سایر منابع:
سایر خبرها
از خودم راضی هستم/ دوستانم به من می گفتند "تو گیر بده، ما دعوا کنیم" !
زمان عکس حضرت ابوالفضل را کشیده بود و من او را با عکس حضرت ابوالفضل دیدم و از آنجا آشنایی ما شروع شد و ما در یک محله زندگی می کردیم و با خواهرم هم دوست بود و از همین طریق آشنا شدیم و سال 86 ازدواج کردیم و دخترم اردیبهشت 91 به دنیا آمد درست زمانی که من در اردوی تیم ملی برای حضور در پارالمپیک 2012 لندن بودن و می توانم بگویم تا قبل از لندن فقط اندازه یک هفته کنار خانواده ام بودم. سین: الان
قتل برای جلوگیری از تعرض
دستم را گرفت و رهایم نمی کرد در تاریکی شب نمی دیدم به کجای بدنش ضربه می زدم اما متوجه شدم خون از بدنش بیرون می ریزد با این حال، ضربه ها طوری نبود که او را مجبور به رهاکردن دستم کند یکباره ضربه ای زدم که باعث شد به زمین بیفتد و بعد هم فرار کردم و به خانه رفتم . تحقیقات نشان داد امید و کامران هیچ شناخت و ارتباطی با هم نداشتند و درگیری قبلی هم بین آنها نبود اما خانواده کامران اعلام کردند
نیاز همیشگی به دین
خمینی قدس سره. معاونت پژوهشی دفتر تبلیغات اسلامی، دین و علوم انسانی؛ نگاهی به رویکرد آیت اللّه مصباح در خصوص علم دینی (بهار 1389)، آیینه اندیشه، ش 14، ص 7274. محمدعلی محیطی اردکان: دانش پژوه دکتری فلسفه مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی قدس سره. معرفت - سال بیست و دوم شماره 190 ادامه دارد/
با همسر بی مسئولیت خود چگونه رفتار کنیم؟
سلامانه : سوءتفاهم در معنای ازدواج نسرین صفری -مشاور خانواده در چاردیواری ضمیمه روزنامه جام جم نوشت: فکر می کردم بعد از ازدواج می توانم راحت و آسوده شوم، اما کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم. از فردای روز عروسی مان روز خوش ندیده ام، قسط خانه و مشکلات مالی از یک طرف، هماهنگ شدن با این همسر بدقلق و بداخلاق هم از یک طرف؛ همیشه در حال دستور دادن است و من هم در حال سرپیچی و ساز مخالف زدن! آیا ازدواج دری به سوی مسئولیت است یا پنجره ای که چشم اندازی به آرزوها دارد؟! بسیاری از افراد نه تنها معیارهای ازدواج بسیار سطحی دارند، بلکه پیش از ازدواج به عمق مسئولیت در زندگی زناشویی پی نبرده و جالب تر آن که در زندگی زناشویی نیز دنبال آرزوهای بر باد رفته هستند، گویی ازدواج مجوز رهایی آنان بوده، نه شروع مسئولیت س ...
قرآن کتاب حکایت و قصه نیست
صدایش مثل تُن صدای آن خانواده است. مثلاً کسی که از اصفهان است، تُن صدایش اصفهانی است و لهجه اش لهجه اصفهانی است. مگر اینکه خیلی کار کرده باشد و این لهجه را عوض کرده باشد و الاّ تا حرف می زند دیگران می فهمند که این اصفهانی است. دهات اطراف اصفهان با خود اصفهان از نظر لهجه خیلی تفاوت دارد. اگر کسی وارد این حرف ها شود، تا صحبت می کند از همان حرف های اول می فهمد که آیا این اصفهانی است و یا از دهی از
دعای مادر شهید عملیات رمضان در برج صدام! +عکس
اعتصاب غذا دست زدند و در مسجد محل به بست نشستند. سپس در ساعت یک بعد ازظهر به طرف روستای مجاور راهپیمایی کردند و نسبت به برنامه ها و عملکرد های دولت اعتراض کردند. دفتر عقد نامه را بست و از من خداحافظی کرد و رفت! زبیده حسنی؛ همسر شهید روایت میکند: خانواده علی اکبر در همسایگی ما زندگی می کردند. هم محله بودیم. آوازه او را در صفوف تظاهرات علیه رژیم شنیده و می شناختمش. من 19 سال داشتم
بدرقه متوفی با میکاپ عزا !
جنازه بکشد اما حاج آقا گفت پارچه بهتر و ساده تری داشتید؟ آن روزها حتی ترمه کشیدن هم تشریفاتی حساب می شد اما کجایند نسل بزرگ ترها که ببینند این سال ها برای بردن جنازه به غسالخانه و بعد هم راهی خاک کردن تابوتی سفارش می دهند چند ده میلیونی. یادش به خیر دوستی داشتم که از سر مزاح می گفت ما اگر در زندگی مان بنز ندیدیم روزی که جنازه مان را منتقل می کنند ماشین بهشت زهرا بنز است و لحظه آخر این
خون پسرم برای حجاب و غیرت به زمین ریخت
بی تابی می کردند. فقط جای خلوتی که پیدا می کردم، در تنهایی خودم گریه می کردم و اشک می ریختم. بله. وقتی سید جلیل را آوردند، آنقدر داد زدم و گریه کردم اما بعدا ناراحت شدم و گفتم نباید داد می زدم به هرحال آنها هم بچه های من هم بودند که آنجا بودند، نباید داد می زدم اما بی اختیار شده بودم. بعدا ناراحت شدم. باور نمی کردم، هر چقدر می گفتند دیده ایم که شهید شده است، من باز هم چشم انتظارش بودم. گاهی می گفتم، خدایا می شود یک شب در خانه را باز کند و برگردد؟ منبع: مشرق
کویتی پور:خواننده ارزشی نیستم،خواننده ایرانی ام!
از ما می گرفت، می گفتیم: هر چی عشق داشتم را از من گرفتند . متاسفانه در دنیای هنر ما، مافیا حرف اول را می زند و دیگر نه سلیقه ای مانده و نه کسی دل می سوزاند. با این سکوت می خواستم به نوعی از همه فاصله بگیرم و حداقل پیش وجدان خودم راحت باشم که به کسی باج نداده ام و آخر سر هم وقتی اجاره خانه ام شش ماه، شش ماه عقب می افتاد، از این دنیا بدم می آمد. اینها همه درد است. این دردها را به نوعی در این آلبوم
تو را من چشم در راهم...
یاد شده فعالیت می کنند. دست سرنوشت پیرزنی با حرکت دستش مرا فرا می خواند و می گوید کنارم بنشین! از او می پرسم: چه شد که به اینجا آمدید؟ می گوید: تا 52 سالگی کار می کردم تا این که در این سن با مردی 81 ساله ازدواج کردم. پس از 12 سال زندگی مشترک، همسرم مبتلا به بیماری سرطان شد و پس از مدتی از دنیا رفت. دوباره تنها شدم و با مقدار پس انداز اندکی که داشتم، خانه ای اجاره کردم. کهولت سن با خودش
بنیاد در آینه مطبوعات
انداخت و شما بدانید که این عزیز حق بزرگی به گردن ما دارد. برگرفته از خاطره رحیم صفوی تقی بعد از ازدواج بلافاصله به تربت حیدریه و از آنجا هم به اهواز رفت. مدت ها از رفتنش گذشته بود و من و پدرش از او خبری نداشتیم. از طرفی هم خیلی دلمان برایش تنگ شده بود. ایام عید فرصت خوبی بود تا اسباب سفر را آماده کنیم و راهی اهواز شویم تقی در اهواز خانه ای داشت که وقتی قدم در آن گذاشتم مات و مبهوت شدم. آن
قتل دوست صمیمی با قابلمه
تعریف چگونگی وقوع قتل اظهار پشیمانی کرد و گفت: نمی خواستم مهدی را بکشم. ما با هم دوست بودیم. در یک لحظه به او حسادت کردم و آن اتفاق افتاد. در تمام این مدت پشیمان بودم. از خانواده اش می خواهم مرا ببخشند. از قضات هم تقاضای عفو دارم. به این ترتیب قضات برای صدور حکم نهایی وارد شور شدند و صدور آن را به روزهای بعد موکول کردند. آنها می توانند از سه تا 10 سال حبس برای متهم صادر کنند. او هم اکنون 6 سال است در زندان به سر می برد.
چشم ما دنبال مال و محبت دیگران نیست
19 ماهه در دست داشتم و دو فرزند دیگرم به دنبالم می دویدند، برای دیدن شهید رفتم. در آن لحظه فقط خدا را صدا می زدم. هنگام خاکسپاری، برخی به جای دلداری، زخم زبان به من می زدند. یکی از اقوام کنارم آمد و گفت: همین را می خواستی؟ ریشهای او را بلند کردی، وارد سپاه کردی، به جبهه فرستادی و حالا هم جنازه اش را تحویل ما دادی! من در آن لحظه سخت، بچه را زمین گذاشتم و سه بار بلند و با گریه گفتم، ا
روایت محمد مهدی عبد خدایی از واقعه گوهرشاد
جنین می کند و خونریزی شدیدی می کند و به علت شرایطی که پدرم داشته (و به صورت یک تبعیدی و فراری بوده و یک سال بعد از آن ماجرا بازمی گردد) نمی تواند مادرم را به دکتر برساند و مادرم پس از شانزده روز می میرد، در حالی که بیست و یک ساله بوده است. چون بعد از آن پدرم اجباراً در مشهد با یک خانواده دیگری به نام آقای علم الهدی وصلت می کند، که الآن بعضی از اقوامشان در تهران روحانی هستند و خودشان نیز
خون پسرم برای حجاب و غیرت به زمین ریخت
دیگر نتوانست تحمل کند. خیلی ناموس پرست بود، قبل از انقلاب که زنان بی حجاب را می دید می گفت می خواهم بمیرم، اصلا دوست ندارم روی این زمینی که زنان بدحجاب روی آن قدم می گذارند، پا بگذارم. خون پسرم به خاطر دین اسلام ریخت، به خاطر حجاب ریخت اما چه کنم حرف نمی توانم بزنم. فکر نکنید ما بی خیال از کنار بدحجابی عبور می کنیم. حرص می خورم یاد لحظاتی می افتم که پسرم با دیدن بد حجابی غیرتی می شد. آمدم تلویزیون
درس های اخلاق: نجواهای دلتنگی(شرح دعای 45 صحیفه سجادیه) جلسه بیست وسوم؛ توبه نصوح
کرده اند که شب تا آن فیلم ها را تماشا نکنند خواب شان نمی برد، با این که می دانند دیدن چنین فیلم هایی، بیماری، گناه، فساد اخلاقی، اختلاف خانوادگی و ... به دنبال دارد. انسانی که به گناه عادت کرده، حتی بعد از این که یقین کرد که عملی گناه است و عذاب دارد و عذابش هم جدی است و صرف فتوای مجتهد خاصی نیست، باز نمی تواند تصمیم به ترک آن بگیرد. البته زمانی که وقت عادتش نرسیده ممکن است پشیمان شود و
متهم: نمی توانستم بیکاری را تحمل کنم
تهران بررسی و متهم به درخواست اولیای دم به قصاص محکوم شد. در حالی که مقدمات اجرای حکم در حال اجرا بود، جمشید با کمک افراد خیر موفق به جلب رضایت اولیای دم و فاصله گرفتن از طناب دار شد، بنابراین پرونده این بار برای رسیدگی از جنبه عمومی جرم روی میز هیئت قضایی شعبه دو دادگاه کیفری یک استان تهران قرار گرفت. جمشید وقتی مقابل هیئت قضایی قرار گرفت، گفت: از یک سال قبل بود که با رضا دوست شدم. وقتی در
گره ای که قرار نیست باز شود/ از جریمه برای کشتن شغال وحشی تا بی تفاوتی به سلامت شهروندان
اظهارات اعضای شورای شهر به دست آورد این است که برای احداث تصفیه خانه شیرابه های سمی سراوان به رقمی حدود 30 میلیارد تومان نیاز است که طبق وعده ها قرار است سال 94 اجرایی شود. خرید دستگاه زباله سوز نیز از دیگر وعده های مدیران استان است. در حال حاضر 11 میلیارد تومان اعتبار برای تأسیس کارخانه زباله سوز در شهر رشت تخصیص پیدا کرده است. این در حالی است که به گفته استاندار برای ساخت هر نیروگاه
وقتی دیگران جهنم اند
مسعود چینی فروشان ، دانشجوی دکتری روا ن شناسی درباره خجالتی بودن یا اضطراب در موقعیت های اجتماعی و راه های کنترل آن نوشت: سارا وارد خانه که شد، بدون این که با کسی حرفی بزند به اتاقش رفت و شروع به گریه کرد. بد شانسی ها دوباره شروع شده بود. یک ماه مانده به امتحانات، استاد یکی از دروس سر کلاس گفته بود که ارائه کنفرانس اجباری است. و این یعنی سارا باید درسش را حذف کند. سارا 24 ساله است و دانشجوی سال
باید به فکرِ خود تعهد داشت
تعداد نبوده. وقتی مولوی و سعدی شعرهاشان را می گفتند کتاب چاپی نبود که دست همه بیفتد و همه بتوانند این شعرها را بخوانند. کسی از این شعرها نسخه برداری می کرده و فقط عده معدودی به این نسخه ها دسترسی داشته اند. قرن ها طول کشید تا این کتاب های فارسی چاپ شود و در دسترس همه قرار بگیرد. من یادم است سال 1334 یعنی شصت سال پیش در تهران دنبال یک نسخه چاپی از مثنوی می گشتم و پیدا نمی کردم. مثنوی را خانه پدرم
چه کسی با وجود هزار سال عبادت جهنمی می شود
/> عبدالله بن عباس بیان می کند که با پیامبر بیرون شدم، نزد زینب دختر جحش رفتیم که دخترخوانده ایشان می شوند و بعد به خانه ام سلمه آمدند. پیامبر نزد امّ سلمه بودند و هنوز ننشسته بودند که فهمیدند دق الباب می کنند منتها آهسته. فاستبشر رسول اللّه الدق هنوز دق الباب است، معلوم نیست پشت درب کیست امّا پیامبر خوشحال شد. و انکرته ام سلمة امّا امّ سلمه خوشش نیامد. فکر کرد حالا امروز که پیامبر پیش اوست، گفت: مزاحمی
گذری در کوچه خاطرات یک رزمنده متفاوت
الانبیا شدم. از آنجا که سال قبل عملیات خیبر انجام شده بود در این سال قرار بود عملیات بدر انجام شود به همین خاطر ما را به منطقه ای به نام شَتَلی بردند، یعنی شصت علی، که آنجا عراق شیمیایی زد و من چون یک ماسک با یک فیلتر داشتم فکر کردم اگر با این وضعیت شیمیایی هم بشوم دیگر بیمارستانی مرا راه نمی دهد به همین خاطر از چفیه ام به عنوان فیلتر استفاده کردم، ولی باز هم آلوده شدم. یک آتروپین به خودم زدم و
بازشناسی رفتار تروریستی گروه فرقان
چگونگی انجام این ترور، در تاریخ 25 آذر 1358- 237 روز بعد از ترور، در این باره گفته است: رضا و محسن و سعید و احد و علی اسدی شناسایی کرده اند... روز آخر، من آمدم؛ قره نی در حیاط بود؛ محسن از هتل خارج شد؛ من و رضا بیرون آمدیم... در خانه اش باز بود؛ او را زدم... جواد (بهرام آذر تیموری) با موتور منتظر بود...(18) اظهارنظر برخی از اعضای فرقان، درباره این ترور به شرح زیر است: 1
اعلام گذشت از قاتل به احترام ماه خدا
خورده بودم به همین دلیل حالت طبیعی نداشتم تا اینکه با پدر زنم درگیر شدم. وقتی درگیری ما بالا گرفت بهرام به طرف من حمله کرد . او سر و صورتش خونی بود که من وحشت کردم و با چاقوی میوه خوری ضربه ای به گردن او زدم. بهرام خونین نقش بر زمین شد و من از ترس فرار کردم. متهم بعد از تکمیل شدن تحقیقات در تیرماه سال 90 در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شد. اولیای دم برای قاتل درخواست قصاص
چادر رو آقام سرم کرد
وقتی با امام رضا(ع) یا امام حسین(ع) یا امام زمان(عج) حرف می زدم می گفتم من واسه شما هیچ کاری نکردم و پیش خودم به خاطر ظاهرم شرمنده بودم. خلاصه کلی با آقام حرف زدم گفتم آقا من واسه چی دارم زندگی می کنم و هدف من چی شده توی زندگی، چرا همش عذاب وجدان دارم و شرمنده شماهام... حجاب مصونیت است، نه محدودیت وقتی تو اون یک هفته چادر رو از سرم برنداشتم، آرامشم چندین برابر شده بود و احساس
حتی باید مواظب دلیل مرگت هم باشی!
متوجه شدم ندارد، از این پس سعی خواهم کرد در زمینه ی استفاده ازضرب المثل ها و تکیه کلام ها، بیشتر دقت کنم. به قول قدیمی ها اول حرف را در دهانم می جوم تا بعدها گذرم به دباغ خانه نیفتد. راستش را بخواهید، با این اوضاع هیچ چیز را نمی شود پیش بینی کرد. امروز یک حرف را می زنی، فردا با تغییر قوانین از همان حرف علیه خودت در دادگاه استفاده می شود. مثلا یک روز می گویی: ازدواج قانونی خوب و تر و تمیز