چهارشنبه ۲۷ خردادساعت ۱۶:۴۱Jun 2026 17
جستجوی پیشرفته
رویکرد ۱۳۹۴/۰۶/۳۱ - ۱۴:۳۵

صبحی که دیر طلوع کرد/هیچ کس فکر نمی کرد زنده بمانم

آن شب باران گلوله می بارید و ناگهان ترکش نشست زیر گلوی مجتبی ،قیامتی بود ازآتش و گلوله توی آن ارتفاعات برف گیر،من فقط مجتبی را محکم در آغوشم گرفته بودم.بعد یکی از دستیارانم زخمی شد و آخر سر خودم.ترکش بخشی از جمجمه ام را جدا کرد و برد. ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)