سایر منابع:
سایر خبرها
اگر خیانت بنی صدر نبود ارتش نمی گذاشت خرمشهر اشغال شود/ اجرای عملیات شناسایی در عمق خاک عراق، 3 ماه قبل ...
وطن پرستی، غیرت و مردانگی 34 روز در مقابل متجاوز افسارگسیخته ایستادگی کرد. سرهنگ قمری که دوره های آموزشی نظامی ازجمله تکاوری کوهستان، رنجر، چترباز، چریک، گریلا، جنگ های نامنظم را در بالاترین سطح حرفه ای گذرانده و به عنوان استادی مجرب به هزاران نفر نیز این آموزش ها را ارائه داده است، دارای افتخاراتی همچون 51 سال خدمت صادقانه در ارتش، 98 ماه خدمت در جبهه، حضور در عملیات های مختلف و مجروحیت
بررسی چالش های حرفه خبرنگاری در میزگرد ایسنای مازندران
در نخستین میزگرد "بررسی چالش های حرفه خبرنگاری" در دفتر ایسنای مازندران تلاش کردیم به چالش های موجود در رسانه ها و خبرنگاران استان بپردازیم. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه مازندران، خبرنگاری از شغل های جذاب، پرمخاطب اما چالش برانگیز در جامعه است. اقبال به حضور افراد مختلف در این حرفه در سال های اخیر، فعالیت در حرف خبرنگاری را با چالش مواجه کرده است.
اسباب کشی بدون کابوس
توانید با ماشین خودتان آنها را ببرید. یا می توانید آنها را بین رختخواب ها جا بدهید. اسباب کشی حتی بدون هیچ کدام از این سرویس های اضافه هم هزینه زیادی به همراه دارد. مواظب باشید پول تان را خرج کارهای اضافی نکنید. حتما فکری به حال بچه ها بکنید بسته به اینکه بچه شما چند ساله است باید فکری به حالش بکنید. اگر بچه خیلی کوچک است و امکانش را دارید، او را روز اسباب کشی به کسی بسپارید. ولی
اشکان خطیبی، سوپر استارها را به چالش می کشد!
مجری طرح هستم. طرحی وجود دارد و من باید زمینه های اجرایش را فراهم کنم. رفتن به تولید من را با این مقوله آشنا کرد که بازیگری چقدر می تواند کار ساده ای نسبت به سایر حرفه های هنری باشد و بازیگر می آید بازی اش را انجام می دهد اما کار تولید و فراهم کردن شرایط اجرای یک فیلم و یا یک نمایش کار واقعا دشواری است. آیا همکاری با محمد رحمانیان برای شما یک نقطعه عطف کاری محسوب می شود ؟ امیداورم
آفتاب یزد، به دیدار جانبازی با چهره ای عجیب رفت /قصه غصه های 26 سال تنهایی دلاور مرد سرزمینم، چه ساده ...
صورتش باعث شده تا هر که او را می بیند هر گمانی جز واقعیت را از ذهنش عبور دهد، عقب ماندگی، جذام، سوختگی و ... . عکس العمل و واکنش ها هم تقریبا یکسان بوده، هر غریبه ای که در کوچه و بازار او را می بیند یا از او روی بر می گرداند یا ناخودآگاه صورتش در هم کشیده می شود. از او فقط عکسی دیده بودیم، نام و نشانی هم نداشتیم، پیگیر شدیم، فهمیدیم 26 سال است که مردی در مشهد مردانه زندگی می کند، بی هیچ هیاهو و سر و صدایی و همسری که او هم مردانه به پای این زندگی ایستاده است. به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه خراسان، حاج رجب محمدزاده، یکی از جانبازان 70 درصد کشورمان است که ظاهرا وضعیت جسمی و نوع مجروحیتش او را از یاد خیلی ها برده است. او از سال 64 به عنوان بسیجی چهار مرحله به جبهه اعزام شده و آخرین باری که خاک جبهه تن حاج رجب را لمس کرد، سال 66 و در مکانی به نام ماهوت عراق بود. قرار شد برای دیدن حاج رجب به خانه اش در یکی از مناطق پایین شهر مشهد برویم، درحالیکه تا قبل از رسیدن به خانه او هنوز تردید داشتیم که آیا این شخص همان مردی است که ما به دنبالش بودیم یا نه، وارد خانه که شدیم، مردی به استقبالمان آمد که دیدن صورتش تمام تردید های ما را به یقین تبدیل کرد. وقتی به دنبال نام و نشانی از حاج رجب بودم، می گفتند جانبازی که شما دنبالش هستید یک سوم صورتش را از دست داده، نمی تواند به خوبی حرف بزند، اما همین باعث می شد تا برای دیدنش مشتاق تر شوم، وقتی وارد خانه اش شدم و او را دیدم، تنها سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این بود که دو سوم دیگری که می گویند از صورت این مرد باقی مانده، کجاست؟ وارد خانه که شدیم مردی به استقبالمان آمد که تنها پیشانی و ابروهایش کمی طبیعی به نظر می رسید، بینی، دهان، دندان، گونه و یکی از چشمهایش را کاملا از دست داده بود، چشم دیگر او هم به سختی باز می شد و مقدار اندکی بینایی داشت. مقابلش نشستیم، روز جانباز را با اندکی تاخیر به او تبریک گفتیم، حاج رجب هم با زبانی که به سختی با آن سخن می گفت از ما تشکر کرد، دیدن صورتش کمی ما را بهت زده کرده بود و شروع مصاحبه را سخت تر... از او پرسیدم چه شد که صورتتان را از دست دادید، آن لحظه را یادتان هست؟ حاج رجب با صدایی که به سختی و کمی نامفهوم شنیده می شد، لحظه مجروحیت خود را اینگونه برایمان وصف کرد: خیلی کم یادم است، فقط اندازه یک ثانیه، در سنگر داشتم برای کلمن یخ می شکستم و دو نفر از همرزمانم در کنارم بودند، ناگهان خمپاره زده شد و بعد از اینکه احساس کردم خون زیادی از من می رود، بیهوش شدم. طوبی زرندی، همسر حاج رجب به کمکش می آید، همزمان که او برایمان از لحظه مجروح شدنش می گوید، همسرش هم جملات نامفهوم حاج رجب را برایمان بازگو می کند؛ در آن لحظه چهار نفر در سنگر حضور داشتند، یک سرباز رفته بود تا از تانکر آب بیاورد، حاج آقا هم در حال شکستن یخ بوده و بقیه هم خواب بودند که خمپاره جلوی سنگر می خورد. دوست هم سنگرش می گفت یک دفعه دیدم آقا رجب افتاد، تا آمدم از جایم بلند شوم و به او کمک کنم دیدم نمی توانم، یک دست و یک پایم قطع شده بود و دیگر هم سنگری هایش هم شهید شده بودند، آن جانباز نیز چند سال پیش بر اثر جراحاتش شهید شد. خانم حاج رجب که زمان جانباز شدن همسر نانوایش 30 ساله بود و چهار فرزند داشت، می گوید: همسرم همیشه می گفت اگر نماز و روزه واجب است، جبهه رفتن هم حق و واجب است. پرسیدم چگونه خبر مجروحیت حاج آقا را به شما دادند، محمدرضا محمدزاده، فرزند بزرگ حاج رجب که تنها هشت سال پدرش را با صورت عادی اش دیده، می گوید: آن موقع من دوم دبستان بودم، قبل از اینکه خبر جانباز شدن پدر را به ما بدهند، او نامه ای نوشته بود که مرخصی گرفته و به مشهد بر می گردد، ما هنوز از چیزی خبر نداشتیم تا اینکه یکی از هم رزمان پدرم من را در کوچه دید و پرسید پدرت نیامده؟ من جواب دادم نه و او که با خبر از ماجرا بود گفت که انشاء الله خبرش می آید. بعد از آن بود که متوجه شدیم جانباز شده ولی نمی دانستیم از چه ناحیه ای، فکر می کردیم دست یا پایش قطع شده است، اما وقتی وارد بیمارستان فاطمه الزهرا تهران شدیم من و مادرم با صحنه ای مواجه شدیم که برایمان قابل درک نبود. پدرم را فقط از پشت سر توانستم تشخیص دهم، ترکشی که به او خورده بود تمام صورتش را از بین برده بود. از همسر حاج رجب خواستیم تا برایمان روزهای قبل از مجروحیت و لحظه ای که خبر جانباز شدن همسرش را به او می دهند، بازگو کند؛ وقتی با پسر هشت ساله ام و دختر کوچکم که در بغلم بود وارد بیمارستان فاطمه الزهرا شدم، با دیدنش فهمیدم این مجروحیت ساده نیست و اتفاق بزرگی برایش افتاده است. ملحفه سفیدی روی همسرم انداختند تا تمام کند نزدیک تر شدم، صورتش کاملا باندپیچی شده بود، بعد از اینکه باندهای صورتش را برداشتند دیدم فک بالای همسرم از بین رفته، صورتش صاف صاف شده بود و زبان کوچک ته گلویش به راحتی دیده می شد. یک چشمش هم به دلیل افتادگی نابینا شده بود و تنها چشم دیگرش آن هم از فاصله های نزدیک می بیند. بعد از دیدن آن صحنه از حال رفتم و در اتاق دیگری بستری شدم، آن قدر وضعیتش وخیم بوده که در همان ابتدا وقتی متوجه میزان آسیب دیدگی همسرم می شوند، یک ملحفه سفید روی او می کشند، گوشه سالن رهایش می کنند تا تمام کند، ولی گویا یک پزشک جراح خارجی از کنارش رد می شود، وضعیت او را می بیند و می گوید او را مداوا می کنم. فرزند بزرگ حاج رجب یادآور می شود: گویا در همان لحظه ها هم فکر می کردند که حاج آقا شهید شده، چون صدای خرخر مثل قطع شدن سر شنیده می شد، او را به تبریز و شیراز اعزام می کنند، ولی گفته می شود که درمان چنین مصدومی کار آن ها نیست و به تهران می برند. حاج رجب در این مدت 26 بار زیر عمل جراحی قرار گرفته تا به شکل امروز درآمده، هر بار در این عمل ها یک تکه پوست از دست، پا یا سرش جدا می کردند و به صورتش پیوند می زدند، از پوست سرش برایش ریش و سبیل ساختند، ولی استخوان دماغش جوش نخورد، خانواده اش می گویند در چهره ای که شما از حاج رجب می بینید، همه چیز ساخته دست پزشکان است. وضعیت حاج رجب بعد از مجروحتیش باعث شده بود تا زندگی خودش و خانواده اش هم مثل صورتش از حالت عادی و طبیعی خارج شود، بچه هایی که تا مدتی قبل از سر و کول پدر بالا می رفتند حالا با دیدنش جیغ می کشیدند و فرار می کردند . او بعد از هر عمل صورتی جدید پیدا می کرد و همین باعث شده بود تا خانواده اش نتوانند به راحتی با این وضعیت کنار بیایند، از همسرش که می پرسم چگونه با این وضعیت کنار آمدید، پاسخ می دهد: کارم شده بود گریه و تا دو سال هر شب با بغضی می خوابیدم که رهایم نمی کرد، یک شب که قبل از خواب بسیار گریه کرده بودم خوابی دیدم که بعد از دو سال خداوند صبری به من داد که تا همین حالا ادامه دارد. خواب دیدم در پایین جایی شبیه به جبل النور کوهسنگی ایستاده ام، مقام معظم رهبری در بالای این کوه دستشان را دراز کرده اند و مرا به بالای بلندی آوردند، مادر شهیدی که در کنارمان ایستاده بود را نشان دادند و گفتند مقام شما با مقام این مادر شهید یکی است. همسر این جانباز 70 درصد بیان می کند: هیچ وقت پیش خدا و بنده خدا از این وضعیت گلایه نکردم، ولی فشار این اتفاق آن قدر بود که تا مدت ها صبح ها به یک دکتر مراجعه می کردم و بعد از ظهرها به یک دکتر دیگر، این اتفاق برای من بسیار سنگین تمام شد، گاهی می گفتم کاش رجب قطع نخاع می شد ولی این اتفاق نمی افتاد، بچه ها نیز کوچک بودند، نمی توانستند با شرایط کنار بیایند و با دیدن چهره پدرشان می ترسیدند. فرزند بزرگ حاج رجب هم می گوید: برای یک کودک دبستانی سخت بود که پدرش در این وضعیت باشد ولی شاید معجزه خدا بود، اینکه هیچ حس بدی نداشتم، پدر را خودم حمام می بردم، لباس هایش را تنش می کردم و با همان سن کم، همه جا با او می رفتم. حاج رجبی که نه دهان دارد، نه فکی و نه دندانی، حالا آرزویش شده تا بعد از 26 سال لقمه نانی را در دهانش بگذارد و غذاهای خانگی را بخورد، همسرش می گوید تا یک سال فقط با سرنگ به حاج آقا غذا می دادم. او 27 سال است که فقط مایعات می خورد. در طول تمام این سال ها کسی پیدا نشد که درد دل ما را بفهمد، فقط می گفتند خدا اجرتان دهد، حاج رجب تنها 30 درصد سلامتی داشت که آن هم دو سال گذشته سکته قلبی کرد و مجبور به انجام عمل قلب باز شد، همیشه می گویم خوش بحال شهدا که شهید شدند، رفتند و راحت شدند، شوهر من جلوی چشمانمان روزی چند بار شهید می شود. در این لحظه فرزند بزرگ حاج رجب دو سال گذشته را به یاد آورد که پدرش را به خاطر عمل قلب باز در بیمارستان بستری کرده بودند، او می گوید: سکته ای که پدرم دو سال پیش کرد از سنگینی همین حرف های مردم بود، زمانی که حاج آقا عمل قلب باز در بیمارستان داشتند، در بخش آی سی یو مانیتورهایی برای ملاقات کنندگان جهت آگاهی از وضعیت بیمارشان نصب شده بود. وقتی برای ملاقات پدر به بیمارستان آمدیم، متوجه شدیم که مانیتور اتاق حاج آقا را قطع کرده اند، با پرس وجوهایی که کردم فهمیدم مردم شکایت کرده و از تصویر پدرم ترسیده بودند، به همین دلیل مانیتور اتاقش را قطع کردند، این قدر رفت و آمد کردم تا پس از مدتی تصویر وصل شد ولی از دور پدرم را نشان می دادند. او تصریح می کند: پرستار اتاق پدرم برای دادن قرص هایش با حالتی خاص دم در اتاق می ایستاد، در حالیکه صورتش را به سمت دیگری می برد تا پدر را نبیند، قرص ها را دست من می داد تا به او بدهم، درحالی که این ها وظیفه پرستار است، من به آن پرستار گفتم، پدرم ترس ندارد، او فقط یک جانباز است، همین. ما غرق سوال و جواب و نگاه به صورت نداشته حاج رجب بودیم و او نگران دهان خشک مهمانانش، در طول مصاحبه بارها صحبت های فرزند و همسرش را قطع می کرد و با دستانش به سمت میوه و چای هایی که مقابلمان بود اشاره می کرد، به اصرار حاج رجب گلویی تازه می کردیم و دوباره سوال و جواب هایمان را از سر می گرفتیم. دو سال است که کسی به همسرم سر نزده از خانواده اش پرسیدم در این 26 سال که حاج آقا جانباز و از کار افتاده شده بودند با داشتن 6 فرزند آیا مشکل مالی هم داشتید؟ همسرش پاسخ داد: با همان حقوق ماهانه بنیاد زندگی مان می چرخد، چند سال پیش خانه ای برایمان گرفتند که برای داماد کردن آخرین فرزندم مجبور شدم آن را بفروشم و در حال حاضر هم مستاجریم، یک بار به بنیاد جانبازان زنگ زدم و گفتم برای عروسی یکی از فرزندانم یک میلیون تومان وام می خواهم، آن ها هم پاسخ دادند ما پول نداریم قبض آب و برق اینجا را پرداخت کنیم، چگونه به شما وام بدهیم؟ همسر حاج رجب تاکید می کند: من هیچ انتظاری ندارم که کمک مالی بشود، ولی حداقل اگر خبری از همسرم بگیرند بد نیست، حدود دو سال است که از طرف بنیاد هیچکس به ما سر نزده، دلیلشان هم این است که بنیاد پول آژانس برای سرزدن به جانبازان را ندارد، به نظرم بنیاد بین جانبازی که روی ویلچر می نشیند، با سایر جانبازها تبعیض قائل می شود. حاج رجب 26 سال در آرزوی دیدن مقام معظم رهبری است اگر حاج رجب را از نزدیک می دیدی، کنار آمدن با این جمله که دو سال است کسی به او سر نزده، برایت بسیار سخت می شد، خواستم سوال کنم در طول این 26 سال چه کسانی به دیدن حاج آقا آمدند، آیا ایشان دیداری با مقام معظم رهبری، امام جمعه مشهد یا ... که پسرش با خنده ای حرفم را قطع کرد و گفت: دو سال گذشته قرار بود پدرم در حرم امام رضا دیداری با رهبری داشته باشند، ولی وقتی در صحن حرم مسوولان با چهره پدرم روبه رو شدند طور دیگری برخورد کردند. من نمی توانستم پدرم را با این وضعیت تنها در میان آن جمعیت رها کنم، با او از حرم برگشتم در حالی که آرزوی دیدار با مقام معظم رهبری همچنان بر دلش مانده است. فرزند این جانباز 70 درصدی می گوید: حاج آقا خیلی مظلوم است، بدنبال جایگاه نیست، ولی داشتن یک دیدار با رهبری فکر نمی کنم برای چنین جانبازی خواسته بزرگی باشد. سخن گفتن از 26 سال تنهایی حاج رجب و فرزندانی که یک بیرون شهر رفتن با پدر، بزرگ ترین آرزوی شان شده تمامی نداشت، وقتی یکی از عکس های او در اینترنت و برخی شبکه های اجتماعی منتشر می شود، عده ای نظر می نویسند خدا به این مرد اجر دهد، اما دلیل نمی شود که فرزندانش با سهمیه به دانشگاه بروند. این حرف ها بر دل دختر کوچک حاج رجب که از وقتی به دنیا آمده صورت پدر را به همین شکل دیده، سنگینی می کند، او با بغضی که سعی در فرو بردن آن دارد، می گوید: به پدرم افتخار می کنم، او سایه سر ماست، اما طاقت نگاه ها و حرف های مردم را ندارم. باور کنید حسرت یک پارک رفتن یا زیارت رفتن برای یک کودک آن قدر بزرگ است که با یک سهیمه کنکور نمی توان آن را جبران کرد، من درس خواندم و امسال بدون استفاده از سهمیه به دانشگاه رفتم. دلم می خواست بنشینم کنار حاج رجب تا جواب همه سوالاتم را از دهان نداشته خودش بشنوم، زبان او برای حرف زدن خیلی سخت می چرخید، اما دیگر طاقت نیاوردم، کنارش نشستم، پرسیدم حاج آقا حرم امام رضا که می روی از او چه می خواهی؟ آرزویت چیست؟ دور گوش هایش باندپیچی بود و صدایم را به سختی می شنید، سوالم را بلندتر تکرار کردم و گوش هایم را تیزتر، خودکارم را آماده در دستانم گرفتم تا از آرزوهای حاج رجب کلمه ای را جا نیندازم، دیدم دو دستش را به سوی آسمان دراز کرد و گفت می خواهم خدا از من راضی باشد منتظر بودم تا حرفش را ادامه دهد، اما با دستمالی که در دستش بود گوشه همان چشم کوچکی که در صورتش کمی سالم مانده بود را پاک کرد و دیگر چیزی نگفت. حالا حاج رجب با سیرت است و بی صورت، در میان مردمی راه می رود که همه آن ها بی آن که بدانند این صورت را چه کسی و برای چه چیزی از او گرفته، نگاهشان را از حاج رجب می دزدند، شاید حق دارند، نمی دانند که او صورت داده برای نترسیدن ما، برای آرامشی که هنگام غذا خوردن در یک رستوران به آن نیاز داریم، رستورانی که روزی گذر حاج رجب و فرزندش به آن جا افتاد و صاحبش به خاطر آرامش مشتری هایش او را به آنجا راه نداد. خودش زبانی برای گلایه کردن ندارد، اما دل همسرش سخت شکسته، دلگیر است از وقتی که با شوهرش بیرون رفته بود، مادری که فرزندش گریه می کرد آنها را می بیند، انگشت اشاره اش را سمت حاج رجب دراز می کند و می گوید پسرم اگر گریه کنی می گم این آقا تو رو بخوره . برای همسرش سخت است تا به مادر آن کودک بفهماند شوهرش صورتش را فدا کرده تا دیگر هیچ کسی جرات نکند در خاک وطنش به فرزندان این کشور نگاه چپ بیندازد. نمی دانم چگونه، اما آسان نیست جبران زخم زبان ها و نگاه هایی که باعث شده تا آخرین خاطره بیرون رفتن دو نفره این زن و مرد به دو سال قبل باز گردد و آنها دو سال از اینکه نمی توانند با هم به پابوسی امام رضا(ع) بروند حسرت بخورند . همسرش می گوید: طاقت شنیدن حرف های مردم را ندارم، وقتی بیرون می رویم و به حاج رجب توهینی می کنند، نمی توانم ساکت باشم، جوابشان را می دهم و در نهایت دعوایی بلند می شود، حالا ترس از همین دعواها دو سال است ما را خانه نشین کرده است. به حاج رجب می گویم دلت که می گیرد چکار می کنی، در این سال ها خسته نشدی، با همان صدایی که حالا شنیدنش برایمان عادی شده بود، پاسخ داد: خستگی از حد گذشته، در هر حالتی خسته ام، چه وقت هایی که در میان جمعیت و شلوغی هستم، یا وقت هایی که استراحت می کنم، روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که چقدر مردم با دیدن من اذیت و ناراحت می شوند. این صورت برای من عادی شده ولی برای مردم نه. حاج رجب نوه هایی هم دارد که بودنشان او را کمی از تنهایی درآورده، در طول مصاحبه شنیدن غصه های پدربزرگ برایشان آسان نبود، دور او می گشتند و هوایش را داشتند، نادیا، نوه بزرگش کلاس پنجم دبستان است، او می گوید: جشن تولدهایمان را اینجا در خانه پدربزرگ می گیریم، عیدها پیش او می مانیم و پدربزرگ به ما عیدی می دهد، دوست داریم با او بیرون برویم اما طاقت حرف های دیگران را نداریم. اما عشق که باشد، خلاصه شدن زندگی برایت در یک چهار دیواری آن قدرها هم تلخ نمی شود، کنار همسرش نشستم، آرام به او گفتم در این 26 سال فکر جدایی به سرتان نزد، خندید و گفت: چند سال پیش همسر یکی از جانبازان که دوست من هم بود، زنگ زد، گفت اگر شوهر من وضعیت حاج رجب را داشت حتما از او جدا می شدم ، بعد از این تماس تلفنی تا چهار سال نتوانستم با این دوستم ارتباط برقرار کنم، حرفش به دلم سنگین آمد و به شدت مرا ناراحت کرد. از حاج خانم می پرسم شما که اکثرا در خانه اید، با آقا رجب دعوایتان هم می شود، صورتش غرق تبسم می شود و می گوید بله، چرا دعوا نکنیم گفتم آخرین بار کی دعوایتان شد، با لبخندی که حال و هوای ما را هم عوض کرد، گفت قبل از آمدن شما ، پرسیدم سر چه چیزی، پاسخ داد: داشتم برای آمدن شما خانه را آماده می کردم که حاج آقا با فلاسک چایی اش آمده بود بالای سرم و اصرار داشت تا همان لحظه برایش چایی درست کنم. *** به صورت نگران حاج رجب نگاه می کنم که گویا این روزها در هیاهو و کش مکش های سیاسی گم شده، او روزگاری برای این نگرانی جانش را کف دستانش گذاشت، بی سر و صدا رفت، بی سر و صدا و بی صورت هم بازگشت تا امروز منافع ملی و صورت نداشته اش در میان دلواپسی های نابه جای عده ای به فراموشی سپرده شود. حاج رجب نقاب نمی زند، برخلاف خیلی از آدم هایی که چهره واقعی شان را پشت شعارها و نگرانی های ساختگی شان پنهان می کنند، او با همین حالش هم از فضای سیاسی کشور بی خبر نیست، از میان برنامه های تلویزیونی فقط اخبار را نگاه می کند و از هیچ راهپیمایی یا انتخاباتی جا نمی ماند . حاج رجب خودش است، بی هیچ نقابی، حتی می توانی لبخند خدا را بر روی لب های نداشته او ببینی، صورت حاج رجب جایی جا مانده که هرگاه خواستی روی ماه خدا را ببینی، می توانی به اینجا بیایی، اینجا می توانی امضا و دست خط خدا را ببینی که بدون هیچ پرده ای بر صورت او به یادگار مانده است. ...
هاشمی: روحانی اهل تعامل جهانی است
در حد عفاف باشد. نه اسراف و نه تقلیل کند. برای بچه هایش و اطرافیانش سخت نگیرد و اسراف هم نکند. اسلام این گونه است. به سراغ شیعه می رویم. شما خیال می کنید این عدلی که در شیعه هست، چیست؟ پیش خودتان فکر می کنید همین عدالت است که عمل می کنند؟ این گونه نیست. عدل این است که شیعه معتدل است و از اعتدال گرفته شده است. پیش تر دو گروه اشاعره و معتزله بودند. معتزله می گفتند که همه کارها دست
فارن پالیسی: چه اتفاقی برای توافق میفتد؟
چند دهه اخیر میان ایران و آمریکا را بیشتر کند. ببینید، هیچ کس نباید این قدر ساده لوح باشد که متوجه موانع پیش روی تنش زدایی عملی با ایران یا حوزه های تقابل منافع با این کشور نباشد. اما ایران با ادعاهای رایج در مورد نیروی نظامی و نقش خود در خاورمیانه فاصله دارد. دفعه بعد که شنیدید کسی از ایران به عنوان بزرگترین صادرکننده تروریسم نام می برد، یادتان باشد که آمریکای صلح دوست چقدر برای بی ثبات
کارشناسان و مهندسان چقدر حقوق می گیرند
یابد. مهندسی عمران و معماری این تصور در میان مردم، دست کم بخشی از آنها وجود دارد که پول معماران و مهندسان عمران از پارو هم بالا می رود. اما اگر از جماعت بساز و بفروش و درآمد آنها چشم بر گیریم، گزارشی که سایت ایران تلنت از ارزیابی حقوق و دستمزد افراد منتشر کرده است، روی این انگاره خط بطلان می کشد. این مطالعه که درآمد 468 نفر را به صورت تمام وقت، آن هم در تهران مورد بررسی قرار
حوصله روحانی را سر ببرند،خیلی چیزهارا میگوید!
منطقه باز گذاشته اند که بتوانند روی آن تبلیغات کنند و جلو و عقب بروند. - شکاف عمیق موجود میان دموکرات ها و جمهوریخواهان که بر سر توافق هسته ای پدید آمده، چگونه با نظر شما قابل انطباق است؟ ** الان یک بحث انتخاباتی است. اسرائیل یکی از قدرت های داخل امریکاست که با پول، تبلیغات، ماهواره و همه چیز در انتخابات مؤثر است. - یعنی پیش بینی شما این است که اگر حتی رئیس جمهوری بعدی
امیدواریم هرچه سریعتر حکم محکومیت مهدی هاشمی اجرا شود/ شکایت احمدی نژاد از جهانگیری در نوبت بازپرسی قرار ...
دارد یعنی گاهی امری ساده و بسیط است و زمان کوتاهی برای رسیدگی نیاز دارد اما گاهی بالعکس زمانی طولانی می طلبد چرا که نیازمند تحقیقات از منابع مختلف و استفاده از کارشناسان است که نوعاً زمان بیشتری می طلبد. وی افزود: اما اینکه آقای احمدی نژاد از آقای جهانگیری شکایت کرده اند ربطی به طولانی شدن دادگاه ندارد و متهم در هر مرحله از رسیدگی می تواند حتی در دادگاه دیگری از فردی شکایت کند.
لطفا اینجا نفس عمیق بکشید
تازه کار رو شروع کرده بودم خیلی ها پشتم حرف می زدن. یه سری ها می گفتن این طرف آنقدر پول داره نمی دونه چکار کنه اما مابین همه این حرف و حدیث ها یه آقایی به اسم اصغرآقا با یه سینی چای سراغم اومد. خسته نباشیدی گفت و سینی چای رو به دستم داد. همون سینی چای حسابی من رو دلگرم کرد و سر ذوق آورد. طوری که هنوز هم این خاطره رو در ذهنم دارم. البته گاهی وقت ها کار به حرف و حدیث ساده هم تمام نمی شود. یک وقت
نمی گذاریم امنیت ملی در سایه اجرای پروتکل خدشه دار شود
و تدبیر دولت امکان پذیر است. رئیس جمهور ادامه داد: در مقام عمل ما دیدیم که مذاکره می تواند موفق باشد اما شرایط موفقیت آن مذاکره را یک ملت، یک رهبر و همه دست اندرکاران باید فراهم کند. وی اظهارداشت: مقاومت ملت یک سرمایه بزرگ بود اگر مردم ایستادگی نمی کردند ما حتماً پیروز نبودیم. اگر پیشرفت هسته ای نداشتیم در همان زنجیره اول ناموفق بودیم روحانی با بیان
شهیدی که با یک دست دشمن را عاجز کرده بود!+تصاویر
دانش"، در کتابی تحت عنوان یک آسمان هیاهو منتشر شده است. شهیدی که در سال 1337 در خانواده ای مذهبی در حومه ی تهران دیده به جهان گشود؛ از همان دوران کودکی روحیه ی اکرام به نیازمندان را در خویش به وجود آورده بود؛ برادر شهیدش در دوران ابتدایی یک بار به پدر گفته بود که علیرضا با پول های توجیبی که به او می دهید دفتر و مداد می خرد و به بچه های فقیر می دهد... وی پس از اخذ مدرک دیپلم در
پارادایم نوین مدیریت در عصر جدید
سنتی بیشتری وجود داشت، تلاش می کرد تا این مزیت رقابتی را به صورت راز نگه دارد و به این ترتیب به سهم بازار دست یابد. دی بلاک de Blok موسس Buurtzorg عکس قضیه عمل کرد. او کتابی با همکاری آرت پولAart Pool نوشت که در آن مسیر انقلابی عملکرد Buurtzorg را با جزئیات شرح داده است. او روش هایش را برای همه رقبایش توضیح می دهد و حتی بدون هزینه به رقبایش مشاوره می دهد. بلاک می گوید مفهوم کلی رقابت هیچ
زندانی به نام تن
و نه آوایی و نه حتی اشاره دست و پایی که بتوانند به تو بفهمانند که چه می خواهند چرا که همه آنها از دست و پا فلج هستند اما شنوایی شان مشکلی ندارد و درکشان خوب است. کاملا متوجه می شوند که چه می گویی و چه هدفی داری. زن میانسال شروع به صحبت می کند: همه پروانه صدایم می کنند شما هم همان پروانه صدا کن. چند وقت پیش قلبم را عمل کردم؛ به غیر از ناراحتی قلبی مشکل خونی و آرتروز هم دارم. شوهرم پسرعمویم است و
احمد نجفی: یک موی فردین در تن بازیگرها نیست!
دست شان برسد یک تی شرت برای بچه هایشان بخرند. درخواست 200 هزار تومان کردیم. آقای مشایی هم به آقای احمدی نژاد گفتند، ایشان هم گفت 300 هزار تومان بدهید و 200 هزار تومن بن. آقای مشایی گفت مشمول ذمه ای که این پول دست افراد مستحق نرسد. گفتم شما دو نماینده از حسابداری نهاد بدهید من لیست صنوف را از اتحادیه می گیرم، آنهایی که وضع شان خوب است را خط می زنیم و به آنها که مستحق هستند می دهیم. به
زمان محاکمه بابک خان رنجانی 11مهرماه!! کاسبان تحریم چه کسانی بودند؟
امروز برقرار مانده باشد. سال 91 بود که نام زنجانی و 15 شرکت تحت سرپرستی او در فهرست تحریم های اتحادیه اروپا قرار گرفت و چند ماه بعد نیز آمریکایی ها نام او را به فهرست تحریم ها اضافه کردند.شهریور 92 نیز بیژن نامدار زنگنه از بدهی دو میلیارد دلاری بابک زنجانی خبر داد و اینکه زنجانی گفته پول به حسابم واریز شده اما از جانب آمریکایی ها این حساب بلوکه شده است . روزهای پایانی تیر 94 هم خبرگزاری
حرفها و خاطرات خواندنی پروفسور کلانتر معتمد
ایران آمدم و طرح را به ایشان ارائه کردم. دکتر زرگر گفت شنیدن این طرح شما وقت زیادی می خواهد. ما فردا می خواهیم، خدمت حضرت امام در قم برسیم، شما هم با ما بیا و در طول راه درباره طرح صحبت کنیم. من هم همین کار را کردم. خدمت امام شرفیاب شدیم و وقتی برگشتیم تهران دکتر زرگر یک حکم معاونت آموزشی برای وزارت بهداری آن موقع به نام من زدند و گفتند طرح را بنویس و برای تصویب آماده کن.
بنیامین بهادری:آدم باملاحظه ای هستم
. شما انواع و اقسام صفت ها را به من نسبت می دهید. راستش دست خودم نیست. نمی دانم از کجا، اما ناگهان سروکله شان پیدا می شود. خصوصیاتتان را می گویم. (بی تفاوت چند ثانیه فکر می کند.) پیچیده بودن از اخلاق های مورد علاقه تان نیست؟ (با خنده ادامه می دهم) دنبال دلیل برای توضیح تشریحی اش می گردید؟ آخر این هایی که گفتید، هیچ کدام به تنهایی بد نیستند. هم
از تکذیب بازداشت مشایی و سعیدلو تا تائید حکم شیخ استخاره
دارد یعنی گاهی امری ساده و بسیط است و زمان کوتاهی برای رسیدگی نیاز دارد اما گاهی بالعکس زمانی طولانی می طلبد چرا که نیازمند تحقیقات از منابع مختلف و استفاده از کارشناسان است که نوعاً زمان بیشتری می طلبد. وی افزود: اما اینکه آقای احمدی نژاد از آقای جهانگیری شکایت کرده اند ربطی به طولانی شدن دادگاه ندارد و متهم در هر مرحله از رسیدگی می تواند حتی در دادگاه دیگری از فردی شکایت کند.
تکذیب بازداشت مشایی/ ابراز امیدواری برای اجرای حکم مهدی هاشمی
نظارتی مربوطه هم وجود دارد، اگر دستگاه نظارتی اطلاعاتی بدهند و مورد نظارتی باشد ورود می کنیم، همچنین اگر مواردی شفاف و روشن باشد که نیاز به نظر کارشناسی نباشد قوه قضاییه قطعاً ورود خواهد کرد، در هر صورت این چیزی که شما می گویید نشنیده ام و اطلاعی ندارم مسئولان و کارشناسان امر هم چنین نظری دارند یا خیر. محسنی اژه ای درخصوص آخرین وضعیت پرونده بورسیه ها گفت: تا آنجا که من پیگیری کردم از
نسل جدید تعریف مشخصی از سینما ندارد/اندازه هایمان را نمی شناسیم
جهانگیر میرشکاری که اولین فیلم صدابرداری سرصحنه را با ایشان شناختم و تجربه کردم. همه شان آنقدر جوان بودند که جای بچه های ما هستند . ویژگی این جوان ها را چه می دانید؟ انرژی خیلی زیاد برای کارکردن. و چون اغلب شان در یک محیط حرفه ای بزرگ شده بودند، برای حرفه خودشان حرمت قائل بودند. هیچ کدام از خوب نمی گذشتند و همه تلاش می کردند. یحیی سکوت نکرد فیلم ساده ای نبود و چون همه فیلم پلان
نمی گذاریم امنیت ملی در سایه اجرای پروتکل خدشه دار شود
همه دست اندرکاران باید فراهم کند. وی اظهارداشت: مقاومت ملت یک سرمایه بزرگ بود اگر مردم ایستادگی نمی کردند ما حتماً پیروز نبودیم. اگر پیشرفت هسته ای نداشتیم در همان زنجیره اول ناموفق بودیم روحانی با بیان اینکه کار دانشمندان ما یک دستاورد بود، خاطرنشان کرد: اگر ما در زمینه هسته ای نمی توانستیم پیشرفت کنیم در همان زنجیره اول ناموفق بودیم و در زنجیره دومی که هم درست می
چند ساعت هم نشینی با حاج محمدرضا طالقانی، پهلوان پایتخت
شنیده بودم خانه اش هر روز تعداد زیادی مراجعه کننده دارد، این که هر روز مردم گرفتار و آکنده از مشکلات زندگی به فردی پناه می برند که می دانند به کار خیر نه نمی گوید. دوستانش به من گفته بودند 7، 8 شب در ماه میهمانان پرتعدادی دارد و به شناس و غیرشناس قوت می دهد، وزیر و مسکین را کنار هم می نشاند و برایش فرقی نمی کند نام آن سمتی چیست و سمت چپی چه پُستی دارد. شنیده بودم همسرش و دخترش در هفته چند روز به محله های فقیرنشین سری می زنند و برای ایتام غذا و پوشاک می برند ولی راستش را بخواهید هرگز باور نمی کردم. صبح یکی از نخستین روزهای تابستان که البته با هماهنگی قبلی صورت گرفت، به سمت محله پاسداران راه افتادم. ساعت حوالی7:30 صبح بود. به دوست مشترکمان گفته بود صبح زود قبل از صبحانه پیشش برویم، از ق ...