سایر خبرها
در خانه ام سپاه، چقدر احساس غربت کردم!
تخلف کرد یا جرم مرتکب شد دلیل نمی شود این مسئله را به همه تعمیم دهید .من جزء پیرمردهای بسیج و سپاه هستم مدت بیش از 80ماه سابقه رزمندگی دارم ،این گونه مرا تحقیر نکنید مرتب می گوید سند می خواهیم مگر این برگ ها سند نیستند؟ گفت حالا ناراحت نشوید .شماره موبایلت را بده .تا پیگیری کنم و بعد با شما تماس می گیرم .گفتم لطفا پاسخ نامه بنیاد را الان بدهید هر چه هست بنویسید اصلا بنویسید من دروغ می
حسادت مرد جوان به رابطه دوستانه انگیزه ای برای اسیدپاشی
کارهای بدی که انجام می دهد همراهی اش نکن، اما رضا حرفم را قبول نمی کرد و به من می گفت تو نمی دانی، او جوان خوبی است، اما من می دانستم که او پسر خوبی نیست. رفتارهای نامتعارف زیادی داشت و آهنگ های خوبی گوش نمی داد. دوباره پیش رضا رفتم و گفتم این کارها را ادامه نده، باز قبول نکرد و به من گفت اگر می خواهی می توانی دیگر با من دوست نباشی، اما من دوستی ام را با کامران قطع نمی کنم. من هم ناراحت شدم و برای
روزهای سیاهی که 5 سال قبل مهماندوست پیش بینی کرده بود
استعفایم بگویم. اول اینکه من اخراج نشدم و یک روز رفتم فدراسیون گفتم اگر پولم را نمی دهید، استعفا می دهم! کتبی هم نبود. گویا دوستان منتظر بودند تا این حرف را بزنم و بگویند برو! خب، من رفتم. چرا پشت سر من اینقدر حرف می زنید؟! شما تیمتان را قهرمان جهان و المپیک کنید، من هم خوشحال می شوم. *در تکواندو مربی مگر چقدر تاثیر دارد؟! به گفته دوستان فدراسیون هیچ اما به نظر من پنجاه درصد
گفت وگو با قاتلی که پس از 30 سال فرار خود را تسلیم کرد
اشتباهی به من زدند. از جزئیات جنایت بگو. سال66 من یک نوجوان 16ساله بودم. آن روز از مدرسه فرار کرده و به خانه خواهرم در جنوب تهران رفتم. پیرزن در همسایگی خواهرم زندگی می کرد و من دیدم که موتورسواری برایش بسته اسکناس آورد. وقتی به خواهرم گفتم، او مدعی شد که از همسایه ها شنیده که پیرزن 350هزار تومان پول نقد دارد. در آن زمان مبلغ خیلی زیادی بود. خواهرم مرا وسوسه کرد و خواست که این پول
نقشه شوم پسر عاشق پیشه برای نامزد دختر مورد علاقه اش
خودرو فعالیت دارد. شاکی زمانی که به ملاقات نامزدش رفته بود، توسط افرادی ربوده و به شهری در غرب کشور منتقل شد. آدم ربایان از شاکی 200 میلیون تومان خواسته بودند، اما زمانی که نتوانستند به هدف خود برسند، گروگان را با چاقو مجروح کردند. بعد او را در داخل قبری حلق آویز کرده و گریخته بودند. مرد مجروح بسختی طناب دور گردنش را باز و خود را از عمق قبر نجات داده بود. در ادامه تحقیقات پلیسی
شربت شهادت رمز بین من و ابوالفضل بود
ابوالفضل خیلی مراقب حال من بود و تمام سعی اش را می کرد تا کاری کند که شرایطی فراهم کند که من راحت تر باشم. مثلاً قبل از ازدواج موتور داشت. چند ماه بعد از عقدمان یک پراید خرید که رنگش هم به سلیقه من بود. گفت: ماشین را فقط بخاطر تو خریدم چون دیدم وقتی جایی می رویم با موتور سختت هست. آقا ابوالفضل در مراسم خواستگاری گفت: اگر موافقی عروسی نگیریم. من هم گفتم: باشد . در دوران عقد که چند تا
هنوز در شب های عملیات حنا می بندیم
هم در عملیات والفجر6 در تنگه چزابه از ناحیه پهلو مجروح شدم. حدود چهار سال در جبهه بودم، دو سال جنوب کشور و دو سال غرب کشور. یک بار هم زمان بازپس گیری فاو به دست عراقی ها شیمیایی شدم. آخرین عملیاتی که در آن حضور داشتم عملیات مرصاد بود. الان چند درصد جانبازی دارم اما وقتی مجاهدت جانبازان قطع نخاعی را می بینم نمی توانم خودم را جانباز معرفی کنم. شما دین خودتان را به انقلاب و نظام در سال
تحمّل دردهای جسمی برای جانباز کافیست؛ لطفا تحقیر نکنید!
ناراحت شدم و از روی برانکارد روی ویلچرم آمدم و به دفتر اورژانس مراجعه کردم. البته تب و لرزم دوباره داشت شروع می شد. گفتم: شما مرا ویزیت کنید و ببینید آیا من مشکل دارم یا خیر؟ بعد مرا بستری کنید. ایشان هم گفت: این به ما ارتباطی ندارد و به دکتر اورژانس مراجعه کنید. به ایشان که مراجعه کردم، گفتند: به من گفته اند که شما را ویزیت نکنم! گفتم برای چی؟ گفت نمی دانم شما با خانم (ا) هماهنگ کنید که
تحمّل دردهای جسمی برای جانباز کافیست؛ لطفا تحقیر نکنید!
ناراحت شدم و از روی برانکارد روی ویلچرم آمدم و به دفتر اورژانس مراجعه کردم. البته تب و لرزم دوباره داشت شروع می شد. گفتم: شما مرا ویزیت کنید و ببینید آیا من مشکل دارم یا خیر؟ بعد مرا بستری کنید. ایشان هم گفت: این به ما ارتباطی ندارد و به دکتر اورژانس مراجعه کنید. به ایشان که مراجعه کردم، گفتند: به من گفته اند که شما را ویزیت نکنم! گفتم برای چی؟ گفت نمی دانم شما با خانم (ا) هماهنگ کنید که
چه اتفاقی میفتد اگر 30 روز اخبار را چک نکنید؟
خواهد بود. چیزی که به هیچ عنوان قابل چشم پوشی نیست. سقوط یک درخت چیزی است که هرکسی در اطراف شما خبرش را شنیده اما شما از آن بی اطلاعید. شما در کنار جنگل ایستاده اید و از دور دست ها به آن نگاه می کنید و در مقابل شنیدن اخبار مقاومت می کنید. اما زمانی که برمی گردید، به شدت از این حادثه شرمسار خواهید شد. در آن شرایط یک درخت می تواند زبان جنگل باشد، چقدر می توانید اتفاقات پیرامونتان را نادیده
اشکی روان، چشمی سرخ و دلی تنگ
کرد و افزود: شهید جواد گوش به حرف رهبر و در خط ولایت زندگی کرد و لحظه ای در پذیرش اوامر ولی امر درنگ نکرد.باباجان شما هنوز جوانی، گناهی نداری چرا اینطور گریه می کنی پدر از ارتباط خالصانه فرزند با امام زمان گفت و تصریح کرد: بعد از نماز شبی که او را بسیار گریان دیدم، گفتم باباجان شما هنوز جوانی، گناهی نداری چرا اینطور گریه می کنی ... پدر بغضش را فرو برد و چشمانش سرخ شد و با عجله بحث را عوض کرد و گفت
انتقام سخت از رقیب عشقی | گلوی مرد را بریدند و در بیابان رهایش کردند
پارک کرده ای و از من خواست آن را جابه جا کنم. جلوی در رفتم، به محض اینکه از در فاصله گرفتم، مرا داخل ماشینم کردند و با خود بردند. اول فکر کردم سارق هستند و گفتم اگر ماشین را می خواهید، بردارید اما آنها فقط به ماشین بسنده نکردند بلکه یک چک 200 میلیون تومانی هم از جیبم بیرون آوردند و بعد هم یکی از آنها با چاقو گلوی من را برید و در بیابان رهایم کردند. چند لحظه اول بهوش بودم، بعد بیهوش شدم و در آن
قصاص و زندان پایان عشق ممنوعه زن و مرد
. پیشنهاد مهناز را قبول کردم و همان شب هنگامی که کامران خواب بود وارد خانه شدم اما نتوانستم کامران را به قتل برسانم و از خانه خارج شدم و کلیدها را به مهناز دادم. چند روز بعد از این ماجرا، مهناز باز سراغ من آمد و گفت کامران برای گرفتن انتقام، می خواهد بلایی سر دختر بزرگت بیاورد. این کلید را بگیر و امشب کار را تمام کن. روز حادثه بار دیگر وارد خانه آنها شدم اما این بار با جسد کامران روبه رو شدم
وزارت زنان و کلیشه های هزاران ساله!
نتوانند. مدیریت، زنانه- مردانه ندارد. خب! با این استدلال آیا نباید یک بار هم به خانم ها اعتماد کرد و سکان مدیریت را به کسانی داد که جمعیتشان بیش از مردان است؟ گفت؛ هرچه می گویم، شما حرف خودت را می زنی. استاد! با توجه به پررنگی عاطفه و احساسات در میان زنان، آنها نمی توانند مدیریت قاطعی داشته باشند و از این رو وضع نهادِ آموزش خوب که نمی شود هیچ، بد تر هم خواهد شد. گفتم؛ گویا شما دادگاه را تشکیل داده اید و
دموکراسی به رنگ خون و ترور/ 300 شهید ترور شیعه و سنی دستاورد حقوق بشر آمریکایی
دور از جاده جمع کرده و برخی را به پشت تپه ای خاکی منتقل می کنند به همراهان گفتم اینها مامور نیستند و مواظب باشید هویت شما لو نرود هنوز حرفم تمام نشده بود که یکی از آن تروریست ها با بیانی کاملا فارسی روان به شهید سرگزی گفت مدارک و با توجه به صحبت قبلی که داشتم ایشان تنها گواهینامه خود را نشان دادند، با شنیدن جمله" در جعبه را باز کن" به یاد لحظه ای افتادم که در شهر زابل با دیدن سلاح در جعبه از
سفارش امام بعد از خواندن خطبه عقد به شهید دستواره و همسرش چه بود؟
تربیتی شهرری مشغول به کار بودم که به واسطه یکی از دوستان با حاج رضا آشنا شدم. در واقع دی ماه 61 وی به همراه شهید رضا چراغی به منزل ما آمدند و صحبت هایی صورت گرفت. حاج رضا در ابتدا گفت که دائماً در جبهه است و کمی هم درباره مجروحیت شدیدی که در پای چپ داشت، صحبت کرد. بعد از این صحبت ها خودش را معرفی کرد که من سیدمحمدرضا دستواره هستم. تازه آن موقع فهمیدم که او سادات است و از این موضوع بسیار
جزئیات حادثه ایرباس 655: جنازه که نه، قطعات بدن بالا می آوردیم!/ 100مسافر پودر شدند! /عکس
هستند و بالا نیامده اند. از آن ساعت به بعد بود که کم کم اشیای سبک تر هم بالا آمدند. مثلا چه چیزهایی؟ مثلا سوغاتی هایی که مسافرها با خودشان داشتند، یادم است یک عالمه گردو روی آب شناور شده بود... یا چندتا عروسک روی آب آمده بود. جلیقه های نجات مسافرها که تکه پاره بودند ... اینها چون وزنی نداشتند کمی بعد از حادثه روی آب آمدند. پس شما اولین تیمی بودید که سر صحنه رسیدید؟
رازگشایی از پرونده یک آدم ربایی خشن در تهران
جنایی تهراندرباره جزئیات آدم ربایی به قاضی سهرابی؛ بازپرس شعبه نهم این دادسرا گفت: روز حادثه در خانه نامزدم مهتاب بودم که صدای زنگ منزل به صدا درآمد و مرد جوانی از من خواست تا خودرویم را که داخل کوچه پارک بود، جابه جا کنم، من به مقابل در رفتم اما لحظاتی بعد چند نفر با چاقو به سمتم حمله ور شدند، مرا با زور به داخل ماشینشان بردند و ربودند. مهیار در ادامه اظهاراتش به بازپرس گفت: این افراد
جای من کجاست ؟
از مجله راه زندگی، البته این فقط یه خیال بود و بس. بعداً فهمیدم هر کسی که در رشتۀ حقوق درس بخونه، لزوما وکیل نمی شه و برای عضویت در کانون وکلا، افراد باید در آزمون ویژه اش شرکت کنند. تازه بعد از قبولی و گذروندن دوره های عملی کارآموزی می شن یکی از هزاران وکیل دادگستری و تا شهرت و اعتبار و موقعیت های برتر، سال ها و چه بسا دهه ها فاصله دارند. ولی خب، من که این چیزها رو نمی دونستم. خوشحال بودم که یه
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (412)
... 41. ما هم چشمامون عسلیه فقط زنبورش مشکل معده داشته عسلش یکم تیره س. 42. الکی میگن تعداد چینی ها تو دنیا زیاده؛ شما برو وسط جنگل های مکزیک عطسه کن، یکی میگه یا صاحب صبر. 43. سلام علیکم خانم فلانی من همکلاسیهتان استم، میخواستم بدانم معدلتان و نمره هایتان چند شده است؟ مورد مشابه رو دیدن سریع بلاک کنید باباتونه. 44. یه بارم سوار تاکسی شدم به راننده گفتم : هم قبول دارم همش کار خودشونه هم پول خورد دارم، یارو خیلی حال کرد سریع کولرو روشن کرد. 45. امروز salam رو نوشتم slm با ما بقی وقتم یازده جلدی ویل دورانت رو خوندم. ...
قتل در پی یک پیشنهاد بی شرمانه!
پرونده باز می کنم. بعد از گفته های نازیلا، مازیار برای بیان حرف هایش در جایگاه حاضر شد. او هم مدعی شد نازیلا نقشی در این قتل نداشته و گفت: من عاشق نازیلا بودم و چون او به من بی محلی می کرد، از دستش ناراحت بودم. من با شوهر او مشکل داشتم و به همین خاطر هم او را کشتم و فکر می کردم اگر کسرا نباشد، نازیلا به من توجه می کند اما باز هم به من بی توجهی کرد و من هم از ناراحتی و عصبانیت گفتم او هم در قتل نقش داشت و گفته هایم در دادسرا درباره او دروغ بود. با پایان جلسه رسیدگی هیئت قضات برای صدور رأی دادگاه وارد شور شدند. ...
سردار گمنام گیلانی/ پیکر مطهری که 14 سال در دریاچه نمک ماند
به ما نزدیک بودند ، نارنجکی برداشتم، ضامن آنرا کشیدم و نزدیک یکی از تانک های پیشرو دشمن شدم و نارنجک را داخل تانک انداختم و در حالی که داشتم از تانک ها دور می شدم ، تانک دیگری که رویش تیربار نصب شده بود به طرف من تیراندازی کرد و یک تیر به پایم و یکی دیگر به دستم اصابت کرد و نقش زمین شدم چون تانکی که نارنجک داخلش انداخته بودم نزدیک بود، منفجر شد و چند ترکش به پشتم اصابت کرد. بعد از تعویض
هنوز صدای زیارت عاشورایش را می شنوم
خبردار شده بودند و آمده بودند تا خبر شهادت جواد را به من بدهند، گفتند: به جواد زنگ بزن ببین برگشته؟ مصطفی عارفی و بقیه دوستانش آمده اند کنجکاو شدم. کمی که دقت کردم دیدم بدنشان می لرزد، گفتم: پسر من رفته شما چرا نگران هستید؟ آنها جوابی ندادند و من به طرف منزلمان برگشتم، وارد اتاق که شدم دیدم همه دوستان جواد و تعدادی از فامیل هایمان جمع شده اند، شک کردم اما باور نمی کردم جواد شهید شده است. بعدها یک
عکس هایی که محرمانه شدند/ سردخانه بندرعباس کیپ تا کیپ پر از جنازه بود/ انگار اجساد از فرق سر تا نوک پا ...
/> متاسفانه فقط یک تکه گوشت بودند... یک تکه از بدن... خیلی تاثرانگیز بود، با این حال چون من تنها عکاس حاضر در صحنه بودم سعی می کردم از همه چیز عکس بگیرم تا چیزی ثبت نشده باقی نماند. هنوز از جزئیات حادثه خبر نداشتید؟ نه ...خبر هم هنوز در سطح کشور پخش نشده بود، حدود یک ساعت بعد بود که تازه فهمیدم آمریکایی ها یک هواپیمای مسافربری را زده اند. اول فکر کردم اشتباه شنیده ام ،به خاطر
شهیدی که در زندان ترور شد
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، فردای انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط گروهک مجاهدین خلق در هفتم تیرماه سال 1360 دادستانی انقلاب اسلامی خبر از شهادت محمد کچویی می دهد، کسی که یک روز پس از حادثه انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط یکی از اعضای گروهک منافقین ترور می شود. او که از مبارزان دوران ستمشاهی بود پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت ریاست زندان اوین را برعهده می گیرد. شهید کچویی رئیس
پایان وحشت آفرینی زنجیره ای با پژوی مشکی در شهرری
تو ربطی ندارد. کمی که از محل دور شدیم با تهدید، گوشی، لپ تاپ و پول هایم را سرقت کردند و من را از ماشین بیرون انداختند و فرار کردند. شاکی دیگر هم گفت: شب حادثه Incident مقداری پول از صاحب کارم گرفته بودم تا برای خانواده ام بفرستم. در راه متوجه شدم پرشیای مشکی رنگی با چهار سرنشین مرا تعقیب می کند. اهمیت ندادم تا اینکه نزدیک شدند و اسمم را پرسیدند. گفتم محمد هستم و بلافاصله جلوی پایم ترمز کردند
نقشه خونین برای حذف رقیب عشقی
جمعه شب در عملیاتی غافلگیرانه به دام افتاد. متهم به نام مهدی که 22سال بیشتر ندارد دیروز در دادسرای جنایی تهران حاضر شد اما آدم ربایی را انکار کرد و فقط بریدن گلوی مرد جوان را گردن گرفت. در جلسه دیروز شاکی پرونده به قاضی جنایی گفت: من روز حادثه به خانه نامزدم رفته بودم که آدم ربایان به بهانه جابه جایی ماشین مرا به بیرون کشیدند. در بین راه مهدی(متهم اصلی) با شخصی تماس گرفت و گفت: ما
باخت زندگی در قمار فوتبالی
گذشته خود به فعالیت سایت های شرط بندی فوتبال پرداخت. در ابتدای برنامه مرد میانسالی در مورد نحوه ورودش به بازی شرط بندی گفت: از دوران تحصیل در مقطع راهنمایی علاقه خاصی به تماشا و پیش بینی مسابقات فوتبال داشتم. بعد از مدتی که پیش بینی هایم درست از آب در آمد احساس غرور کردم و موضوع را به خانواده ام گفتم و آنها هم باورشان شد که می توانم نتایج را پیش بینی کنم. این مرد ادامه داد: بعد از مدتی به
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (411)
نوشته ها را در اختیار شما قرار دهیم که امیدواریم مورد استقبال شما عزیزان قرار گیرد. ****** 1. واسه رفیقم فیلم فروشنده رو گذاشتم ببینه. آخرش میگه من دیگه واقعا هیچوقت تا مطمئن نشم کیه درو رو آدما باز نمیکنم. خب از قصه بزبز قندی هم همینو میشد برداشت کرد که عزیزم. 2. اینقدر هوا گرمه که دارم طبقه پایین یخچال و برا خودم خالی و تمیز میکنم. 3. وقتی دارم مغز وسط
رحمتی: در استقلال و تیم ملی یکی مثل جباری پیدا نمی کنید / جباری: مهدی در تیم ملی از یکسری ها رودست خورد
مطالبی می نویسند که بیشتر شان دروغ است. با رونق گرفتن فضای مجازی شدت این موضوع بیشتر هم شده است. کار کردن در چنین شرایطی خیلی سخت است. دوستی من و مجتبی به سال ها قبل بر می گردد که با برادر مجتبی هم بازی بودم. سال ها کنار مجتبی در استقلال و تیم ملی همبازی هستیم. مجتبی اخلاقی که دارد این است که با کسی تعارف ندارد و اگر مشکلی باشد، رود رو می گوید. در سال هایی که او از استقلال دور بود باهم ارتباط بودیم