سایر خبرها
سرنوشت تلخ دختر زیبای روستا که معلم مدرسه اش عاشق او شد و ...
از مشکلات این بیماری نجات دهد. چون خانواده اش توانایی این کار را نداشتند. البته وقتی گفتم این نجات می تواند بدون ازدواج هم صورت گیرد گفت نه دیگه علاقه که خاص باشد نجات زودتر نتیجه می دهد و من الان می خواهم ناجی این دختر شده و از غرق شدنش جلوگیری کنم. حتی به قیمت غرق شدن خودم. گفتم حتی جناب مجنون با همه عشقش به لیلی چنین قصدی نداشت که خودش غرق شود تا لیلی نجات یابد. که او با خنده موضوع را
صداقت امریکایی بازتاب جهانی داشت اما در دولت یازدهم فیلتر شد
کاری و... پس از دوسال فعالیت و حجم بالای تولیدات با کیفیت محتوایی و هنری، در نهایت با کمال بی ادبی و بی انصافی با من، یکسویه و تحکمی قطع همکاری شد! و از بعد غیرشخصی می توانم به جدایی بیش از 20 نفر با تخصص های متفاوت در طول این سال ها شبیه وضعیت خودم، از آن مجموعه اشاره کنم. ذهنیت های تخریب شده و از دست دادن نفوس مستعد و افراد کارآمد، بالاترین خسارت برای هر مجموعه مدعی هنر متعهد است. به
مرگ مرموز دختر نوجوان در مهمانی دوستانه
: در حال گذر از منطقه بودم که ناگهان چشمم به دست انسانی که از زیر خاک بیرون زده بود افتاد. نزدیک تر که شدم دیدم جسدی زیرخاک است و وحشت زده با پلیس تماس گرفتم. با حضور کارآگاهان، جسد از زیر خاک بیرون کشیده و مشخص شد که متعلق به دختر کم سن و سالی است اما هیچ مدرکی کنار آن نبود تا هویت قربانی شناسایی شود. به گزارش همشهری،از سوی دیگر چون چند ساعت از مرگ دختر می گذشت علت آن مشخص نبود
پسر جوان 13 سال زیر تیغ
داشت پس از چند روز تعقیب و جست وجو دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفت. او در بازجویی به کارآگاهان گفت: وقتی درباشگاه سرگرم بیلیارد بازی بودم با شنیدن سر و صدای دوستانم که در بیرون از باشگاه دعوا می کردند بیرون دویدم. برای اینکه آنها را از هم جدا کنم وارد معرکه شدم اما یکی از دوستانم با میله ای فلزی قصد حمله به من را داشت که عصبانی شدم و با چاقویی که در جیبم بود ضربه ای به او زدم تا مانع حمله اش شوم و
نصیحت پذیر نیستم!
مجموعه های من کاملا ایده های مرسومی هستند. ما در تمام خانواده ها این دست اختلافات را می بینیم و بخصوص برای خود من که آدمی پایبند به خانه و خانواده هستم، این مشکلات واقعا دغدغه ام محسوب می شوند. وقتی می بینم اصول و آداب احترام به بزرگ ترها کمرنگ شده است، به عنوان فیلم نامه نویس این وظیفه را احساس می کنم که چیزی در موردش بنویسم. من اصولا آسان نمی گیرم و بعد از این که کار نوشتنم تمام شد پروژه را رها
درخشنده: سینما برای من عبادت است/ مجد: مشاوره فیلمساز با روانشناس و جامعه شناس باعث باورپذیری اثر ...
پوران درخشنده فیلمساز سینمای اجتماعی ایران است. فیلمسازی که طی سال های اخیر با ساخت فیلم های خود نشان داده که دغدغه آدم های فراموش شده در جامعه را دارد و می خواهد مشکلات آن ها را با صدای بلند فریاد بزند. نگاهی گذرا نسبت به آثار ساخته شده پوران درخشنده طی 3 دهه اخیر نشان از آن دارد که این فیلمساز همیشه در آثار خود دغدغه آدم های فراموش شده در سطح جامعه را دارد. از فیلم رابطه به عنوان اولین ساخته اش که در مورد نوجوانی ناشنوا و لال به نام ناصر است که قادر به
عالیه یک زن کامل ایرانی است
حساب عامل اساسی که به بازگشت به تلویزیون و بازی در این مجموعه ترغیبتان کرد، چه بود؟ به هر حال جلیل سامان رزومه خوبی داشت و با ساخت دو مجموعه ارمغان تاریکی و پروانه توانایی اش را ثابت کرده بود. او فردی موجه در زمینه کارگردانی است. من خودم این دو مجموعه را دیده بودم و خیلی دوست شان داشتم، بخصوص مجموعه ارمغان تاریکی که بسیار مورد علاقه ام بود. به هر حال پیشنهاد همکاری از سوی کارگردان موجهی
از قدیم آتش به اختیار بوده ام
سوار ماشین می شدم و در اتوبان تهران-قم تازه امکان نفس کشیدن پیدا می کردم. پارسال همین موقع من در سی سی یو بودم، هر شب با اکسیژن می خوابیدم و به زور خودم را از بیمارستان مرخص کردم. من تا 3-2 سال اینگونه بودم و از چند ماه پیش نفسم شروع کرد به برگشتن به شرایط نسبتا عادی و عضله قلبم که بشدت ضعیف شده بود، قوت گرفت. الحمدلله شب ها می توانم آسوده بخوابم و نفس دارم. به شکرانه همین نعمت نیز بنا کردم راز را در این ماه مبارک راه بیندازیم و ناگفته هایی را که جا مانده برای مردم بگوییم. منبع: روزنامه وطن امروز ...
سحرگاه سیاه دختر نوجوان
خوب بود تا این که شرایط مادربزرگم سخت تر شد و به بیمارستان منتقل شد. روز حادثه در خانه سرگرم درس خواندن بودم که نامزدم به دیدنم آمد و هنوز لحظاتی نگذشته بود که احساس کردیم کسی وارد حیاط شده است که به همین خاطر نامزدم به سمت در خانه رفت که ناگهان در برابر 3 مرد چاقو به دست قرار گرفت. مردان خشن ابتدا نامزدم را هدف چند ضربه چاقو قرار دادند و ابتدا فکر می کردیم آنها قصد سرقت دارند اما یکی از آنها که مرد
خدا کند عقل به وجد بیاید
قسم که هیچ کدام عذاب آورتر از این قاتل اهلی نبود. قانون، دوستان، حرف حساب، خانه سینما و بیشتر از همه ارشاد کمک کرد تا این زورق بر توفان رفته را به ساحل برگردانند. اما امان از دقایق و روزهایی که این قایق در میان موج های ساخته شده کژ میشه و مژ میشه. دوستان یکی به کژی گرفت یکی به مژی. معشوق فیلم ساز آقای عذاب تمام شد- بعد از همه این حرفا- فیلم شد، گفتند سینما نشد - سینما شد.
پسر شیشه ای، شیشه عمر مادر را شکست
اخراجم می کردند. همه کار کردم، اما به خاطر اعتیادم مدام عذرم را در کار می خواستند. از یک سال پیش که به طور کامل بیکار شدم، هزینه زندگی و اعتیادم را به زور از خانواده ام می گرفتم. در این مدت تصمیم به ترک اعتیاد نگرفتی؟ چند بار به کمپ رفتم، اما زمانی که بیرون آمدم دوباره گرفتار شدم. انگار زمانی که اعتیاد در دل و جانت رخنه کرده باشد دیگر نمی توانی از آن جدا شوی. اعتیاد و مواد هر
رهبر توی گوش حلما اذان گفت/به دخترم می گویم پدرت خیلی باغیرت بود
گفتم نه من همینجا می ایستم تا دخترم را به آغوش رهبر برسانم.اتفاقا ایستادن من باعث شد که خانم های دیگر هم بیایند و کل آن سفره را خانم هابنشیند. مراسم افطار شروع شد اما من آنقدر بیقرار بودم و گریه می کردم اصلا نمی توانستم افطار کنم و همه متوجه حالم شدند. بالاخره چندتا از مراقب ها آمدند گفت دخترت را بده به آغوش رهبر بدهیم در گوشش اذان بگوید. گفتم نه ...من باید خودم حلما را به آغوش ایشان برسانم. که این
ماجرای قتل ناموسی/زوج جوان چطور مرد مزاحم را کشتند؟
را جلب کرد. به طرف مغازه رفتم. در میانه راه با خودم فکر می کردم که آیا می توانم شاهدی را در رابطه با این قتل پیدا کنم؟! داخل مغازه شدم. مردی حدود 50 ساله پشت دخل بود. نگاهی به چشمانش کردم و بسرعت از او پرسیدم: مگر می شود در 20 متری مغازه ات کسی را کشته باشند و تو خبر نداشته باشی؟! مغازه دار با دستپاچگی جواب داد: خواهش می کنم پای مرا وسط این ماجرا نکشید. دوباره گفتم: اگر همکاری
ماجرای قتل ناموسی/زوج جوان چطور مرد مزاحم را کشتند؟
قتل پلیس آگاهی تهران در روزنامه ایران این طور نوشته که: حدود ساعت 11 شب، در خانه مشغول تماشای تلویزیون بودم که ناگهان تلفن زنگ زد...افسر کشیک -غلامرضا سلطانی- پشت خط بود که خبر قتل یک جوان را می داد. نشانی محل قتل، خیابان پیروزی – بلوار ابوذر بود. بلافاصله آماده شدم و خودم را سریع به محل وقوع جنایت رساندم. صحنه قتل نشان می داد که جوانی بیست و چندساله با ضربات چاقو به قتل رسیده است. نیمی از بدن
در دنیای شخصیت ها ساکن بشوید و نوشتن را آغاز کنید
ترجمه: ارغوان اشتری: آن روز در پارک تنها زنی نبودم که توجهم به جک جلب شد. بااین حال، محتاط ترینشان بودم. بعضی ها مخصوصا زنان جوان راحت به جک لبخند می زنند تا توجهش را جلب کنند؛ دختران نوجوان نخودی می خندیدند و دستانشان را جلوی دهانشان گرفته و هیجان زده پچ پچ می کردند که او باید یک ستاره سینما باشد. خانم های مسن تر، تحسین کنان به او می نگریستند؛ خیلی به ندرت مردی قدم زنان از کنارشان می گذشت که از
برای خودنمایی به استقلال نیامده ام
. شجاعیان مدعی است که از همان ابتدای کودکی استقلال را دوست داشته است. این بازیکن در این زمینه می گوید: از دو سال قبل باشگاه استقلال خواهان جذب من بود و من نیز همیشه دوست داشتم پیراهن این تیم را برتن کنم. خوشحالم که بعد از دو سال بالاخره به تیمی که از کودکی دوستش داشتم، پیوستم. از این بابت بسیار خوشحالم و امیدوارم روزهای خوبی را در استقلال سپری کنم. من پیشنهادهای زیادی داشتم اما علاقه مند بودم به
چرا مردم تماشاگر حمله داعش به مجلس بودند؟
؟ این موضوع تاثیر دارد. راجع به اوقات فراغت من خیلی حرف دارم. یعنی من وقت فراغت را این نمی دانم که مثلا 5 روز کار کرده ام و 2 روز به سفر بروم یا 2 روز استراحت کنم. من وقت فراغت را چیزی بالاتر از اینها می دانم. وقت فراغت را وقتی می بینم که مثلا 5 روز کار کرده باشم و 2 روز آخر هفته را دست به کاری بزنم که پر از انرژی بشوم. یعنی من آن کار را خودم انتخاب کنم که چه کاری را انجام بدهم و
مظلومیت جریان مقاومت در سینما
علاقه مند نیستند این نوع آثار تولید شود؟ اگر می گویند علاقه مندند، چرا از زمانی که من هیام را ساختم تا الان هیچ روزنه ای ندیدم که مایل به تکرار آن باشند. ساخت فیلم های استراتژیک و ایدئولوژیک برای یک کشور، مثل ویتامین بدن است. اگر شما بگویید من کلسیم کافی دارم، دلیل نمی شود بگویید ویتامین دیگری نیاز ندارم. سینمای یک جامعه مولد، همه نوع ژانر را در اندازه خودش نیاز دارد. نه این که این قدر فیلم
من دختری نبودم که حجابم را کنار بگذارم ولی سر از کجا که در نیاوردم!
خانه هستم و به همین خاطر بسیار مورد توجه فامیل هستم. بعد از آنکه چند سال پشت کنکوری بالاخره امسال قبول شدم، پدر و مادرم نگران دور شدن من از خودشان بودند. ولی بعد از آنکه به آنها اطمینان دادم تمام توجه خود را معطوف به درسم می کنم راضی شدند و من برای ادامه تحصیل به اصفهان آمدم. به خاطر فضای شلوغ خوابگاه با اصرار من به همراه چند نفر از دوستان دانشگاهیم که به نظرم دختران خوبی بودند یک خانه
افسانه اتاق گاز نازی ها
دنبال بررسی ارزش شهادت بعضی از شاهدان بود. شخصاً، به مدت بیش از نیم قرن می خواستم بدانم آلت قتاله وحشت ناکی که اتاق گاز نازی ها نامیده می شد، به چه شکلی بوده است. انتظار داشتم که یک شِمای فنی از این سلاح و توضیحی در خصوص نحوه استفاده از آن را بیابم. متوجه شدم که در بعضی اردوگاه های کار اجباری سابق آلمان - که اکنون به پارک های مختلف بدل شده اند - به بازدیدکنندگان اتاقی نشان داده می شد که می گفتند یک
هوندا هزار پرسپولیس! +عکس
هایم. باورتان نمی شود، اما یک شب کفش هایم را بغل کردم و خوابیدم. لباس عاریه ای؟ بله من زمانی که دوستانم در تیم های دیگر تمرین نداشتند لباس آنها را برای تمرین می گرفتم. کل فصل به ما یک دست پیراهن می دادند که آن را می بردیم خانه و می شستیم دوباره روز تمرین و مسابقه می پوشیدیم. تمرین ؟ هفته ای سه چهار شب با دوستانم که بچه شهرری بودند 15 کیلومتر می دویدیم.
هفت تغییر کوچکی که زندگی شما را خیلی لذت بخش تر می کند
بودن برنامه ریزی کنیم. البته نمی توانیم همه ی افکار منفی را با داشتن ذهنی مثبت اندیش به دام بیندازیم، اما با روش های زیر می توانیم مهار آنها را به دست بگیریم: • دفتر تشکر. به جای آنکه نگران نداشته هایمان باشیم، هر روز درباره ی چیزهایی بنویسیم که بابت آنها شکرگزاریم. شکرگزاری باعث می شود خوشحال تر شویم، بهره وری مان را بهبود می بخشد و کمک می کند شب ها راحت تر بخوابیم. • عبارات تاکیدی مثبت
نخبه ام اما مهاجر
بودند روزها کار کنند. من با وجودی که راهنمایی یا ابتدایی بودم، مجبور بودم کار کنم و شیفت شب درس بخوانم. * همه شیفت شب بودند؟ بله این اجبار بود. معلم ها در روز باید هزینه خود و خانواده را تأمین می کردند، چون حقوقی که از مدرسه می گرفتند، بسیار ناچیز بود. از لحاظ عددی شاید یک صدم یا یک دویستم حقوق دیگر کارمندان باشد. این حقوق را جامعه مهاجر افغان پرداخت می کرد. همه چیز، صفر تا 100 که برای یک
خارجی ها از پیشرفتم تعجب می کنند
در جنوب شرقی لندن برگزار می شد. بعد از نتیجه نه چندان خوبی که در والنسیا کسب کرده بودم، در این رقابت نایب قهرمان شدم و امتیاز بسیار عالی در رده بندی کل سال به دست آوردم. * برنامه بعدی شما برای حضور در مسابقات چیست؟ مسابقه بعدی که در آن شرکت می کنم، 16 جولای در هلند و با استایل آمریکایی برگزار می شود. پیست به صورت حلقوی است و احتمال تصادف در آن زیاد خواهد بود که همین کار را سخت می کند
سرقت های سریالی با تنه زدن به مردم
فحاشی کرد. به سمت من هجوم آورد و یقه من را محکم گرفت و به دشنام هایش را ادامه داد، من هم که دیگر تحمل حرف های رکیک او را نداشتم، کنترلم را از دست دادم و با او درگیر شدم، چندتایی مشت و لگد بین ما رد و بدل شد، دعوا بالا گرفت، مثل همه نزاع های خیابانی چند نفری آمدند و ما را از هم سوا کردند. وقتی دعوا تمام شد و من کمی آرام تر شدم، تازه متوجه شدم که از من سرقت شده است. همه پول هایی را که از بانک گرفته
بن بست
شهاب نبوی| از بچگی به راستگویی معروف بودم. همینم باعث شد، بابام چند سالی حبس بکشه. چون هر موقع می گفت: برو جلوی در به طلبکارا بگو من نیستم. می رفتم بهشون می گفتم: بابام زیر تختِ مامانم قایم شده. برید بگیریدش. دیگه همین طور راستگو بزرگ شدم تا چند روز پیش که یک ناشناس بهم زنگ زد و گفت: اسمت شهاب مخ تنگه؟ گفتم: مخ تنگ خودتی مرتیکه. گفت: من کاری به وضع مخت ندارم. یکی گوشه خیابون سکته کرده و
انتقام دختر اهوازی به نام لیلا از شلنگ آباد
. می گفتند چه غلط ها. کجا هم می خواهد برود درس بخواند. دبیرستان، فاصله اش از خانه ما، به اندازه جهنم تا بهشت بود. این قدر دور بود. یک سال تمام اشک ریختم و خانم مدیرش را التماس کردم که بگذارد آن جا درس بخوانم. هر روز از راه مدرسه سوار اتوبوس می شدم و می رفتم آن جا و با خانم مدیر حرف می زدم. کسی را نداشتم و خودم، سفارش خودم را می کردم. بالاخره خانم مدیرش گفت اگر معدلت بالای هجده شد بیا
به زنم گفتم به ماموریت می روم اما با نگار دوست صمیمی اش به کیش رفتم
به من ابراز علاقه کرد و در همان نگاه اول گفت که از من خوشش آمده و می خواهد با من ارتباط داشته باشد و بعد هم شماره تماسش را به من داد، من هم که از همه چیز بی خبر بودم ، شماره را گرفتم و فردای آن روز با خوشحالی به او زنگ زدم و قرار ملاقات گذاشتم، نگار دختر جوان و پرهیجانی بود و کارهائی می کرد که من در تمام سال های زندگی با سوسن انتظار داشتم انجام دهد. بعد از چند بار ملاقات با اصرار من با هم به
زن تهرانی که مورد آزار قرار گرفته بود: کاش مرا کشته بودند اما!
برویم تا دست و صورتش را بشوید ولی وقتی به دامداری رسیدیم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و نقشه ام را به اجرا رساندم. زن جوان به تو پناه آورده بود ولی باز تو همان کار را کردی؟ نمی دانم، وسوسه شده بودم و پس از ماجرا واقعا پشیمان شدم. نمی دانستی پلیس در تعقیب شماست؟ نه از دستگیری کامران اطلاع داشتی؟ بله، ولی فکر می کردم به خاطر تصادفی که
فرفره می چرخوندیم وقتی اسپینر مد نبود!
هر کسی 5 دانه سنگ توی خانه اش داشت تا وقت بیکاری بازی کند. البته هر چند مادر من استاد یک قل دو قل بود و من هر چه فن بلد بودم، مادرم بهم یاد داده بود، ولی در کنارش این اعتقاد را هم داشت که سنگ توی خانه باشد فقر می آورد و برای همین سنگ نگه داشتن، برایم مثل نگه داشتن مواد مخدر بود که متاسفانه موفق نمی شدم و چندبار هم جایگزین برای سنگ پیدا کردم، مثل دانه مروارید یا حتی پاک کن! ولی خب هیچ چیز برای یک