سایر خبرها
سرگذشت یک دختر فراری که مهمان خانه مجردی بود
قرمز؛ یعنی خواندن درس بی فایده! از خجالتم نمره هایم را به والدین خود نشان ندادم اما چند روز بعد پدرم از وضعیت درس هایم مطلع شد و وقتی فهمید که من آنها را از او و مادرم مخفی کرده ام آن شب تمام تنم را با کمربند کبود کرد. صورتم از بس سیلی خورده بود قرمز و زیر چشمانم کبود شده بود. روی رفتن به مدرسه را نداشتم، کیف پشتی را برداشتم و بی هدف از خانه خارج شدم و دیگر دوست نداشتم به خانه
هیجان و تفریح به سبک نیما شاهرخ شاهی
دنیا، سینما رفتن است. سینما کجا می روی؟ پاتوق خاصی ندارم و برای دیدن هر فیلم که در هر سینمایی اکران شود، می رود و خیلی محدود به جای خاصی نمی شوم. در این چند سال هم سالن ها و پردیس های خوبی ساخته شده مثل پردیس کوروش و چارسو و... قبل از رفتن نگاه می کنم، کدام سینما به خانه نزدیکتر است و مسیر آن ترافیک کمتری دارد. مثل خیلی از جوانها اهل ورزش هستی؟ به اسکلی علاقه زیادی دارم و
وزارت ارشاد به داد موسیقی نواحی برسد
، سرپرست گروه است. وی که علاوه بر سرپرستی گروه سرپرستی خانواده اش با 7 فرزند و همسرانشان آنها را بر دوش می کشد دل پُری از دست معاش خود دارد: همه پسران و دخترانم ازدواج کرده اند ولی چون بیکار هستند با همسر و فرزندانشان در خانه اجاره ای من زندگی می کنند.' ** فتوی امام نجاتمان داد حرف دل حسین درویش از خوانندگان گروه هم همین است. 30 سال است تنبور می زند و به قول خودش شغل اول و آخرش همین است .اوایل انقلاب
من یک فیلم آخری هستم!
که خانواده ها جرئت کنند برای تماشای فیلم به سالن ها بیایند و فیلم شوخی های زشت نداشته باشد. تمام نکاتی که در طول 14 سال دستیاری یاد گرفته بودم را به کار گرفتم آن هم نه تنها دستیاری پدرم بلکه زیر دست همه اهالی سینمایی کار کردم و فیلمم را هم در بخش خصوصی و بدون هیچ پشتوانه ای ساختم اما بایکوت ادامه دارد. این روزها داستان زندگی من هم مثل داستان زندگی کاراکتر واله فیلم بایکوت شده است، کسی که همیشه
کارمند ترک اعتیاد؛ قربانی جوان معتاد
. سعید در اعترافاتش درباره روز جنایت به کارآگاهان گفت: به خاطر مصرف مواد مخدر با پدرم دچار اختلاف شدید شدم. حدود دو شب قبل از حادثه، از خانه بیرون آمدم و با ماشین در خیابان پرسه می زدم. دچار بی خوابی و خستگی شدید شده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم برای استراحت به خانه بازگردم. در حال استراحت در خانه بودم که صدای بازشدن در ورودی را شنیدم. به سمت آشپزخانه دویدم و پشت کابینت آشپزخانه نشستم. تمام
جدایی به خاطر تلفن های مشکوک شوهر
به گزارش خبرنگار حوزه حوادث گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران جوان چندی پیش زن جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و درخصوص علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی شک و تردید نمی گذارد زندگی راحتی داشته باشم. من بدون هیچ شناختی با شوهرم ازدواج کردم و زندگی مشترک ما شروع شد. اما از همان روزهای اول نسبت به شوهرم شک کردم و همه رفتارهایش مرا عذاب می داد. وی افزود:او مرد خیلی پر رمز و رازی
تازه مسلمان اسپانیایی از حجاب می گوید
، گواهینامه بین المللی دریافت کردم که این مدرک از معتبرترین مدارک در زمینه هوش مصنوعی است. بعد از آن به اسپانیا برگشتم و وارد بخش خاورمیانه کمپانی IBM شدم. در همان زمان به یک نرم افزار درباره رفتارهای انسانی دست یافتم. بعد از آن پروژه های مختلفی را درباره عامل انسانی کار کردم. چون به انسان ها و رفتارهایشان علاقه داشتم. به سراغ رشته پزشکی رفتم و در کنار کارم به مدت 6 سال این رشته را خواندم و به پایان
گفت وگو با زن و شوهری که متهم به قتل جوان مزاحم هستند
این بار تهدید می کرد اگر از حمید جدا نشوم، اول حمید را می کشد بعد خودش را. تو هم از ترس کشته شدن همسرت جواب دادی؟ پیامک هایم را ایشان دیده اند [افسرپرونده]. چندین بار نوشته بودم دست از سرم بردار و از زندگی ام برو بیرون. هم خودت و هم ما را بدبخت نکن. اما مدام مرا به قتل حمید تهدید می کرد. من هم زنگ زدم به حمید و از او خواستم به خانه بیاید. داشتم ماجرا را به حمید می گفتم که این بار به
چارچوب های سبک زندگی رضوی
، امام علیه السلام را ناگزیر کرد که به سوی خراسان حرکت کند و علی رغم ناخشنودی ایشان، در میان گریه خانواده و دوستان عازم خراسان شد. امام رضا علیه السلام با قبول ولایت عهدی اجباری هم چون امام حسن علیه السلام که صلح تحمیلی معاویه را پذیرفتند؛ پس از آن که ولایت عهدی امام رضا علیه السلام استقرار یافت، دست هایش را به سوی آسمان بلند کرده، به خدا چنین عرض کرد: خدایا، تو می دانی که من در مورد قبول
بازگشت به اسلام در جنگلهای آمازون!
اقتصادی باعث شد تا برای تفریح و لذت بردن از مادیات آزاد باشم و هر روز به دنبال لذت های جدیدی بروم. دیگر لاس وگاس با تمام امکانات رفاهی اش برایم جاذبه ای نداشت. به کنسرت های خاص می رفتم و خودم را لایق بهترین ها می دانستم. در خانه ام انواع آلات موسیقی را داشتم و خودم جاز می زدم. دوستانم که می خواستند کنسرت برگزار کنند به خانه من می آمدند. آنموقع احساس نمی کردید که سبک زندگی تان اشتباه است
کودکان و نوجوانان از کتاب دور شدند/کودکان با وجود امکانات زیاد، کمترین بهره را می برند
دیگران در زندگی و پیشرفت آن نقش بسزایی دارد. بچه ها را خیلی دوست دارد و فکر می کند این ویژگی را همه ی کسانی که برای کودک کار می کنند در وجودشان دارند، دلی بزرگ و سرشار از عشق ومحبت دارد به معبود، به خانواده اش و به کارش. شیدا نمکی اردیبهشت ماه امسال بازنشسته شد و به همین بهانه، با او به گپ و گفت نشستیم. او 30 سال از بهترین سال های عمرش را در کانون گذرانده است. متولد 1341 و صاحب سه فرزند است.
احمدشاه مسعود به روایت همسرش- بخش پایانی
سفید بلند گلدوزی، شلوار سفید و چپن سبز ابریشمی. تا امروز این قبا یکی از ارزشمندترین یادگاری هایی است که از عشق زندگی ام نگه داشتم. بعد از ظهر همان روز مادرم مخفیانه اتاقی را که قرار بود از آن به بعد در آن زندگی کنم مرتب کرد، امیر صاحب به پدر و مادرم قول داده بود مرا به خانه دیگری نبرد. مادرم برای این که فضای آنجا را شادتر کند یک پارچه سبز رنگ بزرگ، روی دیوار گلی روبه
بازیابی اقتدار ایرانی در شعر
برگردانید. من گفتم شما خلایق خودتان قرار نیست چیزی را تشخیص دهید و حتما باید یکی از بالا حرف بزند تا شما حرکتی کنید. با خود گفتم ای سید (اشاره به رهبر انقلاب) میان این همه گرفتاری جنگ و درگیری به فکر رفیقت هم هستی. این شاعر و منتقد ادبی در بخش دیگری از سخنانش گفت: این در حالی است که من بارها گفتم و برای صدهزارم می گویم که از هیچ کجای جمهوری اسلامی راضی نیستم ولی با یک گل (اشاره به رهبری
ولی اله محرابی: بیگانه پرستی بس است فارسی بنویس!/ زالی: موظف به حفظ فرهنگ ایران هستیم
جراحان کودک ایران، دکتر ایرج فاضل، رئیس جامعه جراحان ایران، استاد مسیح مقدم، معلم دوران ابتدایی و خانواده دکتر محرابی و جمع کثیری از اعضای جامعه پزشکان برگزار شد. محرابی در این آئین در تشریح انگیزه خود در تدوین مجموعه 10 جلدی دائر ه المعارف تاریخ مصور پزشکی گفت: بعد از دوران دبستان در سال 1322 به همت مرحوم پدرم، مدرسه ای در روستای کشکو در ساختمان خاندان مقدم تأسیس شد. استاد مسیح مقدم، به
شهادت احمد شاه مسعود به روایت پسرش
/> دیگر می دانستم که چه شده اما قلب کوچک یک کودک هیچگاه تصور نبود قهرمان و پدر خویش را باور نمی کند. چندی گذشت و همه به گوشه ای خزیده بودند که مادربزرگم آمد و همه ما را به خانه خودمان در جنگلک برد. همه چیز تغییر کرده بود و همگی چهره ای متفاوت داشتند هر کس تا مرا می دید به گوشه ای می خزید، آرام آرام به سمت خانه رفتیم. دایی ام رو به مادرم کرد و گفت که آمرصاحب (احمدشاه مسعود) از شما
حرفهای دندانپزشک بهایی که شیعه شد
نوبری متولد 1365 از بدو تولد در تبریز ساکن بودم و بر حسب این که پدر بزرگم قبل از انقلاب از دین مبین اسلام خارج شده و به فرقه ضاله بهاییت روی آورده بودند، پدرم نیز بر عقاید این فرقه باور داشتند و بنده هم به خاطر بهایی بودن پدر و مادرم بهایی بودم. سال 1387 پس از اخذ دیپلم جهت ادامه تحصیل در رشته دندانپزشکی عازم کشور آذربایجان شدم و در سال 93 پس از پایان درسم، به میهن عزیزم بازگشتم و هم اکنون نیز در
گفتگوی خواندنی با محمد علی ابطحی
افرادی به سمتم می آیند و می پرسند "شما ابطحی هستید؟" در این زمان من می گویم "خیر، همیشه مرا همیشه با آن بنده خدا اشتباه می گیرند". یک دفعه در مترو وسط بازی Angrybirds یک نفر از من پرسید که "شما ابطحی نیستید؟" من در جواب گفتم "این مرتیکه کیه که منو با اون اشتباه می گیرند؟!" با این پاسخ من و با ظاهری که داشتم، آن فرد شروع به فحش دادن کرد و گفت "ابطحی اهل فتنه است". * آخرین
خاطره یک معینه کاروان از اولین سفرش به حج
اولین سفرم بود که قرارشد بعنوان معینه حج - دستیار فرهنگی بانو- همراه کاروان باشم. هر دوهفته یکبار جهت شرکت در جلسات آموزشی زائران ازمشهد عازم بهشهر می شدم . یکی ازجلسات روز تولد امام رضا برنامه ریزی شده بود. مانده بودم که چگونه می تونم برخلاف میلم اون روز بزرگ رو بیرون از مشهد سپری کنم درحالیکه از همه جای دنیا روز ولادت با سعادت آقا میان مشهدبرای عرض تبریک. معمولا هرجای دنیا یه مشهدی می بینند آهی
خانه صابر ابر جلوه ای تمام عیار از زندگی ایرانی
/> از دوران نوجوانی به فیلم بینی حرفه ای تبدیل شدم و مرتب به سینما می رفتم. عاشقانه سینما را دوست داشتم و خدا را شکر هنوز هم این حس را دارم. از پانزده سال پیش که برای ادامه تحصیل به تهران آمدم، برای گذران زندگی کار تدوین انجام می دادم و از همان زمان بود که دغدغه ساخت فیلم به شکل حرفه ای در ذهنم شکل گرفت. بیشتر بخوانید کرم انگلیسی با توت فرنگی، دسری خوشمزه و لذیذ
خوش تیپ های بی مجوز و قرارداد!
آید. ناگهان دست هایش شروع می کند به لرزیدن و قرمزی پوست صورتش از میان لایه های کرم پودر بیرون می زند: من فوق دیپلم حسابداری دارم و بعد از دو سال بی کاری و خانه نشینی مجبور به انتخاب این شغل شدم. از طرفی نمی توانستم به پدرومادرم بگویم چون به شدت مخالف بودند. خلاصه بدون اطلاع آنها کارم را در خیابان ها شروع کردم. ماه های اول را در خیابان ها و میدان های اصلی شهر تستر عطر و آبمیوه پخش می کردم. علاوه
لجبازی با پدر از من قاتل خواست
خودم کاسبی راه بندازم. به این دلیل معتاد شدی؟ او همیشه با من مخالفت می کرد حتی سه بار خواستم ازدواج کنم که او مانع من شد. اولین بار کی مواد مصرف کردی؟ 6 سال قبل وقتی خانواده ام به سفر رفتند به خانه دوستم که معتاد بود رفتم و شیشه کشیدم. تاحالا ترک مواد را کردی؟ دو بار به کمپ رفتم اما از سر لجبازی دوباره مواد مصرف کردم. روزی چقدر هزینه
علی عبدالمالکی با مخاطب خاص اش چه کرده!
کار خودم است و با کسی کار ندارم. به هر حال آنقدر مرا اذیت کردند که خیلی وقت ها ناامید شدم و می خواستم قید کارم را بزنم. من سال 90 مجوز فعالیت رسمی را گرفته بودم اما به خاطر مسائلی که گفتم انتشار آلبومم 4 سال دیرتر اتفاق افتاد. نمی خواهم بگویم خیلی هوادار دارم اما همان هایی که کار مرا تعقیب می کنند به شکل عجیب و غریبی خوب و همراه هستند و این انرژی آنها بود که باعث شد کارم به سرانجام برسد
MS ترسناک نیست
توانایی حرکتی خود را از دست خواهند داد. یکی از شهروندان قیداری که نزدیک به 17 سال از زمان تشخیص بیماری MS وی می گذرد، گفت: پس از تولد فرزندم، بخشی از توانایی دیدم را از دست دادم، همسرم به علت نداشتن نگرش درست، مرا به خانه پدرم فرستاد و پس از تشخیص بیماری، مرا طلاق داد. زهرا صفوی افزود: طی 17 سال گذشته فقط دوبار حمله داشته ام که نخستین بار آن مربوط به همان دوران پس از تولد فرزندم و دومین بار نیز
سه توصیه امام حسین برای تربیت فرزند
ای داری؟ عرض کردم: دوست دارم از کسانی باشم که درباره آنچه خداوند برایم تدبیر کرده، نپرسم؟ پدرم در مقابل این جمله به من آفرین گفت و فرمود: تو مانند ابراهیم خلیلی که به هنگام گرفتاری گفت از خداوند سؤال نمی کنم. خداوند مرا کافی است و او بهترین وکیل است. ملاحظه می شود که امام حسین (علیه السلام) در مقابل پاسخ عارفانه فرزندش که بر اساس ظاهر حدیث، سن و سال چندانی هم نداشته جمله احسنت را به
مسئولان فساد کنند دزدی در جامعه افزایش می یابد!
انجام ندهند. اتفاقا یکی از انتقاداتی که به شورای شهر می شود این است که به جای هیئت رئیسه ای اداره شدن متکی به فرد است. بله دقیقا. به عقیده من عمل فردی یکی از تهدیداتی است که هم شورای شهر و هم مجلس ما را تحت الشعاع قرار داده است. چون به بحث مجلس اشاره کردید؛ آیا قصد شرکت در انتخابات مجلس را ندارید؟ تاکنون پیشنهادهای زیادی به من شده اما قصد چنین کاری را ندارم چون
آشنایی با شهدای قیام خونین 17 شهریور آران و بیدگل
طرف خانه(نزدیک مسجد ملاشکرالله) می برند که با جیپ به طرف درمانگاه نوش آباد و از آن جا به طرف بیمارستان تقوی کاشان برده می شود که پدرم نیز همراه ایشان بوده اند ولی دیگر اثری ندارد و ایشان با همان لباس و کفش به شهادت می رسند. شهید علی خدمتی علی خدمتی در سال 1332 در خانواده ای فقیر در بیدگل دیده به جهان گشود. سه سال اول زندگی را که نیاز به محیطی آرام جهت رشد و تربیت داشت، به علت
آشنایی با شهدای 17 شهریور آران و بیدگل
طرف خانه(نزدیک مسجد ملاشکرالله) می برند که با جیپ به طرف درمانگاه نوش آباد و از آن جا به طرف بیمارستان تقوی کاشان برده می شود که پدرم نیز همراه ایشان بوده اند ولی دیگر اثری ندارد و ایشان با همان لباس و کفش به شهادت می رسند. شهید علی خدمتی علی خدمتی در سال 1332 در خانواده ای فقیر در بیدگل دیده به جهان گشود. سه سال اول زندگی را که نیاز به محیطی آرام جهت رشد و تربیت داشت، به علت
درک دغدغه و مشکلات، توقعی که خانواده شهدا از مسئولان دارند
اسماعیل زمانی چریانی را گرفتم. وقتی گوشی را به پسرم دادند راضی نمی شدم که قبول کنم او حاج اسماعیل من است و به او گفتم تو پسر کی هستی و منزلتان کجاست؟ حاج اسماعیل هم گفت: من اسماعیل فرزند حاج علی و منزلمان روستای چریان پشت مسجد است. پدر گفت: حاج اسماعیل از صفرعلی بزرگتر بود ولی یکسال بعد از شهادت برادر و درست چند روز مانده به مراسم سالگرد او تشیع شد. مراسم سال صفر علی و فاتحه حاج
داستان غم انگیر مرگ مادر باردار به خاطر اشتباهات پزشکی
زنگ زدم و گفتم مادر باردار در شرایط نامناسبی است و کار او به آی سی یو کشیده شده است. اپراتور به معاون درمان شهرستان موضوع را انتقال می دهد. دو تشخیص اشتباه معاونت درمان زمانی که مطلع می شود مادر باردار19 ساله در قروه دچار مشکل شده است، نامه می زند به بیمارستان که اگر نمی توانید مادر را درمان کنید بفرستید سنندج. نهایتا، یک ظهر این تصمیم گرفته و ابلاغ شده است اما ساعت 8:45 شب تصمیم به
پاداش بیش از 3 قرن خدمت در حسینیه
عمر، یادآوری صفحات زندگی را سخت کرده... بیشتر به یاد دارند که پسرها خیلی دوست داشتنی بوده اند... تنهاگاهی لحظه ای از دارایی خود را به خاطر می آورند که با "آهی" از هردو، گفتگو به ته خط می رسد... البته مادر کمی بیشتر حرف دارد از پسرها... آنچه در ادامه می آید حاصل ساعت های نسبتاً طولانی میهمانی در خانه این پدر و مادر است که البته بیشتر از این خاطرات را به خاطر نداشتند... *هم بازی