سایر منابع:
سایر خبرها
چگونه علی وار زندگی کنیم؟
/> “... به عنوان یک من علی وار: یک روح در چند بعد: خداوند سخن، بر منبر، خداوند پرستش در محراب؛ خداوند کار، در زمین؛ خداوند پیکار، در صحنه؛ خداوند وفا، در کنار محمد، خداوند مسئولیت در جامعه، خداوند قلم، در نهج البلاغه؛ خداوند پارسایی، در زندگی؛ خداوند دانش، در اسلام؛ خداوند انقلاب، در زمان؛ خداوند عدل، در حکومت؛ خداوند پدری و انسان پروری، در خانه؛ و... بنده خدا، در همه جا، در همه وقت!...”
علی(ع) داروی بیماری های فکری و روحی است
کردند و زخمی ها را هم می بستند، فدخلت علی رسول الله یک روز آمدم خانه پیغمبر حضرت در اتاق عایشه بود، و علی خارج من عنده، امیر المومنین داشت از اتاق می آمد بیرون مثل اینکه صحبتشان و نشستنشان با پیغمبر تمام شد داشتند می رفتند، علی بیرون رفت از خانه من وارد شدم، سمعته یقول للعایشه، شنیدم به عایشه داشت می گفت ان هذا عایشه این علی را می بینی احب رجال علی، محبوبترین مردان دوره خلقت پیش من است، من هیچ کس را
خبری که امیرالمؤمنین(ع) را ناراحت کرد
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از دیدن این صحنه خوشحال شد و خطاب به من فرمود: یا اباالحسن، اسمع ما اقول لک و لا اقول الا عن الله تعالی ؛ مردی که در کار خانه، کمک کار زنش باشد به تعداد هر مویی که در بدنش هست، عبادت یک سال که شب هایش بیدار و روزهایش روزه دار باشد، در نامه عملش نوشته می شود و برای هر قدمی که بر می دارد، ثواب حج و عمره برایش نوشته می شود. حال ما دنبال چه می کردیم و ثواب از چه
مشهورترین زوج ادبی تاریخ ایران و آثار تکرارنشدنی شان
فیروز آبادی شهرری به خاک سپرده شد.یکی از مهم ترین و بزرگ ترین بزرگراه های پایتخت نام او را در یاد میلیون ها تهرانی و ایرانی زنده می کند و جایزه ادبی جلال ال احمد، از سال 1378 به معرفی آثار برتر و برگزیده ادبیات داستانی می پردازد. سیمین دانشور نیز در 90 سالگی پس از یک دوره بیماری در خانه ای که جلال به دست خود ساخته بود در تهران درگذشت و در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. خانه
چه نیازی است به علی؟
پنج سال، قهرمانی که همواره شمشیرش در صحنه های نبرد، دشمن را دِرو میکرد و بازویی که یک ضربه اش به اندازه عبادت ثَقَلین ارزش داشت، باید ساکت باشد و حرکت نکند. حتی ببیند بر خانه اش حمله برده اند و به همسرش اهانت نموده اند و باز سکوت کند، سکوتی که خودش در یک جمله بسیار دقیق بیان میکند و میگوید: "همچون خاک در چشمم و همچون خار در حلقومم، بیست و پنج سال ماندم". و بَعد فصل سوم، پنج سال
از آدم ربایی تا سرقت های خشن در پرونده باند خانوادگی
نزدیکی ماشینم توقف کرد و یکی از سرنشینان آن پیاده و سوار ماشین من شد. وقتی این صحنه را دیدم فورا دستگیره در ماشینم را گرفتم تا مانع فرار مرد سارق شوم. او اما پایش را روی پدال گاز گذاشت و درحالی که مرا روی زمین می کشید فرار کرد. با این حال، ماشین را رها نکردم اما مرد سارق آنقدر با مشت به دستان من کوبید که تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم. پس از آن سارق ماشینم به همراه همدستش که پشت فرمان
زمانی که یکی از والدین شما سرطان دارد
باکتری در خانه جلوگیری کنید. اگر پیش کسی بودید که سرما خورده بود و یا مریض بود به والدینتان بگویید که مراقب خودشان باشند. اگر مریض شدید از پدر یا مادر سرطانی خود دوری کنید. انتظار انتظار برای مشاهدة نتیجة درمان دشوار است. پزشک پدر یا مادر شما ممکن است ابتدا یک درمان و سپس درمانی دیگر را امتحان کند. یک روز حال پدر یا مادرتان خیلی بهتر می شود، و روز بعد یا هفته بعد
محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد
رفتم می توانستم به راحتی هواپیماها را ببینم. اولین چیزهایی که یادم می آید غذاهای مانده سربازها بود که هرشب با ماشین می آوردند شهرک و همه کاسه به دست می رفتند غذا می گرفتند. همیشه از بالا این صحنه را نگاه می کردم. جنگ زدگی بود بالاخره. از بالا نگاه می کردم که این مراسم تقسیم غذاها را که واقعا شرایط و تصاویر خیلی خوب نیستند. این اولین تصویرهایی است که در ذهن من شکل گرفت. خانواده
توصیه علما و مراجع برای لیالی قدر+ اعمال شب بیست و یکم
داشتم، خیال می کردم که این مرد بزرگ می خواهد بگوید که یعنی آدم تقویمش را نگاه کند آن شب مثلا به خانه دوستش نرود، آن شب عروسی نرود، آن شب را ضایع نکند و ازاین حرف ها. بعد فهمیدم که نه مقصودش این نیست میخواهد بگوید در طول سال کاری نکنی که آن کار شب قدر بیاد جلوی تو را بگیرد. یک دلی شکستی بدست نیاوردی همینطور که سرگرم بک یا الله هستی اون دل میاد میگه یواش برو کجا میری! حقی رو ضایع کردی هنوزجبران
فیلم های آخر هفته تلویزیون/ از فرشتگان قصاب تا 33روز
ها به کشور و مزرعه اش از دست داده است. در این حادثه دخترش با پرتاب سنگی، سرباز صهیونیستی را نابینا می کند، پدر برای نجات دخترش او را به شهری دور می فرستد. حال که 16 سال از آن واقعه گذشته است، مرد و همسرش همچنان مورد ارعاب و آزار و تهدید سربازان صهیونیستی قرار می گیرند. او مطلع می شود که نیروهای مبارز لبنانی در صدد انهدام پایگاه نظامی صهیونیستی هستند و ... جورج شلهوب، منی کریم، محمد
حماسه سازان میدان راه آهن خرمشهر چه کسانی بودند
آرامش خاطر به دفاع از خرمشهر بپردازم، لذا فردای آن روز بهنام را به اهواز برده و دستش را در دست پدر گذاشتم و خودم برای دفاع از شهر به خرمشهر برگشتم، یکی دو روز بعد از این جریان با اعصابی ناراحت از پیش آمدهای جنگ در چهار راه نقدی نشسته و در فکر فرو رفته بودم که ناگهان دیدم نوجوانی شبیه بهنام از طرف مسجد اصفهانی ها دارد به سمت من می آید؛ وقتی کمی نزدیکتر شد متوجه شدم که خود بهنام است؛ با خودم گفتم
روایت فیلم ساز زن لبنانی از زندگی با داعش
کردند، در خانواده من همه اهل نویسندگی هستند، برادرم، پدرم و حتی پدربزرگم. من ابتدا در روزنامه السفیر کار می کردم، بعد از آن در الاخبار مشغول شدم و همزمان کتابی درباره سوریه و بلاد شام و جنگ نوشتم که تحقیقات وسیعی را می طلبید. بعد هم در تلویزیون الجدید کار کردم که به مسیحیان مربوط می شود. بعد از آن برای المیادین شروع به مستندسازی کردم و حالا هم برای Otv برنامه سازی می کنم و با آنها قرارداد می بندم
ناگفته های خواندنی بازیگر نقش ابن ملجم از سریال امام علی(ع)+عکس
تعزیه های خمینی شهر اصفهان معروف بود. آن وقت ها این تعزیه ها را از دست نمی دادیم. چادر تعزیه ای زده بودند که جوی پر آبی از میانش رد می شد. همیشه از شمر، از یزید، از لشکر اشقیا، از ارزق شامی و از همه کسانی که زیر آن چادر لباس های قرمز مخالف خوانی را می پوشیدند بدم می آمد تا آن روز ظهر گرم تابستانی. هیچ گاه آن صحنه از جلوی چشمانم محو نمی شود و همیشه روشن است که کودکی پابرهنه و دور از گریه های مادرش
اختلافات نظری و اعتقادی وهابیت با مسلمین
هر نماز جلو گیری می کرد وحتی او مرد نا بینایی را که موذن خوش صدایی بود و شخصی صالح شایستة بشمار می رفت به علت آن که از فرمان محمد بن عبدالوهاب پیروی نکرد و صلوات را ترک ننمود کشت و برای پرده پوشی این عمل ننگین گفت: گناه ساز و آزار در خانة یک زن بدکار از صلوات فرستادن بر پیامبر در مأذنه ها کمتر است چون ساز و آواز او گناهی است که تنها یک نفر را آلوده می کند ولی صلوات فرستادن به دنبال هر نماز بدعتی
6 روز اسارت معاون بانک ملی در غار کوهستانی
خلیج فارس: مرد گروگان وقتی 6 روز در غار کوهستانی به اسارت آدم ربایان درآمد هرگز تصور نمی کرد پلیس عملیات گسترده ای را برای پیدا کردن ردی از او آغاز کرده است. این مرد ربوده شده وقتی صدای پرواز هلی کوپتر را بر فراز آسمان شنید، فرصت فرار پیدا کرد. به گزارش شهروند، ششم تیرماه امسال روز خوبی برای احمد مجیدی معاون بانک ملی اشنویه نبود. عقربه ها ساعت 7 صبح را نشان می داد که او مانند روزهای قبل از خانه اش بیرون آمد، غافل از این که چند مرد مرموز نقشه هولناکی را برای ربودنش طراحی کرده اند. از خانه که خارج شد هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که یک تاکسی در مقابل پایش توقف کرد. راننده ماسک فصلی زده بود و سعی می کرد با خونسردی به رانندگی اش ادامه دهد تا این که با سوار شدن یک مسافر دیگر سناریوی آدم ربایی آغاز شد. مسافر تاکسی هم با زدن ماسک فصلی توجه معاون بانک را جلب کرده بود که ناگهان ورق برگشت. مرد مسافرنما در یک چشم بر هم زدن اسلحه اش را بیرون کشید و طعمه اش را به دام انداخت و به سمت مقصد نامعلومی حرکت کردند. 6 روز زمان کافی بود تا کارمند بانک در عملیات منسجم پلیس اشنویه نجات پیدا کند. گروگانگیران در تماس های تلفنی با خانواده گروگان در ازای آزادسازی او درخواست مبلغ هنگفتی کرده بودند و پلیس هر روز یک قدم به گروگانگیران نزدیک تر می شد. سرانجام پس از 6 روز و با انجام تحقیقات و عملیات ویژه پلیسی محل اختفای ربایندگان در خارج از شهر شناسایی شد و نیروهای امنیتی و انتظامی روز جمعه در یک عملیات ضربتی موفق شدند با دستگیری 5 گروگانگیر، کارمند بانک را آزاد کنند. معاون بانک ملی با حضور جمعی از مسئولان در روستای بیمظرته تحویل خانواده اش شد و اعضای خانواده او از نیروهای امنیتی و انتظامی به خاطر آزادسازی وی قدردانی کردند. 6 روز سخت در اسارتگاه گروگانگیران احمد مجیدی که 6 روز سخت و نفسگیر را همراه با دلهره در مخفیگاه آدم ربایان سپری کرده بود، روایت عجیبی از آغاز گروگانگیری تا لحظه آزادی اش دارد. این کارمند بانک درباره روزهای اسارتش گفت: ساعت 7 صبح روز شنبه 6 تیرماه بود که به قصد رفتن به سر کار از خانه خارج شدم. پس از چند قدم سوار تاکسی که منتظر خروج من از خانه بود، شدم. غافل از این که سرنشینان این تاکسی نقشه ربودنم را کشیده بودند. چند متر آنطرف تر مسافر دیگری سوار شد. چیزی که توجه ام را در این خودرو جلب کرد این بود که هم راننده و هم مسافری که سوار شد ماسک فصلی زده بودند. با این حال تصور نمی کرد حادثه شومی در انتظارم است تا این که ناگهان مرد مسافرنما اسلحه ای را به سمت من گرفت. بلافاصله با او درگیر شدم. در گیرودار درگیری اسلحه اش را از ماشین بیرون انداختم و سعی کردم خودم را هم بیرون پرت کنم؛ اما راننده با اسپری فلفل به صورتم حمله ور شد و به همین خاطر دیگر قدرت مقاومت نداشتم. پس از مدتی در یک مکان نامعلوم خودرو را متوقف کردند و موبایل و کارت های بانکی ام را گرفتند. ابتدا درخواست 35 میلیون تومان کردند؛ پولی که البته هر روز رقمش افزایش پیدا می کرد و بعد از چند روز گروگانگیری درخواست بیشتری داشتند. فرصت تماس با رئیس بانک ملی را جهت واریز مبلغ فوق به حساب یکی از کارت هایم در اختیارم قرار دادند و دوباره چشمهایم را بستند و به مسیر خود که از قبل برنامه ریزی کرده بودند، ادامه دادند. هرچند ساعت یک بار با موبایل خودم مرا وادار می کردند با یکی از افراد خانواده در مورد پرداخت پول تماس کوتاهی داشته باشم. به دلیل این که با چشمان بسته مرا به این طرف و آن طرف می بردند از موقعیت جغرافیایی خودم اطلاع دقیق نداشتم، فقط می دانستم از شب اول به بعد مرا در دل کوه مخفی کردند و بیشتر اوقات در طول روز در زیر آفتاب سوزان مجبور به تحمل شرایط نامساعد جوی بودم. تا این که صبح روز جمعه درحالی که چشم هایم بسته بود و یکی از گروگانگیران درحال نگهبانی از من بود، صدای هلی کوپتر را شنیدم. احساس کردم که قرار است اتفاق خوبی بیفتد و همین طور هم شد. با نزدیک تر شدن صدای هلی کوپتر محافظ اول من نیز پا به فرار گذاشت و وقتی مطمئن شدم در صحنه نیست چشم بندم را به سختی کنار زدم و از غار بیرون آمدم. در حالی که دست هایم بسته بود شروع به دویدن کردم تا از اسارتگاه فاصله بگیرم. افرادی را در دوردست دیدم و با صدایی بلند فریاد زدم. ماموران نیروی انتظامی بودند و بلافاصله من را از چنگال گروگانگیران نجات دادند. همزمان با این موضوع ماموران به تعقیب گروگانگیرها رفتند و آنها را دستگیر کردند. احمد مجیدی درباره آزار و اذیت گروگانگیران و نحوه رفتارشان گفت: از نظر جسمی تا روز قبل از رهاییم کسی مرا شکنجه نداد ولی به لحاظ روحی و روانی و همچنین کمبود آب بسیار در سختی و عذاب بودم. یادم است در آخرین روزها فرصتی برای فرار پیدا کردم اما آنها متوجه شدند و با یکی از آدم ربایان درگیر شدم. ...
شعر/ از بغض دشمنان به تو ...
صفا بود علی بود به محراب عبادت علی رکن هدایت همان مرد غریبی که به تاریکیِ شب ها به یک دوش خودش نان و یکی کیسه ی خرما بَرَد شامِ یتیمان عرب را علی بود همان خانه نشین، شاهِ عرب، همسر زهرا علی بود و نماز و دل محراب، پر از عطر گل یاس در آن لحظه ی حساس قیامی که تجلاّش بُوَد روز قیامت رکوعی پُرِ از بارش انگشتر خیرات و کرامت
آیا درست است که می گویند حضرت علی(ع) شبی هزار رکعت نماز می خواند؟
به گزارش خبرنگار مهر، گروه دین و اندیشه خبرگزاری مهر برخی از پرتعدادترین سؤالاتی که توسط مردم از مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی پرسیده می شود را برای آگاهی مخاطبان ارائه می کند. پرسش: لطفاً در رابطه با زندگانی امام علی(ع) اجمالاً توضیحاتی بفرمایید؟ پاسخ: حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) در روز جمعه سیزدهم ماه رجب، سی سال از عام الفیل در خانه خدا در شهر مکه متولد شد، و
قاتل: زنم بچه می خواست او را کشتم
به گزارش جوان، عصر روز 8 شهریور ماه سال 91، مأموران پلیس پیشوای ورامین از مرگ مشکوک زن جوانی در یکی از محله های شهر باخبر و در محل حاضر شدند. بررسی ها نشان داد الناز با ضربه جسم سختی که بر سرش برخورد کرده فوت شده است. همزمان با انتقال جسد به پزشکی قانونی، شوهر 38 ساله مقتول که بهزاد نام داشت، بازداشت شد. این مرد در اولین بررسی ها به قتل همسرش اقرار کرد و حادثه را شرح داد. پرونده متهم بعد از کامل
پایان خونین یک رابطه خیابانی و خیانت
که زهره با من تماس گرفته و همه چیز را برایم گفته است. اکرم ناراحت بود که چرا به وی خیانت کرده ام. در حالی که خیلی ناراحت بودم به زهره زنگ زدم و گفتم چرا این کار را کرده است. ناگهان زهره ناسزاگویی کرد. خیلی عصبی بودم نمی دانستم چه کنم چراکه اکرم حاضر نبود با من ازدواج کند. وی افزود: روز جنایت سرکوچه آمدم، از یک مغازه چاقویی خریدم به سمت خانه زهره حرکت کردم، وقتی آنجا رسیدم زهره با مادرش از
ناگفته های رضا رویگری 66 ساله و همسرش 25 ساله اش! (+عکس)
. سرگیجه بدی به من دست داد و ناگهان همان جا بیهوش شدم. یک پسر بی معرفت از پسرتان خبر ندارید؟ رضا: چند وقت پیش شب تولد حضرت علی (ع) که مثلا روز پدر بود با یک اس ام اس روز پدر را به من تبریک گفت. تارا: البته بعد از یک سال. قهر هستند؟ رضا: چه بگویم. من که برای پدرم پسر بدی نبودم. تنها کاری که پدرم را اذیت می کرد این بود که می گفت مطرب بار
پشت سوژه های ماه عسل معنا و هدف نهفته است
تاکسی می شوید و ... معناهای اجتماعی را می بیند. در حرفها، از هر چیزی که صحبت می کنید موضوع روز ماست. از قصاص، بخشش، تفاوت درآمدها، محیط زیست، گذشت، فداکاری و... همه اینها می شود زندگی پیرامون ما. هرجا که گوشمان تیز می شود و دلمان می خواهد که بدانیم بعدش چه می شود، همان معنا پیدا می کند. ** شما به مبتلابه بودن سرطانی ها تاکید کردید که ما اگر چند بار هم به این موضوع بپردازیم برای مخاطب
نخستین زنان موتورسوار در ایران
می گویم مامان آرام تر رانندگی کن. کلا پدر و مادرم هر دو این گونه هستند و من و برادرم مدام به آن ها می گوییم آهسته تر برانید. اگر خاطره ای هم دارید، خوشحال می شویم بشنویم. نراقی: یک روز دیروقت بود و من در دانشگاه بودم. زنگ زدم به مادرم و گفتم بیاید دنبال من چون خیلی هوا تاریک است. مادرم گفت ماشین ها را پدر و برادرت برده اند با موتور بیایم؟ فکر کردم شوخی می کند، گفتم بیا
محسن رضایی می گفت قوی تر از متوسلیان نداشتیم
المبین از این جمله است. او در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یک هیات عالی رتبه دیپلماتیک از مسئولان سیاسی - نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه های مساعدت به مردم مظلوم و بی دفاع لبنان را بررسی کند. در چهاردهم تیر سال 1361 ماشین حامل احمد متوسلیان به همراه سه دیپلمات کشور به دست شبه نظامیان مسیحی موسوم به نیروهای فالانژیست که تحت کنترل و فرماندهی ارتش رژیم صهیونیستی عمل می کردند، متوقف و
کویتی پور: دردهایم را فریاد زده ام
غلامعلی کویتی پور روزی در تقاطع خیابان کردستان پشت چراغ قرمز و پشت فرمان اتومبیل بودم که دو جوان به سمت من آمدند و گفتند که شما آقای کویتی پور هستید؟ من هم گفتم بله. آنها گفتند که پدر ما هم در جنگ بوده و گاهی به شوخی می گوید که شما با خواندن تان خیلی ها را به کشتن دادید. من هم لبخندی زدم و گفتم اگر امروز من به شما زور بگویم قبول می کنید؟ گفتند نه. گفتم همان طور که شما زیر بار زور نمی
از اینکه نقشی در انقلاب نداشتم، خجالت می کشم/ ما سیاسی بودیم ولی "سیاسی کار" نبودیم
وای به حال اینکه بخواهد از راه حرام باشد. سین: از نظر شما ساده زیستی چه تعریفی دارد؟ جیم: بطور مثال انسان در زندگیش دنبال تجملات و تشریفات نباشد و نخواهد با مُد روز وسایل زندگیش را تغییر دهد. مثلا آن دست مبلی که انسان چند سال دارد و پاره نشده و قابل استفاده هست را عوض نکند یا وسایلی که مورد نیاز هست را بگیرد. وسایلی که وقتی می گیرد از آن استفاده نمی کند را نخرد.
مسیح در شب قدر + عکس و فیلم
مردمی که به سمت مسجد حرکت می کنند، ناراحتی ام بیشتر شده؛ آقا را که می بینم و سلام می کنم همه ی این فکرها از ذهنم کنار می رود، فضای حضور ایشان دلم را پُر می کند... پشت سر آقا از پله های خانه بالا می رویم، متوجه می شویم این خانواده دو شهید دارد؛ هم پسر و هم پدر. پسری بیست ساله مقابل در ایستاده. بهت زده، جواب سلام آقا را می دهد! بانویی شصت و چند ساله چند بار پشت سر هم، دست پاچه به
بانی حکم اعدام شیخ شهید چه کسی بود
، به دلیل وابستگی به کانونهای پنهان قدرت، متصدی وزارت خانه های مهم بود. وزیر همایون در سال 1336ق، در 54 سالگی، درگذشت. در سالهای حکومت میرزا مهدی خان غفاری، رابطه صمیمانه ای میان او و شیخ ابراهیم زنجانی پدید آمد و این دو به اقدامات مشترکی دست زدند که در نتیجه زنجانی در میان مردم و روحانیون به فرنگی مآبی متهم شد. وزیر همایون بلافاصله پس از استقرار در زنجان، مبارزه شدیدی را با آخوند ملا
پیش بینی آیت الله حائری از آینده رهبری
نظر من زیر سؤال بوده است! و تعجب می کردم که چرا آقا این قدر به او احترام می کنند؟ بعد متوجه می شدم مثلاً طرف از علمیت بالایی برخوردار بوده یا فضیلت اخلاقی خاصی داشته است و آقا به خاطر اختلاف نظر سیاسی، این موارد را نادیده نمی گیرند. اما در مورد سؤال شما، مرحوم آیت الله میلانی در یک نگاه کلی، مرد مبارزی بود. مرحوم آیت الله انواری برایم نقل کردند: در ترور حسنعلی منصور اول خدمت ایشان آمدم
نمایشگاه کتاب فرانکفورت و دیدار با محافظی که از غرفه خالی اسرائیل محافظت می کرد
عبور یک تکه مقوا بر دیوار داخلی غرفه ای نظرمان را جلب می کند. دوستم توضیح می دهد که: غرفه دار برای شرکت در جلسه ای رفته و روی این تکه مقوا از بازدیدکنندگان عذرخواهی کرده و اطلاع داده است که تا ده دقیقه دیگر برمی گردد. نظم و انضباط اینها بی نظمی و بی برنامگی ما را بیشتر روشن می کند. در این چند روز چندین بار برای مصاحبه با ناشران ایرانی اقدام کردم و هر بار که سراغشان رفتم آنها را پیدا
نخستین زنان موتورسوار در ایران
آن ها می گوییم آهسته تر برانید. اگر خاطره ای هم دارید، خوشحال می شویم بشنویم. نراقی: یک روز دیروقت بود و من در دانشگاه بودم. زنگ زدم به مادرم و گفتم بیاید دنبال من چون خیلی هوا تاریک است. مادرم گفت ماشین ها را پدر و برادرت برده اند با موتور بیایم؟ فکر کردم شوخی می کند، گفتم بیا، باورتان نمی شود یک ساعت که گذشت تماس گرفتم و دیدم گوشی اش در دسترس نیست. با خودم گفتم نکند واقعا