سایر منابع:
سایر خبرها
اعتراف یکی از سران فتنه درباره ضدانقلاب به روایت احمدی مقدم
مسئولیت هایی را که برعهده داشتید، توضیح دهید. بسم الله الرحمن الرحیم. یک سال قبل از انقلاب، موقع کشتار مردم قم و تبریز (اواخر سال 56) در مقطع دبیرستان، سال سوم ریاضی و فیزیک مدرسه را رها کردم و به قم رفتم و دوره انقلاب را در قم بودم و برای مناسبت هایی مثل تظاهرات محرم یا تبلیغ به تهران می آمدیم. در کمیته استقبال از حضرت امام، بخشی از ورودیه بهشت زهرا(س) دست بچه های مسجد محل ما و سازماندهی
پایان 30 سال فراق؛ شهید گمنامی که در خواب، هویتش را به دخترش نشان داد
زمان هروقت به دررود می آمدم، ساعت ها بر مزار این شهید گمنام اشک می ریختم؛ چون به دلم برات شده بود که این شهید پدر من است. همه می گفتند تو داری خودت را اذیت می کنی، اگر پدرت نباشد؟ می گفتم به هرحال این شهید هم گمنام است و خانواده ای ندارد. من به جای خانواده اش به دیدارش می آیم و در این یک سال با این شهید به اندازه ای خو گرفتم که به این باور رسیدم پدرم است . دختر شهید سید علی اکبر حسینی در
آغداشلو معتاد و قماربازم کرد/فرمان آرا علیه من توطئه کرد
/> که یک مرتبه شایعه پیچید سعید کنگرانی با اشرف پهلوی رابطه دارد... بله، این خانم هایی که گفتم از طرف اشرف به چند بچه لات جنوب شهر پول می دادند که برای او پسرهای زیبا پیدا کنند و بیاورند. دوره من می خورد به زمانی که اسم طلا بر سر زبان ها بود. من در بعضی از جشنواره ها، کوکتل ها و مهمانی ها این قبیل افراد را می دیدم. یک خانم بسیار زیبایی را که زن یک سبزی فروش بود همین ها آوردند. همان زنی
تندیس طلائی برای لبخند آبادانی/عروسکی که در تونل وحشت جان گرفت!
بعد هم به بیمارستان رفتیم که داستان آن هم مفصل است و بعد می گویم! او در ادامه بازهم خاطره دیگری از پدر مرحومش در همان خانه تعریف کرد و از ضایع کردن دوستانش توسط پدر گفت. جوان هم بی اعصاب می شود پس از رفتن مهران، لبخند مهمانان هفته بازپخش شد و تندیس طلائی بهترین لبخند از نگاه خندوانه ای ها تعلق گرفت به بمب انرژی آبادانی، نادر سلیمانی. در آخر بعد از یک
اعترافات تکان دهنده یک زن تاجیکی فراری از داعش
آرام و بی حاشیه را داشتم. وقتی شوهرم با مخالفت شدید من روبرو شد ساکت شد و من خودم هم فکر می کردم که شوخی بود. شریف آدم مذهبی و از خانواده مذهبی بود و حتی در روسیه هم نماز و مسجد را ترک نمی کرد. پول بسیار کمی به دست می آورد و به سختی اجاره خانه را پرداخت می کردیم. اما یک روز شریف به من گفت می خواهد به ترکیه برود و عملاً من را در برابر عمل انجام شده قرارداد. بعد از یک ماه از ترکیه به من زنگ زد و گفت در
خاطرات تکان دهنده احمدی مقدم از دستورات احمدی نژاد/ نظر کیهان در مورد علت لغو کنسرت شجریان/ برخی بانوان ...
فرد نداد.تتلو که هوای فوتبالیست شدن به سرش زده، بلافاصله پس از این اتفاق در صفحه شخصی اینستاگرام خود واکنش نشان داد و نوشت: دارم برمیگردم از تمرین هنرمندان ، تمرینی که اینبار خیلی زود تمام شد، چون دیگر احتیاجی به امیر تتلو نداشت، تیمی که من در آن بازی میکردم حتی یک هنرمند هم نداشت اما امروز که رفتم سر تمرین همه هنرمند و پیشکسوت بودنئ و صفحه ی اینستاگرامشونم بالای 6000 تا فالور داشت و با منتخب
چون سربازی از مافوقم اطاعت کردم
من در کیهان بچه ها چاپ شد. بحث و پرداختن به دفاع مقدس همیشه از دغدغه های من بوده است و از زمانی که به خاطر دارم برای کیهان بچه ها و مجله رشد در این زمینه قلم زده ام. در مقدمه کتاب، شما درباره مراحل نوشتن کتاب سخن گفتید اما برای آشنایی بیشتر مخاطب کمی بیشتر توضیح دهید ؟ تندیسی از خانم فرنگیس در پارک شیرین کرمانشاه نصب است. این تندیس در قلب شهر است و من خیلی وقت ها از کنار آن رد می شدم و
کرامت غواص شهیدی که بیماری را شفا داد
مزار فرزندم در گلزار شهدای بهشهر رفته بودم. دیدم زن و شوهری بر سر مزار پسرم نشسته اند و به شدت گریه می کنند. رفتم نزدیک قبر و علت را جویا شدم. به آنها گفتم که این سنگ قبر پسر من است اما در این قبر شهیدی نیست که شما اینقدر برایش گریه می کنید. پسر من مفقود الجسد است. در ضمن من اصلا شما را نمی شناسم. از سر و وضعشان هم معلوم بود که شمالی نبودند. خانمی که گریه می کرد در جواب من گفت: فرزند مریضی
برشی از زندگی سردار شهید حمید تقوی مدافع حرم + عکس
رفتیم، شهریور 93 بود. وقتی خودش رانندگی می کرد، زیاد توقف نمی کرد مگر این که زمان نماز بود و معمولاً بعد از خواندن نماز و صرف غذا، مجدداً به حرکت ادامه می داد. آن روز هم نزدیک اذان ظهر به بچه ها گفت اگر جای مناسبی دیدید، اطلاع دهید تا هم نماز بخوانیم و هم ناهار بخوریم. بچه ها وقتی به محل مورد نظر رسیدند، گفتند نگه دار. بعد از خواندن نماز، سفره را انداخته و دور سفره نشسته بودیم که دیدم حاج حمید
دهه کرامت؛ موسم عشق و امید
به محضر امام هشتم (ع) می فرمایند: در اوایل سنین طلبگی برای شب اهمیت زیادی قائل بودم و برای برپایی آن عزمی راسخ وهمتی بالا داشتم. وی ادامه داد: در یکی از همان شب ها در خواب دیدم دو نفر آمدند و به من فرمودند راه بیفت که می خواهیم تو را به زیارت امام رضا(ع) مشرف کنیم. با آن ها راه افتادم، مرا به مسجدی بردند وبه من فرمودند اکنون برو وضویی بگیر و در کنار فلان قبر نمازی بخوان، رفتم وضو گرفتم
زخم جنگ بر پیکره کوت شیخ
یکی از استان ها برای آموزش نیروها به کوت شیخ آمدند، یک روز رفته بودم تا سهمیه مهمات مقر را بگیرم، نزد شهید قاسم داخل زاده برای صدور حواله رفتم، قاسم تا مرا دید، گفت، بیا تا تو را با بچه ها آشنا کنم. گفتم: نه گفت: چرا؟ گفتم: شنیدم، مهاجران جنگ را در آنجا اذیت می کنند و به آن ها فراری می گویند. – این حرف ها را رها کن، آن ها امشب میهمان مقر شما هستند، شاید دو روز هم آنجا بمانند.
خبر شناسایی شهید سید علی اکبر حسینی توسط فرزند شهید به مادرش اعلام شد
تابوت نوشته شده بود علی اکبر حسینی را به یاد دارم. از آن روز هر وقت به درود می آمدم، ساعت ها بر مزار این شهید گمنام اشک می ریختم؛ چون به دلم برات شده بود که این شهید پدر من است. همه می گفتند تو داری خودت را اذیت می کنی، اگر پدرت نباشد چه؟ می گفتم به هرحال این شهید هم گمنام است و خانواده ای ندارد. من به جای خانواده اش به دیدارش می آیم و در این یک سال با این شهید به اندازه ای خو گرفتم که انگار پدرم
فرماندار و اسدی باعث کنار گیری من شدند
بگیرم. سرش را به زیر انداخته بود، جواب سلامم را به اکراه داد و در حالی که به من نگاه نمی کرد گفت آقای زین العابدین شما اخراج هستید بروید حکم اخراجتان را از آقای هروی بگیرید و دیگر از فردا به اداره نیایید. در آن حال من دست دراز کرده و با او دست داده گفتم از محبت تان تشکر می کنم! معمولا هر وقت به مشکل بر می خورم قرآن می خوانم. به خانه بازگشتم. خانواده به خانه پدرخانمم رفته بودند. برای نماز
از بغض دعایی تا صحبت های یادگار امام درباره ادب کهن ترین روزنامه کشور
پدری ام باشم. در آن زمان سرپرست وقت بنیاد مستضعفان نماینده ای را به کنار ایشان فرستاد و خواست که در مؤسسه بماند. مدیر مسئول روزنامه اطلاعات ادامه داد: ما دوست داشتیم که افرادی مثل آقای قالیباف و همچنین وزیر فرهنگ و ارشاد نیز در این برنامه حضور داشته باشند، به همین خاطر هم از آنها دعوت کردیم تا به جشن کوچک ما بیایند، ولی به خاطر مشغولیت هایشان نتوانستند در این مراسم حضور یابند.
از دستخط امام رضا(ع) برای زائر خود تا شفای ناشنوا توسط شاهچراغ
عالم خواب سید جلیل القدر نورانی را دیدم که کنار تختم ایستاده و به من گفت: اگر شفا می خواهی باید به زیارت کاظمین بیایی. از خواب بیدار شدم و خوابم را به مادرم گفتم. مادرم که مسیحی بود گفت: این خواب شیطانی است. دو مرتبه خوابم برد. این مرتبه زنی را با چادر و روپوش در خواب دیدم که به من گفت: برخیز که صبح شد؛ آیا پدرم با شما شرط نکرد که او را زیارت کنی و ترا شفا بخشد؟. گفتم: پدر شما کیست؟. گفت: موسی بن
بهم رسیدن در میانسی به ایستگاه نقد رسید
به گزارش خبرگزاری فارس ، گروه داستان موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب نشست نقد و بررسی داستان بلند به هم رسیدن در میانسی نوشته مهدی کرد فیروزجایی را برگزار می کند. در این نشست که روز یکشنبه اول شهریور برگزار می شود عزت الله الوندی نویسنده و منتقد به بیان نقطه نظرات خود درباره این اثر خواهد پرداخت. داستان بلند به هم رسیدن در میانسی نوشته مهدی کرد فیروزجایی نویسنده ساکن قم، اولین
در حاشیه درگفت وگو با محمدرضا هدایتی
مترجم داشته باشد، یعنی کسی نفهمد که او چه می گوید و کلاه قرمزی مترجم او باشد و این کار مرا راحت کرده بود. بعد که گرم شدم و شخصیت دستم آمد و تیپ ساخته شد، دیدم که بعضی وقت ها پسرعمه زا باید حرف بزند. در تمرین ها هم همین مساله مطرح و تصمیم گرفته شد که حرف هم بزند، چون اگر قرار بود همه اش متکی به مترجم باشد کم می آوردم. در تمرینات من خیلی چیزها را پیدا کردم و در آن قسمت ها آقای طهماسب گفت: دو تا چیز
انتقادآیت الله علوی بروجردی ازسبکهای مداحی
همه سینه می زدند، من متوجه شدم حتی زنهای بی حجاب و بد حجاب هم سینه می زنند. او می گفت که در آن شب، من روضه حضرت سکینه را خواندم، گفتم سکینه نازدانه وقتی بالای سر بدن مطهر آقا سیدالشهدا آمد صحبتی که می کرد، نگفت من را کتک زدند، یا تازیانه زدند، گفت: ببین معجر از سر من برداشتند. آقای توفیقی گفت: این را من جز روضه ام خواندم، فردا شب که برای منبر آمدم دیدم که اکثر این خانمها که آمده بودند یک چیزی روی
روایت 33 سال زندگی و ازدواجی که قلب امام را شاد کرد
از همان ابتدا به پرداخت خمس و زکات، فعالیت در مجلس، پایگاه بسیج و ... مقید بودند. من بعد از 30 سال متوجه شدم پدر پدربزرگ من نیز روحانی بوده است و این یعنی از همان ابتدا تربیت مذهبی در خانواده ما جاری بود. ما 9 بچه بودیم. ده ماه در طالقان برق نداشت اما با همه این شرایط مادرم قبل از غروب آفتاب همه ما را به کنار رودخانه می برد تا با هم وضو بگیریم. ما به عشق پدر و مادرمان تشویق می شدیم با آنها نماز
واعظی: آقا مرا بوسید و گفت حق اهل بیت(ع) را اداء کردی
تأثیر مستقیم دارد. یک وقتی در دوران کودکی با آن خط مقطع ابتدایی شعری گفتم در رابطه با شاه جلّاد. یک دفعه احساس کردم یک چیزهایی را می توانم بنویسم و بگویم؛ از وقتی که یادم می آید پدرم یا می نویسد و یا شعر می سازد. به همین خاطر خیلی زود در این فضا قرار گرفتم. در دوران کودکی و نوجوانی صبح های جمعه به انجمن شعر فرخ در مشهد می رفتم و در واقع کم سن وسال ترین عضو آن جا بودم در آن انجمن فقط هم اشعار آیینی
داستان ما را نجات می دهد
کلاس پنجم می رفتم، کتاب پر بود از لغاتی که معنی شان را نمی دانستم و فقط از آنها رد می شدم، چند صفحه ای که جلو رفتم، موضوع دستم آمد و چنان سرگرمم کرد که نفهمیدم کی غروب شد. خواندن کتاب چنان کیفی به من داد غم دوری مادرم را فراموش کردم، پیش خودم فکر کردم چه خوب است که کتاب فروش بشوم و غم مردم را از بین ببرم؛ کم کم این اشتیاق تبدیل شد به قصه هایی که برای همکلاسی هایم می گفتم و سرگرمشان می کردم. من
عشق تخته سیاه
. ابوالفضل شش ماهه به دنیا آمده بود و قادر به راه رفتن نبود. سال های اول تولدش مادر او را به فیزیوتراپی برده بود اما از زمانی که ابوالفضل به مدرسه رفت، چون راه روستا به شهر زیاد بود و خانواده اش هزینه پرداخت کلاس ها را نداشتند، برنامه فیزیوتراپی او کنسل شد؛ روز اول پدر ابوالفضل او را به مدرسه آورد و به من گفت چه زمانی دنبال بچه بیایم؟ من گفتم خودم او را به خانه برمی گردانم. از آن به بعد صبح ها پدر
سال جشن تولد برای یک شهید+تصاویر
ولایت فقیه است، در تشییع جنازه من شرکت نکند. مادرش می گوید: یکسال مانده بود که دیپلمش را بگیرد که قصد عزیمت به جبهه کرد. اول رضایت نمی دادم برود. یک روز دیدم موقع نماز، صدای گریه اش بلند شده است و با سوز ذکر می خواند. دلم طاقت نیاورد و بعد از آن اجازه دادم که برود. 14 ساله بودم که در حرم امامزاده طاهر(ع) شاه عبدالعظیم از خدا خواستم بچه اولم پسر باشد و نیت کردم و گفتم خدایا به من یک پسر بده تا
یک راه میانبر در عرفان
، آن کنز خفی الهی است. ایشان یک وقت در برف سنگین و سرما و یخبندان شدید، در مشهد برای دیدن میرزای اصفهانی رفته بودند، آن هم در کوچه های تنگ آن موقع و آن سرماهای کشنده آن زمان. وقتی بیرون می آیند، چون با نعلین بودند و سوز عجیب و یخبندان بوده است، زمین یک حالت سُری بوده است، یک دفعه آیت الله آمیرزا هاشم قزوینی به آقای حکیمی بیان می کند، نعلین را دربیاوریم، سُر می خوریم. آقای حکیمی بزرگ می گوید: دیدم
بانوی شیرازی که رتبه اول کنکور شد ولی دانشگاه نرفت!
مدرسه می رفت و امتحان می داد تا معلمان بی کار نباشند! با وجود خنده و تمسخر بسیاری از داوران، من گفتم که داشتن همین ایده مسخره بسیار بهتر است از نداشتن هیچ ایده ای. و تأکید کردم که این وظیفه ماست که ایده یابی و ایده پروری را به بچه ها آموزش دهیم. از همانجا هم این دغدغه برایم شروع شد. بیشترین ضعف جامعه امروز ما در حوزه تربیت و آموزش است وی می گوید: از سال 85 دغدغه ام در حوزه علوم
ناامیدی در قاموس انتظار بی معناست
بخواهد. خیلی ساده بود. مثل همه جوان های آن زمان اهل نماز، هیئت و روزه بود. رابطه اش با ما خواهر ها و برادرمان خوب بود وخیلی به والدین مان احترام می گذاشت. اکبر از همان سربازانی بود که همواره امام به آنها می بالید. در انقلاب هم خیلی فعالیت داشت. جزو آنهایی بود که ساواک همیشه به دنبالشان بود. بارها گارد دنبالش می کرد و همسایه ها چون برادرم را می شناختند او را به خانه راه می دادند تا به دست ساواکی
تئاتر مظلوم است مثل فلسطین
چطور می توانم این کار را اجرا کنم. بحث آپارتاید آفریقای جنوبی دیگر مطرح نیست و خب می توانستم متن را به همان شکلی که بود بازخوانی کنم، به نظرم آن شکل کار هم جای خود را دارد و به خوبی به درد کارهای کلاسیک مدرسه ای می خورد. اما من به عنوان کارگردانی که شاید نسبت به موضوعات اجتماعی دغدغه دارد، سراغ بزرگ ترین بحران امروز جهان، که فلسطین است رفتم. با صراحت اعلام می کنم هیچ کمکی از هیچ جا به پشتیبانی از
اخبار ویژه روزنامه های شنبه 31 مرداد
اشکوری، سلامتیان و... )حضور داشتند اما با وجود سعه صدر نظام، عملکرد گروهک های لیبرال و مارکسیستی و آشکار شدن ماهیت تدریجی آنها ثابت کرد که این طیف کمترین سازگاری با جمهوری اسلامی ندارند و به نیابت از آمریکا و شوروی و انگلیس در کشور فعالیت می کنند. به همین دلیل حضرت امام 30 بهمن سال 66 به صراحت در پاسخ نامه وقت وزیر کشور و درباره صلاحیت امثال نهضت آزادی تصریح فرمودند: در موضوع نهضت به
امام رضا به داد نابسامانی دنیای پیش از ظهور برس
درس و مشقت باش که پس فردا ... دیدم گریه هایش بیشتر شد. حق هم داشت خیلی وقت بود آقا که با صاحبش حرف نزده بود. تقصیر خودش هم بود چقدر به او گفتم اینقدر ذکر یاپول و یا خرجی نگیر، عاقبت فراموشش می کنی ها.. او هم گوشش بدهکار این حرف ها نبود ... زنی گرفته بودیم و بچه داری هم شده بودیم و شغل نیم بندی هم گیرمان آمده بود و خلاصه او هم سرش را گرم کرده بود به این نیمچه بخاری های دنیا ... عاقبت خسته شد و از
عکس دیدنی و خاطره جالب از برادران قاسم خانی
بیدار شدم و از اتاق اومدن بیرون و دیدم پدر و مادرم نیستن. رفتم توی آشپزخونه و دیدم پدرم یه یادداشت گذاشته که مادرم قلبش ناراحت شده و بردتش بیمارستان!!! زنگ زدم به پادگان و ماجرا رو برای پیمان گفتم و موفق شد مرخصی بگیره و بیاد خونه. از در که اومد تو با هیجان گفت "بی شرف یه جوری بازی کردی منم باورم شد"... هیچی دیگه. تولد که کنسل شد و اون روز رو توی بیمارستان بودیم. از اون به بعد هم دیگه هیچ وقت همچین دروغی به کسی نگفتیم