سایر منابع:
سایر خبرها
کرار: به مجیدی گفتم سرمربی داریم، ارتباطی به تو ندارد/ استقلال آواره ام کرده
ناراحت نمی شوم. پرویز مظلومی نیز همین طور. او همیشه به من لطف داشته است و دوستش داشته ام. امیدوارم حقیقت را به این دو نفر بگویند. برای چندمین بار به کمیته انضباطی استقلال احضار شدی؟ می روم و تمام این حرف هایی را که به شما زدم، می زنم. اگر تنها بودم حرفی نبود اما زن و بچه ام همراهم هستند. نمی توانم خانواده ام را به امان خدا رها کنم. این موضوعی است که دوست دارم درک کنند. می خواهم بازیکن تأثیرگذاری برای استقلال باشم. دوست دارم بهترین نمایش ها را به اجرا بگذارم، اینها حرف دلم است.
بنیاد در آینه مطبوعات
بودم و نمی شناختمش.نگران و دلواپس جلوی در قدم می زدم و منتظر بودم که دیدم از دور یک نفر درحالی که موتورش را دست گرفته بود به سمت مهدیه می آید. جلوتر که آمد سلام و علیکی کرد و با لحن مخصوصی پرسید: مسجد اینجا کجایه؟ دست هایش روغنی شده بود و معلوم بود که موتورش هم خراب شده است. گفتم: اینجا مسجد نداره. مهدیه است. حدس زدم از کشاورزان همان دور و اطراف است و با کسی کار دارد. پرسیدم: با
شاگرد آسمانی حضرت آقا را بیشتر بشناسید
/> چی جواب دادند؟! پدر شهید کاوه: هیچی! فقط گفت: خیلی شرمنده ام پدر جان اما در جبهه، هزار و یک کار نکرده است! من جواب شما را می توانم بدهم لیکن جواب خدا را چه بدهم؟ جواب امام را چه بدهم؟ جواب این بچه بسیجی ها را چه بدهم؟ در توصیف بسیجی ها، همیشه می گفت: خیلی از این بچه ها، نه سپاهی اند، نه ارتشی. اغلب شان یک ماه هم دوره نظامی ندیده اند اما از من فرمانده، پای کارترند! بعضی های شان
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (163)
همه ایرانیا. شانس آوردم مسلح نبود. 12. نامزدم ازم پرسید اگه من بمیرم تو چیکار میکنی؟ گفتم: خب خاکت میکنم. الان سه روزه گوشیشو جواب نمیده. آیا به نظر شما درسته میّت رو زمین بمونه؟ نه! این تن بمیره درسته!!؟ 13. زنه زنگ زده رادیو میگه: 50 سال پیش با شوهرم ازدواج کردم خیلی بدبینه چیکار کنم؟ مشاور: تو که 50 سال تحمل کردی یکمی صبر کن بلاخره یکیتون
پناهیان: ظهور وقتی رخ می دهد که اکثر مردم سیاسی باشند
حجت الاسلام و المسلمین پناهیان در ادامۀ درسنامۀ تاریخ تحلیلی اسلام که در جلسات هفتگی هیات شهدای گمنام ارائه می شود، پس از بررسی دوران دعوت و دوران هجرت رسول خدا(ع)، به بررسی و تحلیل دوران حکومت پرداخته است. در این جلسه به جایگاه رشد سیاسی مردم و علت اهمیت آن از منظر رسول خدا(ص) پرداخته شده است. در ادامه فرازهایی از این سخنرانی را می خوانید: نفسِ انجام کار خوب به تنهایی ملاک نیست/ انسان
جاسم کرار:تا کی باید خانه به دوش باشم
ام زندگی کنند. زن و بچه من در تهران غریب هستند و به باشگاه گفتم که برای آنها چه فرقی دارد که خانواده من در کدام هتل اسکان داشته باشند. آنها هم قبول کردند و اوایل هیچ مشکلی وجود نداشت تا وقتی که تمرینات استقلال تعطیل شد و من از مسوولان هتل خواهش کردم که ما در یک روز تعطیلی تمرینات هم بتوانیم در همین هتل زندگی کنیم اما مسوولان هتل اجازه ندادند و گفتند باشگاه استقلال پول هتل را تسویه نکرده و ما برای
عزتی: در امارات نشدنی را شدنی می کنیم
ها از تو پول می گیرند؟ بهتر است این بحث را بیشتر باز نکنیم الان ما به آرامش بیشتر احتیاج داریم. اما الان دیگر همه مشکل مالی نفت را می دانند؟ بله همه می دانند، ببینید من تاکنون با هیچ رسانه ای صحبت نکرده بودم ولی الان اگر با شما صحبت می کنم مشکلات مالی به اوج خودش رسیده و باید مسوولان یک فکری به حال تیم بکنند. متاسفانه همه از بیرون فکر می کنند نفت یک تیم پولدار است
وقتی خدا با تو قرار می گذارد هیچ اختیاری از خودت نداری
بودم، چوبی برداشتم و چشم هایم را بستم و مثل نابیناها رفتار کردم، او هم خندید. بار آخر دست و پایم را حنا گرفته بودم. من و یکی از دوستانم قرار بود فردای آن روز به تهران برگردیم. داخل سنگر که دراز کشیده بودیم شنیدم که یکی بیرون سنگر می گوید کسی برای عملیات فردا می ماند؟ علی به من گفت: تو می مانی؟ گفتم آره و با هم ماندیم. زیر آتش سنگین دشمن، مین جمع می کردیم. گفتم: علی یا تو برو بیرون یا من
مصاحبهٔ خواندنی وایبری/اس ام اسی با مهناز افشار بعد از به دنیا آمدن فرزندش/ درد زایمان برای سلبریتی ها ...
/> درد زایمان واقعن درد بود یا شایعه بود؟ مهناز: خیلی درد بود خیلی... به نظرم دوباره متولد شدم من: یعنی درد واسه سلبریتی ها کمتر نیست؟ مهناز: شایعه است به خدا... بیشتر هم شد من: الان بعد سی و هشت سال مادر بودن رو تجربه می کنی، یک سال هم هست که ازدواج کردی، اگه برگردی دو سال قبل راحت تر نبودی؟ مهناز: اگر برگردم... راستش نه! آخه بچه دوست دارم چه کار کنم من: درگیرت
وقتی جاسم، داداش مجیدی می شود!
نظری نشست و درباره ترک اردو و جر بحث با فرزاد مجیدی حرف زد! کرار حرف هایش را این گونه شروع کرد: من به خاطر همسر و بچه هایم تحت فشار بودم، در هفته گذشته چهار بار نقل مکان کردیم، یک روز به خانه دوستم رفتیم، از هتل بیرون مان انداختند چون پول نداده بودیم. چهارشنبه شب آنها را به کرج بردم، جایی را نمی شناختند و مجبور شدم بروم. او بعد ماجرای سر میز صبحانه را شرح داد: به واسطه آسیب دیدگی
روایتی تلخ از رؤیای ناتمام دختر 18 ساله
داشت به او می گفتم چرا با زندگی و آینده مان اینطور می کنی؟ ساسان می گفت: چون پدر و مادرت برای من ارزش و احترام قائل نیستند. من هم در جواب می گفتم خب خانواده تو هم نسبت به من این چنین رفتاری دارند. پس من زندگی خودم را با تو زهرمار کنم؟ من و تو باید از زندگی با هم لذت ببریم و سختی ها را تحمل کنیم و بچه دار شویم. زیبایی زندگی آینده را برایش بازگو می کردم ولی او همچنان به رفتارهای بدش ادامه
روایت یک آزاده جانباز از 10 سال اسارت در زندان الرشید و ابوغریب
. اسلحه را گرفت طرف من و خواست شلیک کند که با صدای بلند گفتم: اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علی ولی الله یک دفعه افسر عراقی تفنگش را محکم زد زمین و به زبان فارسی گفت: افسوس که مسلمان شدی . بخیر گذشت. بعد از سوال و جواب زیاد ما را بستند پشت نفربر و سمت بصره حرکت دادند. یکجائی نزدیک بصره، دو باره از ما بازجویی کردند. بعد چشم هایمان را بستند و گفتند: می خواهیم شما را اعدام کنیم . چند بار تیراندازی
کسانیکه شرایط امروز را با زمان امام حسن(ع) مقایسه می کنند به مردم شک دارند/فتنه 88 کار دنبال کنندگان مک ...
. یکدفعه دیدند بچه تهرانی ها، بچه شهرستانی ها و بچه همدانی ها که دست بر قضا در این گروه همراه ما اعزام شده بودند، همه قلمدوش رئیس مملکتشان شده اند! خیلی زشت است! شرّی به پا شد و به گوش رفعت اسد رساندند و آمدند آنجا و تیر و تیرکشی. بچه ها آمدند قضیه را جمع کنند، خدا حاج همت را رحمت کند. رفت و گفت آقا! ما در عرفمان هر کسی را که دوست داشته باشیم این کار را می کنیم. ممکن است در عرف شما بد باشد. بیا نگاه کن
امام دستور دادند مراقب این افراد باش/هفت سال مدیر بودم و هیچ وقت به تیتراژ توجه نکرده بودم!
اسلام است، باید آموزه های اسلامی از اینجا پخش شود. 4 الان بعد از انقلاب، علاقمندان به شنیدن ارزش ها و تعالیم اسلامی زیاد شده، پس باید توسعه فنی انجام شود. به ویژه روی رادیو تاکید کردند که صدای ما در جاهای مختلف دنیا، به گوش همه برسد. بعد نکته مهم دیگری گفتند که شما آن طرف جعبه هستید، کاری کنید مردم هم جلو جعبه بنشینند. امام تعبیر جعبه را برای تلویزیون به کار
گفتگوی وجدان بیدار شیرفرهاد با اوباما
خودم قدیما سیم کارت اعتباری رنگ وکردم جا سیم کارت دائمی به سربازا شما قالب وکردم. اِ اِ، خر چیه. درست صحبت کن مگه نمیدونی من باهوش و با ادب یافته شدم؟! تازه وجدان جان حالا که اینطور شد تو که غریبه نیستی، مجبورم دیگه. باید از این قرتی بازیا در بیارم. اصلاً خودت بگو من احمقم یا جرجی که این همه آمریکایی رو به کشتن داد. من کاری کردم که اینا خودشون کار مارو بکنند! از اینا الاغتر تو نمی تونی
از بس گوشیم دستمه....
نفهمیده پسری پاشو برو گمشو بیرون! ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦ ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦ سوار تاکسی شدم گفتم : وای چقدر شهر عوض شده آدماش چقدر عوض شدن خونه ها چقدر عوض شده مغازه ها همه چی تغییر کرده . . . راننده تاکسی پرسید : ببخشید شما خارج از کشور بودید؟ گفتم : نه بابا. اینترنتم قطع شده اومدم بیرون از خونه
شهرام شکوهی: در موسیقی بت ندارم
به عنوان آهنگساز در داخل ایران قبول ندارند. به نظرم بهتره بریم سراغ حرفای خودمون... خب بله به هرحال عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد . من با اون مجموعه دچار مشکل شدم، اولش با خودم می گفتم تو که این همه زحمت کشیدی چرا آخرش با لجبازی خرابش کردی ولی بعد پیش خودم گفتم اگر قرار باشه اتفاقی بیفته خودش به بهترین شکل می فته. همون مسئله حذف شدن من خیلی به نفعم تمام شد و باعث بولدشدن کار من شد. فکر می
پاداش بیش از 3 قرن خدمت در حسینیه
... *قلبم ترکش خورد چند ماه بعد از شهادت ابراهیم، روز عاشورا به حسینیه رفته بودم. یادم هست که روضه هم نمی خواندند اما یک دفعه احساس کردم سوختم! انگار ترکش به قلبم خورد! مرا به بیمارستان بردند. پزشک وقتی فهمید یک پسرم شهید شده، محترمانه طوری که من ناراحت نشوم گفت اتفاقی نیفتاده و شما دچار توهم شدی! گفتم من خوبم اما واقعاً در قلبم یک ترکش است! همینطور هم شد. حسین ام آن لحظه شهید شده
مین سوسکی صحرایی به بازار آمد
است. کتاب مین سوسکی با این عبارت شروع شده است: اهووی ملت! رد شدن هر نوع خواننده از داستان های دارودسته من قدغنه! شرایط واسه هر دسته، خواننده کم حوصله و پرحوصله، حسابی جفت و جوره. کم حوصله ها از هر جای کتاب عشقشون کشید داستانی انتخاب کنن و بخونن. البته پرحوصله ها با خوندن کل مجموعه اجازه ورود به ماجراهای تو در تو رو پیدا می کنن قربون. رفیق جبهه و جنگ شما، دارعلی! نقل پیرزن
رضاییان:دوست ندارم یک ریال هم از هواداران پرسپولیس به من برسد!
کن. تأکید زیادی روی ارسال درون محوطه جریمه گوام داشت. وقتی اولین توپ به من رسید، سرم را بلند کردم، مهدی طارمی را دیدم و بعد سانتر کردم که خدا را شکر تبدیل به گل شد. از سبک بازی مهدی طارمی شناخت هم داری. درست است؟ بله، من و مهدی رفقای صمیمی هستیم و از سبک بازی او شناخت دارم. به مهدی قبل از شروع بازی گفتم اگر توپ به من رسید توی 18 قدم باش، توپ می ریزم و... بی تعارف گل زدن
روایت 28 سال گمنامی شهید منصور سودی
را و اصلا دوست نداشتم که اسیر شده باشد. به همسرش گفته بود امیدوارم مفقود شوم و شما ذره ای از مصائب خانواده شهدای مفقود الاثر را بچشید مادر در جواب این سوال که آیا از شهادت منصور ناراحت شدی پاسخ جالبی می دهد و می گوید: ناراحتی آن موقع است که یک جوان خلافکار را بیاورند دم در خانه که مایه آبروریزی خانواده باشد یا بیاورند در ملا عام اعدامش کنند آن موقع ناراحتی دارد. الان که
مشاور سابق کروبی:اگر اغتشاشگران در سال 88 پیروز می شدند داعش الان در تهران بود
دوست پسرم رفتم تله کابین دیزین، بعد آن جا کمیته متعرض من شده؛ من هم دیدم که دیگر این مملکت جایی برای زندگی کردن نیست آمدم اینجا، گفتم همین؟ گفت بله! گفتم می دانی در سال 1363 در آن مقطعی که شما به خاطر مواخذه کمیته با دوست پسرت دل چرکین شدی یک عده ای در غرب و جنوب کشور از همان جوان ها جانشان را در کف دستشان گذاشتند و از مملکت دفاع می کردند؟ بعد تو اختلال عواطف پیدا کردی که مثلاً به تو گفته اند که
از تفکر شطرنجی چه می دانید؟
و باغ را می خواهم چون که من تو را داشتم، تویی که همه چیزم را از دست داده بودم تا به دستت بیاورم. تویی که تمام وجود من بودی و به خاطر تو از همه این چیزها گذشته بودم، تویی که آن قدر برایم عزیزی که همه این لذت ها، یک لحظه با تو بودن را به من نمی دهد. من تو را دارم و همیشه نیز تو را خواهم داشت. این ها را گفتم که بگویی ای بابا همه این پول ها، ماشین، ویلا و باغ حقش بود که گیرش بیاید. در این
کمبود جا داریم پسرم/ طنز
/> + خب سخته بابا. یهو سوالاتت رو از زیست شناسی می بری تو فاز سیاسی آدم هنگ می کنه. - بابا بگو دیگه. + ببین پسرم ... هرکس برای چیزی که نداره می جنگه. - اینو کوروش کبیر نگفته بود؟ + نخیر. اینو اولین بار من گفته بودم، کوروش تو فیس بوک با اجازه شیر کرد. - نخیرم. کوروش دو هزار و پونصد سال قبل شما زندگی می کرد. پس اول اون گفته! + بچه تو این چیزا رو از کجا می دونی؟
شهیدی که کاپشنش را به سیگارفروش هدیه کرد!
، فردا عملیات است و تو می خواهی بدون تن پوش زمستانی به دل دشمن بزنی؟ قبل از اینکه بتوانی از خودت دفاع کنی یخ خواهی زد، زرگوشی با اطمینان به من نگاه کرد و گفت: امیدوارم که مشکلی پیش نخواهد آمد، نمی توانم به راحتی از کنار درد و آلام مردم رد شوم. به پادگان برگشتیم و موضوع را گزارش دادیم، الحمدالله مشکلی پیش نیامد و یک ژاکت نظامی به حمید تقدیم شد. مجید زرگوشی تصریح کرد: در دوران بچه گی بسیار
امیرمهدی ژوله شگفتی ساز شد!
استقبال کرده بود. به من زنگ زد. گفت هم می توانی به عنوان میهمان بیایی هم اینکه استند آپ کمدی اجرا کنی. چون ذوق استند آپ داشتم گفتم می آیم آنجا. همانجا رامبد گفت ما می خواهیم یک لیگ استندآپ کمدی راه بیندازیم. تو اگر جرأت داری بیا شرکت کن که گفتم شرکت می کنم. فقط می دانستم که رامبد حتما به من اعتماد دارد که گفته بروم. وحشتناک استرس داشتم طبیعی است که یک نویسنده بلد نباشد درست اجرا
ماجرای استاندار شهید رجایی که مستقیما به امام گزارش می داد
عادت هم داشت – خدا رحمتش کند- وقتی به اتاقم می آمد و دستم را فشار می داد من از فشارش می فهمیدم خوشحال است یا بد حال است یا عصبانی است. گفت: من رفتم خدمت امام گزارش های فلان را دادم. بعد گفتم: آقا این استاندار ما آن روز آمد اینجا من دیدم مشاور من هم این را گفته است. امام هم گفتند: مشاور تو درست گفته است. استاندار نباید گزارش بدهد استاندار باید همان کاری را بکند که تو گفتی و من هم به تو
روز سیاه به روایت تنها ترین عکس ها
خیابان کناری بیرون آمد. به تاکسی گفتم 30 تومان تا توپخانه می دهم. تاکسی هم مرا به خیابان سعدی رساند اما وقتی پیاده شدم، 3 تومان گرفت و گفت در موقعیتی که تو بودی، حالا یک حرفی زدی! عکس ها را برای ظهور به همکارانم دادم. من در شرایطی بدی بودم و ترسیده بودم. همکارانم کار لابراتوار بلد بودند و در آن موقعیت همه کمک می کردند. آقای پرتوی، عکس ها را در قطع 30 40 ظاهر کرد. عکس ها را روی زمین اتاق عکس
علی زندوکیلی؛ اهل خاطره بازی است
آن هم به همراه شما به آنجا رفتم و بعد ادامه داد: چطور می توانی با این میزان از وابستگی دوری از خانواده را تحمل کنی؟ ، پدرم حق داشت من به شدت به خانواده وابسته بودم . قبل از مطرح کردن این موضوع وقتی در چهل کیلومتری شهر شیراز به اردو رفتم بعد از چند لحظه به قدری دلتنگ شدم که معلم هایم مجبور شدند من را به شیراز برگردانند. در جواب پدرم گفتم: همه این موضوعات را می دانم، اما این مشکلات را به خاطر موسیقی
احمد شاه مسعود به روایت همسرش-2
دادم، آهسته گفتم با ازدواج محرمانه موافقم. یک روز صبح امیر صاحب از راه رسید و به طور غیرمترقبه دستور داد که همه مجاهدین به دره استوی عزیمت کنند. بعد از ظهر همان روز من در آشپزخانه مشغول درست کردن قیماق چای ، نوشیدنی مورد علاقه امیر صاحب که مخلوطی از چای سبز و سرشیر است، بودم که مادرم وارد آشپزخانه شد و هیجان زده گفت: آب دستت است زمین بگذار. مادرم با دیدن حالت پرسشگر