سایر منابع:
سایر خبرها
شبنم مقدمی و برادرش و یک دنیا خاطره
/> شبنم مقدمی: من خیلی اهل سفر و عکاسی بودم و دوست داشتم کسی به عنوان حامی در کنارم باشد. خب برایم به عنوان یک دختر جوان امکان اینکه مثلا شب را در یک خانه روستایی تنها سپری کنم، وجود نداشت و حضور برادرم خیلی به من برای رفتن به سفر کمک کننده بود. ضمن اینکه بهنام خیلی به قول بچه های امروز در سفر پایه است (می خندد). سفر های ما این شکل نبود که مثلا اگر به طوس رفتیم فقط به آرامگاه فردوسی
اغلب اش خاطرات سانسور و اعتراض است، تا ویژگی های دنیایی که باید ساخته شود/ گفتگوی داریوش مهرجویی و مسعود ...
/> اما کنش سندیکایی شما خیلی جدی بود و همه پشتیبان هم بودند. مهرجویی: بله، خیلی جدی بود. نسبت به این خانه سینمایی که الآن داریم و هیچ کاری نمی کند، خیلی بهتر بود. این ها قرار است از سینما و سینماگر حمایت کنند اما تکان نمی خورند. مثلاً یک فیلم که این همه برایش زحمت کشیده اند و چند سال عمر کارگردان صرف ساختنش شده، توقیف می شود و خانه سینما واکنشی نشان نمی دهد. استقبال مردم از
8 ساعت زیر تیغ آفتاب، بدون محدودیت سنی
تومان درمی آورم. آجرها را می چینم و می شمرم و علامت می گذارم. همه پول ها را به پدرم می دهند، پدرم هم آخر سر روزی پنچ هزار به من می دهد که برای خودم باشد. خانه مان در همین شال است. سه - چهار ماه سال را اینجا آجر می زنم، باقی سال را هم کارهای دیگر می کنم؛ باغبانی و این چیزها. ولی خوب با همین درآمد کارگری هر شش تا بچه ام را فرستاده ام دانشگاه آزاد، اینجا دانشگاه دولتی نداریم، فقط پیام نور
عمل "پیوند قرنیه" هر 15 ماه یک بار؛ اهدای سلول های چشم همسرم هم افاقه نکرد
؛ روستای بایگ؛ اما دائم تلفن می زدم به خط، یک روز که زنگ زدم گفتند سردار قاآنی گفته یوسفی هنوز حالش خوب نیست؟ منم گفتم حتما کاری هست به همین دلیل برگشتم جبهه. مجددا رفتم اهواز، صبح ساعت حدود 9 که به اهواز رسیدم، ساعت 11 و نیم سردار احمدی که در حال حاضر فرمانده سپاه قم هستند تماس گرفتند و گفتند الان چند تا نیرو داری، من نیروی زیادی نداشتم بچه ها همه رفته بودند مرخصی اما شهید محدثی با وجود
از حکمت طواف پسر به بهانه خانه کعبه تا بوسه مادر بر گلوی سرباز ولایت
شدیم، رو کرد به من و گفت؛ کارنامه امتحانی را گرفتی؟ ، آرام سرم را به عنوان تأیید به پایین آوردم، خیلی ترسیده بودم، گفت؛ تو چه کار کردی؟! ، فقط گفتم؛ ریاضی ، پوزخندی با عصبانیت زد و گفت؛ برای همین است می خندیدی؟ ، از خجالت سرم را انداختم پایین و مقداد محکم یک سیلی به صورتم زد و گفت؛ برو منزل تا من بیام . خیلی ترسیدم، مقداد در درس خواندن مان خیلی حساس بود، در خانه هر لحظه منتظر آمدنش بودم
تبریز، شهر مهربانی هاست؛
تبریز دارد از جمله در مورد مراکز سیاحتی و زیارتی و خانه های تاریخی بسیاری مانند خانه های بروجردی ها، طباطبایی ها و غیره که همه ساله تعداد زیادی از مسافران را به سوی خود می کشانند. علی زاده در خاتمه به راهنمایی خوب و برخورد مناسب مردم شهر تبریز اشاره می کند و می گوید: علی رغم شایعاتی که در مورد نحوه آدرس دهی شهروندان این شهر وجود دارد به هیچوجه صحیح نیست زیرا بنده در طول مدت خدمت وظیفه در تبریز از
گفتگوی خواندنی بادندانپزشک بهایی که شیعه شد
حالت بسیار عجیبی در من به وجود آمد. به کمک یکی از دوستانم اشهد خودم را خواندم، وضو گرفته و به مسجد رفتم و نماز خواندم و احساس سبکی می کردم و خلاص شده بودم، حالت بسیار عجیبی داشتم و حس نزدیکی به خدا تازه در وجودم زنده شده بود آن شب برایم بسیار خوب و ماندگار بود که هیچ وقت از یادم نمی رود. قبل از تشرف به اسلام، آیا خلائی هم در زندگی خود احساس می کردید؟ بله، زندگی ام پر از خلاء
فال روزانه جمعه 3 مهر 94
/> فال روزانه 3 مهر متولدین تیر ماه چیزهایی را که حواس تان را پرت می کنند کنار بگذارید تا بتوانید دوباره با فکری نو روی آینده تمرکز کنید، پس لازم است که از خاطرات گذشته بیرون بیایید. دارید خودتان را برای تغییراتی آماده می کنید که تضمین کننده ی پیشرفت شما هستند. برای این که افق های تان را گسترش دهید باید جزییات وظایفی را که اکنون در دست دارید کنار بگذارید. اگر خودتان را باور داشته باشید
انصاریان: من بلال فروش بودم
در این 6،7 فیلمی که بازی کردم یکی از سخت ترین فیلم ها بود. بقیه شخصیت ها در 10 روز یا 2 هفته در می آمد اما در فیلم هدیه 1 ماه درگیر بودم. راضی بودی از هدیه؟ فیلمش دلی بود و فکر می کنم نسبت به فیلم های دیگر که در سینمای خانگی توزیع می شود، یک سر و گردن بالاتر است. هم از نظر موضوع که اجتماعی است و همه مردم ما به نوعی سکانس های آنرا تجربه کرده اند و هم اینکه نشان دادیم مردم
بانوی امدادگر و پرستار دفاع مقدس
خانه خداحافظی نکردم، بیمارستان بودم که قرار شد سریعاً به فرودگاه برویم. یک دست لباس و کمی وسایل شخصی که توی کمدم داشتم را برداشتم. از بیمارستان با خواهرم تماس گرفتم و گفتم که دارم می روم. اگر برگشتم که هیچی. اگر هم بر نگشتم حلالم کنید. همه چیز را گذاشتید و با جانی در دست و دلی پر ایمان، راه افتادید به سمت مشقت های پاوه و به پاس شجاعت و تلاش های بی دریغتان لقب سمیه جنگ را از شهید چمران
با علی مسعودی بیشتر آشنا شوید / عکسهای جدید
طول سفر تهران پدرم به دنیا آمدم اما بلافاصله برگشتیم مشهد. خانه ما انگار آفت فقط به پسرها می زد. برای همین من برادر ندارم. مادرم توی دهانم فلفل می ریخت! آقای مسعودی می گوید آن دوران همه چیز با کتک شروع می شد. اگر کسی می خواست با کسی دوست شود، تا یک مدت حسابی کتک کاری می کردند. تمام سیستم های تربیتی نیز کتک کاری داشت. زمان ما تربیت با کتک شروع می شد. مثل الان نبود که با بچه
این سگ، شادی و امید را گاز می گیرد!
به لحاظ ظاهری و احساسی، پیر تر از سن و سال ام کرده بود. انگار همه دنیا در حال لذت بردن از زندگی بودند اما من تنها می توانستم زندگی را از دریچه سگ سیاه ببینم. فعالیت هایی که قبلاً برایم شادی آور بودند، ناگهان همگی با حضور این موجود، لذتشان را از دست داده بودند. بزرگترین ترس من این بود که مردم وضعیت مرا بفهمند و مرا قضاوت کنند. به خاطر شرمی که از انگ سگ سیاه داشتم، مدام نگران این بودم که
جشن شکوفه های افغان در مدارس ایران
سراغ مادرهای کودکان بروم تا آن ها از حال و هوای اول مهری خانواده های افغان بگویند. بچه های بزرگ تر من نتوانستند درس بخوانند مادرها گوشه ای دور هم گعده گرفته اند و درباره ثبت نام فرزندان خود صحبت می کنند. از وضعیت ثبت نام می پرسم که اول می گویند همه چی خوب است و وقتی می گویم خبرنگار هستم، سر دردلشان باز می شود. یکی از آن ها می گوید: امسال از سال های گذشته بهتر است؛ اما باز هم کلی
استقبال بی نظیر علاقه مندان به کتابخوانی از کتاب خوان 131 در همدان
تماما مستند است هر چند ممکن است از تکنیکها و آرایه های داستانی استفاده کرده باشد ولی کلا یک کار مستند است که اتفاق افتاده و ما از زبان فرد 17 ساله ای آن را روایت می کنیم و این فرد 17 ساله ما را با مسائل مختلف این شهر و آنچه که بر شهر گذشته است آشنا می کند. سه مزار برای یک شهید سه مزار برای یک شهید نویسنده: عبدالرحیم سعیدی راد / ارائه توسط: سارا زمانی مقدم کتابدار کتابخانه عمومی
8 سال دفاع مقدس؛ از مدیریت جهادی شهید طهرانی مقدم تا شکل گیری شالوده صنعت مدرن دفاعی
بزرگ تر شود، می توانم بگویم با دستاوردهایی که داریم و این دستاوردها را همواره ارتقا می دهیم، کسی در دنیای امروز حریف ما نخواهد بود. شیرین ترین و تلخ ترین خاطرات از به دست آوردن صنایع دفاعی *تسنیم: تلخ ترین و شیرین ترین لحظاتی که در به دست آوردن این دستاوردها در ذهن دارید برایمان به عنوان خاطره بگویید. وقتی این دستاوردها را در طول جنگ به دست می آوردید قاعدتا به مردم هم منتقل
لحظه های دلواپسی کنار آب های هور
به زمین می نشیند. قمقمه از دستم می افتد و کمرم می سوزد. گرد و غبار همه جا را فرا گرفته است. دست در جای سوزش می گذارم.دستم خونی میشود.احتمالاً زخمش باید سطحی باشد. پد جنگی را از زیر لباس روی آن می گذارم.تشنگی بیشتر فشار می آورد.گردو غبار می خوابد و سرم را از سنگر بالا می کشم تا قمقمه را پیدا کنم.به زحمت آن را بر می دارم. ولی ظاهرا عطش هور از من بیش تر است و قمقمه سیرابش کرده است.خوردن چند تیر پی
فرمانده محبوب بسیجی ها
فرزند مادری که داشتن وضو، هنگام شیردادن فرزندانش برایش فریضه بود نباید هم کسی جز شهید مهدی زین الدین می شد. سال 1338 مرحوم حاج عبدالرزاق زین الدین صاحب فرزند پسری شد که درهمان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد گرفت واز همان ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می کرد. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه اش روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر شهید بزرگوار ایت
چگونه با ورشکستگی و بیکاری همسرمان برخورد کنیم؟
باز می زنند و با توسل به بهانه های مختلف، یا بر سر یک کار نمی مانند و مدام تغییر شغل می دهند یا به کل سلب مسئولیت کرده و سراغ هیچ کاری نمی روند یا به شغل کاذبی مشغول می شوند که نمی توان آنها را شغل نامید. بواقع این دسته از مردان نیز، بیکارند و از فرط تنبلی کنار خانم خانه مشغول به خانه داری می شوند یا فقط به خوردن و خوابیدن مشغولند! اینان مردان تنبل بیکار و تن پروری هستند که هرگز حساب زندگی دستشان
هزار نکته غیرحسن بباید تا شجریان شوی...
با خش خش بسیار همراه بودند اما شجریان برای اینکه جزئیات حالات همان صدای ضعیف و دور را خوب تر بشنود و درک کند گوشش را تا نزدیک صفحه پایین می آورد و من شاهد بودم که تا چند ساعت به همان حالت صفحه را دوباره و دوباره گوش می داد واین کار را چندماه ادامه داد و من از شوق یادگیری و همت و پشتکار او حیرت می کردم. مثل اینکه او هرگز از آموختن و تحقیق و پژوهش خسته نمی شد 5. در مورد تلاش و پشتکار و میل
کپسول اکسیژن جزئی از اجزای بدنم شده است
دیدار با معشوق شب و روز از پای نمی شناختند، آخر سر عده ای به وعده دیدار رسیدند و پریدند و بهشتی شدند و عده ای بوی بهشت گرفتند اما ماندند و با یادگارهای هشت سال عاشقی در انتظار دیدار معشوق به سر می برند، با توجه به فرا رسیدن هفته دفاع مقدس، به سراغ یکی از این عزیزان رفتیم، کسی که گذشته از آن هشت سال در این 24 سال با یاد و خاطرات آن روزها زندگی می کند، کسی که خاک شلمچه را همراه خود دارد
خاطرات خبرنگاران از اولین روز مدرسه
مدرسه ام را گرفته بودم. اسم و فامیلم را هم بلد بودم، بنویسم. روز اول مهر ذوق و شوق بسیاری داشتم. مسیر از خانه تا مدرسه را دویدم. وقتی به مدرسه رسیدم، جا خوردم همه بچه ها با مادرهایشان آمده بودند. آرام رفتم و گوشه ای ایستادم و به یکی از بچه ها گفتم اسم من سمیه است؟ اسم تو چیست ؛ گفت لیلا و لیلا اولین دوست دوران مدرسه من شد. *شنیده بودم به هرکس تازه مدرسه می رود همان روز اول
خاطره نگاری از دبیرستانی که مدیرش علی شریعتی بود!
بازی کردیم. همه بلد بودند بل بگیرند غیر من. بیشترین سوتی آن روز را توی بازی ها من دادم. زن ها پا شدند بساط آش رشته علم کردند. وسط بگو بخند و بازی یک صدای مهیب آمد که اعتنا نکردیم. دو سه تا صدای مهیب دیگر هم پشت بندش آمدند، اما نه آنقدر مهیب که بساط آش رشته و تخمه بو داده و تاب و الک دولک و وسطی را به هم بزنند. فرداش باید می رفتم دبیرستان و دلم می خواست تا آخرین لحظه از بی قیدی تابستانی ام استفاده
روز عرفه، فرصت استثنائی است/ تشریح وجه تسمیه عرفه توسط رئیس شورای سیاستگذاری ائمه جمعه فارس
کنند و به عبادت و راز و نیاز می پردازند. آنها نماز مغرب و عشا را در مزدلفه به جا می آورند و تا صبح فردا (عید قربان) شب زنده داری کرده و به دعا و مناجات می پردازند. زائران خانه خدا 10 ذی الحجه بار دیگر به منی باز می گردند تا قربانی کنند، رمی جمرات و مراسم عید قربان را برگزار کنند تا حج آن ها کامل شده و نام حاجی را بر خود نهند. دراین باره به سراغ حجت اسلام والمسلمین
اولین روز مدرسه نمایندگان مجلس چگونه گذشت؟
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس ، به نقل از عصر هامون ، اول مهر هر سال یادآور خاطرات تلخ و شیرینی است که همه ساله با بازگشایی مدارس دوباره در ذهن ها تداعی می شود؛ امروز اول مهر ماه سالتحصیلی 94 است؛ خبرنگار اجتماعی عصر هامون سراغ نمایندگان مجلس شورای اسلامی رفت و از اولین روز مدرسه آن ها پرسید. *محمد سعید اربابی نماینده مردم ایرانشهر در مجلس شورای اسلامی که سال 1365 در مدرسه
گلپا: پرویز یاحقی را مردم منزوی کردند
درباره علت منزوی شدن پرویز یاحقی گفت: همه ی ویلونیست ها خوب بودند، اما پرویز یاحقی هنرِ بی مانندی داشت. وی بسیار خوب ساز می زد و در بداهه نوازی نظیر نداشت، اما چون مردم پرویز یاحقی را نمی فهمیدند، با همین درک نکردنِ او، این هنرمند بی مانند را الکی منزوی کردند. امروز برخی هنرمندان را داریم که با افتخار و غرور می گویند، شاعر هستند یا آهنگسازند و یا حتی می گویند دکتر هستند، اما این ها همه اش برای گول
سه چهره پنهان استاد محمدرضا شجریان
برای پخش ندادم... من این کارها را برای پخش نخوانده بودم و به عنوان درس و آموزش ضبط کرده بودم تا بقیه تمرین کنند. اما روز اول ماه رمضان دیدم ربنایی را که خودم خوانده ام از رادیو پخش شد. پخش اول ربنا با صدای محمدرضا شجریان از سال 58 آغاز شد. پخشی که سال های اول بدون نام خواننده بود و سال های بعد با استقبالی که مردم از اثر کردند، خود شجریان اجازه افشای نامش را داد. اجرای نوایی از آیات قرآن
روایت نویسنده "دختر شینا" از تفریظ رهبر انقلاب
خانواده شهیدان بهادربیگی را داریم که سه فرزند این خانواده به شهادت رسیده اند. خیلی دوست داشتم که خاطرات شهیدان بهادربیگی را از زبان مادرشان بنویسم، اما ایشان چندی پیش به رحمت خدا رفتند. دور و بر ما حوادث متعددی رخ می دهد و باید از فرصت ها استفاده کرد. آدم نمی داند چند ساعت دیگر چه اتفاقی می افتد. یکی از مواردی که همیشه نسبت به آن احساس خسران می کنم، ننوشتن خاطرات مادر شهیدان بهادربیگی است. ایشان مادر
جادویی که یک کشور را نجات داد
به گزارش ماد، قبلا من چندین توجیه و توضیح برای آن اتفاقات داشتم. اوضاع بازار خیلی خوب بود، هوا بیش از حد گرم بود و کمی هم از ناهماهنگی مناظر و صداها و بوها گیج شده بودم. آن پُرتره ای که از یکی از صدها فروشنده خریده بودم، چه؟ واقعا فکر می کردم آن پرتره مربوط به دین رسمی این جزیره یعنی کاتولیک است. اما اشتباه می کردم. در هائیتی تمام تلاشم را کردم که سراغ جادو و جنبل های آیین وودوو
مروری بر نقش ایرنا استان مرکزی در اطلاع رسانی هشت سال دفاع مقدس
س- لطفا از حال و هوای آن دوران بگوئید: ج- در اوایل جنگ و در روزهای آغازین سال 1360 که مصادف با تاسیس خبرگزاری جمهوری اسلامی در استان مرکزی بود اشتیاق مردم برای اعزام به جبهه های نبرد با نیرو های بعثی عراق در جنوب وغرب کشور به حدی بود که هفته ای نبود که خبری از اعزام نیرو های جوان و رزمنده از شهر ها، بخش ها و روستاهای این استان به مناطق جنگی نداشته باشیم . استان مرکزی دارای یک لشگر در
نحوه شهادت حضرت مسلم(ع) به روایت علامه مجلسی
نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشک از چشمان نازنینش جاری شد و فرمود: این اول مکر و غدر است که با من نمودید. محمد بن اشعث گفت: امیدوارم که باکی بر تو نباشد. مسلم فرمود: پس امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد برکشید و سیلاب اشک از دیده بارید و گفت: اِنّالله وَانّا اِلًیْهِ راجِعُونَ . عبدالله بن عباس سلمی گفت: ای مسلم چرا گریه می کنی؟ آن مقصد