سایر منابع:
سایر خبرها
اعتراف "تکان دهنده" یک جانی شیطان صفت!
بودم اما به خاطر اعتیادم به موادمخدر نمی توانستم سر کار بروم و در خانه بیکار مانده بودم. از سوی دیگر بیکاری من سرزنش های شدید پدرم را به همراه داشت. او که اتاقی را برای سکونت در اختیارم گذاشته بود، می گفت اگر سر کار نروی اسباب و اثاثیه ات را بیرون می ریزم. از سوی دیگر هم تأمین مخارج زندگی برایم سخت بود تا این که روز گذشته چشمم به گوشواره های دختر خردسالی افتاد که مشغول بازی بود. او را
اذانی که 2ساعت زودتر در حرم گفته شد
/> افتخار مؤذنی را بیشتر مدیون پدرم هستم. ایشان من را در این امر بسیار تشویق می کرد و از من می خواست که مواقع اذان به پشت بام خانه بروم و اذان بگویم. خب من هم این کار را با علاقه دنبال می کردم. اما قضیه فعالیت من در مسجد گوهرشاد؛ ماجرا از اینجا شروع شد که یک روز موقع اذان ظهر در مسجد گوهرشاد بودم و به خاطر امر پدرم همانجا شروع کردم به اذان گفتن. این اذان مورد استقبال جمعی از مردم قرار گرفت
جزئیات تجاوز به دختر جوان در تهران
روز به خانه سجاد که در منطقه اعیان نشین تهران است، رفتم. خودش تنها بود با یک آبمیوه از من پذیرایی کرد و گفت بزودی پدر و مادرش می رسند. پس از نوشیدن آبمیوه بیهوش شدم و وقتی به خود آمدم متوجه شدم که سجاد مرا تسلیم نیت شوم خود کرده است، به همین خاطر برای شکایت از وی به دادگاه آمدم. پس از طرح شکایت این دختر، قضات دستور بازداشت سجاد را صادر کردند و با راهنمایی های وی، جوان دانشجو بازداشت شد
ماجرای زندانی شدن یک پلیس/ درخواست کمک از خیرین
شود. حسین می گوید: تا به خودم آمدم متوجه شدم زمانی که اسلحه را از افسر نگهبانی تحویل می گرفتم روی ضامن نگذاشته بودم و به صورت مسلح درون خوردوی خود قرار دادم همان روز بازداشت شدم. بعد از گذشت چند روز تحویل زندان جیرفت داده شدم و بعد از گذشت 3 ماه حبس با تودیع وثیقه آزاد شدم تا دادگاهم مشخص شود که البته خیلی زود رای صادر شد و من به دلیل قتل شبه عمد بعد از صدور رای محکوم به پرداخت دیه در
دختر شینا با طرح جدیدی در بازار کتاب خود نمایی کرد
که یک دفعه پسر جوانی روبه رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می شنیدم که داشت از سینه ام بیرون می زد. آن قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن جا هم یک نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن برادرم، خدیجه، داشت از چاه آب می کشید. من را که دید، دلو آب
وقتی رامبد، بی اعصاب می شود!
حالتی می ترسم،حتی اگر سوار تابش بشوم! یکبار وقتی کوچکتر بودم با دوستم به آن تونل وحشت هایی که خیلی بی مزه بودند رفتم، از همان هایی که اول یه اسکلت جلویت تکان می خورد، بعد نور قرمز، و در آخر که ترسناک ترین بخش آن بود گوریل عروسکی کنارت می نشست و تو مثلا می ترسیدی. این گذشت تا من چند سال پیش که به یک کشور خارجی رفته بودم با اصرار یکی از دوستانم دوباره به شهربازی معروف آن جا رفتیم
جنایت به دلیل توهم شیشه ای
آنچه اتفاق افتاده بود، گفت: من در جریان کاری که پدرم می خواست انجام بدهد، نبودم. ما به طور کلی رابطه خوبی با پدرم نداشتیم چون او معتاد بود و سوابق متعدد کیفری داشت و آبروی ما را در محل برده بود؛ با این حال سعی می کردیم احترام او را حفظ کنیم. روز حادثه پدرم به من گفت کمی بنزین لازم دارد چون موتورش بنزین تمام کرده است. برایش بنزین تهیه کردم، اما نمی دانستم قصد دارد خانه را آتش بزند. چند ساعت
صد شاخه گل رز
پاسخی بدهم و بدون این که میز کارم را مرتب کنم از شرکت به طرف خانه روانه شدم. بعد از ظهر بدی داشتم مادرم که متوجّه پریشانی من شده بود زیر گوش پدرم پچ پچی کرد و پدرم که گوش سنگینی داشت بلند گفت: هیچیش نیست کارش زیاده خسته شده باید استراحت کنه. بد جایی گیر کرده بودم فکر قلم کشیدن روی کار بعد از آن همه در بدری و پرس و جو در ذهنم جا نمی گرفت تصمیم گرفتم با برخورد جدی با همکارم مواجه شوم، با
اخبار حوادث
کردیم. یک سالی که از زندگی ام با سامان گذشت، به اصرار پدرم برای ادامه زندگی از گرگان به تهران آمدیم. بعد از مدتی نیز فرزندمان به دنیا آمد. سامان بیکار بود و مشکل مالی زیادی داشتیم. به همین خاطر عصبانی بودم و بچه هم گریه می کرد. تصمیم گرفتم او را به حمام ببرم تا شاید آرام شود و بخوابد. در حمام چند باری او لیز خورد و روی زمین افتاد. گریه هایش بیشتر شد، به همین دلیل من هم عصبانی شدم و او را محکم
بعد از زندان توبه کرده بودم اما وسوسه شدم
محل ها سفره خانه دارم. سابقه کیفری یا اعتیاد داری؟ اعتیاد نه اما سابقه دارم. چهار، پنج سال پیش هم با چند نفر از بچه محل ها و دوستانم رفتیم دزدی که بعد از سه، چهار فقره گیر افتادیم و مدتی زندان بودم. چقدر درآمد داشتی؟ سفره خانه های پایین مثل بالا نیست که شبی یکی، دو میلیون دخل داشته باشد، ما نهایت 200 تا 300 هزارتومان درمی آوردیم. در ضمن سه شریک هستیم
بهترین نصیحت ها از زبان پدرانِ آدم موفق ها
ترین نصحیت های عمرش بوده است. ویتمن در مصاحبه با مجله فورچن (Fortune) می گوید: هیچ وقت زمانی که پدرم این حرف را به من زد فراموش نخواهم کرد. او به خاطر می آورد که: آن روز با کسی بدرفتاری کرده بودم. پدرم به من گفت: "بد بودن با هیچ کسی در هیچ زمانی، هیچ فایده ای ندارد. تو نمی دانی نفر بعدی که در زندگی با او ملاقات خواهی کرد، چه کسی است. ضمن این که تو با بد بودن نمی توانی چیزی را تغییر بدهی
این سرباز گمنام را بهتر بشناسیم
مهدکودک برسانم. یک روز از سپاه با من تماس گرفتند و خواستند تا با پدرم صحبت کنند. من آن زمان در منزل پدرم به سر می بردم. مشکوک شدم و به طبقه دوم رفتم و پنهانی گوشی را برداشتم. در آنجا متوجه شدم که می گویند: جنازه صبح به تهران می رسد. متوجه شدم که آقاسید به شهادت رسیده است. اگرچه بارها سید خودش در مورد شهادت صحبت کرده بود و من آمادگی ذهنی داشتم اما روبرو شدن با واقعیت من را بسیار شوکه کرد و
امیر تتلو: از همان بچگی همه چیز بد حالیم بود!
جواب می دادم. یعنی اول سعی می کردم سوال رو بفهمم بعد جواب بدم. کلا خیلی بچه جالبی بودم. دم خودم گرم! چند تا خواهر و برادر هستید؟ 2 تا خواهر دارم اما برادر ندارم. یکی یه دونه ام. خل و دیوونه. عزیز دردونه. . . خب یعنی ته تغاری هستی؟ ته تغاری و یکی یه دونه ام. خیلی هم قشنگم. کجا به دنیا اومدی؟ تهران به دنیا آمدم. تهران هم بزرگ شدم. چند
مصاحبه خواندنی با شهرام جزایری
به زندان رفتم و بعد از 13 سال 11 مهر93 آزاد شدم و حالا نزدیک به 8 ماه است که آزادم. در زندان هم فعالیت اقتصادی انجام می دادید؟ من به مسائل بحرانی و چگونگی مدیریت و کنترل آن عادت دارم. در زندان من با چند جریان مواجه بودم. جریان اصلی دفاع حقوقی از عملکرد شرکت ها در پرونده های مفتوحه بود همزمان کنترل، نگهداری و بحث هایی دیگر که تا حدی حاشیه ای می شد را انجام می دادم، به هر حال
شهرداری خانه 400 میلیونی می دهد تا رضایت بگیرد
در روز درگیری راننده مزدا بود. او اتهام ایراد ضرب و جرح منجر به قتل را انکار کرد. دو متهم دیگر پرونده نیز ضرب و شتم مقتول را انکار کردند. این در حالی بود که هنوز بعد از گذشت یکسال از وقوع قتل، چهره متهمان قوی هیکل، در چشم پسر مقتول تازگی داشت. او بار دیگر به زبان آمد و با لهجه ای ترکی گفت: آقای قاضی، اینها – با دست متهمان را نشان داد – آن روز سه نفری روی پدرم ریختند و او را زدند. وقتی
شهید گمنامی که با رؤیای دخترش شناسایی شد
. در تکاپوی خبر کردن برادرم سید مهدی بودم که از خواب پریدم. چند روز بعد هم به بنیاد شهید نیشابور رفتیم و خواستیم که از ما آزمایش دی ان ای بگیرند، اما آنها گفتند که چنین امکاناتی ندارند و باید به تهران برویم. گذشت تا اینکه اواخر اردیبهشت ماه خواب دیدم دو تابوت را در حسینیه ای گذاشته اند. صدایی به من می گفت یکی از آنها که نزدیک تر به قبله است پدر توست. این صدا مرتب از من می خواست جلو بروم و خودم شهید
خاطرات نخستین پزشک متخصص علی آبادی
علی آباد آمده بودم که فردایش به دکتر گفتم اینجا هوا خیلی گرم است فورا من را به تهران ببر می خواهم به فرانسه برگردم که دکتر هم با اصرار گفت فقط یک روز به من فرصت بده قول می دهم نظرت عوض شود. فردای آن روز با اسب به افراتخته رفتیم که سرسبز، زیبا، خوش آب و هوا و همانند بهشت بود و من با دیدن آن جا 3 ماه در علی آباد ماندگار شدم. (می خندد) ادامه می دهد 'با دیدن خانواده دکتر رضاقلی به ویژه ذوالفقارخان و
عاملان دستبرد 7 میلیاردی به طلافروشی محاکمه شدند
درباره سرقت از طلافروشی دیده بودم، وسوسه شدم هر طور شده نقشه دزدی را عملی کنم. موضوع را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم که قول همکاری داد. در مرحله بعدی تحقیق معلوم شد متهم عصر پنجشنبه پس از ورود به آزمایشگاه در راه پله ها پنهان شده و بعد از رفتن کارکنان با کمک همدستش دیوار را تخریب و به مغازه طلافروشی راه پیدا کرده و با تخریب گاوصندوق و سرقت طلاها، برای این که ردی از خود به جا نگذارند، آزمایشگاه را
از سیلی محکم کنار ضریح تا مسئولیت در آستان قدس با تایید حضرت!
قطعه زمینی از پدرم را بدون اجازه ایشان به آن ها دادم. روز بعد پدرم نزد من آمد و گفت که دیشب خواب دیدم یک خانم سیده ای درب خانه ما را زد و همانطور که یک طبق بالای سرش بود زمین گذاشت و سه هندوانه برای من گذاشت و رفت. سپس پدرم از من خواست که این خواب را برایش تعبیر کنم و من برایشان گفتم که تاریخ این خواب مهم است . در نهایت که آن سه نفر خانه ها را ساختند پدرم متوجه موضوع شد و نزد
2 داستان در پرونده قتل مرد میانسال
جنایت نقش دارند و آنطور که شاهدان می گفتند مقتول 2سال پیش با این دو جوان به خاطر تجمع در کوچه شان درگیر شده و این خصومت ادامه داشت تا اینکه به جنایت ختم شد. 2مظنون که مجید و سجاد نام دارند 31مرداد ماه دستگیر شدند. آنها صبح دیروز در جلسه بازپرسی در دادسرای جنایی یکدیگر را عامل جنایت معرفی کردند و در این میان مجید 23ساله گفت: روز حادثه با مقتول در حال صحبت بودم که یک دفعه سجاد به ما
گفتم محمد! عزیزم شهادتت مبارک!
/> از آخرین دیدارتان چه خاطره ای دارید؟ آخرین بار که می خواست برود گفت من از این سفر برنمی گردم؛ شب آخر نیم ساعت حرف زدیم لحظه آخر گفت مادر از فردا به من زنگ نزن موبایلم خاموش است، 4 صبح یکشنبه 13 شهریور شهیده شده بود و روز چهارشنبه پیکرش را آوردند. سه روز جسم بی جانش در بیابان ها افتاده بود. من این سه روز روی سجاده بودم و نذر حضرت ابوالفضل(ع) کردم، بعد از سه روز که پیکرش را آوردند فقط
در سیزدهم: سِر گور اوزلی، مرد اولین ها
سکونت داشتم. خانه با صفایی بود. همان جا بود که دل را به دختر امین الدوله باختم. راستی چی شد؟ چه جوری شد؟ اینجوری عاشقش شدم؟ خودم هم نمی دانم. لابد از بس که از این طرف حیاط خانه غل می خورد آن طرف حیاط، عاشقش شدم. شاید هم وقتی که موهایش را شانه می زد و برای خودش آواز می خواند؛ بر گیسویت ای جان، کمتر زن شانه، چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه؛ دلم را در چین و شکن موهایش جا گذاشتم. خلاصه
از مربی گری پرورش اندام تا حضور افتخاری در سپاه
سلیمانی هم برادر کوچک خانواده است.سلیمانی به روزهای ورود حاج قاسم به سپاه اشاره می کند و می گوید پدرم کار کشاورزی می کرد و ما به نوعی عشایر محسوب می شویم البته من و حاج قاسم از استان کرمان کوچ کردیم. من از سال 76 زنجان بودم و سپس به کرمان رفتم و دوباره به تهران آمدم، حاج قاسم هم بعد از این که از لشکر ثارالله(ع) تودیع شدند به دستور حضرت آقا مسئولیت نیروی قدس را پذیرفتند،. من تقریباً از کلاس پنجم پیش
مأموران شهرداری از اتهام قتل عمد علی چراغی تبرئه شدند
نزاع خیابانی نیز در بازجویی ها مدعی شدند که فقط برای تنبیه کردن، چند سیلی به علی زده اند و در مرگ او هیچ نقشی نداشته اند و ضربه اصلی را محمد. ص وارد کرده است که باعث مرگ مرد ضایعاتی شده. در دادگاه صبح دیروز عاملان این حادثه مرگبار در شعبه دوم دادگاه کیفری یک تهران به ریاست قاضی عزیزمحمدی و دو قاضی مستشار تحت محاکمه قرار گرفتند. در ابتدای جلسه محاکمه خانواده علی چراغی در جایگاه
با آقای بائوی پایتخت از بازیگری تا خوانندگی
را داشته باشد به پارتی نیازی ندارد. من با امیر توسلی دوستی قدیمی داشتم. از سال 1385 که برای جمع آوری آلبوم جدی شدم از اولین کسانی بود که اعلام آمادگی برای همکاری کرد. طی مسائلی فرصت همکاری پیش نیامد. با رامین عباسی زاده تهیه کننده "انقلاب زیبا" دو یا سه سال قبل در پروژه "سقوط یک فرشته" آشنا شدم. بر حسب تصادف چند سال بعد آقای عباسی زاده تهیه کننده و امیر توسلی آهنگساز "انقلاب زیبا" دنبال تیتراژی
خواب سارقان خشن آشفته شد
سرقت یکی از وسایلش را جا می گذاشت. پرویز تنها ابزار سرقتش یک پیچ گوشتی است که با آن در بالکن و پنجره های خانه ها را باز می کند و وارد خانه می شود و فقط هم طلا و پول سرقت می کند. چطوری دستگیر شدی؟ در خواب بودم که مأموران پلیس مرا غافلگیر کردند. جرمت چیست؟ من سارق منزل هستم. از کی شروع به سرقت کردی؟ سه سال است به تهران آمده ام و در رستورانی مشغول به کار بودم اما
روایتی شنیدی از کرامات امام رضا (ع)
به مردم داده می شود را برای مادرم به خانه بردم. مادرم گل را بو کرد و بعد از آن بسیار گریه کرد. صبح از خواب بیدار شدم و مادرم گفت: معجزه شده و سنگ کلیه ام دفع شده است. پدرم گفت: امکان ندارد. مادرم آزمایش انجام داد و دیگر هیچ سنگی در کلیه اش دیده نشد. 9سال از آن ماجرا می گذرد و پس از آن ماجرا دیگر مادرم مریض نشد. دوستی دارم که فرزند شهید است و روزی به حرم آمد. معجزه را قبول نداشت. برایش
چرا در اختیار همسرم محافظ و سلاح نگذاشتند؟
جمعه بود که حاج آقا ساعت 11 شب از زندان کمیته مشترک، با سری متورم در حالی که معلوم بود حسابی شکنجه شده اند،آمدند. جمعه هفته بعد،زهره خانم دنیا آمد و ده روز بعد باز خانه را محاصره کردند و حاج آقا را بردند. خانه ما دائماً محاصره می شد و دائماً حاج آقا را می گرفتند و می بردند،ولی من ته دلم شاد بود، چون می دانستم هدف ایشان چیست. هر وقت می آمدند، می گفتم و می خندیدم و شاد بودم و حاج آقا می گفتند، همیشه
برادر سردار سلیمانی از زندگی خصوصیشان می گوید
قاسم فرزند وسط و سهراب سلیمانی هم برادر کوچک خانواده هستم. فاصله سنی من با حاج قاسم تقریبا 7 سال است، حاج قاسم خیلی دوست داشت من منضبط باشم چون برادر فرمانده بودم و دیگران از من الگو می گرفتند اما چون سنم طوری بود که دوست نداشتم در چارچوب ضابطه ها قرار بگیرم و در نهایت به خاطر بی نظمی هایی که داشتم ایشان مرا دعوا کرد و من هم که آدم لجبازی بودم از آنجا بیرون آمدم، بعد آن پاسدار وظیفه شدم
مصاحبه ای با برادر سردار سلیمانی
برادر کوچک خانواده هستم. فاصله سنی من با حاج قاسم تقریبا 7 سال است، حاج قاسم خیلی دوست داشت من منضبط باشم چون برادر فرمانده بودم و دیگران از من الگو می گرفتند اما چون سنم طوری بود که دوست نداشتم در چارچوب ضابطه ها قرار بگیرم و در نهایت به خاطر بی نظمی هایی که داشتم ایشان مرا دعوا کرد و من هم که آدم لجبازی بودم از آنجا بیرون آمدم، بعد آن پاسدار وظیفه شدم اما در اکثر عملیات ها همراه حاج قاسم