سایر منابع:
سایر خبرها
پیکرهای مطهر شهدای غواص به شهرستان کردکوی رسید ند
به گزارش دولت بهار به نقل از تسنیم، پیکرهای پاک و مطهر 13 شهید غواص و خط شکن که از صبح امروز در شهرهای گمیشان و بندرترکمن با حضور پرشور مردم مواجه بود، عصر امروز با استقبال مردم شهید پرور غرب استان گلستان وارد کردکوی شد. در حاشیه تشییع پیکر مطهر شهدا، مردم و خانواده های شهدا دل نوشته هایشان را با عطر شهادت آمیختند و در غم نیامدن و شادی آمدن بزرگ مردان سرزمین شان اشک حسرت و شوق ریختند
پیکرهای مطهر شهدای غواص به تنکابن رسید
به گزارش پایگاه 598 ، پیکرهای پاک و مطهر شهدای غواص و خط شکن مازندران که از صبح امروز در شهرهای رامسر و شیرود با حضور پرشور و ده ها هزار نفری مردم مواجه بود، ظهر امروز با استقبال 13 هزار نفری مردم شهید پرور غرب مازندران وارد تنکابن شد. در حاشیه تشیع پیکرهای مطهر شهدا، مردم و خانواده های شهدا دل نوشته ها و قرآن ها را با عطر شهدا طواف داده و پیش بینی می شود جمعیت استقبال کنندگان از شهدای
گلباران شهدای غواص در تنکابن زیر آفتاب سوزان
گذشته خود را برای میزبانی از 30 شهید غواص آماده کرده بود. از صبح امروز آیین تشییع و استقبال از این دلاورمردان عرصه جنگ تحمیلی با حضور خانواده شهدا، مردم و مسئولان در شهرستان رامسر آغاز شد. شهدای غواص از غربی ترین نقطه استان یعنی رامسر تا شرقی ترین آن یعنی شهرستان گلوگاه بر دستان مردم ولایت مدار مازندران تشییع و در چند شهر از استان به خاک سپرده می شوند. آیین تشییع شهدا در حالی
میهمانی نیلوفران غواص در مازندران
گروه فرهنگ مقاومت: حال و هوای مازندران این روزها با عطر دفاع مقدس و کربلای 4 پیوند خورده است و خاطره سردارانی عاشق و نیلوفران آبی دوباره طنین انداز شد. به گزارش بولتن نیوز، این روزها حال و هوای مازندران، بوی سالهای دفاع مقدس را دارد، گویی ارواح ملکوتی شهیدان دفاع مقدس نیز مانند همه مردم استان آماده می شوند تا به استقبال شهدای غواص بشتابند، آنان می آیند تا به دوستان شهیدشان خیرمقدم
پیکر مطهر 13 شهید غواص و خط شکن در بندرترکمن تشییع شد
کاروان فردا میهمان مردم شهرهای علی آباد، رامیان و آزادشهر است. همچنین این کاروان روز شنبه در شهرهای مینودشت، گالیکش و کلاله تشییع خواهند شد و صبح یکشنبه در آغوش مردم شهرستان مراوه تپه قرار خواهند گرفت. کاروان شهدای غواص و خط شکن یکشنبه آینده وارد گرگان مرکز استان گلستان خواهند شد و مراسم متمرکز استانی وداع با شهدا شامگاه یکشنبه در مصلی نماز جمعه گرگان برگزار خواهد شد. این
سیب های خوش عطری که وقت چیدنشان بود
شهدای ایران :اصلا انگار برای ماندن نیامده بودند اصلا نمی شد از رفتن منصرفشان کرد. پس ازیک ماه آموزش رفتند تا آنچه درتاریخ مردم کوفه را شرمنده و کربلا را کربلا کرد بار دیگر تکرار نشود و این شد نقطه آغاز پرواز برادران مصطفی و مجتبی بختی ؛ دو برادر که بختشان با شهادت باز شد. یک هفته پس از شهادت آن ها در دفاع از حرم حضرت زینب(س) در سوریه مراسم بزرگداشتشان سه شنبه شب در مشهد برگزار
به گزارش سراج24 ،لیلا محمدی متولد شهرستان میانه می باشد که دوره داستان نویسی را در حوزه هنری گذرانده ...
رامهرمزی با زیرکی از پس این مهم برآمده. ایشان با به کار بردن سبک مستندنگاری با رعایت اصول داستانی، اثری خلق نموده که خواننده را تا به آخر پای مطالعه کتاب می نشاند. یکی از ظرافت های جمع آوری خاطرات شهدا، حفظ استناد کار است. برای زندگی نامه و خاطرات شهیدی که الگوی جامعه است، نمی توان و نباید قصه پردازی کرد. داستان پردازی برای شهید، اجحاف در معرفی چهره واقعی اوست. چرا که او باید الگویی برای
خنچه بندان مادران مازندرانی برای ماهیان دست بسته
شهدای ایران: بوی شهید و شهادت عطر آشنایی است که مردم کشورم همیشه در مرز و بوم خود با آن عجین هستند، عطری که هر مشامی را به سوی حق و حقیقت نوازش می دهد و از پیر، جوان، مرد، زن، کودک و میان سال از هر طیف و خط فکری با آن رابطه وصف ناپذیری دارند. پس از تشییع و وداع میلیونی 175 شهید غواص کشور در پایتخت که شور عاشورایی را به راه انداخت این بار مردم شهرهای مختلف کشور میزبان آلاله های خمینی
شاهین شهر چشم انتظار دردانه های به میهن بازگشته است
مراسم باشکوه استقبال و تشییع این عزیزان شرکت کرده و حماسه ای دیگر به پا کنند و دین خود را نسبت به آنها ادا نمایند. ستاد استقبال از شهدای گمنام و غواص شاهین شهر در اطلاعیه ای از مردم آگاه، بیدار و ولایت مدار مردم شاهین شهر دعوت می کند در مراسم تشییع 30 شهید گمنام و 18 شهید شناسایی شده غواص که ساعت 6 عصر روز یکشنبه از محل سه راه فردوسی شروع می شود شرکت نمایند. بر اساس این
13 شهید گمنام غواص با استقبال مردم گلستان وارد این استان شدند
به گزارش خبرنگار ایرنا این شهیدان از بین 270 شهید عملیات کربلای چهار بوده اند که به استان گلستان تعلق گرفته اند. این شهدا قرار است از فردا پنجشنبه تا سه شنبه آینده همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) در سطح شهرهای گلستان تشییع و به خاک سپرده شوند. کاروان دردانه های دست بسته فردا میهمان مردم شهرهای گمیشان، بندرترکمن و کردکوی هستند و روز جمعه مردم شهرهای علی آباد، رامیان و آزادشهر از آنان
نگاهی گذرا به مکمل های هنری سینمای ایران + تصاویر
را چندین و چند بار دیدند و در کنار لذتی که از این اثر بردند؛ به تثبیت جایگاه سینمایی زوج فروتن و حجار ایمان آوردند. در سال 83، این زوج با فیلم بازنده تصویر کمرنگ تری از موفقیت های سابق خود را به نمایش گذاشتند و نتوانستند آن چهره درخشانی که در کارهای کیمیایی و درویش از خود به جا گذاشته بودند را تکرار کنند. بازنده همان طور که نماد پایان یک دوران سینمایی بود، افول یک زوج سینمایی پرامید را هم به
حمایت های همه جانبه رهبر معظم انقلاب از مذاکرات به روایت بعیدی نژاد
آثار خستگی مذاکراتی فشرده و نفسگیر را در چهره داشت. - طی سال های گذشته تنش هسته ای میان ایران و جهان غرب بویژه امریکا، همیشه بر فراز مناسبات خارجی کشورمان سایه انداخته بود. حال آنکه پرونده هسته ای ایران در گذار دوازده ساله خود، مسیر پرپیچ و خمی را تا رسیدن به نقطه پایان و دستیابی به متن توافق جامع پیموده است...ایران و غرب چگونه از مسیر پر پیچ و خم تخاصمی طولانی به ایستگاه پایانی توافق
دعوت آیت الله نورمفیدی برای حضور مردم گلستان درآیین وداع با دردانه های غواص
به گزارش روز چهارشنبه ایرنا از دفتر امام جمعه گرگان، آیت الله سید کاظم نورمفیدی در پیام خود به مناسبت ورود شهدای غواص و خط شکن به استان اظهارداشت: در آستانه سالروز شهادت رییس مذهب تشیع امام صادق (ع) گلستان به شمیم عطر شهیدان گرانقدر و مظلوم غواص معطر شده است. نماینده مردم گلستان در مجلس خبرگان رهبری افزود که به همین مناسبت از مردم همیشه در صحنه و ولایتمدار دعوت می شود با حضور باشکوه و الهی در
پرواز با بال های بسته
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس ، پیکر مطهر شهید غواص سیدجلیل میری ورکی بعد از گذشت 29 سال همراه با 175 شهید غواص تازه تفحص شده، شناسایی شد و به آغوش خانواده اش بازگشت. شب بیست و یکم ماه رمضان عطر شهادت در استان البرز پیچید و حضور شهید میری وَرکی بار دیگر افتخاری بزرگ را برای این شهر به ارمغان آورد. سیدجلیل 27 سال بیشتر نداشت که در عملیات کربلای 4 در منطقه ام الرصاص آسمانی شد. بسیجی دلاوری
روایتی جدید از نحوه شهادت غواصان
به گزارش فارس مردم استان مازندران در این روزها درصدد تدارک استقبال از پیکرهای پاک و مطهر شهدای غواص هستند که جانانه به قلب دشمن زدند تا امروز همه ما در آرامش و آسایش زندگی کنیم. به همین مناسبت با یکی از همرزمان شهدای گرانقدر غواص در شهرستان چالوس به گفت وگو نشستیم و از حال و هوای بچه های غواص در شب های عملیات شناسایی گپ زدیم که در زیر می خوانید. شهرام کیاکجوری رزمنده غواص و
گفتگوی صریح با سردار باقرزاده درباره آن 175 شهید!
مرتبط بودند اطمینان دادیم که این طور نیست. تا این که در خلال بازدیدهای میدانی، دوستان به نقطه ای حساس شدند و رفتند یک مقطع کاوشی کردند و 20 تا از شهدا را پیدا کردند از همین شهدای کربلای 4 در چند ماه قبل تقریباً یکی و دو ماه قبل برای ما مهم بود که این نقطه ممکن است منشأ یک سلسله اطلاعات تکمیلی باشد، از دوستان خواستیم آنجا را توسعه بدهند. کار را ادامه دادند و مواجه شدند با یک گور دسته جمعی که 175 شهید
لحظه شماری اهل تسنن گلستان برای ورود شهدای غواص
دارد. هم اکنون 101 شهید گمنام در 25 نقطه استان گلستان مدفون شده اند، هم اکنون افتخار خادمی و میزبانی شهدای غواص برای مردم شهیدپرور و ولایت مدار استان گلستان فراهم شده است حال و هوایی معنوی که به برکت ورود این شهیدان بزرگوار در استان حاکم شده است از طریق مشارکت های مردمی تلاش می شود برگزاری مراسم های تدفین، استقبال، تکریم و تشییع پیکر این شهدا به بهترین شکل ممکن انجام گیرد. بعد
آفتاب یزد، به دیدار جانبازی با چهره ای عجیب رفت /قصه غصه های 26 سال تنهایی دلاور مرد سرزمینم، چه ساده ...
صورتش باعث شده تا هر که او را می بیند هر گمانی جز واقعیت را از ذهنش عبور دهد، عقب ماندگی، جذام، سوختگی و ... . عکس العمل و واکنش ها هم تقریبا یکسان بوده، هر غریبه ای که در کوچه و بازار او را می بیند یا از او روی بر می گرداند یا ناخودآگاه صورتش در هم کشیده می شود. از او فقط عکسی دیده بودیم، نام و نشانی هم نداشتیم، پیگیر شدیم، فهمیدیم 26 سال است که مردی در مشهد مردانه زندگی می کند، بی هیچ هیاهو و سر و صدایی و همسری که او هم مردانه به پای این زندگی ایستاده است. به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه خراسان، حاج رجب محمدزاده، یکی از جانبازان 70 درصد کشورمان است که ظاهرا وضعیت جسمی و نوع مجروحیتش او را از یاد خیلی ها برده است. او از سال 64 به عنوان بسیجی چهار مرحله به جبهه اعزام شده و آخرین باری که خاک جبهه تن حاج رجب را لمس کرد، سال 66 و در مکانی به نام ماهوت عراق بود. قرار شد برای دیدن حاج رجب به خانه اش در یکی از مناطق پایین شهر مشهد برویم، درحالیکه تا قبل از رسیدن به خانه او هنوز تردید داشتیم که آیا این شخص همان مردی است که ما به دنبالش بودیم یا نه، وارد خانه که شدیم، مردی به استقبالمان آمد که دیدن صورتش تمام تردید های ما را به یقین تبدیل کرد. وقتی به دنبال نام و نشانی از حاج رجب بودم، می گفتند جانبازی که شما دنبالش هستید یک سوم صورتش را از دست داده، نمی تواند به خوبی حرف بزند، اما همین باعث می شد تا برای دیدنش مشتاق تر شوم، وقتی وارد خانه اش شدم و او را دیدم، تنها سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این بود که دو سوم دیگری که می گویند از صورت این مرد باقی مانده، کجاست؟ وارد خانه که شدیم مردی به استقبالمان آمد که تنها پیشانی و ابروهایش کمی طبیعی به نظر می رسید، بینی، دهان، دندان، گونه و یکی از چشمهایش را کاملا از دست داده بود، چشم دیگر او هم به سختی باز می شد و مقدار اندکی بینایی داشت. مقابلش نشستیم، روز جانباز را با اندکی تاخیر به او تبریک گفتیم، حاج رجب هم با زبانی که به سختی با آن سخن می گفت از ما تشکر کرد، دیدن صورتش کمی ما را بهت زده کرده بود و شروع مصاحبه را سخت تر... از او پرسیدم چه شد که صورتتان را از دست دادید، آن لحظه را یادتان هست؟ حاج رجب با صدایی که به سختی و کمی نامفهوم شنیده می شد، لحظه مجروحیت خود را اینگونه برایمان وصف کرد: خیلی کم یادم است، فقط اندازه یک ثانیه، در سنگر داشتم برای کلمن یخ می شکستم و دو نفر از همرزمانم در کنارم بودند، ناگهان خمپاره زده شد و بعد از اینکه احساس کردم خون زیادی از من می رود، بیهوش شدم. طوبی زرندی، همسر حاج رجب به کمکش می آید، همزمان که او برایمان از لحظه مجروح شدنش می گوید، همسرش هم جملات نامفهوم حاج رجب را برایمان بازگو می کند؛ در آن لحظه چهار نفر در سنگر حضور داشتند، یک سرباز رفته بود تا از تانکر آب بیاورد، حاج آقا هم در حال شکستن یخ بوده و بقیه هم خواب بودند که خمپاره جلوی سنگر می خورد. دوست هم سنگرش می گفت یک دفعه دیدم آقا رجب افتاد، تا آمدم از جایم بلند شوم و به او کمک کنم دیدم نمی توانم، یک دست و یک پایم قطع شده بود و دیگر هم سنگری هایش هم شهید شده بودند، آن جانباز نیز چند سال پیش بر اثر جراحاتش شهید شد. خانم حاج رجب که زمان جانباز شدن همسر نانوایش 30 ساله بود و چهار فرزند داشت، می گوید: همسرم همیشه می گفت اگر نماز و روزه واجب است، جبهه رفتن هم حق و واجب است. پرسیدم چگونه خبر مجروحیت حاج آقا را به شما دادند، محمدرضا محمدزاده، فرزند بزرگ حاج رجب که تنها هشت سال پدرش را با صورت عادی اش دیده، می گوید: آن موقع من دوم دبستان بودم، قبل از اینکه خبر جانباز شدن پدر را به ما بدهند، او نامه ای نوشته بود که مرخصی گرفته و به مشهد بر می گردد، ما هنوز از چیزی خبر نداشتیم تا اینکه یکی از هم رزمان پدرم من را در کوچه دید و پرسید پدرت نیامده؟ من جواب دادم نه و او که با خبر از ماجرا بود گفت که انشاء الله خبرش می آید. بعد از آن بود که متوجه شدیم جانباز شده ولی نمی دانستیم از چه ناحیه ای، فکر می کردیم دست یا پایش قطع شده است، اما وقتی وارد بیمارستان فاطمه الزهرا تهران شدیم من و مادرم با صحنه ای مواجه شدیم که برایمان قابل درک نبود. پدرم را فقط از پشت سر توانستم تشخیص دهم، ترکشی که به او خورده بود تمام صورتش را از بین برده بود. از همسر حاج رجب خواستیم تا برایمان روزهای قبل از مجروحیت و لحظه ای که خبر جانباز شدن همسرش را به او می دهند، بازگو کند؛ وقتی با پسر هشت ساله ام و دختر کوچکم که در بغلم بود وارد بیمارستان فاطمه الزهرا شدم، با دیدنش فهمیدم این مجروحیت ساده نیست و اتفاق بزرگی برایش افتاده است. ملحفه سفیدی روی همسرم انداختند تا تمام کند نزدیک تر شدم، صورتش کاملا باندپیچی شده بود، بعد از اینکه باندهای صورتش را برداشتند دیدم فک بالای همسرم از بین رفته، صورتش صاف صاف شده بود و زبان کوچک ته گلویش به راحتی دیده می شد. یک چشمش هم به دلیل افتادگی نابینا شده بود و تنها چشم دیگرش آن هم از فاصله های نزدیک می بیند. بعد از دیدن آن صحنه از حال رفتم و در اتاق دیگری بستری شدم، آن قدر وضعیتش وخیم بوده که در همان ابتدا وقتی متوجه میزان آسیب دیدگی همسرم می شوند، یک ملحفه سفید روی او می کشند، گوشه سالن رهایش می کنند تا تمام کند، ولی گویا یک پزشک جراح خارجی از کنارش رد می شود، وضعیت او را می بیند و می گوید او را مداوا می کنم. فرزند بزرگ حاج رجب یادآور می شود: گویا در همان لحظه ها هم فکر می کردند که حاج آقا شهید شده، چون صدای خرخر مثل قطع شدن سر شنیده می شد، او را به تبریز و شیراز اعزام می کنند، ولی گفته می شود که درمان چنین مصدومی کار آن ها نیست و به تهران می برند. حاج رجب در این مدت 26 بار زیر عمل جراحی قرار گرفته تا به شکل امروز درآمده، هر بار در این عمل ها یک تکه پوست از دست، پا یا سرش جدا می کردند و به صورتش پیوند می زدند، از پوست سرش برایش ریش و سبیل ساختند، ولی استخوان دماغش جوش نخورد، خانواده اش می گویند در چهره ای که شما از حاج رجب می بینید، همه چیز ساخته دست پزشکان است. وضعیت حاج رجب بعد از مجروحتیش باعث شده بود تا زندگی خودش و خانواده اش هم مثل صورتش از حالت عادی و طبیعی خارج شود، بچه هایی که تا مدتی قبل از سر و کول پدر بالا می رفتند حالا با دیدنش جیغ می کشیدند و فرار می کردند . او بعد از هر عمل صورتی جدید پیدا می کرد و همین باعث شده بود تا خانواده اش نتوانند به راحتی با این وضعیت کنار بیایند، از همسرش که می پرسم چگونه با این وضعیت کنار آمدید، پاسخ می دهد: کارم شده بود گریه و تا دو سال هر شب با بغضی می خوابیدم که رهایم نمی کرد، یک شب که قبل از خواب بسیار گریه کرده بودم خوابی دیدم که بعد از دو سال خداوند صبری به من داد که تا همین حالا ادامه دارد. خواب دیدم در پایین جایی شبیه به جبل النور کوهسنگی ایستاده ام، مقام معظم رهبری در بالای این کوه دستشان را دراز کرده اند و مرا به بالای بلندی آوردند، مادر شهیدی که در کنارمان ایستاده بود را نشان دادند و گفتند مقام شما با مقام این مادر شهید یکی است. همسر این جانباز 70 درصد بیان می کند: هیچ وقت پیش خدا و بنده خدا از این وضعیت گلایه نکردم، ولی فشار این اتفاق آن قدر بود که تا مدت ها صبح ها به یک دکتر مراجعه می کردم و بعد از ظهرها به یک دکتر دیگر، این اتفاق برای من بسیار سنگین تمام شد، گاهی می گفتم کاش رجب قطع نخاع می شد ولی این اتفاق نمی افتاد، بچه ها نیز کوچک بودند، نمی توانستند با شرایط کنار بیایند و با دیدن چهره پدرشان می ترسیدند. فرزند بزرگ حاج رجب هم می گوید: برای یک کودک دبستانی سخت بود که پدرش در این وضعیت باشد ولی شاید معجزه خدا بود، اینکه هیچ حس بدی نداشتم، پدر را خودم حمام می بردم، لباس هایش را تنش می کردم و با همان سن کم، همه جا با او می رفتم. حاج رجبی که نه دهان دارد، نه فکی و نه دندانی، حالا آرزویش شده تا بعد از 26 سال لقمه نانی را در دهانش بگذارد و غذاهای خانگی را بخورد، همسرش می گوید تا یک سال فقط با سرنگ به حاج آقا غذا می دادم. او 27 سال است که فقط مایعات می خورد. در طول تمام این سال ها کسی پیدا نشد که درد دل ما را بفهمد، فقط می گفتند خدا اجرتان دهد، حاج رجب تنها 30 درصد سلامتی داشت که آن هم دو سال گذشته سکته قلبی کرد و مجبور به انجام عمل قلب باز شد، همیشه می گویم خوش بحال شهدا که شهید شدند، رفتند و راحت شدند، شوهر من جلوی چشمانمان روزی چند بار شهید می شود. در این لحظه فرزند بزرگ حاج رجب دو سال گذشته را به یاد آورد که پدرش را به خاطر عمل قلب باز در بیمارستان بستری کرده بودند، او می گوید: سکته ای که پدرم دو سال پیش کرد از سنگینی همین حرف های مردم بود، زمانی که حاج آقا عمل قلب باز در بیمارستان داشتند، در بخش آی سی یو مانیتورهایی برای ملاقات کنندگان جهت آگاهی از وضعیت بیمارشان نصب شده بود. وقتی برای ملاقات پدر به بیمارستان آمدیم، متوجه شدیم که مانیتور اتاق حاج آقا را قطع کرده اند، با پرس وجوهایی که کردم فهمیدم مردم شکایت کرده و از تصویر پدرم ترسیده بودند، به همین دلیل مانیتور اتاقش را قطع کردند، این قدر رفت و آمد کردم تا پس از مدتی تصویر وصل شد ولی از دور پدرم را نشان می دادند. او تصریح می کند: پرستار اتاق پدرم برای دادن قرص هایش با حالتی خاص دم در اتاق می ایستاد، در حالیکه صورتش را به سمت دیگری می برد تا پدر را نبیند، قرص ها را دست من می داد تا به او بدهم، درحالی که این ها وظیفه پرستار است، من به آن پرستار گفتم، پدرم ترس ندارد، او فقط یک جانباز است، همین. ما غرق سوال و جواب و نگاه به صورت نداشته حاج رجب بودیم و او نگران دهان خشک مهمانانش، در طول مصاحبه بارها صحبت های فرزند و همسرش را قطع می کرد و با دستانش به سمت میوه و چای هایی که مقابلمان بود اشاره می کرد، به اصرار حاج رجب گلویی تازه می کردیم و دوباره سوال و جواب هایمان را از سر می گرفتیم. دو سال است که کسی به همسرم سر نزده از خانواده اش پرسیدم در این 26 سال که حاج آقا جانباز و از کار افتاده شده بودند با داشتن 6 فرزند آیا مشکل مالی هم داشتید؟ همسرش پاسخ داد: با همان حقوق ماهانه بنیاد زندگی مان می چرخد، چند سال پیش خانه ای برایمان گرفتند که برای داماد کردن آخرین فرزندم مجبور شدم آن را بفروشم و در حال حاضر هم مستاجریم، یک بار به بنیاد جانبازان زنگ زدم و گفتم برای عروسی یکی از فرزندانم یک میلیون تومان وام می خواهم، آن ها هم پاسخ دادند ما پول نداریم قبض آب و برق اینجا را پرداخت کنیم، چگونه به شما وام بدهیم؟ همسر حاج رجب تاکید می کند: من هیچ انتظاری ندارم که کمک مالی بشود، ولی حداقل اگر خبری از همسرم بگیرند بد نیست، حدود دو سال است که از طرف بنیاد هیچکس به ما سر نزده، دلیلشان هم این است که بنیاد پول آژانس برای سرزدن به جانبازان را ندارد، به نظرم بنیاد بین جانبازی که روی ویلچر می نشیند، با سایر جانبازها تبعیض قائل می شود. حاج رجب 26 سال در آرزوی دیدن مقام معظم رهبری است اگر حاج رجب را از نزدیک می دیدی، کنار آمدن با این جمله که دو سال است کسی به او سر نزده، برایت بسیار سخت می شد، خواستم سوال کنم در طول این 26 سال چه کسانی به دیدن حاج آقا آمدند، آیا ایشان دیداری با مقام معظم رهبری، امام جمعه مشهد یا ... که پسرش با خنده ای حرفم را قطع کرد و گفت: دو سال گذشته قرار بود پدرم در حرم امام رضا دیداری با رهبری داشته باشند، ولی وقتی در صحن حرم مسوولان با چهره پدرم روبه رو شدند طور دیگری برخورد کردند. من نمی توانستم پدرم را با این وضعیت تنها در میان آن جمعیت رها کنم، با او از حرم برگشتم در حالی که آرزوی دیدار با مقام معظم رهبری همچنان بر دلش مانده است. فرزند این جانباز 70 درصدی می گوید: حاج آقا خیلی مظلوم است، بدنبال جایگاه نیست، ولی داشتن یک دیدار با رهبری فکر نمی کنم برای چنین جانبازی خواسته بزرگی باشد. سخن گفتن از 26 سال تنهایی حاج رجب و فرزندانی که یک بیرون شهر رفتن با پدر، بزرگ ترین آرزوی شان شده تمامی نداشت، وقتی یکی از عکس های او در اینترنت و برخی شبکه های اجتماعی منتشر می شود، عده ای نظر می نویسند خدا به این مرد اجر دهد، اما دلیل نمی شود که فرزندانش با سهمیه به دانشگاه بروند. این حرف ها بر دل دختر کوچک حاج رجب که از وقتی به دنیا آمده صورت پدر را به همین شکل دیده، سنگینی می کند، او با بغضی که سعی در فرو بردن آن دارد، می گوید: به پدرم افتخار می کنم، او سایه سر ماست، اما طاقت نگاه ها و حرف های مردم را ندارم. باور کنید حسرت یک پارک رفتن یا زیارت رفتن برای یک کودک آن قدر بزرگ است که با یک سهیمه کنکور نمی توان آن را جبران کرد، من درس خواندم و امسال بدون استفاده از سهمیه به دانشگاه رفتم. دلم می خواست بنشینم کنار حاج رجب تا جواب همه سوالاتم را از دهان نداشته خودش بشنوم، زبان او برای حرف زدن خیلی سخت می چرخید، اما دیگر طاقت نیاوردم، کنارش نشستم، پرسیدم حاج آقا حرم امام رضا که می روی از او چه می خواهی؟ آرزویت چیست؟ دور گوش هایش باندپیچی بود و صدایم را به سختی می شنید، سوالم را بلندتر تکرار کردم و گوش هایم را تیزتر، خودکارم را آماده در دستانم گرفتم تا از آرزوهای حاج رجب کلمه ای را جا نیندازم، دیدم دو دستش را به سوی آسمان دراز کرد و گفت می خواهم خدا از من راضی باشد منتظر بودم تا حرفش را ادامه دهد، اما با دستمالی که در دستش بود گوشه همان چشم کوچکی که در صورتش کمی سالم مانده بود را پاک کرد و دیگر چیزی نگفت. حالا حاج رجب با سیرت است و بی صورت، در میان مردمی راه می رود که همه آن ها بی آن که بدانند این صورت را چه کسی و برای چه چیزی از او گرفته، نگاهشان را از حاج رجب می دزدند، شاید حق دارند، نمی دانند که او صورت داده برای نترسیدن ما، برای آرامشی که هنگام غذا خوردن در یک رستوران به آن نیاز داریم، رستورانی که روزی گذر حاج رجب و فرزندش به آن جا افتاد و صاحبش به خاطر آرامش مشتری هایش او را به آنجا راه نداد. خودش زبانی برای گلایه کردن ندارد، اما دل همسرش سخت شکسته، دلگیر است از وقتی که با شوهرش بیرون رفته بود، مادری که فرزندش گریه می کرد آنها را می بیند، انگشت اشاره اش را سمت حاج رجب دراز می کند و می گوید پسرم اگر گریه کنی می گم این آقا تو رو بخوره . برای همسرش سخت است تا به مادر آن کودک بفهماند شوهرش صورتش را فدا کرده تا دیگر هیچ کسی جرات نکند در خاک وطنش به فرزندان این کشور نگاه چپ بیندازد. نمی دانم چگونه، اما آسان نیست جبران زخم زبان ها و نگاه هایی که باعث شده تا آخرین خاطره بیرون رفتن دو نفره این زن و مرد به دو سال قبل باز گردد و آنها دو سال از اینکه نمی توانند با هم به پابوسی امام رضا(ع) بروند حسرت بخورند . همسرش می گوید: طاقت شنیدن حرف های مردم را ندارم، وقتی بیرون می رویم و به حاج رجب توهینی می کنند، نمی توانم ساکت باشم، جوابشان را می دهم و در نهایت دعوایی بلند می شود، حالا ترس از همین دعواها دو سال است ما را خانه نشین کرده است. به حاج رجب می گویم دلت که می گیرد چکار می کنی، در این سال ها خسته نشدی، با همان صدایی که حالا شنیدنش برایمان عادی شده بود، پاسخ داد: خستگی از حد گذشته، در هر حالتی خسته ام، چه وقت هایی که در میان جمعیت و شلوغی هستم، یا وقت هایی که استراحت می کنم، روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که چقدر مردم با دیدن من اذیت و ناراحت می شوند. این صورت برای من عادی شده ولی برای مردم نه. حاج رجب نوه هایی هم دارد که بودنشان او را کمی از تنهایی درآورده، در طول مصاحبه شنیدن غصه های پدربزرگ برایشان آسان نبود، دور او می گشتند و هوایش را داشتند، نادیا، نوه بزرگش کلاس پنجم دبستان است، او می گوید: جشن تولدهایمان را اینجا در خانه پدربزرگ می گیریم، عیدها پیش او می مانیم و پدربزرگ به ما عیدی می دهد، دوست داریم با او بیرون برویم اما طاقت حرف های دیگران را نداریم. اما عشق که باشد، خلاصه شدن زندگی برایت در یک چهار دیواری آن قدرها هم تلخ نمی شود، کنار همسرش نشستم، آرام به او گفتم در این 26 سال فکر جدایی به سرتان نزد، خندید و گفت: چند سال پیش همسر یکی از جانبازان که دوست من هم بود، زنگ زد، گفت اگر شوهر من وضعیت حاج رجب را داشت حتما از او جدا می شدم ، بعد از این تماس تلفنی تا چهار سال نتوانستم با این دوستم ارتباط برقرار کنم، حرفش به دلم سنگین آمد و به شدت مرا ناراحت کرد. از حاج خانم می پرسم شما که اکثرا در خانه اید، با آقا رجب دعوایتان هم می شود، صورتش غرق تبسم می شود و می گوید بله، چرا دعوا نکنیم گفتم آخرین بار کی دعوایتان شد، با لبخندی که حال و هوای ما را هم عوض کرد، گفت قبل از آمدن شما ، پرسیدم سر چه چیزی، پاسخ داد: داشتم برای آمدن شما خانه را آماده می کردم که حاج آقا با فلاسک چایی اش آمده بود بالای سرم و اصرار داشت تا همان لحظه برایش چایی درست کنم. *** به صورت نگران حاج رجب نگاه می کنم که گویا این روزها در هیاهو و کش مکش های سیاسی گم شده، او روزگاری برای این نگرانی جانش را کف دستانش گذاشت، بی سر و صدا رفت، بی سر و صدا و بی صورت هم بازگشت تا امروز منافع ملی و صورت نداشته اش در میان دلواپسی های نابه جای عده ای به فراموشی سپرده شود. حاج رجب نقاب نمی زند، برخلاف خیلی از آدم هایی که چهره واقعی شان را پشت شعارها و نگرانی های ساختگی شان پنهان می کنند، او با همین حالش هم از فضای سیاسی کشور بی خبر نیست، از میان برنامه های تلویزیونی فقط اخبار را نگاه می کند و از هیچ راهپیمایی یا انتخاباتی جا نمی ماند . حاج رجب خودش است، بی هیچ نقابی، حتی می توانی لبخند خدا را بر روی لب های نداشته او ببینی، صورت حاج رجب جایی جا مانده که هرگاه خواستی روی ماه خدا را ببینی، می توانی به اینجا بیایی، اینجا می توانی امضا و دست خط خدا را ببینی که بدون هیچ پرده ای بر صورت او به یادگار مانده است. ...
کاشان مهیای استقبال از مرواریدهای خاکی
تشییع در دستور کار قرار گرفته است. وی افزود:بی شک مردم ولایتمدار،شهیدپرور و دارالمومنین کاشان که در دوران هشت سال دفاع مقدس با تمام وجود از عزت و شرف ملت ایران دفاع کردند ،امروز نیز جوانان ، فرزندان،همسران، پدران ، مادران و دوستان همان ایثارگران و شهدا برای دیدار با همراهان و همرزمان شهدای خود و معطر شدن به عطر آنها حضور حماسی و پرشور خواهند داشت. براساس خبرهای رسیده از ستاد استقبال از شهدای گمنام ،روز چهارشنبه 14 مردادماه ساعت 17 مردم کاشان میزبان بیش از 40 شهید گمنام و غواص میهن اسلامی خواهند بود. ...
تشییع شهدای غواص فرصتی دوباره برای تجدید میثاق با آرمان های انقلاب، امام راحل و شهدا را نصیب ما کرده است
را نصیب ما کرده است. وی تصریح کرد: شهدای غواص روز شنبه هفته آینده 17 مردادماه از ساعت 15 الی 17 میهمان مردم گالیکش خواهند بود. بخشدار بخش مرکزی شهرستان گالیکش گفت: ضمن انجام هماهنگی ها با تمامی دهیاران روستاهای بخش نصب بنز و توزیع اطلاعیه خواهیم داشت و از ظرفیت دهیاران به عنوان نیروی اجرایی با اعضای مساجد و بسیج و روحانیون نیز جهت هر چه باشکوه تر برگزار شدن مراسم استقبال
کاشان میزبان مرواریدهای خاکی است/شهدای غواص به کاشان می آیند
. وی با اشاره به اطلاع رسانی ستاد استقبال از شهدای گمنام گفت: مردم کاشان ساعت 17 عصر روز چهارشنبه 14 مرداد میزبان بیش از 40 شهید گمنام و غواص میهن اسلامی هستند. به گفته وی، کاشان دیار نخستین های جهان با عطر حضور آسمانی شهدا برکت، نورانیت و معنویت و روشنی خواهد گرفت. شهردار کاشان، با تاکید بر تدین، تعهد، ولایت مداری و پایبندی مردم شهیدپرور دارالمومنین کاشان به آرمان
زنگ خطر برای مجردها؛ دختران کم شدند!/ فروش بهشت با قبور چند صد میلیونی !
نیست و چهره بشاش او نوید روزهایی را می دهد که آیت ا... در سال های گذشته درصدد تحقق آن بود. جامعه ای با حضور حداکثری واجدین شرایط در پای صندوق های رای، معیار بودن اعتدال در انتخاب افراد، اعتماد مردم به کاندیداها و.... ازجمله معیارهای آیت ا... هاشمی برای یک جامعه مطلوب است که امروز می داند بخشی زیادی از مسیر آن طی شده است. " پایان سودهای کاسبان تحریم "، عنوان یادداشت حسین زاعفر، کارشناس