سایر منابع:
سایر خبرها
رضا رویگری: قبل از جدایی رسمی از همسر اولم، دو سال تمام، تنها زندگی می کردم/آقای (س) باعت شد ممنوع ...
ازدواج کردید؟ چندسال پیش برای برنامه ای به شیراز رفته بودم. تارا یک دوست به نام ستاره داشت که دوست مشترکمان محسوب می شد. ستاره به تارا گفت که یک دوست هنرپیشه ام برای چند روز به شیراز می آید و اسم من را برد، تارا هم گفت که تا به حال اسمش را نشنیده و نمی شناسمش! به هرحال ستاره و تارا برای استقبال من به فرودگاه آمدند و همانجا برای اولین بار همدیگر را دیدیم. تا من را دید، گفت آقای رویگری چقدر
امین تارخ: عشقم در 40 سالگی برایم جذاب تر شد
؛ همین مساله الان هم مرا کاملا جذب خود می کند. دیپلم با معدل بالا سال آخر متوسطه مجید جعفری از من خواست در نمایشی به کارگردانی او بازی کنم اما نپذیرفتم. جعفری از من سوال کرد مگر به بازیگری علاقه نداری؟ به او جواب دادم اتفاقا چون به بازیگری علاقه دارم، می خواهم بعد از دیپلم وارد دانشگاه شوم. راستش دیپلم را با معدل بالا گرفتم و با رتبه بسیار خوب در دانشگاه پذیرفته شدم، همان زمان سال
شهرام جزایری: خدا را شکر از امکانات زندان راضی بودم/ در بیش از 99 درصد تلاش هایم شکست خوردم
بگیریم، اما بعد از یک هفته و 10 روز می دیدند که خیلی شخصیت داخلی من متفاوت از شخصیت اجتماعی ام است. من در فضای خصوصی فعالیت های اجتماعی و خانوادگی را دوست دارم، به آشپزی و شیرینی پزی علاقه دارم و علاوه بر دوست داشتن بلد هم هستم. در زندان می گفتند شهرام آشپز دارد، یک روز به رفقا گفتم بیایید برایتان سمبوسه درست کنم، پیچیندن سمبوسه های مثلثی تخصص می خواهد، اما وقتی چشم باز کردم دیدم 100 تا
صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم!
روتون مدیر گروه تئاتر پری روز شدم، با گروه های زیادی پیش از انقلاب کار می کردیم. روزی به یکی از بازیگرها گفتم چرا بد بازی می کنی؟ گفت آقا دولت امکانات نمی ده!؟ این نق زدن آنقدر خنده دار شده که ما همش می خواهیم... من اصلا منظوری هم ندارم که بگویم نهاد رسمی کارش در این زمینه ها درست است که حتما درست نیست اما شاید همه این گرفتاری ها ابعاد و عوارض همین سیاست های غلط باشد. الان دریغ ناکی درست
دختران راه دستیابی به آرزوهایشان را در مجموعه لنا لیستی می یابند
امانت گرفتن کتاب به کتابخانه می رفتم. 12 ساله که بودم مجبور شدیم برای زندگی همراه با ناپدری ام به یک شهر دورافتاده برویم. این اتفاق برایم یک فاجعه بود. از آن به بعد چون جرات نمی کردم افکار و احساساتم را با کسی در میان بگذارم به نوشتن خاطرات روزانه رو آوردم. خوشبختانه پس از گذراندن دبیرستان در رشته طراحی صنعتی دانشگاه هنر پذیرفته شدم... سرگرمی های من از اول عمرم تا الان هیچ فرقی نکرده اند
دوست دارم برادر کوچولو داشته باشم
کاری کن باز هم به مشهد بیایم. آخر وقتی من به حرم شما آمدم چهار ساله بودم و چیز زیادی یادم نمی آید امّا بعضی وقت ها که حرمتان را در تلویزیون می بینم آرزو می کنم باز هم به مشهد بیایم و یا اصلاً ای کاش می توانستم پرواز کنم و با کبوترهایی که روی گنبد هستند بازی کنم. دعا می کنم هیچ وقت مریض نشوم و پدر و مادرم هم مرا به دکتر نبرند چون وقتی مریض می شوم حس می کنم شاید کار بدی کرده ام و خدا هم من را مجازات کرده است. اصلاً قول می دهم دیگر به حرف مادر و پدرم گوش دهم. شما کمک کنید تا خدا همه ی کارهای بد من را ببخشد. در آخر هم آرزو دارم خدا به عزیز و آقاجونم عمر زیاد بده، آخر آن ها پیر شده اند. ...
آزادگان؛ پرستوهایی که عقاب وار بازگشتند
داد تا اینکه 4 مهرماه اسیر شد. خودش درباره روز اسارتش چنین می گوید: ما رفته بودیم شرکت نفت را بزنیم اما به ما گرای اشتباه دادند. بنابراین کارخانه شکر را به جای شرکت نفت بمباران کردیم. من در هور افتادم. آنها مرا به یک چادر مشکی بردند. اما کدخدای آنجا نگذاشت به من صدمه بزنند . در ادامه پویانفر را به یک پادگان نظامی می برند و برایم چای آوردند اما چای پر از شکر بود. گفتند چه جالب! شکر دوست
آزاده در اندیشه آزادی/ می خواستند به امام اهانت کنیم/ وقتی آمدم مادرم رفته بود
همه سال اسارت برمی گشتم، همه ی اقوام به استقبالم آمده بودند اما مادرم دیگر نبود، مادری که در نبودنم، بسیار بی تابی مرا کرد و غصه ها خورد. کلام آخر، از مسئولین و مردم چه خواسته ای دارید؟ آن روزها برای خواستن های امروز نرفتم که الان متوقع چیزی باشم، ما برای رضای خدا و حفظ ناموسمان رفتیم. فقط یک گلایه دارم که چرا وقتی به خانواده شهدا، جانباز و آزاده رسیدگی خاصی می شود، مردم عزیزمان اعتراض می کنند، به خدا بدانید آرامش امروز ما مدیون همین ایثارگری ها است. انتهای پیام/ ...
هدفم، کسب برند اولین تولید کننده شیر سالم در ایران است
تا از وی دلایل موفقیتش را جویا شویم. شریفی با بیان اینکه این موفقیت را مدیون تلاش خود می داند، گفت: پدر و مادرم را مهم ترین عامل آرامش در زندگی ام می دانم. جلال شریفی متولد 1376 دانش آموز هنرستان شهید کشوری زیار است که امسال رتبه سوم المپیاد پرورش دام صنعتی را کسب کرده است. وی خانواده ، شیوه درس خواندن، برنامه ریزی صحیح را عامل موفقیت خود دانست من از همان دوران بچگی یک جوری
امید خفته برای راه رفتن
بگویید چه امیدی، با این وضع هنوز امید به راه رفتن داری؟ اما من دلیل محکمی برای خودم دارم، خدایی که کار را به مویی رسانده اما آن را پاره نکرده، بی شک به فکر من است. اگر خوب شوم قول می دهم به همه مریض ها کمک کنم. شاید باور نکنید اما تنها یک بار از نخاع من عکس گرفتند و سال هاست که وضعیت نخاع من بررسی نشده است. حتی یک کلاس فیزیوتراپی نرفته ام، آن وقت چطور می توانم ناامید باشم. حداقل چندمتخصص مرا معاینه
ماجرای جنجال رسانه ای ضد انقلاب ها برای یک مفسد فی الارض/ قربانیان عرفان حلقه چه می گویند؟
تهوع بودم و گفته می شد که جن و ارواح سرگردان در حال خروج از بدن تو هستند؛ من در حال خود نبودم و بیشتر اوقات قرص آرام بخش مصرف می کردم، یعنی نه غذا می خوردم نه می خوابیدم و فقط گریه می کردم؛ حس خودکشی داشتم و دچار حملات پانیک می شدم؛ حملات ترس و وحشت شدید داشتم یعنی نفس نفس زدن های شدید و این حالت ها دست خودم نبود. وقتی در سایت نجات از حلقه فرم پر کردم؛ خیلی حالم بد بود و نمی دانم چطور برایتان توصیف
چرا اکثر دختران میلی به ازدواج و تشکیل خانواده ندارند؟
را امضا کنند، فکر می کنند به آنها ظلم می شود! الهام در پایان حرف هایش تاکید می کند: من به شدت اعتقاد دارم بعد از ازدواج هم لازم است حریم شخصی و استقلال فردی زن و شوهر حفظ شود. با این حساب، ترجیح می دهم تا زمان پیدا شدن کسی که با این خواسته ها مخالفتی نداشته باشد، مجرد بمانم. چرا خودم را در شرایطی قرار بدهم که اگر پشیمان شدم یا مشکلی پیش آمد، هیچ راه بازگشتی نداشته باشم؟ چرا خودم را
دلایل دختران مجرد برای ازدواج نکردن
دست پیدا کنیم. مادرم تمام عمرش را کار کرد مینای 18 ساله، منتظر نتایج کنکور است. می گوید مطمئن است در رشته دلخواهش پذیرفته می شود چون خیلی تلاش کرده و این روزها اصلا مگر ممکن است کسی دانشگاه نرود؟ سوالم را که می پرسم لبخندی می زند و می گوید: حالا که خیلی زود است. تمام دغدغه ام تا حالا کنکور بوده و اصلا به ازدواج فکر نکرده ام. و بعد از مکث کوتاهی اضافه می کند: راستش را هم
خاطرات جالب شهرام جزایری از دوران زندان
/> بسیاری از دوستان که به زندان می آمدند، می گفتند: ما فکر می کردیم با یک آدم پولدار، مغرور، قدرتمند و بانفوذی طرف هستیم و نمی توانیم با او زندگی کنیم و باید در مقابل آن گارد بگیریم، اما بعد از یک هفته و 10 روز می دیدند که خیلی شخصیت داخلی من متفاوت از شخصیت اجتماعی ام است. : من در فضای خصوصی فعالیت های اجتماعی و خانوادگی را دوست دارم، به آشپزی و شیرینی پزی علاقه دارم و علاوه بر دوست داشتن
سرچشمه میزبان پایتخت 4 بود، گزارش مراسم تقدیر
آمدند. علیرضا خمسه گفت: من یک عالمه حرف ناگفته دارم که در این بازه زمانی کم نمی توانم بزنم، تنها می توانم بگویم که سیروس مقدم و الهام غفوری به خوبی با بازیگران ارتباط برقرار می کنند و درک خوبی از آنها دارند، من تا قبل از وارد شدن به پایتخت، تمام عروسی و عزاها را می رفتم اما به واسطه بازی در این سریال از همه مسائل دور افتادم، البته در دوره های گذشته که سریال در ایام نوروز به روی آنتن می
مشکلات دختران ایرانی درشبکه های اجتماعی
می کردم و وقتی پاسخ نمی دادم بلافاصله آن فرند می شدم. مواردی هم بود که طرف دیگر لایکم نمی کرد. الان چتم را برای غریبه ها بسته ام ولی مزاحمتها تمام نشده و فقط کم شده است. او اضافه می کند: یک بار یکی از همکارانم که البته مرا به درستی نمی شناخت تلاش می کرد با من دوست شود و من را از پافشاریش ناراحت می کرد. کلا چت کردن آدم هایی که نمیشناسم اذیتم می کند. این مدل رابطه پنهانی را در فضای مجازی
چرا بعضی پولدارها روی اعصابند؟
استیو جابز هم نسبتاً آسان است. او آیفون مرا ساخت. من آیفونم را دوست دارم و گرچه می دانم آدم های دیگری هم در طراحی و ساخت آن دخیل بودند ولی ایده ی پشت این وسیله [از آن] استیو جابز است. پس "پول” جابز، "مشروع” بود. ولی نمی دانم اداره ی یک شرکت سرمایه گذاری چگونه است. صرف نظر از اینکه نتیجه ی مدیریت من چقدر بد باشد، آن کار، از من ساخته نیست -و حتی درک این که این چه کاری است که از من ساخته نیست
این همه دروغ مصلحت آمیز؟!
! روز بعد قبل از رفتن به اداره سری به دانشگاه می زنم. واقعیت را به مسئول ثبت نام می گویم. سرش را به نشانه اینکه کاری از دستش بر نمی آید تکان می دهد و عذر مرا می خواهد. هر چه التماس می کنم که من کارمند هستم و نتوانستم مرخصی بگیرم شما راهی پیش پایم بگذارید تا بتوانم ثبت نام کنم اما گوشش شنوای حرف های من نیست و باز حرف خودش را می زند و قبول نمی کند. اصلاً نمی خواهد برای یک لحظه هم که شده
سخایی را به نام مردم کرمان کشتند!
است. امید آنکه مفید افتد. صبح روز 28 مرداد که هنوز در کرمان خبری نبود سرگرد سخایی، رئیس شهربانی مرا که زندانی بودم احضار کرد تا دستور بدهد محل ساختمانی واقع در حوالی میدان مشتاقیه را که سند اجاره اش به نام من بود، باطل و محل را تخلیه کنم و تحویل موجر بدهم. بنده همراه دو پاسبان مقابل سخایی در محوطه شهربانی قرار گرفتم. سخایی با تیمسار امان پور، فرمانده لشکر مشغول صحبت بود. من هم در چند
من به پرسپولیس خیانتی نکردم
مورد فردا هنوز تصمیم نگرفته ام... اگر زنده باشم حتما در مورد فردا هم تصمیم گیری می کنم. اما تا این لحظه قصد ورود به فوتبال و هر رشته دیگری را ندارم. دوست داشتید که الان هم در پرسپولیس مدیریت می کردید؟ من پرسپولیس را دوست دارم و تا زمانی که بودم به این باشگاه خیانتی نکردم. با حوصله کارم را کردم و وظیفه ام را انجام دادم. همیشه با دقت کارم را کردم و هیچ خیانتی به باشگاه پرسپولیس نکردم. تا
کرامات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها از زبان خادمین حرم
. شفای دست خادم آقای اصغر خادم نقل می کرد: از ناحیه دست، درد شدیدی مرا رنج می داد به طوری که در کفشداری قادر به گرفتن کفش های زائران نبودم. یکی از روزها به یکی از همکاران خادم گفتم دستم خیلی درد می کند. گفت: خجالت نمی کشی در حضور بی بی می گویی دستم درد می کند؟ در جواب گفتم: شاید ایشان نمی خواهد مرا شفا دهد! دوست خادم گفت: اینها مثل من و شما نیستند. خیلی ناراحت شدم. مستقیماً به
لاله صبوری
همیشه آبرو داری می کند (می خندد). پویا قاسمی: دستپخت همسرم فوق العاده است و من همه غذاهایی که می پزد را دوست دارم. لاله صبوری: تازه خیلی هم کمک می کند (می خندد). مثلا من همه مواد لازانیا را آماده می کنم و پویا آنها را فقط روی هم می چیند و بعد هم سر میز شام می گوید: من غذا را درست کرده ام (می خندد). پویا قاسمی: خب فوت آخر مهم است (می خندد). از مرغ سبز استفاده کنید ما
گفتگوی منتشر نشده با محمدعلی سپانلو
دلم می خواست به سینماهای دیگر هم بروم، چون پدرم مرا فقط به سینمای محل می برد. روزهای یکشنبه مدرسه رازی تعطیل بود ولی فیلم های آموزشی نمایش می دادند، ما هم به هوای این فیلم های آموزشی می رفتیم مدرسه ولی کمی آنجا می ماندیم و بعد از آنجا می رفتیم لاله زار؛ در آنجا سینما رکس تنها سینمایی بود که هر روز صبح فیلم نشان می داد. بقیه سینماها فقط روزهای جمعه صبح ها فیلم نشان می دادند. ما می رفتیم آنجا و من ماجرای نیمروز را آنجا دیدم و کمی بعد برنج تلخ را در سینما پارک دیدم. اخبار فرهنگی - هفته نامه صدا، برترین ها ...
پایان تلخ یک انتظار 9 ماهه
مرا مطلع کنند و... . بودن در کنار زنان حامله یا نوزادان برایتان غیرقابل تحمل است. احساس حسادت می کنید و خشم تمام وجودتان را پر می کند. انگار همه چیز دست به دست هم داده تا به شما یادآوری کند همه بچه دارند، اما شما ندارید. مدام احساس می کنید حق تان ضایع شده است. از زمین و زمان شاکی هستید و از بی عدالتی دنیا می نالید. فقط کافی است زنی باردار ببینید. آتش دلتان شعله ور می شود. آرام و قرار
حکایت آزاده ای که یک شهید او را راهی جبهه کرد/ اعمال داعشی ها امروز برای ما تازگی ندارد/ شکنجه عاطفی؛ ...
ایام یکبار به زنجان برگشتم و در فاصله کوتاهی ازدواج کردم و بعد بازهم به منطقه رفتم تا در عملیات خیبر شرکت کنم. آناج: عملیات خیبر چه کیفیتی داشت و شما در چه شرایطی قرار گرفتید؟ عملیات خیبر در اسفند سال 62 شروع شد؛ قرار بود شب اول جزایر مجنون را بگیریم و شب دوم از آب رد شده به فاو برسیم و شب سوم هم به جاده بصره. اما متاسفانه با اکتفای صرف به قدم اول عملیات ناموفق شد. خیبر اولین
سحر قریشی
خوشایند است. هیچ وقت یادم نمی رود، سال ها قبل وقتی که در سریال دلنوازان بازی می کردم مردم وقتی من را در کوچه و خیابان می دیدند مرا مورد نصیحت قرار می دادند یا به من می گفتند: خجالت نمی کشی به همسرت نمی رسی! این حرف ها از سویی خوشایند بود اما از سویی برایم سوال برانگیز بود که چطور مردم تا این حد درگیر نقش یلدا شدند؟ سحر قریشی در ششمین روز از دی ماه سال 1366 در تهران متولد شد. او بازیگر
گفت وگو با سیمین غانم/هیچ وقت افراطی نبودم
را دوست دارم و می خواستم در کنار مردم و خانواده ام زندگی کنم. دوست نداشتم از ایران بروم و از این بابت هم خوشحالم. مردم هم واقعا به من لطف دارند. مسئله مهم این است که من این شرایط را پذیرفته ام پس جای اعتراضی نیست. معترض نیستم. به قول شما اگر بتوانم راهکاری ارائه دهم و نقشی در بهبود شرایط داشته باشم، با کمال میل انجام می دهم ولی در غیر این صورت، همان چیزی را که می توانم عرضه می کنم و همین مرا ارضا
از بیان خنده های روزهای سخت اسارت تا درخواست اختصاص قطعه ای از بهشت زهرا به شهدای آزاده
هوش می رفتم و احساس کردم در حال شهید شدن هستم. خوابیدم و اشهدم را خواندم و بعد هم به امید اینکه به بهشت می روم از هوش رفتم. شیران ادامه داد: مدتی بعد احساس کردم کسی با شدت به من ضربه می زند. کلاهم را دادم کنار دیدم خبری از حوری های بهشتی نیست برعکس ماموران جهنم آمده اند. اسیر شدم و با پس گردنی مرا به خاک عراق بردند. یک عراقی خوبی بود که وقتی دید دستم بسته است، پرسید: عطشان؟ گفتم من نمی
آتشی که شفیعی کدکنی روشن کرد، هنوز زبانه می کشد
برادرش لادبن در 13 فروردین 1310 از آستارا اشاره می کنم که نوشته بود: ... تا حال هشت، نه واقعه ساخته ام، بعلاوه یک منظومه به اسم عقاب که بعضی ها بد نیستند. چرا ناتل به من کاغذ نمی نویسد؟ نوشته بودی شعر برای مجله ی شرق بدهم. پیش ناتل، من خیلی شعرها دارم که هنوز منتشر نشده اند. از همان ها به مجله بدهد . (6) دکتر خانلری در مصاحبه اش با مجله ی آدینه می گوید: وقتی که محصل بودم، با یکی دیگر از هم
خاطرات فراری ناکام تکریت یازده
دوره دکترا هم در کشور شدم. بعد هم در اینجا استخدام و کار تدریس را شروع کردم. در سال 78 استادیار، در سال 84 دانشیار و سال 88 استاد تمام و در سال 91 استاد نمونه کشوری شدم. یعنی در سال 90 به عنوان استاد نمونه انتخاب شدم ولی در اردیبهشت 91 جایزه آن را به من دادند. همان سال هم خدمت آقا رسیدم و در ماه مبارک رمضان به عنوان نماینده اساتید فنی مهندسی صحبت کردم . 15 فصل خواندنی این