سایر منابع:
سایر خبرها
عراقچی: بخش هایی از قطعنامه 2231 را قطعاً اجرا نخواهیم کرد
واردات و... . که اولویت هم همین بحث تحریم ها است. یعنی اگر ما بر اساس صحبت حضرت آقا اولویت بدهیم به این مسأله ی تحریم ها فکر می کنم این بهترین موضوع باشد و بعد مسائل دیگرش. دومی ش هم، باز من پیشنهاد دارم حالا هر جور که شما تصمیم گرفتید، بحث بازدید از مراکز نظامی باشد. چون بالاخره توی قطعنامه بند 3، 4 و 5 ش آمده است و آنجا 8 سال و 5 سال مطرح کرده است. لذا با اینکه جناب آقای عراقچی فرمودند الزام آور
موسیقی کشور بر لبه تیغ/ خواننده ای که در مقابل سرزنش های پدرش ایستاد
این نتیجه رسیدید که خواننده شوید؟ جیم: زمانی که 10 ساله بودم، به این نتیجه رسیدیم که می توانم خواننده شوم، کودکان هم سن و سال من با دیدن توپ به ذوق می آمدند ولی من با شنیدن موسیقی یا دیدن ساز به وجد می آمدم و صداها، سازها و انواع موسیقی ها را با جزئیات و دقت زیادی بررسی می کردم، در دوره دبیرستان یک گیتار خریدم و از همان موقع شروع به آموختن موسیقی کردم و ناگفته نماند به همراه جمعی از
90/ استیلی: با فوتبال مشهور شدم، با سینما متاهل
آن گلی که به آمریکا زدم در خاطره ها مانده است. فکر کنم چون حس وطن دوستی به مردم می دهد ماندگار شده است. 90:برای خودتان هم همین طور است؟ باور کنید با وجود آن که بیش از 16 سال از آن لحظه می گذرد هر بار که آن را می بینم موهای تنم سیخ می شود و آن گریه معروف احساس همان لحظه ام بود دیگر. بند هم نمی آمد (می خندد) به هر حال رویای کودکی ام بود که در جام جهانی گل بزنم. واقعا این رویا را داشتم
عامل جنایت در شب چهارشنبه سوری از اعدام رهایی یافت
او جان خود را از دست داد. بنابراین قاتل فراری تحت تعقیب قرار گرفت و با ردیابی شماره پلاک خودرو وی شناسایی و دستگیر شد. وی در بازجویی ها با اعتراف به جرم خود به ماموران گفت: آن شب مست بودم که در خیابان دیدم چند جوان در حال آتش بازی هستند. من هم عصبانی شدم و به آنها اعتراض کردم. آنها هم با من درگیر شدند که در این میان برای دفاع از خودم با چاقو ضربه ای به یکی از آنها زدم و از
از راه حسین(ع) بروید/تا قامت حجت خدا را نیبنی قیامت شناس نخواهی شد
آمدند. بعد از آن مکاشفه، به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اوّلین فرد آیت الله سیّد محمّد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا این که مرحوم شد. وقتی جنازة او را به حضرت عبدالعظیم بردیم. آیت الله شیخ محمّد بافقی آمد و بر او نماز خواند من که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ تر است جذب او شدم، به گونه ای که حتّی همراه جنازه به قم نرفتم. خانة شیخ
کرار: سرم را برای مظلومی می دهم
در خیابان بودم پیرمردی صدایم زد، نزد او رفتم و دقایقی با یکدیگر صحبت کردیم. چند عکس یادگاری با من گرفت و بعد گفت یک دقیقه صبر کن تا بروم آن طرف خیابان و بعد برگردم. سه، چهار دقیقه بعد با شاخه گلی آمد و آن را به من تقدیم کرد و گفت: تو را مثل پسرم دوست دارم، برای تماشای بازی های تراکتور به استادیوم می آیم و از گل هایی که برای ما می زنی، ممنون هستم و امیدوارم سال های سال در تراکتور بازی کنی و ما از
می خواستم خودم را ثابت کنم!
ازدواج ناموفقت بگو؟ من 17 ساله بودم که در خیابان با پسر جوانی آشنا شدم و او به من ابراز علاقه کرد. او بازاری و وضع مالی اش هم خوب بود، به همین خاطر وقتی پیشنهاد ازدواج داد، قبول کردم. خانواده ام مخالف ازدواج ما بودند اما اصرار من باعث شد با هم ازدواج کنیم تا اینکه مدتی بعد او معتاد شد و همه سرمایه اش را از دست داد. به خاطر اعتیاد از او جدا شدی؟ نه تنها به خاطر اعتیاد، آن سال بدترین
کرار: سرم را برای مظلومی می دهم
. بعد از پایان این رقابت ها بود که الوکره قطر پیشنهاد داد و با بررسی تمامی جوانب و مشورت با خانواده ام راهی این تیم شدم. کرار می خندد و بعد ادامه می دهد: الوکره درست مثل استقلال بود! وقتی که قرارداد بستم، یک خانه ویلایی و شیک در بهترین جای شهر به من دادند. یک ماشین BMW آخرین مدل برایم در نظر گرفتند و طبق قراردادی که بستم، بدون یک روز تأخیر تمامی پولم را به حسابم می ریختند! از شوخی گذشته
زندگی شیشه ای
و از پنجره هم دیدم که بیرون از خانه می رود. او از خانه به بیرون رفت تا مامور خبر کند. من هم که از این موضوع ترسیده بودم، لباس هایم را پوشیدم و خواستم فرار کنم. چون درها قفل بود، به طرف بالکن رفتم. به دلیل استفاده زیاد مواد حس کردم ارتفاع کم است و خواستم از آنجا بپرم پایین و فرار کنم که پرت شدم. کارشناس اعتیاد در این برنامه درباره مصرف مواد محرک گفت: این مواد محرک مثل شیشه قسمتی از مغز
رازهای موفقیت آرمیتا مرادی از زبان مادرش
خیلی سخت تر بود. فیلم اول و دوم خیلی سخت بود. تا یک سال من خودم کنار کارگردان بودم. کنار کارگردان می نشستم و از آرمیتا بازی می گرفتم تا اینکه بعد از یکی دو سال بهتر شد. دیگر خودم کار را یاد گرفته بودم تا جایی که در چند کار دستیار کارگردان بودم. بازیگری کاملا یهویی من اصلا فکر نمی کردم آرمیتا بازیگر شود؛ خیلی اتفاقی بازیگر شد. یک روز در جاده شمال، یک گروه تیزرساز آرمیتا را دیدند
طلایه دار مقاومت و آزادی
بیرون بروند. اما نه اینکه بی کار بنشینند؛ می خواستند آنها کار کنند مطالعه و تحقیق کنند. روز آخری که مرا به خانه آوردند و تحویل مادرم دادند، نیم ساعت بعد با پدر ملاقات داشتیم. دوباره با بچه ها به اوین برگشتم پدر آنجا به من گفت آزاد شدی، نگران بچه هایت بودم. البته اگر حبس ابد هم می گرفتی، مشکلی نبود چون قرار نیست که اینها بمانند، اما یک چیزی هست؛ من کتاب های سازمان را نخوانده بودم، آنها را که مطالعه
مادر افسرده، 2 کودک خردسالش را سر برید!
داده و با هماهنگی قضایی جسد پسر نوزاد و خواهرش به پزشکی قانونی و متهم به قتل و شوهرش به پلیس آگاهی منتقل شدند. همسرم قاتل است ابتدا پدر خانواده در اظهاراتش گفت: صبح که خانه را به قصد رفتن به محل کارم ترک کردم، همسرم و بچه ها کنار هم خوابیده بودند. ظهر که به خانه برگشتم کسی در را باز نکرد. در را با کلیدباز کردم و وارد خانه شدم. چند بار همسرم را صدا زدم اما پاسخی نداد. دلهره
سرگذشت یک دختر فراری که مهمان خانه مجردی بود
خجالتم نمره هایم را به والدین خود نشان ندادم اما چند روز بعد پدرم از وضعیت درس هایم مطلع شد و وقتی فهمید که من آنها را از او و مادرم مخفی کرده ام آن شب تمام تنم را با کمربند کبود کرد. صورتم از بس سیلی خورده بود قرمز و زیر چشمانم کبود شده بود. روی رفتن به مدرسه را نداشتم، کیف پشتی را برداشتم و بی هدف از خانه خارج شدم و دیگر دوست نداشتم به خانه بازگردم. وقتی به خودم آمدم که به پارک رسیده بودم
اعترافات تکان دهنده زن تاجیکی فراری از داعش
دبستان درس خواندم و به سختی می توانم بنویسم و بخوانم. پدرم معلول و مادرم خانه دار است. پدر و مادرم توانایی مالی نداشتند که من و دیگر خواهران و برادرانم را به مدرسه بفرستند بطوریکه هیچ کدام از اعضاء خانواده ما حتی دیپلم دبیرستان هم ندارد. چون شوهرم کارگر بود برای کسب درآمد و زندگی بهتر به شهر "کراسنادار" روسیه مهاجرت کردیم. ما یک سال در روسیه زندگی کردیم تا اینکه یک روز تلویزیون جنگجویان داعش را در
جانبازی که رهبرانقلاب مهریه همسرش را داد
را دست می گرفتم، فرماندهان هم خنده شان می گرفت و این خنده ها بیشتر تشویقم می کرد به ماندن و جهاد. در کردستان در گروه ضربت بودم. ما مناطق عملیاتی را پاک سازی می کردیم. یک بار در زمستان همان سال در شرایط خاص آب و هوایی منطقه داخل یک روستا شدیم، برف سنگینی می بارید. حدود یک متر و نیم برف روی زمین نشسته بود. چند تن از رزمندگان به خاطر یخ زدگی ناشی از سرمای شدید شهید شدند. آن روز در روستا
عاشقان حسینی سوار بر قالیچه سلیمان
های دیگر نذورات مردم را جمع می کنم. او که 10 سال پیش با بیماری قلبی دست و پنجه نرم می کرده، ادامه می دهد: 10 سال پیش دیگر پزشکان از درمان من قطع امید کردند اما امام حسین (ع) من را شفا داد و خدا را شکر الان دیگر هیچ مشکلی ندارم. خزیمه با وجود اینکه این بار دفعه سومی است که به عتبات عالیات مشرف می شود، اما می گوید: حس و حال امروز با دفعات قبل خیلی فرق دارد، دفعات قبل خودمان می
بازداشت نویسنده سینما به اتهام آدم ربایی یک کارگردان
بازپرس قرار گرفت. شاکی که خود را یکی از کارگردانان مشهور سینمای ایران معرفی کرده بود درباره ادعایش به بازپرس پرونده گفت: دوم مرداد امسال برای ضبط برنامه ای از رشت به تهران آمده بودم که یکی از دوستانم به نام رضا دنبالم آمد و با هم برای صرف ناهار به خانه ام رفتیم. بعد از خوردن ناهار داشتم استراحت می کردم که ناگهان دو مرد غریبه همراه دوست نویسنده ام وارد خانه شدند و مرا به زور به یکی از
جانبازی که رهبرانقلاب مهریه همسرش را داد
دست می گرفتم، فرماندهان هم خنده شان می گرفت و این خنده ها بیشتر تشویقم می کرد به ماندن و جهاد. در کردستان در گروه ضربت بودم. ما مناطق عملیاتی را پاک سازی می کردیم. یک بار در زمستان همان سال در شرایط خاص آب و هوایی منطقه داخل یک روستا شدیم، برف سنگینی می بارید. حدود یک متر و نیم برف روی زمین نشسته بود. چند تن از رزمندگان به خاطر یخ زدگی ناشی از سرمای شدید شهید شدند. آن روز در روستا با
ذبح حیا در مقابل آتش هوس/+ 18
برای ماندن در شهر خودشان نداشته است. شبانه به سمت شهری دیگر راهی می شود. در این شهر با مرد متاهلی به نام حمید آشنا می شود و بعد از ادواج موقت با او باردار می شود. حمید به سقط جنین اصرار دارد اما فریبا زیر بار نمی رود و از دست حمید فرار می کند. خانه ای برای خودش اجاره می کند و تا به دنیا آمدن کودک همان جا می ماند. از قضا یکی از همسایه ها از همان واسطه ها بوده است. زیر پایش می نشیند که با یک بچه سر چه
مردی برای ساکت کردن همسرش سر سفره شام او را کشت
پرده از جنایت خانوادگی برداشت. وی در این باره گفت: شب سر سفره شام نشسته بودم و با هم غذا می خوردیم که سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کردیم. جر و بحث ما بالا گرفت. خیلی عصبانی شده بودم. وقتی زنم صدایش را بالا برد برای ساکت کردنش چوب دستی ام را برداشته و به طرف او رفتم. می خواستم زنم را بترسانم به همین دلیل چوب دستی را بالا بردم اما او صدایش را بلندتر کرد. من هم ضربه ای به سر او زدم و او بی حرکت روی زمین افتاد. متهم با دستور بازپرس ویژه قتل دادسرای بابلسر با حضور در محل حادثه اقدام به تشریح صحنه قتل کرده و با صدور قرار قانونی روانه بازداشت شد. ...
اعتراف عراقچی بر مذاکره درباره تسلیحات نظامی کشور: توافق کردیم که تحریم های تسلیحاتی در قطعنامه بیاید ...
نظامی است، بازدید مراکز نظامی یا بحث موشکی یا بحث صادرات و واردات و... . که اولویت هم همین بحث تحریم ها است. یعنی اگر ما بر اساس صحبت حضرت آقا اولویت بدهیم به این مسأله ی تحریم ها فکر می کنم این بهترین موضوع باشد و بعد مسائل دیگرش. دومی ش هم، باز من پیشنهاد دارم حالا هر جور که شما تصمیم گرفتید، بحث بازدید از مراکز نظامی باشد. چون بالاخره توی قطعنامه بند 3، 4 و 5 ش آمده است و آنجا 8 سال و 5 سال مطرح
بخش های خواندنی کتاب دختر شینا
/> پرده اول: چرا این طور تهی نگاهم می کنی؟! گفتم من زندگی این زن را می نویسم. تصمیم را گرفته بودم. تلفن زدم. خودت گوشی را برداشتی. منتظر بودم با یک زن پُر سن و سال حرف بزنم. باورم نمی شد. صدایت چقدر جوان بود. فکر کردم شاید دختر باشد. گفتم: می خواهم با خانم حاج ستار صحبت کنم. خندیدی و گفتی: خودم هستم! شرح حالت را شنیده بودم، پنج تا بچه قد و نیم قد را دست تنها بعد از شهادت حاج ستار
عشق یا آدامس نعنا
خنکی به صورتم خورد و دوباره دلم شوهر خواست! با عزمی که نمی دانستم از کجاست، به حیاط رفتم و کنتور آب را از جا کندم و همانجا زنگ زدم آب و فاضلاب. تلفنم را قطع نکرده بودم که پشت در بود و بی مقدمه گفتم: اِوا باز که شمایید! چشم غره ای رفت و زیر لب گفت: تا 2 دقیقه پیش سالم بود که. کنتور آب را انداخت سر جایش و دوباره رفت. هر روز یک گندی به کنتور آب می زدم و می آمد در خانه و انگار فقط یک پیچ سفت می کرد و
جمعه سیاه به روایت تنها ترین عکس ها+تصاویر
دیدم که شش نفر روی هم ریخته بودند تا یک نفر فرار کند. مردم تا آن روز در تهران چنین اتفاقی را ندیده بودند. تیراندازی چند دقیقه بیشتر طول نکشید اما دیدم که دیگر هیچ کس اطراف میدان نیست. یک نفر یکی از جنازه ها را می کشید و یک نفر هم، جنازه دیگری را در آغوش گرفته بود. شهدا بر روی زمین بودند. مردم همه وسایل شان مثل دوچرخه را رها کرده بودند و فرار کردند. آمبولانس ها اطراف میدان نمی آمدند و
وقتی مجاهدین خلق آیت الله طالقانی را تهدید به ترور کردند
خاطراتش اشاره می کند: من بایستی بیرون درب می ایستادم و به عنوان اینکه مثلا بازی می کنم تا اگر آژان ها در محل حاضر شدند به پدرم خبر دهم. روش کارشان هم این بود که وقتی مامور می آمد، این حضرات آیات جلسه جلوی خودشان هر کدام چند نخود گذاشته بودند و شروع می کردند به خواندن ذکر اَمَّن یُّجیبُ . مثلا یک بار مامور می آید و می بیند چند نفر دور هم جمع شده اند. به آنها می گوید آقایان چرا اینجا
نگاه طالقانی به احزاب از دیدگاه مذهبی او نشأت می گرفت
که در اوخر آبان ماه 1333 برای دیدار نواب به مسجد هدایت رفته بود چنین می نویسد: 17 اکتبر 1954 که نواب شدیداً تحت تعقیب و مخفی بود و هوای سرد خون را در رگ ها منجمد می کرد، سوار یک اتومبیل کرایه ای شدم و چند لحظه بعد در خیابان استامبول بودم. چنانکه می بایست با آقای س پس از نماز مغرب ملاقات می کردم. فضا آکنده از رعب و وحشت و وضع بسیار متشنج بود. نشانه های ترس در چهره تهرانی هایی که در حال
پایان سناریوی ربودن کارگردان سینما با آشتی
/> شاکی اعتیاد داشت وی گفت: من چند سال است با شاکی دوست و همکار هستم. او معتاد به مواد مخدر بود به همین خاطر از من خواست او را برای ترک اعتیاد به کمپ ببرم. وی در پاسخ به این سؤال که چرا نامزد و خانواده شاکی را در جریان قرار ندادی، گفت: شاکی خودش از من خواست موضوع را به کسی نگویم هرچند که چند روز بعد من به برادر بزرگش که او هم مدیر تولید فیلم های سینمایی و تلویزیون است و نامزد شاکی خبر دادم
زورگیر جوان: با دختران خوب نبودم
/> چطور دستگیر شدی؟ بعد از اینکه با ماشین خودم رفتم زورگیری مأموران چند بار در خانه مان رفتند ولی نتوانستند من را دستگیر کنند. یک روز که به خانه پدرم رفته بودم به پلیس زنگ زد و مرا لو داد. اگر همین بلا سر خانواده خودت می آمد چه می کردی؟ اتفاقا همین بلا در شمال سر دختر دایی ام آمد همه داشتیم دیوانه می شدیم. پس چرا خودت این کار را کردی؟ اشتباه کردم
قتل به خاطر ایجاد مزاحمت برای خواهر
نیست و آن پسر برای او مزاحمت ایجاد کرده است. با برادرم تصمیم گرفتیم سراغش برویم و درس عبرتی به او بدهیم. به محله شان رفتیم اما تا به آنجا رسیدیم او با دایی اش به سمت ما حمله ور شد. من هم برای دفاع از خودم با چاقو ضرباتی به او زدم. او روی زمین افتاد و خونریزی کرد. من و برادرم که خیلی ترسیده بودیم سریع از محل فرار کردیم تا اینکه توسط پلیس دستگیر شدم. با ثبت اعترافات متهم، پرونده برای رسیدگی
آزار و اذیت دختر 17 ساله توسط مرد جوان
زور مرا مورد آزار و اذیت قرار داده دروغ است. وی ادامه داد: در تمام طول این سه روز خودش می خواست که در خانه ما بماند. روز حادثه به او گفتم برای کاری به بیرون می روم وقتی برگشتم متوجه شدم این دختر پولهایی که در خانه برادرم بود را برداشته و بعد هم چون در را قفل کرده بودم خواست از پنجره فرار کند که افتاد. با اینکه این مرد منکر همه اتهامات خودش شده اما تحقیقات حکایت از این دارد که