سایر منابع:
سایر خبرها
چگونه با پدرت آشنا شدم؟/ معلم خصوصی!
یک خواب عمیق، درست وقتی که یک چشمم از شدت قی به زور باز می شد، فهمیدم شوهرم همان معلم خصوصی پیانوی من است! همان پسری که انگشتان کشیده ای دارد ر هایش می زند. از روی تخت بلند شدم و به دیوار روبه رو خیره شدم. یادم نمی آمد پیانو بلد باشم! دوباره روی بالشت افتادم. به زور خودم را بیدار کردم و نشستم و دوباره به دیوار خیره شدم. من پیانو بلد نبودم! اصلا پیانو نداشتیم! آخرین آلت موسیقی که خانه ما وجود داشت
زن ها با مردان چه کارها که نمی کنند!
شمار بیش تری کارمند زن دارند، کارشان چندان خوب پیش نمی رود و نشان می دهند که علاقه ای ندارند از کمپانی هایی استفاده کنند که مدیران زن اداره شان می کنند. آن ها اغلب با ترقی زنان کاربلد مخالفت دارند. از سوی دیگر کارکردن با زنان، می تواند اعتقاد به مساوات در [کار] خانه را دامن بزند. مردانی که از یک محیط کار مردانه، مثل ساختمان سازی یا دفتر مهندسی، به یک شغل زنانه مثل پرستاری یا معلمی تغییر مکان
خرس قطبی
شومشان بود. این در صورتی است که پر واضح است رخ مهتابی من پنجه ی آفتاب را می ماند و شخصیت از سر و رویم می بارد. مرا می گویی؟ بهت مهمان ناخوانده ی آن لحظاتم بود. پشت بندش تحیّر دست خانم و بچه ها را گرفته و قدم روی تخم چشم ما گذاشته بود. تعجب راهش را کج کرده و نشانی ما را از این و آن گرفته بود. هاج و واج مانده بودم کدام را به دیار باور راه دهم و کدامیک را با تیپا از پیرامونش خارج سازم. آغاز سلسله
پرچم های قیمتی در نمایش فصل شیدایی
. از آنه محمد ایری، طراح صحنه و لباس نمایش می خواهد که روی صحنه و پیش او برود. جعبه ای خاتم کاری شده در دستش هست و درون آن پرچمی که با نام امیرالمؤمنین حیدر، مدت های روی قبر شریف امام علی (ع) پهن بود. آنه محمد که گریه می کند، تماشاگران هم صدای گریه شان بلند می شود. دقایقی معنوی بر سالن روباز نمایش حاکم است. پرچم جمع می شود و نمایش ادامه پیدا می کند. پرچم را به اتاق فرمان برده اند تا عوامل نمایش که
آسوده نخوابید، شهر در امن و امان نیست
... این حق من نبود. منی که 11 سال صادقانه در شهرداری خدمت کردم. حالا با این وضعیت و سواد پنجم دبستان چه کاری می توانم بکنم؟ هیچ کس هم نیست که واقعا به فکر من و زن و بچه ام باشد. اگر هم کاری می کنند فقط برای از سر باز کردن است. واقعا از آینده می ترسم. منبع: اعتماد
عجب سر گذشتی داشتی کل علی؟
آن روغن عقربی که همراهت آورده ای به این پنبه بزن، بعد گذاشتند روی زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خیر ببینی حاج علی که جان بابا را خریدی. در مدینه منوره که داشتم زیارت می خواندم یکی از پشت سر صدا زد حاج علی من خیال کردم شما هستی برگشتم، دیدم یکی از همسفرهاست، به یاد شما افتادم و نایب الزیاره بودم. توی کشتی که بودیم دو نفر دعوایشان شد نزدیک بود خون راه بیفتد همه پیش من آمدند که حاج علی بداد برس که
زن و مرد خیانتکار محاکمه شدند
به مردی به نام بهزاد است که یک روز قبل، همسرش ناپدید شدن او را به پلیس گزارش داده بود. نماینده دادستان ادامه داد، تحقیقات پلیس از همسر بهزاد نشان داد که این زن در قتل شوهرش نقش داشته و با همدستی مردی 33 ساله به نام الیاس مرتکب قتل شده است. بعد از بازداشت الیاس بود که او هم به قتل اقرار کرد. نماینده دادستان گفت اتهام الیاس مباشرت و اتهام شیوا معاونت در قتل است و برایشان درخواست صدور مجازات
پروردگار زمینه را برای بهشت ما فراهم کرد
واجب النفقه هستند و یک واجب را ترک کرده است؛ اما بدتر از این اینکه در راه حرام تلاش و کوشش کند و پول درآورد از راه ربا و رشوه و حیف و میل و دزدی و خیانت و غش در معامله و گرانفروشی و بالاخره از راهی که اسلام نمی پسندد، این علاوه بر اینکه جبهه ندارد، راه جهنم را در پیش گرفته و می رود. روز قیامت هم زن و بچه از دست او داد و فریادشان بلند است و شکایت زن و بچه از دست او که به ما حرام داد و عاقبت به خیر
ایستگاه رمان با دو عنوان کتاب تازه افتتاح شد
. او پیش از این کتاب، مجموعه داستان های دلواپس کهرم ، دگمه های بی رنگ و گزنه ، داستان بلند پاره تاریک و رمان های گمگمه های برف و چه زود بزرگ شدم را به چاپ رسانده است. در قسمتی از این رمان می خوانیم: انگار این سال ها تنها از کنارم رد شده اند و من هیچ وقت نداشتم شان. کاش باورم می شد که این همه راه را رفته ام، حالا هر جور... بلند می شوم لباس بپوشم، ماشین را روشن کنم
سفره ای به بزرگی کرامت سلطان خراسان
/> بسته افطاری ام را که می گیرم مثل همه زائران می روم کنار سفره می نشینم. دست خودم نیست اما احساس می کنم این افطار لذت دیگری دارد. اینجا گاه زائری را می بینم که مقداری از غذا را که خورده بقیه اش را نگه می دارد و قصد دارد با خودش به منزل ببرد. این صحنه اینجا تقریباً زیاد دیده می شود و آن هم به خاطر تبرک بودن غذای حضرت است، گاه به نیت شفای بیمار می برند، گاه به نیت تبرک. در هر حال به هر
مادر و دختر 10 ساله به شکل مرموزی گم شده اند
: خواهرم ساعت چهار بعداز ظهر بود که رفت و در حالی که ما فکر می کردیم مریم در خانه اش است، دامادمان به خانه مادرم آمد و ادعا کرد از زن و بچه اش بی خبر است.خواهر جوان ادامه داد: به همه جا سرزدیم و به هرکس که فکر می کردیم زنگ زدیم اما بی نتیجه بود و با گذشت یک سال هنوز ناپدید شدن خواهرم باور کردنی نیست. وی گفت: خواهرم در شرایط سختی زندگی می کرد اما هیچ وقت درباره رفتن صحبت نکرد و حتی اگر خودش نیز رفته
حاشیه نگاری دیدار رهبری با دانشجویان
حضار بلند شد. فشار متراکم جمعیت مخصوصا برای بچه ها که با زبان روزه 15 ساعت را تحمل کرده بودند سخت می نمود. مدام باید از این پا به آن پا می شدی تا کمی برای خودت جا باز کنی. در همین بحبوحه فردِ کنار دستی ام داشت زیر لب وردی می خواند. دقت که کردم دیدم دارد پشت سرهم آیت الکرسی می خواند و به آقا فوت می کند. حالا نوبت به وحید زارع، نماینده شورای تبیین بسیج دانشجویی رسیده بود که
مجموعه اگرهای جادویی احمد اکبرپور منتشر شد
به دست می آورد. بعد از مدتی معروف می شود و همه با او مصاحبه می کنند و دوستش دارند او هم مردم را دوست دارد و با بچه ها عکس می گیرد... فیل، کم کم خیلی پولدار می شود و ماشین های گران قیمت می خرد و بچه ها را تحویل نمی گیرد. به همین خاطر، جلسه بزرگ بچه های شهر تشکیل می شود تا درباره فیل مغرور تصمیم گیری کنند. تصمیمی که گرفته می شود این که هیچ کس به کنسرت فیل نرود. حالا فیل با ماشین گران
عشق بعد از ازدواج آغاز می شود یا قبل از آن؟
برایت کردم، شستم رُفتم، پختم، سه دختر برایت به دنیا آوردم، حالا از من می پرسی دوستت دارم یا نه؟" بعد لحظه ای مکث می کند و ادامه می دهد، "آره من واقعاً دوستت دارم". عشق آن احساسی نیست که به کسی دارید، تمایل به انجام کارهایی است که دوست دارید برای آن فرد بکنید. به نظر من این اصل جدیدی است که باید در جامعه پایه گذاری شود. این باید استانداردی باشد که برای خودمان و بچه هایمان قرار می دهیم. این باید همان چیزی باشد که به بچه هایمان در اولین قرار ملاقات عاشقانه شان یاد می دهیم: بله عشق بعد از ازدواج شروع می شود. ...
ستاره های شمالی در جنوب درخشیدند
، وسایل شان را بگیرن و به نمازخانه بروند. وقتی به نمازخانه رسیدیم، خنکی داخل نمازخانه و خستگی راه باعث شد به خواب عمیقی فرو برویم. نزدیکی ظهر از خواب بیدار شدیم. نماز جماعت خوانده شد. در همان جا ناهار خوردیم و فرم سازماندهی و اطلاعات اولیه را پر کردیم. در آن فرم، سابقه خود را نوشتم و تجربه دو عملیات فتح المبین و بیت المقدس را در آنجا قید کردم. یک روز به همین منوال گذشت. تا
آقای علیخانی! ماهت عسل نیست این روزها
به سال دکور برنامه ی ماه عسل پرهزینه تر و به همان میزان بی تناسب تر از قبل می شود، دکورهایی که با چراغ های رنگی، پرده هایی که باز می شود، صدف جادویی و قفسه طلایی شروع شد و حالا به کهکشان راه شیری رسیده است. آن هم با چیدمانی بسیار دور از استانداردهای یک مهمانی خودمان نزدیک افطار. بخاری که از زمین بلند می شود و هر دفعه موجب نگرانی مجری از زمین خوردن و تفنن عوامل ماه عسل می شود یعنی چه؟ حرکتی کاملا
روش هایی برای پیشگیری از اعتیاد به تبلت در کودکان
مادرها که حوصله بلند شدن صدای بچه یا به هم ریختگی اثاثیه خانه را ندارند، به محض اینکه کودک از سر رفتن حوصله اش شکایت می کند یا حتی پیش از آن، تبلت را به دست او می دهند، او را ساکت می کنند و به این ترتیب این پیام را به او می رسانند که تو برای پرهیز از سر رفتن حوصله ات که خیلی هم چیز بدی است، نیازمند تبلت هستی! غافل از اینکه سر رفتن حوصله موهبت بزرگی برای خلاقیت کودک است و او بدون نیاز به تبلت هم قادر
پرده خوانان کوچک
هایی مثل ریاضی، فیزیک، شیمی، حسابان و دیفرانسیل، به خاطر پایین بودن هوش ریاضی بچه هاست. در صورتی که واقعا این طور نیست. بچه های ما اگر در ریاضی و فیزیک نمره نمی گیرند، به خاطر این است که درک مفهوم ندارند. وقتی کسی نتواند صورت مساله را متوجه شود، چطور می تواند آن را حل کند. این مشکل به نقص ما در فهم زبان مادری برمی گردد، اما خوشبختانه، بچه هایی که نمرات مختلفشان خوب نبوده، بعد
چشم ما دنبال مال و محبت دیگران نیست
19 ماهه در دست داشتم و دو فرزند دیگرم به دنبالم می دویدند، برای دیدن شهید رفتم. در آن لحظه فقط خدا را صدا می زدم. هنگام خاکسپاری، برخی به جای دلداری، زخم زبان به من می زدند. یکی از اقوام کنارم آمد و گفت: همین را می خواستی؟ ریشهای او را بلند کردی، وارد سپاه کردی، به جبهه فرستادی و حالا هم جنازه اش را تحویل ما دادی! من در آن لحظه سخت، بچه را زمین گذاشتم و سه بار بلند و با گریه گفتم، ا
رازهای توسعه و رفاه در اسکاندیناوی
اول را دارد، دانمارک چهارم است، سوئد ششم، فنلاند هشتم و ایسلند یازدهم است. خب حالا به نظر شما چگونه است مردمی که فقط بلد بودند با گرز و شمشیر نان زن و بچه دربیاورند به جایی رسیده اند که می توانند کشورهای سردسیرشان را به این خوبی اداره کنند؟ اگر بخواهید کشوری داشته باشید که فقر، تبعیض و جهل باعث نشود مردمش دائم به جان هم بیفتند، باید در تمام سطوح اجتماعی، اقتصادی و سیاسی عدالت برقرار کنید
حالا می توانیم با 2 سیستم بازی کنیم
جهانی گفته می شد تیم ملی نمی تواند چند بازی ابتدایی را نتیجه بگیرد، چراکه بازی های دوستانه زیادی انجام نداده و بازی های اول مثل بازی های تدارکاتی می ماند و زمان می برد تا بازیکنان جا بیفتند و همین طور هم شد. در خصوص بازی های تدارکاتی دست ما خیلی باز نیست. می خواهیم با تیم های طراز اول دنیا بازی کنیم، اما به شرط اینکه آنها هم این را بخواهند. ضمن اینکه امروز اگر اراده کردیم نمی توانیم فردا با
به یاد نخستین تبلیغ
گریه می افتادم که مردم نه از شنیدن اشعار و مصیبت های نامفهومم، که با دیدن اوضاع و احوالم دل شان می سوخت و گریه می کردند. اولین هایی که در عین جذابیت پر استرس بود و هول انگیز. مثل خلبانی که بعد از گذراندن چندین ترم درس های تئوری، حالا می خواهد وارد کابین خلبان هواپیما شود. آن هم نه یک هواپیمای دونفره آموزشی. این بار یک بویینگ 747 است و قدیمی ترین مسجد انار. می گویم: علی جان حالا برای کِی
14 خاطره مردمی از کشف حجاب زنان در زمان رضاخان
بزرگم فرار می کند و به کوچه ای می رسد که بن بست بوده است. تمامی منازل کوچه دربشان بسته بود و هر چه به در می زند در را کسی باز نمی کند. مامور که سر می رسد، مادر بزرگم برای فراری دادن مامور دستانشان را به سمت گوشواره ی خود می برد و گوشواره اش را از گوش می کند و با دستان پر شده از خون گوشواره را به مامور می دهد. مامور هم اجازه می دهد که برود. (آذربایجان شرقی) 2- مادرم می گفت: مردم در زمان
گزارش کامل "کافه سینما"، از شب نخست کنسرت با شکوه اد شیران در استادیوم ومبلی لندن/ یک پسر مو قرمز با ...
سینما، اینها را نوئل گلگر خواننده و گیتاریست گروه اسطوره ای اویسیس که با موسیقی پاپ و خیلی از موسیقی های سخیف مشکل دارد می گوید. خوب حالا بهتر است یکی برود و حال نوئل را بپرسد چون دو شب پیش همه این اتفاقاتی که او از آنها می ترسید به وقوع پیوست. استادیوم لبالب پر شده ومبلی با آغوشی باز پذیرای یکی از ستارگان فعلی موسیقی پاپ بود که اولین شب از سه شب کنسرت متوالی و پیش فروش شده خود را در آن
ملاقات با نویسنده ای که هرگز مصاحبه نمی کند
من رفتار می شد، زندگیم خیلی متفاوت می شد. ریشه های من جنوبی است. نه تنها در جنوب و می سی سی پی به دنیا آمدم، بلکه بخش زیادی از زندگی ام را در تنسی گذراندم. بنابراین می دانم معنای یک زن جنوبی بودن چیست. بعد از خواندن کشتن مرغ مقلد آرزو می کردم که لهجه می داشتم. این طرف و آن طرف می رفتم و ادای اسکوت را درمی آوردم. فکر می کنم داشتم بیمار می شدم. از بچه های دیگر می ترسیدم، همان طور که الان
خانواده های بی گناهی که تقاص اشتباه مردهایشان را پس می دهند + تصاویر
شده و این زن مانده است و دو تا بچه کوچک و دست های خالی، وقتی می خواهیم از خانه خارج شویم، زن می گوید: حوصله هیچ کاری ندارم، حالا داغ برادر هم به مشکلات زندگی ام اضافه شده است. همسر یک زندانی: حتی پول یک نان را ندارم سومین خانه ای که می رویم هم متعلق به مادر همسر یکی از مددجویان زندان کرمان است که مدتی ست یکی از اتاق های این خانه همسر و دو کودک خردسال این زندانی را در خود جای
روایت شیر آزادی از لیگ جهانی والیبال!
/> بعضی مثل شهرام محمودی نقشه ایران به گردن دارند، بعضی به نام الله که به گردن دارند بوسه می زنند و برخی هم چشم به عزیزان نزدیکی دارند که به سالن آمده اند و این مایه آرامش شان است، اما اینها برای شروع بازی است. وقتی بازی شروع می شود، مثلا این است که سواری یک کشتی در یک دریای توفانی شده باشی. هر اتفاقی ممکن است بیفتد. بازیکنان همان طور که راه و رسم کسب آرامش در زمین را خوب بلدند، شگرد به هم
ناله های قنوتشان گوش فلک را کر می کرد
تشییع شان، زن و مرد و پیر و جوان آنها را مشایعت کردند. به نظر می رسد کسانی که زمان جنگ می خواستند وارد گردان غواصی شوند باید با شرایط دریا آشنایی کامل داشته باشند اما شما از مشهد اعزام شده بودید و بعد هم مسئول آموزش شدید، چطور؟ بنا به همان ماموریتی که خداوند ما را خلق کرده و در دنیا فرستاده است و بعد هم خودش گوهر عقل را به ما داده تا از آن استفاده کنیم و یاد بگیریم، من هم به
وقت افطار پای سفره ساده
کمک مالی به سفره شکسته و حالا هم سعی دارد در درست کردن شربت به چند بانی کوچک دیگر مثل خودش کمک کند. محدثه و چند دختر 12یا 13ساله دیگر هم پای ثابت کمک در این سفره افطاری هستند و هر کاری از دست های کوچکشان بربیاید دریغ نمی کند. آنها هم پول توجیبی هایشان را برای افطار صرف کرده اند؛ خیلی ها برای کمک پیشقدم می شن. حتی همسایه هایی که قبلا اینجا بودن و حالا رفتن یه محله دیگه، شب های قدر و محرم ها دوباره
زن سوم
صدای سعید، گرم و مهربان، فاصله ها را به هم می ریزد. به این می گویند دل به دل راه داشتن. همین الان می خواستم به او زنگ بزنم. حال و احوال که می پرسم، می گویم در چند روز آینده عازم فرانکفورت هستیم برای بازدی از نمایشگاه بین المللی کتاب و می خواهم بدانم دو تن از همکاران زن ما می توانند از آپارتمان او در شهر کلن استفاده کنند یا نه. پاسخ سعید مثل همیشه گرم و قطعی است: "این حرف ها چیه علی جان؟ در