جمعه ۲۹ خردادساعت ۰۰:۳۳Jun 2026 19
جستجوی پیشرفته
ویکی روان ۱۳۹۶/۰۵/۰۶ - ۱۶:۰۵

شکستن بال های اعتماد

قطره های باران بی مهابا بر شیشه اتومبیل می نشست و تارا با هر قطره باران به گذشته ای نه چندان دور برمی گشت؛ به همان شب بارانی که عجله داشت به خانه برسد و مسیرش طوری بود که به راحتی تاکسی پیدا نمی شد، همان شبی که کامران جلو پایش ترمز کرد و با همان چهره نجیب و مهربان؛ او را دعوت کرد که به ماشینش سوار شود و او را تا جایی برساند. چهره کامران آن قدر پاک و معصوم بود که تارا بدون هیچ تاملی به او اعتماد کرد و سوار شد و... با ویکی روان همراه باشید. ... ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)

برچسب خبرهای مرتبط