سایر منابع:
سایر خبرها
دلیل این دلبستگی و وابستگی به گوشی ها و تبلت های مان چیست؟/ تنهایی مجازی را چاره کنیم
واسطه اینترنت و شبکه های اجتماعی، دنیا خیلی کوچک و قابل دسترس شده است. من گوشه نشیمن خانه ام، کنار بخاری نشسته ام و به راحتی می توانم با کسی از آن سر دنیا گپ و گفت داشته باشم. خب این خیلی جذاب و سرگرم کننده است. ترجیح می دهم با امکانات تلفن همراه و شبکه های اجتماعی مشغول باشم تا آدم های دور و بر. تنهایی من جبر نیست؛ یک انتخاب است. یک آپشن که با کمال میل پذیرفتمش و ازش راضی ام.
از نامه ایوبی به جشنواره برلین تا طالبانی خواندن حمله به مطهری
هفتمین روز جشنواره فیلم فجر با نمایش پنج اثر سینمایی در بخش های رقابتی سودای سیمرغ، نگاه نو، هنر و تجربه و مستند و یک اثر در بخش خارج از مسابقه همراه است اما شاید مهم ترین اتفاق امروز نمایش فیلم مزارشریف به عنوان گران ترین فیلم حاضر در بخش رقابتی این دوره از جشنواره باشد؛ فیلمی که انتظار می رفت کیفیتی متناسب با هزینه های داشته باشد اما اکران این فیلم بیش از آنکه در معرض توجه قرار بگیرد، با گفته های کارگردانش در نشست خبری، با ابعاد تازه ای مواجه شد و رنگ س
اعترافات خطرناک یک کارگردان در ملأ عام
نوجوان است که پدر و مادرش مدام با هم درگیری دارند. مادر بمانی خانه را ترک می کند و او سرگردان می شود. بمانی که از تهدیدهای همکلاسی اش می ترسد در راه مدرسه توسط یک باند خلافکار خرده پا حمایت و با آنها همراه می شود اما پسری در گروه هست که حضور بمانی را تحمل نمی کند. در نهایت و به دلیل درگیری بمانی و دختری که در باند است، بمانی که غرورش جریحه دار شده، تصمیم می گیرد از طریق یک فروشنده مواد مخدر گروه را
شاه نه تنها با فساد مبارزه نمی کرد بلکه منشأ فساد بود
مردم می توانند چند نوبت در روز تصویر من را بر روی تلویزیون ببینند! یعنی احساس می کرد که مردم نیازمند دیدن شاه هستند، نه اینکه شاه نیازمند ملاقات با مردم باشد. حتی یک بار مصاحبه کرد و مردم ایران را تنبل خطاب کرد. خودش افتخار می کرد و رو به علم گفت: توانستم با شفافیت از مردم ایران انتقاد کنم، به دلیل اینکه من متکی بر آرای مردم نیستم، می توانم به راحتی از مردم انتقاد کنم. این تفرعن واقعا به
عکس و داستان بهاره رهنما از زیارت امام رضا/عکس
کردی که نه مامان فعلا نیا حس بدی امد سراغم مادری حال غریبی است بچه نگرانت که نشدم شک کردم که دروغ گفته ای ، بعد مثل انموقع ها که دبیرستان میرفتی و میشدم خانم مار پل و شماره همه مادر های دوست هاست را داشتم زنگ زدم به مادر دکتر ژاله از همان بار سفر قبلی شماره اش را داشتم خلاصه غیر مستقیم ته تویش را دراودرم و فهمیدم خدا را شکر نه بستری هستی و نه دیسکی عمل کردی ، راستش اولش هم گریه کردم هم خنده
بچه های سوسنگرد و امیر علی و نامه های بالدار تجدید چاپ شدند
های پدربزرگ شهیدش را در زیرزمین خانه می یابد. همچنین کتاب بچه های سوسنگرد به تصویرگری مطهره سیفی، درباره کودکی است که مادرش به تأسی از مادر حضرت علی اصغر نام فرزند بزرگش را علی اصغر نهاده و با خاطرات دوران جنگ از سوسنگرد فرزندانش را طوری تربیت می کند که وقتی بزرگ شدند به سوسنگرد و سوسنگردی ها خدمت کنند.
بهزاد، کودک کاری که پدر خانواده است
دغدغه فرزندی که پدر و مادرش کودکانی هستند که مورد خشونت جامعه قرار گرفته اند و در دورانی که باید کودکی کنند، پدر و مادر شده اند را نداشته نباشیم... در همین رابطه چندی پیش مدیرکل امور حمایت های اجتماعی کمیته امداد، از کاهش سن زنان خود سرپرست و سرپرست خانوار خبر داد و گفت: حدود یک دهم درصد از زنان خود سرپرست تحت پوشش کمیته امداد زیر 18 سال سن دارند. نمی خواهیم در ارتباط با همه آسیب هایی که
پرواز عاشقانه بهروز، 42 روز قبل از بهروزیِ وطن بود
یحیی سر می زدم و ساعت ها اشک می ریختم. آن قدر که مجبور شدم چشم هایم را عمل کنم. پدرش هم دست کمی از من نداشت او هم عاشق بهروز کوچکمان بود و دوری از بهروز برایش طاقت فرسا بود. هر روز به خیابان می رفت و دوستان بهروز را می دید که شعار می دادند بهروز شهید آییم به سویت، مادر ندیده روی تو پدر ندیده داغ تو و بهروزم فریاد می زد بگو مرگ بر شاه. این کار آنقدر ادامه داشت تا شاه رفت و مردم جشن پیروزی انقلاب
یکی از رازهای زندگی
ندارند. زن دلش می خواست با همسایه بیشترحرف بزند. برای همین با تعارف او را پذیرفت و وارد خانه اش شد. توی خانه ساده و زیبا بود. فضایش آرامش خاصی داشت. زن احساس راحتی کرد، برای همین سؤال دیگری پرسید. همسایه بعد از آوردن دو فنجان چای با لبخند به زن نگاه کرد. زن پرسید، من هم از همان اول خیلی به بچه هایم محبت کردم. چیزی هم برایشان کم نگذاشتم. هم من و هم پدرشان همه امکانات را برایشان
مردی که با 7 پسرش به جبهه می رفت
مواد مورد نیاز بچه ها را با خودم می بردم تا دست خالی نباشم و پیش رزمنده ها شرمنده نشوم. با هر بار حضور در مناطق، سعی می کردم خبری از بچه ها بگیرم. معراج شهدا، اهواز، خرمشهر و... همه جا را زیر و رو کردم. هرجا نشانی می دادند، من راهی می شدم. محمد به مادرش قول داده بود که مواظب برادرش موسی باشد و سرانجام محمد به وعده اش عمل کرد و استخوان های موسی بعد از 12 سال به ما رسید. اما خبری از برادر
طنز؛ این مرد همه را غافلگیر می کند!
، اینم عکس سونوگرافی. (با انگشت نشان می دهد) این یه قل، اینم دو قل. مهمان: وایسا ببینم این دست تو چیکار می کنه؟! مجری: (احساس خطر کرده) بریم یه وله ببینیم برمی گردیم. مورد شماره سه: مجری: سلام می کنم به خانم مالکی، همسر مهمان امروز برنامه ما. روی خط هستید خانم. مهمان تلفنی: من هم سلام می کنم به همه. البته خدمتتون عرض کنم که ما دو هفته پیش جدا شدیم. مجری
پیامک های طنز وقایع اجتماعی و سیاسی
؛ تازه عذر خواهی هم میکنه؛ روحانی مچکریم. رفتم هندونه خریدم، بازش کردم دیدیم سفیده، روحانی از تو بعید بود... از وقتی روحانی رئیس جمهور شده دیگه این انگشت کوچیک پام گیر نمی کنه به گوشه مبل...!روحانی مچکریم. از روحانی می خوایم حالا که همه چیز رو ردیف کرده سوراخ نون سنگک رو هم ببنده، مربا کوفتمون می شه! که بسیار دست به دست می چرخید. سپس ملاقات های هسته ای ظریف و اشتون، مذاکرات 5+1 و کنار رفتن جلیلی از
شهیدی که تاریخ شهادتش را پیش بینی کرده بود
، بعدها تحقیق کردم و متوجه شدم این خانم از فعالان فتنه بوده است و یا در همان زمان به خواب مادرش آمد و گفت: از این اتفاقات ناراحت نباشید زیرا حکومت دست ما است. امتناع از تحصیل در مدرسه متمولان در ادامه مادر شهید درباره فرزندش گفت: محمدحسین از همان دوران با بسیاری از همسن و سالان خود متفاوت بود. وی را در یک مدرسه خوب نام نویسی کرده بودیم، اما او دوست داشت به مدارسی که عموم مستضعفان
اکرمی: حصر قانونی و شرعی است
/> وی در مورد اینکه روز رحلت امام خمینی(ه) کجا بوده است، گفت: من در جماران بودم و با حجت الاسلام و المسلمین ری شهری به خانه بازگشتیم و فهمیدیم امام فوت کرده است. فردا صبح اول وقت وارد مجلس شدم که حیاتی در تلویزیون آن بیانیه را خواند. من در مجلس بودم که اعضای خبرگان برای تشکیل شورا می آمدند. بیات که منشی جلسه بود به من گفت آقای اکرمی شما در این مجلس روضه بخوان. من پشت تریبون رفتم و روضه وداع امام
شبیه دلقک های سیرک هستم!
خانواده فقیری هستیم. پدر و مادرم در مازندران سریدار یک ویلا هستند. 3 خواهرم شوهر کرده اند که آن بیچاره ها هم دارند با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کنند. خانه شان در همین محله است اما برای اینکه از بدبختی های یکدیگر باخبر نشویم کمتر به هم سر می زنیم. به قول خواهر بزرگ ترم بهتر است هر کدام مان به درد خودمان بمیریم! خودم هم که اینجا زندگی می کنم. دارید خودتان می بینید. در یک اتاق 9متری با زندگی
5 انشاء بدون رتوش برای انقلاب
دوست دارم. خانه مان پر از عکسهای تخت جمشید و پاسارگاد است. هر سال دوبار تخت جمشید می رویم و عکس می اندازیم. امیدوارم روزی برسد که انقلاب آنطوری شود که من هم دوستش داشته باشم. برای رسیدن به آن روز همه ما ایران دوستان باید تلاش کنیم و همه با هم متحد شویم. دیگر بیشتر از این نمی توانم بنویسم چون می ترسم برایم مشکل درست شود. همین! داریوش سلطانی
شقایق، مهراب و زندگی متفاوتشان (1)
کرد من را خوشحال کند. سر کار، همه دوستش داشتند و این برای من مهم بود با کسی ازدواج کنم که مورد علاقه همه باشد و همه دوستش داشته باشند. البته نه به اندازه من (می خندد). مهراب به شدت آدم راستگو و صادقی است و به هیچ وجه شبیه به آدم های مشکوک نیست و هرکسی یک بار با مهراب برخورد داشته باشد کاملا متوجه می شود که مهراب بلد نیست دروغ بگوید یا چیزی را پنهان کند. مهراب خیلی دست و دلبار و مهربان
حزب ها، انتخابات و سیاست تاثیر مستقیم بر ادبیات دارند/ آب قند برای جوایز ادبی!/ سکوی پرش نویسندگان
خوبی کتابت را منتشر می کند. هنگامی که کتاب را به باقرزاده دادم گفت می دهم یک نفر مطالعه کند و نظرمان را به تو خبر می دهیم. خیلی زود کتاب بررسی شد و به من خبر دادند که کتاب را بدهم که حروفچینی شود. آن موقع دست نویس بود و کمتر کسی می توانست حروفچینی کند. بعد هم نوبت به طراحی جلد رسید. از مرحوم مرتضی ممیز خواستم که طراحی اش را انجام دهد. او هم تصویری کشید که بیشتر برای کتاب علوم خوب بود تا کتاب تاریخ
دیدار با معلم کلاس چهارم بعد از 19 سال/ حرف هایی با طعم دهه شصت
هنوز روئین تن بودند و تیر لولیان سیه چشم برشان کارگر نیفتاده بود. همه با هم به سوی خانه معلم حرکت کردیم، پس از ورود در همان لحظه های آغازین دیدار، بغض در گلوی همه آماده ترکیدن بود، نفس های عمیقی که به سختی از گلوی معلم بیرون می آمد و ابری شدن چشمانش، کافی بود تا صورت بچه ها بارانی شود. فضای بسیار سنگینی بود، همانند جو کلاسش با این تفاوت که این بار دیگر نمی ترسیم و هراسی از
روایتی از سرگذشت افسران رژیم پهلوی در عزلت ؛از سرداری تا سرباری
که به آسمان نمی بارد و من که نباید خرج تو بکنم. ولی گویی رضا از این گوش می شنید و از گوش دیگر به در می کرد. و یا در سال 1989، مسعود معاون، دوست ایام کودکی اش را، که تقریباً از سال 1983 همه خانه و زندگی او را در دست داشت و زحمات زیادی برای او کشیده بود، اخراج کرد. او نه تنها بابت چندین سال زحمت و همکاری کمکی به معاون نکرد، بلکه موقعی که عذر او را خواست بی هیچ خجالتی از او خواست تا میزی را
ماجرای یک دبستانی انقلابی
منزل خودشان داشت. در اتاق خود که رو به حیاط بود پله ای گذاشته بودند و افراد می رفتند و دست ایشان را می بوسیدند. خُب من که کودک دبستانی بودم با امام چه گفتمانی می توانستم داشته باشم؟ فقط می گفتم: آقا دعا کنید امتحان هایم را قبول بشوم. ایشان هم می فرمودند: تو درس بخوان پسرم، من هم دعا می کنم . کاملا این جمله را به خاطر دارم. بعد هم که به خانه برمی گشتیم مادر می پرسید که چرا دیر آمدی؟ می
نیمکت خونین
رفتم کارنامه محمد را بگیرم. کارنامه را از ناظم مدرسه گرفتم. به او گفتم می خواهم امروز محمد را به خانه ببرم شاید فردا هم به مدرسه نیاید. دم در مدرسه مدیر را دیدیم. او کارنامه محمد را نگاه کرد و گفت این چه نمره هایی است، ما اینجا کلی زحمت می کشیم. بچه را پیش مشاور ببر این وضعش نمی شود. به مدیر گفتم محمد دو روز به مدرسه نمی آید، من اجازه اش را گرفته ام. او جواب داد اول پیش مشاور برو و بیخود
ماجرای شکل گیری کاروان نور/ عشقی که استاد را 4 ساعت دوزانو می نشاند/ برگزاری 14 جلسه در هفته
/> توجه استاد به روحیه بچه ها و عدم بیان اشکالات در جمع فرجی درباره نحوه حضورش در جلسات استاد اصل محمدی گفت: در آن روز مسابقه استاد به من گفت: در تهران جایی داری، گفتم، بله در منزل برادرم هستم چندی بعد استاد با اتومبیل خودش به منزل برادرم آمد و من را به جلسه قرآن برد. قبل از جلسه به من گفت: که سوره حشر را آماده کن و بخوان. من هم خواندم و استاد نکاتی را روی کاغذ نوشت و به من داد و گفت: روی
مبلغی که اراذل و اوباش را حافظ قرآن می کند
مربیان ما به خانه این افراد می روند و با والدین آنها ارتباط دارند؛ در این راستا دارالقرآن سازمان تبلیغات اسلامی قم نیز کمک های شایانی به ما کرده و برنامه هایمان با همکاری این نهاد برگزار می شود. بازتاب حلقه های معرفت در قم طرح حلقه های معرفت بازتاب خوبی در قم داشته و تا الان شبکه استانی قم نیز این برنامه ها را پوشش داده و پخش کرده است. افرادی که وضو بلد نبودند، اما
در این محله پایتخت کودکان عروس می شوند
رود.از خانه خارج می شویم و به سراغ آیدا ی 11 ساله می رویم. دخترک با دست های نحیف و سیاه شده از پوست گردو به سراغ ما می آید.درس نخوانده و کارهای خانه و نگهداری از پسربچه ی کوچک خواهرش را بر عهده دارد و هنوز به خواستگارش جواب نداده است. خواهرش 16 سال دارد و بعد از فوت شوهرش با یک بچه به اتاق اجاره یی مادر برگشته است. گردو می فروشد تا روزگار بگذراند.از آیدا و آروزهایش می پرسم که می گوید: آرزو دارم که
پدری که در 13 سالگی پدری می کند!!
مادر زنم. در پول آب و گاز و برق کمک می کنم اما باید اتاق اجاره کنیم. چون پدر زنم فوت کرده و پنج تا بچه اند. آنها هم چیزی ندارند. دیگر فرزندان مادر زنت چند ساله اند؟ آنها هم ازدواج کرده اند؟13ساله، 14ساله، 12ساله، 18ساله و 20ساله. دوتا از دامادها هم با ما زندگی می کنند. همسرت فرزند چندم است؟پنجم. اما تو که گفتی خواهر و برادر 12و13ساله دارد. یعنی آنها کوچکترند؟نمی دانم. پدر و مادرت به شما کمک می
چرا انقلاب کردیم؟!
انقلاب اسلامی به رشد و بالندگی دست یافتند. علاوه بر این که آنچه مهم است حمایت و جهت دهی استعدادهایی است که می تواند در مسیر رشد و پیشرفت کشور مورد استفاده قرار بگیرد. از این رو تحصیل کرده های رژیم گذشته و دانش آموختگان در جمهوری اسلامی همه جزو سرمایه های علمی کشور محسوب می شوند که باید از ظرفیت ها و توانایی های آنان در جهت اعتلای موقعیت کشور بهره گرفت. کاری که در نظر جمهوری اسلامی صورت گرفته است و نیازمند توجه بیشتر مسؤولان نظام است.
اینجا زنی در انتظار معجزه است+عکس
باهوش و شیرین زبان است. تازه پستانک را ازش گرفته بودم. بچه دوید طرف در. طاهره هم پی اش رفت و در را که باز کرد زنی بلند قامت و دستکش پوش را دید که سطل قرمز دردار و نسبتا بزرگی همراه داشت. زن لاغر اندام گفت نذری آورده ام.... و پیش از آن که طاهره حرفی بزند داخل شد. ببخشید من هنوز شما را به جا نیاورده ام.... طاهره این را پرسید اما ته دلش روشن بود که غریبه، حتما یک دوست است و گواهش
گنج ِپنهان
اینها مثلا دختری که نقش نرگس را بازی می کند، می گفت آقای سینایی من تمام روز در خانه بیکار هستم. تورو خدا من را به تهران ببر. یعنی می خواهد تهران را ببیند؟ هم تهران را ببیند و هم کار کند. خیلی هم بااستعداد است. گفتم من چطور تو را به تهران ببرم؟ آرزوی من این است که این افراد بتوانند کار کنند و انشاءالله بتوانیم این فیلم را در هرمز هم نمایش دهیم. به نظرم اول باید خود اهالی هرمز این فیلم
افشاگری بزرگ طایفه ریگی ها درایران
اشاره: بشیر احمد ریگی ، بزرگ طایفه ریگی ها در ایران است. هرچند در طول مصاحبه چند باری تاکید می کند که او را به رسم طوایف بلوچ سردار صدا نزنیم. بیشتر از وجهه سرداری اش، فرهنگی بودن و شهردار بودنش را دوست دارد. 22 سال سابقه شهرداری در میرجاوه دارد که 2 سالش مربوط به قبل از انقلاب است. در خانه اش واقع در روستای جون آباد در 80 کیلومتری زاهدان میزبانم می شود تا درباره یکی از اعضای طایفه اش