سایر خبرها
مرد صلیبی سردشت سوژه یک نمایش شد/ مسئولان همکاری نکردند
که نمایش بی تو بهتر 7 تیرماه در سالروز بمباران شیمیایی سردشت در 100 متری اولین بمبی که در این شهر انداخته شده و در همان ساعت به صحنه برود. متاسفانه آنقدر مسئولان شورای شهر و شهرداری سردشت در زمینه دادن امکانات به گروه نمایش تعلل کردند که ما نتوانستیم تمام نمایش را برای اجرا در 7 تیرماه آماده کنیم اما در نهایت با تلاش فراوان و غیرت گروه نیمی از کار یعنی 40 دقیقه از آن آماده اجرا شد و ما توانستیم
تینا آخوندتبار و دلایل ستاره نشدنش از زبان خودش
در دنیای بازیگری تجربه کند. فرار از کلیشه های تحمیلی این دوری از فضای تلویزیون و سینما ناخواسته نبود! در واقع شاید یک جورهایی منتظر یک اتفاق جدید و یک کار جدید و غیرکلیشه ای بودم که ناخواسته این کلیشه شدن به من تحمیل شده بود. البته نه اینکه خسته شده باشم، ولی از آن فضایی که ایجاد شده بود خسته بودم. در کارهایی که دایم به من پیشنهاد می شد، شباهت های زیادی بین نقش ها وجود داشت
حالات روحی رزمندگان در عملیات رمضان
/> ... ساعت 21 شب 30 تیر داشتیم آماده حرکت می شدیم. به دلیل نگرانی از بابت عدم توجیه میدانی منطقه، کمبود قطب نما و کلت منور، رو راست مقداری دستخوش ترس شده بودم. هیجان زده، هی این ور و آن ور می دویدم و داد و هوار می کردم. بچه های گردان، نشانه های تشویق را در من دیده بودند. بخشی از سراسیمگی من، به این خاطر بود که مهمات مورد نیاز گردان، دیرتر از موعد مقرر، درخط به دست ما رسید. بچه ها داشتند آماده
علی مطهری: رفع حصر شود؛ اگر دوباره آشوب به پا کردند، خود من جلویشان می ایستم
برای خودشان ضوابطی دارند. در دوران شاه فساد و فحشاء رو به گسترش بود. مخصوصاً اشرف، خواهر دوقلوی شاه، تأکید زیادی بر این موضوع داشت. در سال 56 اینها تصمیم داشتند که از ورود دختران محجبه به دانشگاه ها جلوگیری کنند و حتی تصمیم داشتند در تهران دبیرستان های مختلط تأسیس کنند. یک برنامه حساب شده برای اشاعه فساد و فحشاء وجود داشت که البته چون دیگر نهضت شروع شده بود موفق به این کارها نشدند.
ببر ایرانی با سرعت مثال زدنی مجذوب علی دایی
بزرگ و فضای نسبتا زیادی داشت خلاصه من و حسن، تقریبا تمام مدت در حال شیطنت و بازی بودیم و یک شیشه هم از دست ما در امان نبود! خیلی جالب اینکه هر دو همدیگر را همراهی می کردیم( با خنده) سین : از پدر و مادرتان کتک خوردید؟ جیم: از پدرم نه ولی از مادرم کتک خوردم آن هم به خاطر شیطنت هایی که داشتم. سین: قبل از کاراته سراغ رشته های دیگر هم رفته بودید؟ جیم: خیر البته
بازخوانی پیام امام(ره) برای قطعنامه 598
دیگری است که پیش می آید. و همه ما نیز روز محاسبه بزرگتری را در پیش رو داریم. آنهایی که در این چندسال مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده اند مطمئن باشند که از معامله باخدا طفره رفته اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده اند که حسرت آن را در روزواپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجددا به همه مردم و
بررسی یادداشت های منعکس کننده فساد در دربار پهلوی
های کارشناسی ارشد در رشته های تاریخ و علوم سیاسی شود. در خارج از کشور نیز بعضی که موفق نشده اند با القاء شبهه درباره اصالت آن خواننده را به تردید افکنند، نتوانسته اند عصبانیت خود را از بعضی از مندرجات آن پنهان کنند. (ص 10) صدای ناشی از لرزش پایه های قدرت در خاطرات وزیردربار نویسنده در مقدمه کتاب نخست تلاش می کند که اسدالله علم را به خواننده معرفی کند. از این رو درباره پدر و خاندان
توقعم بالا رفته
مواد استفاده می کنند دائما عرق می کنند. انگار تمام مدت آب بدن آنها در حال اتمام است. این مواد، به خاطر تعریق زیاد آب بدن، آنها را می کشد و دائما عطش دارند. اکثرا تن آنها بو می دهد. و از بوی بدن آنها کاملا متوجه اعتیادشان می شوید. در تاریخ سینما فیلمی هست به نام می خواهم زنده بمانم که سوزان هیوارد در آن بازی کرد. می گفتند که آنقدر در نقش فرو رفته بود که حتی حالت جنون به او دست داده بود
گفت و گوی خیالی رئیس جمهور با یک دلواپس/ ظریف با بزرگون می پره
به من می رسید. گفتم: بلندتر بگو بابا نمی شنوم! با عصبانیت فریاد زد: اه شما هم شورش رو در آوردید با این دیپلماسی بالکنی تون! بلند شو یه دقیقه بیا پایین دیگه آبرو واسه مون نموند وسط خیابون! غرغر کنان رفتم پایین. گفتم: آقا می بینم که توافق هسته ای شده و... لبخندی کاملا تصنعی به لب داشت. در حالی که داشت سعی می کرد خودش را کنترل کند با همان لبخند زورکی گفت: داشتم از اینجا رد می شدم، گفتم
دو داستان متفاوت از فرزندخواندگی به قلم دو مادر/ کودکانی که گمشده های ما هستند
خودش رو گلوله می کرد و انگشتش از دهنش نمی افتاد، همش ملچ ملچ می کرد، منم فکر می کردم گرسنه است، هی می خواستم به زور بهش شیر بدم، اون با دستش پس میزد خلاصه تا به جاش انس بگیره و آرومتر بشه خیلی زمان برد. یا توی بیداری از هر صدایی می پرید و با وحشت همه جارو نگاه می کرد، توی بغلم می گرفتم و آروم در گوشش می گفتم نترس مامان اینجاست و براش لالایی می خوندم: تو خوشگل و نااااااز منی، شیشه الماس منی و
شیرمرد دجیل هم آسمانی شد
هم ازدواج کردیم. کلاس پنجم دبستان بودم. مادرم به این ازدواج اعتراض داشت و می گفت: تو بچه هستی، سید جاسم از تو بزرگ تر است. اما من نپذیرفتم و می گفتم مهم اخلاق و ایمان سید است که من قبولش دارم. سید حتی اجازه نداد که من امتحان تجدیدی ریاضی خود را بدهم. در نهایت به لطف خدا با مهریه 50 هزار تومانی به عقد ایشان درآمدم. شهریور ماه سال 1366 بود. از بزرگان و بستگان دعوت کردیم و مهمانی ساده ای را در حمیدیه
نگاهی به نقش رزمندگان سمنانی در عملیات رمضان
چه کار کنیم،آنها رفتن جلو و یکی می گفت رفتن عقب گفتیم بابا به ما گفتن می ریم عقب که یکی گفت نه عقب نشینی داریم و اینها کلک زدن و اینها ترفند فرمانده هاست و ما باید بریم جلو .گفتیم بریم جلو که ما بلد نیستیم خلاصه یک خورده درگیری های لفظی و یک درگیری فیزیکی هم حتی با یک بنده خدایی از بچه هایی که همراه ما بود پیش آمد و نهایتا قریب به اتفاق بچه ها گفتن برای اینکه موفق بشیم و یه مسیری را یریم و به
بنیاد در آینه مطبوعات
بود، پس از عملیات در کاترپیلار اهواز مستقر بودیم که یک بسیجی جلو آمد ، از آن بسیجی هایی بود که شهادت آن همه بچه ها دلش را سوزانده بود و فکر می کرد که شهادت بچه ها بر اثر سوء مدیریت فرماندهی بوده است. این بسیجی آمد و یک سیلی محکم به صورت حاج ولی ا... چراغچی زد، حاج ولی ا... چشمهایش را بست و صورتش را گرفت و به آن بسیجی گفت: تو حق داری، تو راست می گویی بعد رو به ما کرد و گفت : چقدر شیرین است که آدم به
رحیمی را حلال کردم، احمدی نژاد را نه
برخورد خواهیم کرد. چندروز بعد از این سخنرانی بود که آقای رحیمی افرادی را به عنوان بازرس از طرف دیوان محاسبات به بیمه ایران فرستادند. همراه اینها یک نفر به اسم جابر ابدالی هم بود که از طرف آقای رحیمی به بیمه ایران فرستاده شده بود. شما حکم جابر ابدالی را دیدید؟ اول که آمدند، حکم نداشتند. من هم گفتم بدون حکم کسی را به بیمه ایران راه ندهید، چون حکم ندارند تا بالاخره برای اینها حکم زدند
روایت حمید فرزاد از دوستی با شهید دستواره
که می زدند یک دفعه من با موتور خودم را روی زمین می خواباندم. راننده لودر یک مرد سبیل کلفت همدانی بود. حرف شنوی خوبی از من داشت و موفق شدیم تا 4 صبح خاکریز را بزنیم. ساعت 30/4 نزد رضا رفتم و گفتم خاکریز تمام شد. ابتدا باور نمی کرد. گفتم: به جان رضا تمام شد! آنقدر خوشحال شد که مرا بوسید. سه شب بود نخوابیده بودم. به من گفت: برو بخواب. رفتم خوابیدم. بیدار که شدم دیدم رضا شهید شده. *شما در
سرویس اطلاعاتی آرژانتین؛ روسیاهِ پرونده آمیا +تصاویر
دفتر ریاست جمهوری برگزیند. این انتصاب در دوره بعدی، یعنی دوره اول ریاست جمهوری کریستینا فرناندز کرشنر -همسر نستور- نیز تکرار شد. نهایتا، این حقوقدان و سیاستمدار در سال 2015 از سوی کریستینا فرناندز کرشنر (Cristina Fernandez Kirchner) -رییس جمهور فعلی- به سمت ریاست اداره اطلاعات منصوب شد. نستور کرشنر به همراه همسرش کریستینا فرناندز کرشنر، رئیس جمهور فعلی آرژانتین ساختار
خون پسرم برای حجاب و غیرت به زمین ریخت
کردم، در تنهایی خودم گریه می کردم و اشک می ریختم. بله. وقتی سید جلیل را آوردند، آنقدر داد زدم و گریه کردم اما بعدا ناراحت شدم و گفتم نباید داد می زدم به هرحال آنها هم بچه های من هم بودند که آنجا بودند، نباید داد می زدم اما بی اختیار شده بودم. بعدا ناراحت شدم. باور نمی کردم، هر چقدر می گفتند دیده ایم که شهید شده است، من باز هم چشم انتظارش بودم. گاهی می گفتم، خدایا می شود یک شب در خانه را باز کند و برگردد؟
یک کلمه تاثیرگذار و تغییر در زندگی ! / داستانک
شد دشمن قسم خورده ی من هر کس درس نمی خواند می گفت:می خوای بشی فلانی و منظورش من بینوا بودم با هزار زحمت رفتم کلاس دوم آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان همیشه ته کلاس می نشستم و گاهی هم چوبی می خوردم که یادم نرود کی هستم!! دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه مان لباسهای قشنگ می پوشید و خلاصه
10 کاری که بیماران تیروئیدی هرگز نباید انجام دهند!
1500 کالری غذاهای با گلایسمی پایین و کم چرب مصرف می کنم، هر هفته مقداری به وزنم اضافه می شود " یا " هر شب سعی می کنم حداقل هشت ساعت بخوابم، اما هنوز آنقدر خسته ام که قبل از آماده کردن شام باید نیم ساعت چرت بزنم، در کنار این بعضی روزها مدت زمان بیشتری به خواب احتیاج پیدا می کنم " وقتی حالتان خوب نیست حق دارید ناله و شکایت کنید، حس بدی داشته باشید، و حتی دلسرد شوید. اما این گونه صحبت ها را
بالاترین حالات در پیش خدا
شاگرد ایشان بودم و به ایشان خیلی ارادت و علاقه داشتم. من و آقای مفید می خواستیم صبح به صبح با هم به درس برویم و ساعت هشت باید مدرسه بودیم. ساعت هفت و نیم از خانه بیرون می آمدیم و قدم زنان و حرف زنان و با نشاط به مدرسه صدر می رسیدیم. درس ها را می خواندیم و کارهایمان را می کردیم تا نیم ساعت به ظهر. دوباره از بازار قدم زنان می آمدیم. هم راه رفته بودیم و هم احتیاج به ماشین نداشتیم و هم تفریح
در لحظه حساس لازم نیست حتما رییس باشم
به وزرای کشور می گفتم که توازن را حفظ کنید و در این حد حفظ می کردند. شما به مجلس اول اشاره کردید. درگیری های مجلس اول و برخوردی که با آقای بازرگان و گروه نهضت آزادی می شد، انگار یک مقدار به برخوردی که الان برخی در مجلس نسبت به شما و خانواده شما دارند، شباهت دارد. عکسی هست که خیلی معروف است و فکر می کنم به آقایان صباغیان و معین فر حمله می شود و شما در جایگاه هیات رییسه نشسته اید و لبخند
برام جشن طلاق می گیری؟!/دانش آموز شهیدی که با کتاب درسی اش تفحص شد
اون در زدن بالاخره تونستم یه نوبت دکتر متخصص در یکی از درمانگاه های به اصطلاح و مثلا و ظاهرا مدرن توی شیراز بگیریم پدر و مادرم خوشحال بودند که من را پیش یه دکتر متخصص و به نام میبرند صبح ساعت 9 راه افتادیم به سمت شیراز بابای کارمند یه جایی تو شیرازه پس روزه بود و من هم از این که بابام همراهم هست خوش حال بودم قرار شد کارهای حساب داری رو ساعت12-11 انجام بدیم. چشمتون روز بد نبینه...
زن نابینای ایرانی با سازش غوغا می کند
نگرانی از افزایش معلولیت های تصادفی و نه مادرزادی در اردبیل رو به افزایش است و با این وجود درخشش برخی از معلولان مصداق گفته ای است که معلولیت محدودیت نیست. موسیقی که تمام می شود صدای کف زدن ها بالا می گیرد به مدت پنج دقیقه حضار کف می زنند، برخی می ایستند و برخی اشک شوق در گوشه چشمشان آماسیده. میان 9 نفر اعضای گروه روح افزا به مانند نگینی می درخشد. لبخند می زند و تا تشویق
نصیحت پدرانه به موفق ترین افراد دنیا،پیشنهاد پدر بیل گیتس و استیو جابز به آنها چه بود؟+تصاویر
فراموش نخواهم کرد. او به خاطر می آورد که: آن روز با کسی بدرفتاری کرده بودم. پدرم به من گفت: "بد بودن با هیچ کسی در هیچ زمانی، هیچ فایده ای ندارد. تو نمی دانی نفر بعدی که در زندگی با او ملاقات خواهی کرد، چه کسی است. ضمن این که تو با بد بودن نمی توانی چیزی را تغییر بدهی. معمولا هم به هیچ جایی نمی رسی." تی. بون پیکنز (T. Boone Pickens) : نقشه ای داشته باش رییس شرکت مدیریت سرمایه BP
90/ مشت برومند آرزوهای من را بر باد داد
هم کمی مشکل پیدا کردی؟ من در صبا مصدوم شدم و آن زمان گل محمدی سرمربی بود و او رفت و مرفاوی آمد و شرایط یک طوری رقم خورد که نتوانم موفق شوم هرچند به نظرم در انتخابم اشتباه کرده بودم. 90: الان هم مربی شدی و قرار است به همراه فریدون فضلی و پائولو آلوس پرتغالی هدایت نساجی را برعهده بگیرید. آیا سرمربی پرتغالی از شرایط فوتبال ایران آن هم دسته اول شناخت کافی دارد؟ در جلسه اول که صحبت
وقتی امیر کاظمی برای کمک به همسرش جارو می کشد!
دارم. اولین باری که ماشین بردم سر صحنه ما شب کار بودیم و من هنوز گواهینامه نگرفته بودم اما خود مربی ام گفت ماشین ببر که بهتر یاد بگیری. ساعت سه صبح که فیلمبرداری مان تمام شد، اولین نفر لباس عوض کردم و ماشین را روشن کردم و حسن نوری ساعت سه صبح داشت می رفت سروش صحت را بگذارد خانه که من در اتوبان صدر دیدمشان گفتم به به... حسن اینان که! رفتم جلو و می زدم روی ترمز و خلاصه اذیت می کردم. حسن هم
آقای عطاران! چرا فیلم هایت می فروشد؟
معتبر ... - اولش داری اینها را می گویی که بعد هر چه خواستی بگویی! این را اول کار گفتم که خیالت را راحت کنم. دنبال این هستم که برسیم به این نکته که جایگاهی که الان بهش رسیده ای محصول چه مسیری است و چقدر با برنامه و خودآگاهانه به دست آمده و چقدرش به اتفاق و شانس وابسته بوده و بدون برنامه ریزی حاصل شده. خلاصه می خواهیم بفهمیم چی شد که این جوری شد! - آخر این واقعا چه سوالی
از غر زدن های همسرم به خاطر زندگی در اطراف تهران خسته شدم
جوان ، چندی پیش مرد جوانی به دادگاه خانواده رفت و درخواست طلاق داد. وی در خصوص علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی من به خاطر کارم مجبور بودم از همان روز اولی که ازدواج کردم به اطراف تهران بیایم و زندگی کنم. من همان زمان خانه ای در دماوند خریدم و بعد از عروسی به همراه همسرم در آن خانه زندگیمان را آغاز کردیم. همسرم از همان ابتدا هیچ مشکلی با محل زندگیمان نداشت. برای همین من هم سعی کردم حالا
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (74)
نیاکان سترگشون هماره گل لبخند بر لبانشان باشد، مجری برنامه گفت: انشالله. 11. وقتی لیست تحرمهایی که برداشته میشه رو میبینم مثل اون یارو میشم که رفت عریضه بنویسه یهو زد زیر گریه که من انقد بدبخت بودم نمیدونستم. 12. جناب اقای روحانی عزیز بابت توافق هسته ای متشکریم درسته سرت شلوغه درگیر مسائل هسته ای هستی ماهم خوشحالیم بابت این قضیه ولی دلیل نمیشه ک یارانه
ماجرای خواندنی درخواست رمز شب 2 برادر شهید در خط مقدم جبهه
بود، به همراه دو بسیجی دیگر از سنگر بیرون می آیند تا به سمت سنگرهای ایرانی برگردند. در میانه راه، یک دفعه برای آنها فرمان ایست صادر می شود و گشت نیروهای ایرانی از آنها اسم شب می خواهد، عبدالحسین می گوید اسم شب ژاله است و آن طرفی که فرمان ایست داده بود کمی مکث می کند و بعد می گوید اسم شب ژاله و ژیان است. بعد از اینکه فرمان ایست کمی طول می کشد و دقایق پراسترسی سپری می شود