدر این حرفه مهم است و چطور باید برایش ارزش قائل
جواد خیابانی در دورهمی
عنوان گزارشگر گفت: من قبل از سال 57 استادیوم زیاد می رفتم. آن موقع شاید 9-10 ساله بودم. بعد از انقلاب و زمانی که سنم بالاتر رفت همزمان هم درس می خواندم و هم باید خرج تحصیلم را در می آوردم، به همین خاطر باز هم به استادیوم می رفتم و تخمه، بستنی ساندویچ و پرچم می فروختم. همان موقع که گزارشگرها را می دیدم دوست داشتم روزی جای آنها باشم. اصلا آرزویم بود بتوانم یک روزی به تلویزیون راه پیدا کنم و حالا
درس هایی که سرطان به ما می آموزد
دارد. اما سرطان موجب شد که دیدی متفاوت به زندگی پیدا کنم، با معضلی روبرو شدم که به اهمیت زندگی و زنده بودن پی بردم. اینها درس هایی مهم هستند که به من آموختند، حقیقت زندگی چیست: خود را درکار غرق نکنید قهرمان زندگی من یعنی پرستار بخش انکولوژی، همیشه می گفت: هیچکس در بستر مرگ آرزو نمی کند کاش زمان بیشتری کار کرده بودم ! اندام خود را تحسین کنید عهد ببندید که
طنز؛ مندلیف، کِلِی آرمسترانگ و رازی
/> بزرگواری رو می شناختم که اعتقاد راسخ داشت، اگر از شادی شروع کنیم بقیه چیزها دنبالش میاد. به شکل غریبی همیشه شاد بود. الکی می خندید. بد هم نبود، حال می کرد واسه خودش ولی بعد از اتفاقاتی که تو مراسم درگذشت پدرش افتاد گذاشتنش دیوونه خونه. الان یکساله دارن داروهای افسرده کننده بهش می دن بلکه به زندگی برگرده. یه بار خونه یکی از دوستان بودم دیدم فضا یه جوریه؛ مثلا مبل در فاصله پنج سانتی
بازگشت از یک شکست عاطفی
دست آورده بود، پدر نادر پول نجومی و افسانه ای خود را از راه رانت و زیرمیزی کسب کرده بود. خانواده ما و او از لحاظ شخصیت اجتماعی و فرهنگی در دو قطب مخالف بودند، اما هیچ کدام از اینها ذره ای برای من اهمیت نداشت... من دچار یک عشق افسانه ای و اسطوره ای شده بودم و خیلی زود هم فهمیدم که نادر نیز به من علاقه مند است... آن قدر مست این عشق بودم و این لذت و احساس بی همتا تمام قلب و وجود چهارده ساله ام را پر
جشن زندگی دو عاشق
یک حسینیه اسکان داده شدند. اما مردهایمان در خرمشهر ماندند. فاش: شما با این روحیه چطور در شادگان دوام آوردید؟ - سخت بود. اما قبل از اینکه مسیر خرمشهر مسدود شود من یکبار دیگر تا خرمشهر به تنهایی رفتم. برادرم مرا با خودش نبرد. من با توکل به خدا به تنهایی راه افتادم به طرف خرمشهر. با یک تریلی همراه بقیه مردم، خودم را به آبادان رسانده و از آنجا هم با یک پیکان به خرمشهر رفتم
فرصتی برای رسیدن از خود به خدا
مصطفی فیض، خبرنگار خبرگزاری آنا در سمنان- کافی است دست دراز کنی و به آن چنگ بزنی تا با رهایی از بندها و گره های دنیوی در دایره عشق بیکران ابدی رها شوی. در فراموشی ذهن و سختی دل باز هم حضور و خشوع در محضر عشق می تواند راهی برای نجات و آغازی دوباره باشد. راهی برای معرفتی جان فزا و ماندگار. اعتکاف فرصتی برای رفتن به سفر است، سفری سخت و دشوار اما روح افزا. سفری برای عبور از خود، از نیاز
جامعه الگو می خواهد و یک عالم عادل می تواند الگو باشد
/> موحّد شدن در پیچ وخم زندگی است. مثلا رفیقت تند می شود، چیزی نگو. عیالت یک کم اذیت کرد، چیزی نگو. این ها آدم را بالا می برد و الّا هرچه هوای نفسمان است انجام بدهیم بعد هم اسم خدا را بیاوریم، چه فایده دارد؟! این همه اسم خدا، همه می گویند خدا اما کو اثرش؟! آنچه که غریب است و در زندگی ما نیست، خداست وگرنه پیاده روی کربلا و مشهد زیاد است. نمازشب خوان زیاد است اما کو خدا؟ 5
رفاقت دیرینه با ممیز، کیارستمی و کاوه گلستان/انحصارطلبی و فروتنی ازسوی بزرگان خیانت است
ها را ظاهر می کردم. به هرحال من اولین عکسهای هتل عباسی را گرفتم. بعد فکر کردم مستقل بشوم، مستقل هم شدم، کارم را بلد بودم اما اقتصاد کار را نمی دانستم، بیشتر عشق به هنر داشتم و این بود که آتلیه ام خوب نگشت. بعد از آن "فرشید مثقالی" که در دبیرستان سعدی با هم همکلاس بودیم به من پیشنهاد کار داد و من و "فرشید مثقالی"، "مرتضی ممیز"، "عباس کیارستمی" و "پرویز دوایی" و چندنفر دیگر در آتلیه ای در خیابانی
2 راه پیش روی ماست!
به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری فارس استان سمنان، شهید محمود عرب عامری فرزند محمدعلی متولد سال 1351 در شهرستان شاهرود بود که در چهارم دی ماه سال 1360 در عراق به شهادت رسید. وی در فرازهایی از وصیت نامه خود آورده است: آمدنم به جبهه تنها به خاطر جنگیدن با دشمن نیست، بلکه آمده ام درس ایثار یاد بگیرم. آمده ام در این دانشگاه خودم را بسازم و از زشتی ها دوری و به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان
بیدگلی: مصاحبه کننده بی سؤال، مثل رزمنده بدون اسلحه است
داد: یک معرفی نامه بنویس عباس بره دانشگاه ارشد بخونه! و از خواب بیدار شدم. این خواب سه ماه ذهن مرا درگیر کرده بود و به تعبیر آن فکر می کردم. بعد از سه ماه به خودم گفتم: امام خمینی فرمودند دانشگاه، جبهه است و من جبهه بودم. در دانشگاه تهران هم که درس می خواندم، من در مقطع کارشناسی بودم و حاج احمد کاظمی، کارشناسی ارشد می خواند. در یک رشته درس می خواندیم و هر هفته، زمان کوتاهی با هم صحبت می کردیم. تصمیم
من در تمام این مدت فقط به دنبال عدالت بودم
فروردین بعد از 17 سال دوری از وطن، از حیدرآباد هند به زادگاه خویش اصفهان بازگشت. می خواهید اگر در ایران شرایط فعالیت فراهم شد، فعالیت های خودتان را به صورت متمرکز ادامه بدهید مانند هند که کاملا ساکن بودید یا اینکه بنیادی را راه اندازی کنید و در رفت وآمد باشید و به آنجا کمک کنید؟ قطعا اگر فعالیتی داشته باشم، حضور خواهم داشت و دوست ندارم از دور فعالیت کنم. من هر جایی کار کردم، خودم
از سحر خواستگاری کردم نگاه هایش به من خیلی سنگین بود تا اینکه یک روز از من هم درخواست شوم کرد...
بودیم. راهنمایی شد دبیرستان اما ما قصد بازگشت نداشتیم. هر روز دلبسته تر می شدیم. بزرگ شده بودیم و سخت مشغول درس شدیم. قصد من دانشگاه بود، سحر اما دلش خانم یک خانه بودن می خواست. اول دبیرستان بودم که سحر با پژمان آشنا شد. پژمان پسر خیلی خوبی بود و سحر را هم خیلی دوست داشت. او دانشجو بود. با سحر شرط کرد که لااقل دیپلم بگیرد و بعد با هم ازدواج کنند. در طول آن یک سال سحر واقعا روی
6 سال تدریس رایگان به دانش آموز معلول/ دانش آموز بیمار آقا معلم وکیل شد+تصاویر
و نداشتن و عام و خاص بودن ندارد؛ بر اساس منطق معمول و مادی تفسیر نمی شود و عاطفه و مهرورزی یارای تفسیر و تأویل آن را دارد. در هر شغل، زمان و مکانی ظهور و بروز پیدا می کند؛ خواه در میدان جنگ، یا در میدان علم؛ مهم درک عمیق از جایگاه متعالی انسانیت در عالم هستی است و اینکه یگانه راه رسیدن به آرامش پایدار و ماندگار گذشتن از خود و خواستن برای دیگران است. یکی از جلوه های بارز و
وداع معتکفین مسجد جمکران با بدرقه خادمان همراه با تصاویر معنوی
نکردنی آن است، ثانیه ها خیلی سریع پشت هم گذشت که حتی فرصت شمارش آن ها را پیدا نکردیم. وی با اشاره به زمان اندک اعتکاف گفت: کم بودن فرصت اعتکاف نشان از کوتاه بودن عمر انسان دارد که باید یاد بگیرم از لحظه لحظه عمر خودمان به درستی استفاده کنیم. لعیا ماندنی معتکف قمی گفت: از این که امسال در بین جوانانی بودم که با عشق به جمکران آمده بودند تا در میان هزار معتکف خلوت با خدا بودن را
زندان شدن پدر و حکم جلب مادر/فرزندانی که در حبس پدر و مادر می شکنند+تصاویر
/> کارگاه بلوک زنی را راه اندازی کرد اما در اثر نداشتن مدیریت و کم شانسی ورشکست شد و اکنون 70 میلیون تومان بدهکار است و به مدت سه سال است که در زندان به سر می برد. مادر خانواده نیز برای همین کارگاه بلوک زنی نیز دو وام 10 میلیون تومانی به اسم خودش گرفته است اما بعد از ورشکست شدن کارگاه هم مادر و هم پدر گرفتار شده اند اکنون پدر در زندان و است و مادر با بیماری اعصاب اما حکم جلبش صادر شده است
مخالف رفتنش بودم اما به حضرت زینب(س) قسمم داد
طومان، حلب در سوریه در اوج جوانی ، در 23سالگی زمانی که برای اولین بار در تاریخ 12/10/94 به سوریه اعزام شده بود به شهادت رسید و حتی پیکرش هم برنگشت تامزارش تسلائی باشد برای خانواده اش. "نسیبه ابراهیمی" مادر این شهید گرانقدر، دو پسر دیگر دارد که یکی دانشجو است و دیگری کلاس هفتم درس می خواند. "امیرعلی" فرزند ارشد او بوده است و این روزها جایش در خانه بسیار خالی است و برای مادری که عمری به اندازه 23 سال
پاراگراف کتاب (115)
یا حتی رهگذران بخواهم که چشمشان به بساط باشد؛ رفت و برگشتم به منزل، یک ربعی زمان برد. همهٔ این پانزده دقیقه را به این فکر می کردم که چند نفر دارند با خیال راحت به هم دیگر کتاب تعارف می کنند و هر کی هر چی می خواسته، برداشته و رفته! خوش بختانه وقتی برگشتم همه چیز سر جایش بود! هیچ وقت از این همه بی علاقگی مردم به کتاب خوشحال نشده بودم! ظهور و سقوط یک
درخواست طلاق از استاد دانشگاه به خاطر دختر دانشجو
در این مدت این زن مرا دیوانه کرده است. او زندگی را رها کرده و فقط به یک مساله پوچ و بی اهمیت توجه کرده است. حسادت زنانه اش باعث شده زندگی مان به جهنم تبدیل شود. حالا هم تنها به خاطر همین حسادت است که پایمان به دادگاه خانواده باز شده است. من استاد دانشگاه هستم و هر روز سر کلاس می روم. چند سال است تدریس می کنم. پیش از آشنایی با ملیسا به یکی از شاگردانم علاقه مند شدم و از او خواستگاری کردم
رضا عطاران: کسی برای من سر و دست نمی شکند
ایران آنلاین /گفتگو با رضا عطاران کلا کار سخت و در عین حال ممتنعی است؛ سخت از این بابت که باید به مصاف آدمی بروی که برخلاف تصور، خیلی سخت حرف می زند و حرف کشیدن از او به این آسانی ها نیست، ضمن این که خودش هم علاقه ای به گفتگو ندارد و می گوید همه حرف هایش را زده است و حرف تازه ای برای گفتن ندارد. همه اینها در کنار هم شرایطی را موجب شده که مصاحبه با او کلا کار سختی باشد اما بخش ممتنع آن، جایی است
میراث شفابخش پدر
آنان در این پارک مستقر شدیم. 30میلیون تومان تسهیلاتی که به تناوب در اختیارمان قرار گرفت سرمایه ای بود که با آن شروع به کار کردیم و با شروع ساخت دستگاه تولید اسانس کارمان را آغاز کردیم. همیشه شروع کار جدید سخت است اما من به کاری که انجام می دادم ایمان داشتم. در این راه همسرم مشوق و تکیه گاه محکمی بود که همیشه از من حمایت می کرد. مدتی بعد همسرم پیشنهاد داد این بار برای خودم کار کنم. من
آنچه باید از آن مدرس صالح آموخت
سخت کوشی و تلاش مستمر در تحصیل و تدریس می فرمود: از زمان شیخ مفید (ره) تا کنون حتی در زمان محاصره نجف توسط انگلیسی ها شنیده نشده، طلبه ای از گرسنگی مرده باشد. در همه حالات سعی و کوشش و عمل به وظیفه و تکلیف را لازم و واجب می دانست و می فرمود: هیج واجبی بالاتر از جهاد به جز تلاش و کار برای زن و بچه نیست. 12- عشق به درس و مذاکرات علمی علاقه وافر استاد به آموزش وادارش می کرد بیش
بازخوانی مصاحبه تاریخی علی کریمی: خدا دایی را بغل کرده، با قلم بند هم بزند توپ می رود توی گل!
کرد؛ هرچند همین الان هم خیلی ها او را دوست دارند. به نظر من بازیکن باید در اوج خداحافظی کند. – تو نمی ترسی که روزی هم چنین رفتاری با تو شود؟ کریمی: در فوتبال ایران باید انتظار هر چیزی را داشت. – اصلا فوتبال چقدر برای تو مهم است. کریمی: خب فوتبال الان شغل من است و باید بازی کنم تا خودم و خانواده ام را تامین کنم. باید در این چند سال فکر آینده ام هم باشم
آخرین مرد دوران سنت بود برای من
سید علی ثابتی ورزنه اهل ورزش بود آقاجون. می گفت من هر روز صبح نرمش می کنم. تا همین اواخر هم اگر بیماری اش اندک امانی می داد، نرمش می کرد. اهل پیاده روی بود. شنیده بودم ازش که یک بار چند فرسخ راه از ورزنه تا دهی دیگر را پیاده رفته بود. این مال ده بود البته. در شهر بیشتر دوچرخه سواری می کرد، حتی با هشتاد و چند سال سن. ما اما وقت این چیزها را نداریم. با ماشین هم دیر می رسیم سر قرارهای مان
پدری که هر سه پسرش را در جنگ از دست داد...!
رفتم آنجا به ایشان گفتم و گوشزد کردم که انقلاب دارد حزبی و تشکیلاتی می شود؛ عده ای از بنی صدر و حزب توده، عده ای هم از امام دفاع می کردند. خلاصه به ایشان گفتم چرا برخی انقلاب را کمونیستی کرده اند؟ روزها می گذرد و انقلاب پیروز می شود. بچه های حاجی هم بزرگ...! سعید پسر اول است و بچه دوم. از همان روزهای بعد از انقلاب عزمش را جزم می کند لباس سبز سپاه به تن کرده و به گفته خودش می خواهد انقلاب را از طریق
دانشجویانی که می خواهند طلبه شوند
دادم و می دانستم اگر وارد حوزه شوم، لازم است از خیلی مسائل و کارهای که جوانان دیگر انجام می دهند دوری کنم، بنابراین برای من این مهم است که بدانم چگونه می توانم در دوران طلبگی فردی مؤثر برای خود و جامعه باشم و فردای قیامت درمحضر حضرت ولی عصر(عج) رو سفید شوم. وی گفت: حوزه مکان مقدس و متفاوتی از دانشگاه است، این تفاوت در ظاهر و حتی در درس ها به خوبی مشهود است؛ دروس حوزوی انسان را به خدا
طنز : حکایت شیرین یک شیدای سینما!
این که در مرحله اول آزمون استخدام، رضایت آقای مدیر را جلب کرده بودم، خوشحال شدم و برحرف های او مُهر تایید زدم که:” واقعا کار و حرف تون درسته و این نشون از تجربه شما داره! به نظر بنده اگه هرکسی درجایگاه خودش قرار بگیره و درکارش متخصص و متبحر و کاردون و به قول شما اوسا و کار بلد باشه، خیلی از مسائل و مشکلات این اجتماع حل می شه و...” – ای بابا! تو به مسائل و مشکلات اجتماع چیکارداری پسر؟! می
من، امیر و آقا غلام
دخیل می بستن تا من از پشت پنجره یه نگاه بهشون بندازم... یه نگاه به من انداخت و گفت وقتی این دختر رو دیدم یاد جوونیام افتادم... بیست سالم بود که بابام منو به پسر دوستش داد. شوهرم می گفت واسه من می میره. ده سال از زندگی مون گذشت... من عاشق بچه بودم. اما اون بچه نمی خواست... چند روز حال آقام بد بود. رفتم که پیشش باشم. وقتی برگشتم زن همسایه مون رو تو خونم دیدم. فهمیدم آقا هشت ساله
راموس: زیدان می توانست سه سال بیشتر بازی کند؛ باید یک تیم تسخیرناپذیر بسازیم
صبح تمرین کنم و عصر سر کلاس بروم اما فشار تمرینات به عنوان یک ورزشکار حرفه ای آن قدر زیاد بود که نمی توانستم کاری جز فوتبال انجام بدهم چرا که زمان نداشتم. باید ساعت سه بعد از ظهر به مدرسه می رفتم و ساعت هشت شب بر می گشتم اما ساعت 2:30 ظهر به خانه می رسیدم و ناهار را که می خوردم، بدنم خالی می کرد. گاهی در کلاس ها چرت می زدم و حتی چند بار پدرم را به مدرسه ام احضار کردند. این طور نبود که درس خواندن