سایر منابع:
سایر خبرها
مهم ترین دغدغه اش نماز بود / هر شب از سوریه تماس می گرفت
زده بود و می گفت نمی خواهم چشم نامحرم به شما بیفتد. از چه زمانی بحث رفتن به سوریه را مطرح کرد؟ اول که این تصمیم را گرفته بود، به من نگفت. بعد که در جریانم گذاشت، گفت: یک هفته است دارم با خودم کلنجار می روم که ببینم برای چه می خواهم بروم. اول برای خودم حل کنم که قصدم از رفتن چیست و خدای ناکرده هوا و هوسی در آن نباشد؛ بعد دیگران را درجریان بگذارم. و عکس العمل شما از اینکه
رضا پرستش؛ مسی با فرهنگ ایرانی
بازیگری هم برنامه ای دارید؟ برنامه ریزی که برای آینده کرده ام این است که بتوانم از این چهره و از این شباهت به نحو احسن استفاده کنم، درواقع بهتر است بگویم بتوانم جای خودم را در کنار مسی پیدا کنم. بزرگ ترین فوتبالیست تاریخ دنیا به نظر من برای این که بتواند به همه کارهایش برسد زمان کم می آورد. اگر بخواهد به کشوری کمک کند یا... فرصتش را ندارد و من می خواهم به عنوان جانشین در همچین کارهایی در
از قدیم آتش به اختیار بوده ام/ اگر شهید آوینی زنده بود بدون شک یکی از میهمان های برنامه ما بود
کننده تلویزیون پیش ما آمدند و می خواستند درباره دخان در سینمای هالیوود، یک سری برنامه برویم. به آنها گفتم در این زمینه (مسائل ماورایی و مربوط به اجنه) تخصص ندارم و فکر هم نمی کنم ساعت 11 شب زمان مناسبی باشد تا برای مردم مباحثی را مطرح کنیم که خلاف اقتضای ماه مبارک است. آنها مدام اصرار می کردند و من هم زیر بار نمی رفتم. اما با اصرار دوستان گفتم پس برنامه ای می سازیم که آنچه خودم می خواهم را در آن
تشریح کامل کودتای 28 مرداد (بخش دوم)
در روم بود که از آنجا رفت عراق برای زیارت و بعد تا آمد ایران طول کشید، این ثابت می کند که فیلمی هم که درباره این موضوع منتشر شده قلابی است، آنجایی که در فیلم نشان می دهد هم حسارک است که زاهدی دارد از پله ها پائین می آید ولی خانه مصدق در خیابان کاخ بود و من خودم آنجا رفته بودم. من چون به مصدق علاقه داشتم به پدرم اصرار کردم که من را ببرد، پدر من هم دکتر نظامی و سرهنگ ارتش بود، رفتیم خانه
کولبر تحصیلکرده مریوانی در مرکز توجه رسانه های پایتخت
سخت زندگی من آغاز شد. دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم، اما با وجود کسب رتبه خوب هیچ دانشگاهی مرا نپذیرفت. از طرف دیگر برای تأمین هزینه های زندگی دنبال کار بودم اما هرجا که رفتم با در بسته مواجه شدم. به شهرداری و فرمانداری مراجعه کردم اما با وجود تحصیلات مرتبط آنها اعلام کردند نیروی کار نیاز ندارند. به استانداری مراجعه کردم ولی آنها گفتند نمی توانند نیرو جذب کنند. این وضعیت تنها برای من نبود
قتل به خاطر سلام نکردن
از آنجا که دوستان کامران به من سلام نکردند، من ناراحت شدم و به کامران اعتراض کردم و گفتم چرا دوستانت این طور برخورد می کنند. این مسئله باعث شد درگیری لفظی بین ما ایجاد شود و بعد از درگیری مختصری که داشتیم، کامران و دوستانش رفتند. من هم به آنها گفتم می روم اما دوباره برمی گردم؛ اگر شما دوباره اینجا باشید، حتما حالتان را می گیرم. از هم جدا شدیم و من به راه خودم ادامه دادم. بعد از چند
حرف های جالب ستاره سریال نفس در اولین مصاحبه
دادم سعیدی تأکید کرد: آن زمان من در رشته تحصیلی خودم یعنی معماری در یک شرکت مشغول کار بودم. یکی دو هفته از تستم گذشته بود که مرا برای تست گریم و تست لباس خواستند. من در آموزشگاه به صورت نظری این را آموخته بودم که چطور یک کاراکتر را بسازم و به آن نزدیک شوم، به نحوی که با من فاصله نداشته باشد اما کار جالبی که آقای سامان انجام دادند این بود که بعد از قبولی من در تست گریم و تست لباس از من
داستان زنی که برده جنسی شد
/> احساس خطر شاندرا به همراه سه قربانی دیگر قاچاق انسان متوجه شده بودم که به من دروغ گفته اند و وضعیتم خطرناک است. حتی یادم می آید به اطراف مغازه نگاه می کردم تا ببینم می شود به نحوی فرار کنم؟ ولی می ترسیدم و کسی را هم در آمریکا نمی شناختم. دو دختر دیگری که با من بودند به نظر می رسید از خریدشان لذت می برند. روز بعد من از گروه خودم جدا شدم و دیگر آن دو دختر را ندیدم. با
دنیای اسرارانگیز دختران و پسران تی اس
تهدید کرد که از ما شکایت خواهد کرد، البته خوشبختانه قانون این اجازه را به افراد تی اس داده که بدون اذن پدر و مادر بتوانند عمل جراحی انجام دهند، در تغییر زن به مرد نسبتا مالیمت تر هستند، چرا که به عقیده خودشان به تعداد پسرشان اضافه می شود. موفقیت افراد تی اس بعد از تغییر جنسیت وی افزود: بیشترین مشکل از سوی خانواده ها و جامعه متوجه این افراد است، جالب است بدانید که این افراد بعد از عمل جراحی و تغییر
اردوان کامکار: با هوچی گری نمی شود به جایی رسید
موسیقی باشد. از نگاه من نمی شود به موسیقی به شکل تفنی نگاه کرد، هرچند هر نوازنده ای هم نمی تواند نوگرایی یا خلاقیت داشته باشد. من خودم مدت ها تنها به نوازندگی مشغول بودم و به همراه آقایان میرزاده، فریوسفی، جمال جهانشاه و فرهمند، پرکارترین نوازنده هایی بودیم که در آثار مختلف می نواختیم. البته این موسیقی حرفه ای نیست، موسیقی حرفه ای کاری است که در آن خلاقیت وجود داشته باشد. اگر هم کسی این نیت را
آزار و اذیت دختر 17 ساله در مقابل چشمان نامزدش + عکس
که او نامزد رسمی دختر نوجوان است. اما از کارمان دست نکشیدیم و بعد از آزار و اذیت دختر تمام وسایل با ارزش داخل خانه را سرقت کردیم. ما فکر می کردیم دختر نوجوان و نامزدش از ترس آبرویشان ماجرا را به پلیس گزارش نمی دهند اما چند روز بعد متوجه شکایت آنها شدیم و تصمیم گرفتیم که فرار کنیم. نامزد دختر نوجوان نیز به بازپرس پرونده گفت: همسرم در خانه تنها بود که برای سرکشی به دیدنش رفتم و پس از چند
روایتی از شهادت محمد کیهانی شهید مدافع حرم
کردند. متاسفانه من سرسخت و لجباز بودم و به راحتی که نه اما با توجه به دلایل و منطق هایی که ایشان استدلال می کردند قانع می شدم اما در کنار تمام این حرف ها برخی مواقع منطقی هم بودم و کار منطقی هم انجام می دادم. فکر می کنم در زندگی برای ایجاد تعادل و یک نظم همه چیز به اندازه اش لازم است حتی پافشاری بر نظرات. به نظر شمارفتارهای معنوی و خلوص نیت شهید نشات گرفته از چه رفتار یا
چگونه بدون آنکه اخراج شوید به رئیس خود پیشنهادات سازنده بدهید
مطلبی که در ادامه می خوانید، به صورت داستانی از زبان شون لینچ نقل شده است: یک روز معمول کاری بود و من به عنوان یک مربی پرواز به محل کارم می رفتم. برنامه ی پروازی ام را بررسی کردم و متوجه شدم که خلبان کمکی من قرار است ژنرال خودم باشد. من از این موضوع خیلی هیجان زده نشدم. تا آن روز هرگز با یک ژنرال پرواز نکرده بودم و دلم نمی خواست وارد اتاقک خلبانی شوم و احساس کنم هر حرکتی که
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (410)
حرف بزن لامصب. گف حاجی کی با دهن پُر حرف میزنه؟ 4. طرف میگه مخاطب خاصم حتما باس موهاش فر باشه، خوش به حالتون چقدر خرده فرمایش دارید واسه انتخاب، زمان ما فقط مهم این بود که طرف دختر باشه. لحظه ای که سایت دانشگاه رو باز میکنم و نمره هامو میبینم 5. هر موقع خواب بعد از ظهرم به شب کشیده می شه، موقع بیدار شدن قشنگ احساس می کنم یه بچه پنج سالم که تو مرکز خرید گم شدم و هیچ
پوتین چگونه مامور اطلاعاتی روسیه شد
پایان برسانم و فوق لیسانس حقوق بگیرم. پوتین ادامه داد: از آن لحظه به بعد خواندن فیزیک، شیمی و ریاضی را کنار گذاشتم و در آرزوی کار در نیروهای امنیتی وارد دانشکده حقوق شدم. رئیس جمهور روسیه خاطرنشان کرد: قبل از مامور امنیتی شدن آرزو داشتم خلبان شوم، برای همین به کالج هوایی رفتم و در راهروهای آنجا قدم زدم و نگاهی انداختم، بعد آینده را برای خودم تصور نمودم که زندگی ام با این تخصص چگونه خواهد بود و سرانجام منصرف شدم.
لبخندی که در ماه خدا بر لبان فقرا نشست
غم فرا می گرفت اما به تنهایی کاری از من ساخته نبود. چند روز قبل از ماه مبارک بعد از نماز صبح ، به حیاط و زیر آسمان رفتم و با وجود بارش شدید باران ساعتها با اشک و زاری از خدا کمک خواستم تا توان دستگیری از این خانواده ها را به من بدهد. وقتی به خانه برگشتم یک اراده قوی در پشت این خواسته ایجاد شده بود. به چند تن از دوستان قدیمی که در در گروههای خیریه قبلی فعالیت داشتند زنگ زدم و گفتم تصمیم دارم در ماه
شوهر:زنم روانی است /پسر:درست می گوید
شاید حالش بهتر شده است. البته پشت تلفن هم به من گفت که کاری می کند که یک هفته ای را در زندان باشم. به خانه که برگشتیم هر چه زنگ زدیم در را باز نکرد. داخل حیاط با پسرم سرگردان بودیم که پلیس مرا دستگیر کرد. چرا چنین درخواستی داشت؟ در اصل به من مشکوک شده بود و تصور می کرد که خیانت می کنم. اما باور کنید من همسرم را دوست دارم. درست است که بیمار است و کارهایی انجام می دهد که اذیت کننده
مهدعلیا؛ ملکه ای که 40 روز سلطنت کرد
رسید. از سلامت شما خوش وقت شدم. از نور چشمی ناصرالدین میرزا نوشته بودید ملاحظه شد. خداوند نگهدار او باد. امیدوارم با عزت و شوکت زندگی کند... به محمدمیرزا هم (بگو اگر) آنچه نوشته بودم نکند، در دنیا گرفتار (بود) و آخرت هم نخواهد داشت. گلین تو بدان که لاچین خان و اعقاب او خیلی خدمت کرده اند. آصف الدوله به او عداوت و کینه دارد؛ لیکن به خدا قسم خیر نخواهد دید و روز جزا خداوند او را از رحمت خود محروم
رامبد جوان را نمی بخشیدم مدال هایم ارزشی نداشت
14 کیلو وزن داشت و تیر مشقی به خود نمی گرفت بنابراین مجبور بودیم از تیر واقعی استفاده کنیم، آن قدر خوب بازی کردم که سرهنگ کاوه رئیس ستاد مواد مخدر زاهدان گفت: دوره چریکی دیدی؟ و من گفتم: نه. گفت: بسیارخوب تیراندازی می کنی. همان جا تصادف شدیدی کردم و در جاده آسفالت پرت شدم و تیربار به پیشانی ام رفت و مرا به بیمارستانی در زاهدان انتقال دادند، در حالی که 48 ساعت بیهوش بودم. آن زمان بدلکار نبود و در
وداع شاعرانه با رمضان/ جیبمان خالی ست؛ احساس خجالت می کنیم
، ماه علی مه عشق و مه شور و مه نور مه دلدادگی و ماه سرور مه عفو و مه غفرانِ گناه ماه دلبستگی دل به إلاه با نوایی همه لبریز دعا داشتم در دل شب با تو صفا همنوا با دلِ زارم بودی چلچراغ شب تارم بودی همه شب با دل پر از غم و آه خجل از معصیت و بار گناه می زدم توبه به هر شعله نفس رو به درگاه تو می کردم و بس اینکه سرمست ز صهبای تو
جعل تاریخ معاصر برای مبارزه با نظام است/ کاشانی با یک فتوا نسخه انگلیس را پیچید/ به رمضان زاده گفتم ...
مرداد به ایران آمد؛ شاه در روم بود که از آنجا رفت عراق برای زیارت و بعد تا آمد ایران طول کشید، این ثابت می کند که فیلمی هم که درباره این موضوع منتشر شده قلابی است، آنجایی که در فیلم نشان می دهد هم حسارک است که زاهدی دارد از پله ها پائین می آید ولی خانه مصدق در خیابان کاخ بود و من خودم آنجا رفته بودم. من چون به مصدق علاقه داشتم به پدرم اصرار کردم که من را ببرد، پدر من هم دکتر نظامی و
همسرش را به انجام 2 قتل متهم کرد
قبل هم برسر همین مسائل دعوایمان بالا گرفت و من به همراه پسر بزرگم که 17 سال دارد با هم به شرکت رفتیم.ساعتی در آنجا بودیم که همسرم تماس گرفت و ازما خواست برگردیم. با خودم گفتم شاید حالش بهتر شده است. البته پشت تلفن هم به من گفت که کاری می کند که یک هفته ای را در زندان باشم. به خانه که برگشتیم هر چه زنگ زدیم در را باز نکرد. داخل حیاط با پسرم سرگردان بودیم که پلیس مرا دستگیر کرد. چرا چنین
آقا جواد سفر کربلایش را با اعزام به سوریه عوض کرد/ 46 روز حضور آقا جواد در سوریه برای ما به سختی سپری می ...
من به سوریه بروم. با رفتن آقا جواد من هم از خانه بیرون زدم و کنار بلوار روی صندلی ها نشستم. در افکار خودم غرق بودم که با صدای زنگ تلفن همراهم به خودم آمدم، به سختی دستم را داخل جیبم بردم تا گوشی را در آورم. همین که چشمم به اسم آقا جواد افتاد سریع گوشی را جواب دادم. آقا جواد گفت: باباجان! چرا کنار بلوار نشسته اید. شما الآن باید کنار مادر، خواهران و همسر من باشید تا آن ها احساس تنهایی
رتبه اول ارشد زمین شناسی نتوانست ثبت نام کند/دانشجوی افغان پول شهریه ندارد
داشت، برای ما نبود که استرس زیادی وارد می کرد؛ یعنی تنها یک بار شانس امتحان داشتیم. *پس شما سه سال پس از تمام کردن پیش دانشگاهی، متوجه این شیوه تبدیل مدرک شدید و توانستید با تمام سختی ها قبول شوید. بعد از آن باید دوباره پیش دانشگاهی را تکرار می کردید؟ بله و با وجود این که سه سال از درس دور بودم، وارد مدرسه شدم و دوباره پیش دانشگاهی گرفتم. * چه سالی در کنکور سراسری
همیشه از مظلومیت مردم مسلمانان فلسطین درد می کشید
گوشم را به لرزه درآورد و صدا زدم اکبر اکبر هر چه او را صدا می زدم صدایی نمی شنیدم نگاه کردم دیدم اکبر بر روی سیم خارداری افتاده است. همرزم شهید، ادامه داد: با عجله خود را به او رساندم و به بالینش شتافتم دیدم که هیچ حرف نمیزند دستم را به روی قلب پاک او نهادم قلبش کمی می زد و بعد از 10 دقیقه به لقاء الله پیوست. وی ابراز کرد: خودم با چند نفر دیگر جسد او را بر روی برانکارد گذاشتیم
تکمیل پازل اعتیاد با بیکاری/ ایجاد اشتغال؛ سوت پایان درمان اعتیاد
هایی کردند که مواد مصرف می کردند و به من هم برای فرار از فشار عصبی پیشنهاد مصرف دادند. سرش را پایین می اندازد و می گوید: روزهای اول موادم را همین دوستان تامین می کردند اما وقتی کاملا گرفتار اعتیاد شدم اگر مواد نداشتم مرا به جمع خودشان راه نمی دادند و چون شغلی نداشتم مجبور بودم از راه های دیگر مثل فشار به خانواده و دزدی خرج موادم را تامین کنم. سینا 27 ساله که در 23 سالگی اولین
آیا میزان هزینه های دریافتی پانسیون ها عادلانه است؟
و بد روزگار بسازند. روزگاری که سهم شان از زندگی را؛ زندگی در پانسیون ها و دوری از خانه و خانواده کرده است. به گزارش اقتصادآنلاین به نقل از شهروند ، خوابگاه های دولتی را قبل از ورود به پانسیون ها تجربه کرده بودم، شاید برای همین است که انتظارم بیش از دیگران بود و می خواستم مأمن دنجی را برای خودم داشته باشم. برای همین سراغ یکی از قدیمی ترین پانسیون های به اصطلاح دانشجویی رفتم؛ نمای بیرونی
فاجعه ی سردشت، سی ساله شد
فرار کردم.صدای بمب آمد. خودم را زمین انداختم. چند دقیقه بعد از جا بلند شدم و شروع به دویدن و فرار از محل کردم . بی توشه ادامه می دهد: به سمت شهر برگشتم که برم خونه، زمزمه هایی شنیدم که می گفتن شیمیایی زدن. معنی اش رو نمی فهمیدم. برخی میان مردم نایلون پخش می کردند که جلوی دهان مان رابگیریم. می گفتن باید برین جای امن تر که از سطح شهر بالاتر باشه. رفتم خونه خواهرم. آن ها هم نمی دونستن چه
تجاوز به دختر جوان در مقابل نامزدش
نامزد دختر نوجوان نامزد این دختر که در دادسرا حضور داشت، درباره روز حادثه به بازپرس گفت: نسرین در خانه مادربزرگش تنها بود که برای دیدنش به خانه شان رفتم و پس از چند ساعت وقتی از خانه خارج شدم، فهمیدم که ریموت در خانه پدری ام در خانه نسرین جا مانده و زمانی که به خانه بازگشتم، درحال صحبت با همسرم بودم که ناگهان 3 مرد وارد خانه شده و این صحنه تلخ را با زخمی کردن من رقم زدند. دستگیری
هملت ها و اُفلیاهای تهران چطور زندگی می کنند؟
کجا سه پسرِ چِت و... درست شد؟ این همان دراماتیزه کردن است. کاری که در آینده می خواهم بکنم هم شبیه همین است. می خواهم در انتظار گودو بکت را کار کنم اما اسمش این است؛ در انتظار گودو در خاورمیانه و دو شخصیت ام در مرز سوریه خواهند بود. می دانید می خواهم چه بگویم؟ من به هملت یا به در انتظار گودو از منظر خودم، به عنوان یک کارگردان ساکن ایران و ساکن خاورمیانه نگاه می کنم نه مانند فرضا یک