سایر منابع:
سایر خبرها
این زن دوبار سرطان را شکست داده است
/> اما این همه ماجرا نبود ؛ رویا دوست داشت توانایی هایش را بیشتر از قبل نشان بدهد؛ هم به خودش هم به دیگران: کمی بعد رفتم و کاندیدای اتحادیه مکانیسین های اسلام شهر شدم و بعد از رای گیری و اعلام نتایج رای آوردم و از آن زمان تا پارسال دبیر اتحادیه بودم. شراکت کاری و خواستگاری سرنوشت اما بازی های دیگری هم برای رویا توی آستین داشت: برای زدن کارگاه با یکی شریک شدم اما شریکم پولم را
روایت شجاعت بارز رزمندگان فاطمیون در سوریه
. هشت سال از ایامی که می بایست بهترین سال های عمرش باشد را در زندان های رژیم بعث عراق سپری کرد. اما شکنجه های روحی و جسمی و استخوان هایی که 5 بار در اسارت شکست، او را به ستوه نیاورد. بعد از آزادی زندگی جدیدی را شروع کرد و با 50 درصد جانبازی روزگار می گذراند که شنید طبل جنگ در سوریه به صدا در آمده و حرم اهل بیت(ع) در خطر تجاوز تکفیری ها قرار گرفته است. باز هم همانند سال های جوانی طاقت
اخبار حوادث
به اسم راحله ازدواج کرد. از اهالی شنیده بودم او با مردان غریبه ارتباط دارد. تا این که یکی از دوستانم گفت یک روز راحله برایش تعریف کرده چطور با یکی از اهالی ارتباط برقرار کرده است. خیلی عصبانی شدم و به خانه رفتم. پدرم در خانه نبود و راحله در اتاق تنها نشسته بود. از شدت عصبانیت، چاقویی برداشتم و به قتل تهدیدش کردم. او هیچ واکنشی نشان نداد، اما من چهار ضربه به او زدم. وقتی فوت کرد
ارتباط عاطفی مرد بنگاهدار تهرانی با زن جوان همسایه تا جایی پیش رفت که!
همسایه ها بازداشت شد و من و یک مغازه دار دیگر که شاهد ماجرا بودیم به دادسرا رفتیم و شهادت دادیم. وی ادامه داد: همین ماجرا باعث آشنایی بیشتر من با این خانواده شد. سال بعد زن جوان با شوهرش دچار مشکل شد و از او طلاق گرفت و به خانه پدری اش بازگشت. من هم متاهل و صاحب فرزند بودم. مغازه مان را به بنگاه تبدیل کردیم. از چندی پیش او برای درددل کردن، با من تماس می گرفت و همین باعث آشنایی بیشتر ما شد
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (407)
حاجی من این چند سال تو کما بودم تازه خوب شدم، برا همین هیچ غلطی نخوردم. 15. کُزت اگه میدونست تا دخترای ایرانی دو تا استکان میشورن توییت میکنن "یک کزت هستم" همون موقع جلوی خانواده تناردیه خودسوزی میکرد. 16. مامانم غذا درست نمیکنه نمیکنه نمیکنه، یهو به اندازه سه سال درست میکنه. مثلا هنوز دارم از همون آشی میخورم که پدرم بهمن سال 57 سبزیش رو خرید. پسر اون اچار ده رو
روایت حادثه تروریستی مجلس وحرم از زبان مصدومان
تروریست دیگری در بیرون باشد، اما بیرون هیچ کس نبود، به بیرون که رفتم چند نفر مامور پلیس را دیدم، آمبولانس هم رسیده بود و من اولین مجروحی بودم که سوار آمبولانس شدم و به بیمارستان طرفه آمدم . عبدالسلیم ادامه می دهد: من با پای خودم و با هوشیاری سوار آمبولانس شدم ولی بعد که به بیمارستان رسیدم دیگر هیچی نفهمیدم . وی در پاسخ به پرسش خبرنگار ایرنا می گوید: در سالن انتظار مجلس بیشتر از
چگونگی رفتار با کودک بعد از طلاق؟
آنها سرزنش نکرده ومقصر قلمداد نکنید.و سعی نکنید با انتقاد از همسر سابق خود ، کودکان را نسبت به وی دلسرد کرده و به طرف خود متمایل کنید.فقط به حرف هایی که بچه ها ممکن است مطرح کنند ، پاسخ بدهید.مثلا اگر او از ازدواج مجدد مادر یا پدر خود ناراحت است و درد دل می کند،شما به عنوان یک والدین ، مجبور نیستید حتما به حرفهای آنها آب و تاب بدهید و دق دل خود را نسبت به همسر سابق خالی کنید. شما فقط وظیفه دارید
83 سال زندگی همراه با کشاورزی و پرورش دام
بسیار سریع بودم و همچنین تا زمانی که 10 ساله بودم ، خانه ما برق و یا آب نداشت. در عین حال به یاد دارم که مادرم صابون را از چربی گوشت گراز درست می کرد." وی با یادآوری خاطرات بیش از 70 سال پیش افزود: "این یک زندگی متفاوت بود. من درخانواده ای بزرگ شدم که اعضای خانواده از طلوع تا غروب آفتاب کار می کردند به طوری که برخی اوقات آنچنان خسته بودم که حتی غذا هم نمی خوردم . پدرم به من و خواهرانم
علاّمه احمدیان عمر و زمان را مسئولانه مصرف می کرد
زنده یاد استاد احمد قاضی آشنایی حقیر با علامه ی بزرگ، زنده یاد علامه احمدیان از طریق مجله ی سروه [ = نسیم] بود که بنده در مرکز نشر فرهنگ و ادبیات کردی در ارومیه سردبیرش بودم. اولین مقاله ی استاد که به دستم رسید بلافاصله متوجه شدم که ما یک شخصیت ادبی بسیار بزرگی داریم و باید از اندیشه و قلم و دانش و فرهیختگی ایشان استفاده کنیم. قبل از آن، آشنایی مختصری با ایشان در مهاباد داشتم ولی با
تعجب علیخانی از روش پولدار شدن مرد روستایی/ تلخ ترین حرفی که مسیر زندگی مهمان ماه عسل را تغییر داد
خاطر اینکه یک نفر را داشته باشم که به من روحیه بدهد با همسرم ازدواج کردم. من نیمه گمشده خودم را در سن 20 سالگی پیدا کردم. در دوران دانش آموزی او را دیده بودم اما این آشنایی تمام شد و در رفت و آمدی که به خانه خاله شان در خمین می آمدند دوباره پیگیر شدم و آدرس خانه آنها در تهران را گرفتم. وی افزود: تصور می کردم که وقتی به خواستگار بروم جواب رد می شنوم به همین خاطر با عمویم به
روایت جداگانه دو شهروند مهابادی از جریان روز حادثه
نیروهای امنیتی، سوژه خبری تمام رسانه های جهان شد. گفتگوی ویژه هاژه با آقایان آوات وطمانی و هیوا رسولی را در زیر بخوانید: هاژه: ضمن سپاس از اینکه دعوت ما را پذیرفتید. به عنوان اولین سوال بفرمایید، چطور روز حادثه راهتان به مجلس افتاد؟ آوات بنده مدت یک سال است که جهت حل برخی مشکلات کشاورزی به نهادهای مربوطه مراجعه می نمایم، طی چند ماه اخیر نیز چند بار به مجلس مراجعه و از
مردان جنگجو زنان عاشق
سوم اکران فیلم از روی پرده سینماها پایین خواهد آمد؛ به این جاها فکر نکرده بودم. بعد از این همه اتفاق در حوزه سینمای دفاع مقدس ادامه فعالیت خواهید داد؟ فکر نمی کنم تا سال ها دیگر به این حوزه ورود داشته باشم. به یک زمان طولانی نیاز دارم تا فراموش کنم بابت ساخت فیلم دفاع مقدسی چه بلا هایی بر سرم آمده است. مجموعه عواملی که در اکران ویلایی ها پیش آمد، باعث شد که من دیگر به دنبال
نقش بازی کردم که پسرانم به جنگ بروند
زبان افغانی باید حرف می زدم. اگر تلفن می شد، باید چنان حرف می زدم که کسی شک نکند. مصطفی خواهرزاده ام شده بود بنابراین خاله شهید مصطفی شده بودم و باید به جای مادر و خالة 2 نفر نقش بازی می کردم و خودم را معرفی می کردم! نقش بنده در اعزام فرزندانم، جدی و بسیار حساس بود. هنگامی که من به فرزندانم، شهید مصطفی و شهید مجتبی، اجازه دادم آن ها سراز پای نمی شناختند. اما خطاب به مصطفی که متأهل بود
بهاره رهنما: در زندگی هیچ وقت با خیانت مواجه نشده ام
ویرگول، نقطه ویگول، دو نقطه و غیره استفاده نمی کند، چون معتقد است باید به شعور و خوانش کارگردان و بازیگری که متن را برای اجرا در دست می گیرند احترام گذاشت. زمانی که برای نمایشنامه خوانی این متن از طرف علی منصوری دعوت شدم، روی صحنه نمایش سونات پاییزی جلال تهرانی بودم. با این که خیلی از اوقات چند کار را با هم قبول می کنم ولی این بار سونات پاییزی آنقدر دشوار بود که نتوانستم نمایشنامه خوانی
ماجرای فقر مطلق در ناکجاآبادی از ایران/ قصه مردمی که سال هاست تحصنی ساکت کرده اند
شود، در پیرخوش آب اصلا مدرسه ای وجود نداشته، هیچ کسی از آنها درس نخوانده است، تنها کاری که در پیرخوش آب اتفاق افتاده است در اوایل انقلاب گروهی از جهاد سازندگی رفتند یک جاده ای ایجاد کردند زندگی کمی آنجا جاری شده است اما 3، 4 سال بعد چون عوارض طبیعی آنجا زیاد است مثلاً سیل آمده و آن جاده خراب شده، باز همان وضعیت ادامه پیدا کرده است و اینها تبدیل شدند به مردمان فراموش شده، خودم در ذهنم می گفتم اینها
همسرم دوست داشت مدافع حرم شود
همانجاست؛ تکیه داده به پشتی، کنار خانواده اش؛ خانواده ای که 19 سال پیش با ازدواج مازیار و فرزانه شکل گرفت و حالا فرزانه نمی داند با خاطرات این 19 سال چه کند؟! تکیه می دهد به پشتی ، رو به ما و می گوید: همه خاطرات مان از مازیار یک طرف... خاطره آخرین دیدارمان یک طرف؛ انگار که خودش هم می دانست قرار است اتفاقی بیفتد، از بچه ها دل نمی کند...مازیار سه شنبه بعد از افطار به خانه برگشت، آن دو روز را
حمله خونین به خواستگار پشیمان!
خواهم. سپس متهم در شرح ماجرا به قضات گفت: جوان همسایه- شاکی پرونده- خواستگار خواهرم بود اما وقتی متوجه شدم از ازدواج با خواهرم منصرف شده است بشدت عصبانی شدم. او از مدت ها پیش با خواهرم در ارتباط بود و افراد فامیل و ساکنان محل همه می دانستند که قرار است دامادمان شود. برسر همین موضوع با هم درگیر شدیم و در حالی که خونم به جوش آمده بود چند ضربه به او زدم اما حالا پشیمان هستم و تقاضای عفو و بخشش دارم
تازه عروس در حالی به مرد مورد علاقه اش پناه آورد که یک هفته از عروسی اش نگذشته بود و!
تماس نگرفتم. می خواستم مدتی درآنجا بمانم و بعد نزد خانواده ام بازگردم. می خواستم با این کار، شوهرم مرا طلاق دهد تا با مرد مورد علاقه ام بتوانم ازدواج کنم. اشتباه کردم که خانواده و شوهرم را به دردسر انداختم. با مشخص شدن این موضوع نوعروس جوان تحویل خانواده اش شد و به خانه بازگشت. رادیو سهام 110 این اخبار را از دست ندهید: دختر جوان را که در ماشینم
گفت و گو با سروش صحت و جواد عزتی ، دوست داشتنی های کم پیدا
نتوانید تجربه کنید، یا حداقل اگر تجربه کنید با اقبال رو به رو نشود یا دیده نشود. از اولش این موضوع خیلی برایم جذاب بود. البته اولین کاری که با ایشان کردم سال 85 بود و خب طبیعتا آقای مدیری من را زیاد نمی شناخت. آن سال یک سریالی بازی کرده بودم به نام بی مقدمه که آقای مدیری بخشی از آن را دیده بود و بعد از آن دوست داشت من بروم سر کارشان. اتفاقی که تا چند سال پیش خیلی سخته بود- ولی الان کسانی
آرایش میکنم تاشوهر پیداکنم!
. زمانی که دلیل آرایش کردنش را جویا می شویم، می گوید: من هنوز مجرد هستم و بالاخره باید ظاهرم در سطح جامعه و محیط کارم به نوعی باشد که اگر کسی قصد ازدواج داشت رغبت کند به من پیشنهاد بدهد. اما اگر متاهل بودم دلیلی برای آرایش نمی دیدم. وقتی در پاسخ به رویا می گوییم : مردی که قصد ازدواج داشته باشد به خاطر لوازم آرایش پیشنهاد ازدواج نمی دهد ادامه می دهد: نه خانم. مردم عقلشان به چشمشان است و اگر بدون آرایش
با اینکه شوهرم مچم را سر قرار گرفت باز هوس های شیطانی دست بردارم نبود و!
گفت: سال آخر دبیرستان را می گذراندم که با عابد ازدواج کردم. او همسر شایسته ای بود و به من عشق می ورزید. چند سال از بهترین روزهای زندگی ام را در کنار او سپری کردم، چرا که همسرم همه تلاش خودش را برای فراهم کردن یک زندگی زیبا برای من و دو دختر خردسالم به کار می گرفت. اما همه بدبختی های من از زمانی به وجود آمد که همسرم حدود دو سال قبل با یک سری مشکلات مالی رو به رو شد. او که شغل آزاد دارد، نتوانست به
رمزگشایی از معمای 21 ساله یک نوزاد
. از کی متوجه شدید که بچه شما زنده است؟ من از همان روز اول هم به مرگ دخترم مشکوک بودم. هر چه گذشت، مطمئن تر شدم که بچه من نمرده و در همه این 21 سال خانواده همسرم به من دروغ می گفتند اما چهار ماه است که دیگر مطمئن شدم. از چند سال پیش پیگیر این موضوع هستم. اول خودم تحقیقاتم را شروع کردم. از بیمارستان محل تولد، تا پزشکی قانونی و سازمان نظام پزشکی پرس وجو کردم. حتی چند بار به بهشت
ایران بهشت است، قدر آن را بدانید/ هدفم مبارزه با اسلام هراسی در دانمارک است
بعد با مرد مسلمانی ازدواج کرد که به گفته خودش تمام مسیر زندگی اش عوض شد. خادم از زنان فعال و پیشرو در فعالیت های اسلامی است که تا کنون 30 جلد کتاب از جمله حقوق زن در اسلام، نیمی از قرآن، چهارده معصوم و احکام نماز را به زبان دانمارکی ترجمه کرده است که برخی از این کتاب ها را نیز به مجمع جهانی اهل بیت هدیه کرد. سمیرا خادم با اشاره به اینکه قریب به 18 سال است به دین اسلام مشرف شده، گفت: من
خانم دکتر بیمارانش را در قم مجانی درمان می کند + عکس
باشی و کرمش را ببینی اما درس کریم بودن نیاموزی؟ خانم دکتر دباغیان می گوید: پزشک عمومی هستم، همیشه وقتی رنج و نداری مردم را می دیدم قلبم می لرزید، یکی از دلایل پزشک شدنم خدمت به مردم بود.اما جرقه طرح ویزیت رایگان بر می گردد به فوت دخترم. دخترم سه سال داشت، خیلی ناگهانی بر اثر ابتلا به یک نوع آنفولانزا در عرض چند روز از پا افتاد، تا به خودم آمدم او را به واسطه بیماری از دست داده بودم.بعد از آن
افلاطون، شهردار مدینه فاضله
. پدرش زود از دنیا رفت و مادرش بار دیگر ازدواج کرد اما اینها باعث نشد تا از تربیت پسرش غافل شود. افلاطون در کودکی دستور زبان، موسیقی و ورزش ژیمناستیک آموخت. ضیافت افلاطون ضیافت افلاطون (نسخه صوتی) یک فنجان قهوه با افلاطون فلسفه تراژدی از افلاطون تا ژیژک نقاب آپولون (افلاطون از آکادمی تا جنگ خونین سیراکوز) به حدود نوجوانی که رسید، در نمایش های پهلوانان شرکت کرد و طبع شعر و نقاشی هم داشت، اما موسیقی
وقتی حسن در لباس عروسی دستم را گرفت تنم لرزید
. اگر ماموران انتظامی مرا دستگیر نمی کردند، معلوم نبود امروز به چه سرنوشت شومی دچار می شدم. دختر نوجوان که دیگر کمی آرام گرفته بود به روزهای تلخ جدایی پدر و مادرش از یکدیگر اشاره کرد و گفت: چند سال قبل تیغه تیز تبر طلاق بر ریشه زندگی خانوادگی ما فرود آمد و رشته عشق و محبت را بین پدر ومادرم قطع کرد. از آن روز به بعد اگرچه از توهین ها، فریادها و کتک کاری ها در زندگی ما خبری نبود اما این سکوت نیز همانند
ادبیات و رهایی اخلاقی
مجموعه داستان چند واقعیت باورنکردنی کار تازه ای در ایران و به زبان فارسی درنیامده است. * تالار آیینه و مهرگیاه که هردو اخیرا تجدید چاپ شده اند، کارهایی هستند که اگر اشتباه نکنم وقتی سال ها پیش برای اولین بار چاپ شدند، پشت سرهم درآمدند. یعنی اول تالار آیینه چاپ شد و بعد مهرگیاه ... بله پشت سر هم چاپ شدند، اما تاریخ انتشارشان هفت سالی با هم فاصله دارد. تالار آیینه سال 69 مجوز گرفت
کمپین یک مهاجر، یک دوست، یک رأی مرا به جامعه معرفی کرد
افغانستانی است. آقای سوختانلو چه چیزی باعث شد در انتخابات نام نویسی کنید؟ به خاطر دغدغه اجتماعی و فرهنگی ام نسبت به فضای حاکم بر شهر مشهد، برای شورای شهر کاندیدا شدم. من پیش تر در حوزه مسائل اجتماعی ایران کارهای پژوهشی زیادی انجام داده بودم و اطلاع داشتم که مشهد درگیر چالش های اجتماعی و فرهنگی عدیده ای است. حاشیه نشینی، فقر و طلاق از موارد چالش برانگیز این شهر است. البته در کنار
نن جون و متخصص پوست!!!
چند روز بود نن جون پیرم همراه با عمو و زن عمو رفته بودند مسافرت! دیروز عصر که داشتم از پیاده روی بر می گشتم از باز بودن در خانه اش متوجه شدم نن جون از مسافرت برگشته. خوشحال وارد خانه اش شدم! نن جون روی لبه ی پله های ایوان نشسته بود و از چهره ساده و مهربانش معلوم بود از چیزی دلخور است! سریع به سمتش دویدم و بغلش کردم! پرسیدم: نن جون سفر خوش گذشت؟! کجاها رفتید؟! آهی
اهدای تخمک در ایران، بازار گرم دلال ها
، زوج های نابارور را صاحب فرزند می کند رفتم تا از روند واقعی مبادله غیرقانونی تخمک اطلاعاتی به دست آورم. پیش از این بارها در ادامه پیگیری هایم با تجربه درهای بسته و قطع مکالمه روبرو شده بودم و باید خود برای پژوهش حضوری دست به کار می شدم؛ این بار نه با عنوان فروشنده بلکه متقاضی. پس از پیمودن پله های پرشمار ساختمان پزشکان، به مطب آنچنانی رفتم که رنگ و بوی درآمدزایی داشت و منشی اش با چهره