سایر خبرها
با معاون وزیر ؛بدون سانسور:چرا ورزشکار فحش می دهد؟قرار دعوا می گذارد یا می خواهد پناهنده شود؟
بسیار بالا برای حضور در این مسابقات برخوردار بود یک مقدار کنترل عصبیش را به دلیل همان انگیختگی از دست داده بود. همین قهرمان سه ماه پیش در یکی از مجموعه های ورزشی زیر نظر شما.... ببینید کنترل خودش را برای این که بتواند خودش را و رفتارش را مدیریت کند از دست داده بود. سه ماه پیش که با آن بنده خدا برخورد داشت به عنوان مقام مسئول یا بزرگتر نپرسیدید چه اتفاقی افتاده که حمید
شهید حسن نژاد: خدایا به ما توان خدمتگزاری به انقلاب اسلامی عطا بفرما
خود به عنوان معلم بسیجی عازم جبهه های حق علیه باطل شد و در اهواز پادگان کربلا در یگان توپخانه مستقر شد. وی سرانجام در 17 مرداد سال 1361 در شلمچه به مقام رفیع شهادت رسید. بخشی از وصیت نامه شهید: ما چطور می توانیم شکر نعمت های خدا را به جا بیاوریم، چطور می توانیم روسفید در پیشگاه خدا و قرآن باشیم، غرق گناه اسیر هوس، آرزوهای دور و دراز دنیا، غافل از کسب توشه در دنیا
قسمت دوم / گفتگو با حبیب پس از بازگشت به ایران
مازنی خبر : از همسرش که می گفت بغض به گلویش نشست و نتوانست حرف هایش را ادامه دهد. وقار، آرامش و متانت نمی گذاشت صدایش بالا برود؛ آن هم کسی که به قول خودش اوج صدایش دست نیافتنی است. اینها شرح حال حبیب محبیان ،خواننده مشهور ایرانی هنگام گفت وگو با ماست. بعد از آن هجرت طولانی مدت به آن سوی آب ها، 6 سالی است که به ایران برگشته و همراه همسر در یک باغ بزرگ در روستاهای اطراف رامسر زندگی می کند. بی خبر
سهم سرداران شهید از سینما +عکس
عقیق : علی اکبر دهبان: هشت سال جنگ، جنگی که جانانه جوانانمان را در آزمونی دیگر پس از پیروزی انقلاب، این بار در رویارویی با دشمنی که از بسیاری کشورها یاری می گرفت، به جبهه های حق علیه باطل کشاند. در این سال ها دربرابر دشمنی قرار گرفتیم که به ناچار می بایست با او روبرو شد. نجنگیدیم، بلکه دفاع کردیم. هشت سال جنگی را که تحمیلی بود. آن هم نه از سوی یک کشور، بلکه آن کشور تنها یک دست از
اهدای سلول های چشم همسرم هم افاقه نکرد
جانبازان 70 درصد دفاع مقدس داشته که به دلیل چند مرحله شیمیایی شدن امروز در شرایط سخت جسمانی به سر می برد. علیرضا یوسفی، متولد 1347 روستای بایگ از توابع شهرستان حیدریه است که علاوه بر درس خواندن در کنار پدرش به حرفه نوغان داری و ابریشم نیز می پرداخت اما به دلیل علاقه ای که به انقلاب و امام خمینی (ره) داشت سال 61 به فرمان امام خمینی لبیک گفت و عازم جنگ علیه جبهه باطل شد. وی در این
مهران رجبی از چه لجش می گیرد؟
مختلف براساس شرایط و موقعیت های متفاوت تغییر می کند. رابطه شما بعد از اینکه وضع مالی تان بهتر شد با همسر و فرزندانتان تغییر پیدا کرد؟ نه، اتفاقا ارتباطمان مستحکم تر شد و اگر هم تغییری ایجاد شد در جهت مثبت بودن و بهترشدن بود. به نظرم این موضوع هم به ذات و شخصیت افراد بر می گردد. اینکه در چه نهادهای فرهنگی رشد کرده و بزرگ شده تغییر به معنای مثبت و درستش البته همیشه خوب است. بهتر
اغلب اش خاطرات سانسور و اعتراض است، تا ویژگی های دنیایی که باید ساخته شود/ گفتگوی داریوش مهرجویی و مسعود ...
برای شما و چند کارگردان دیگر تهیه کنندگی کرد. مهرجویی: بله، رویکرد ما روی سینمای تجاری هم تأثیر گذاشت. آن ها هم سعی کردند با این جریان همراه شوند اما از سال 1974 به بعد سختگیری ها خیلی شدید شد. شروع کردند به توقیف فیلم ها. پروداکشن از 70 فیلم در سال، رسید به سه فیلم و بعد هم به صفر. اصلاً همه دست کشیدند از سینما. در عوض همه جا پر از فیلم های خارجی بود، آن هم فیلم های وقیح خارجی.
از حکمت طواف پسر به بهانه خانه کعبه تا بوسه مادر بر گلوی سرباز ولایت
جایی که من هستم بزرگ ترین دانشگاه جهان است . به او گفتم؛ برای خودت وصیت نامه نوشتی؟ ، گفت؛ نه! ، گفتم؛ درست نیست یک مسلمان وصیت نامه نداشته باشد، تو هم که دائماً در جبهه هستی . در جوابم گفت؛ من هر حرفی را می خواستم بزنم، شهدا زده اند، شما همان راهی را بروید که بقیه شهدا گفته اند . مادر شهید محمد بی گناه می گوید: شهید محمد وقتی شنید پسرعمویش در کردستان مجروح شده به
ما یاوران فتح خیبر بوده ایم
به گزارش گلستان ما به نقل از زرین نامه، شعر زیر با موضوع دفاع مقدس است که قاسم شیخ حسینی از شاعران پیشکسوت شهرستان علی آبادکتول سروده است. ما در آتش چون سمندر بوده ایم یاوران فتح خیبر بوده ایم همره مولا علی اندر حنین کربلا دیده است ما را باحسین نخل ایمان را طراوت می دهیم مزّه ی ناب شهادت می دهیم مثل باران مثل روح رویشیم مثل دریا دائماً در جوششیم
هاشمی: قلمی که با آن حکم اعدام صدام امضا شد را به من هدیه دادند/ جبهه ندیده ها از پایان جنگ ناراحتند
، اما از وفاداری مردم ایران به انقلاب اسلامی و دفاع جانانه شان از ایران غافل بودند که وقتی دشمن وارد شد، با یک ندای امام(ره) و دعوت مسئولان، فوج فوج به جبهه ها رفتند و از همان نخستین روزها شاهد تحقق وعده خداوند بودیم که سرانجام به پیروزی نهایی رسید. رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، با بیان فراز و فرود چگونگی تدوین قطعنامه 598 به همه مسائل مربوط به آن از تصویب در شورای امنیت سازمان ملل تا قبول
دختر خرمشهر : پزشک اطفال می شوم
به گزارش دولت بهار به نقل از تسنیم، سال ها آوازه هما، دختر خردسال خرمشهری در شهر شنیده می شد اما یک اتفاق سبب دیدار ما با این دختر زیبا و بلندهمت شد. او فرزند خرمشهر است، شهر مقاومت، هما هاموری با دشمن درون خود می جنگند و در برابر درد مقاومت می کند، او حالا 12 سال دارد و در جمع ما از آرزوهایش می گوید. هما، کنترلی بر دست هایش ندارد تا به آسمان دراز کند اما قلبی آسمانی دارد و
خواب راحت کنار جسد عراقی!
دفاع مقدس برای ایرانیان جنگ نبود بلکه دفاع بود. دفاعی عاشقانه از ناموس و میهن. دفاعی که نوجوان 15 ساله را به مرد 30 ساله و پیرمرد 90 ساله را به نوجوان 15 ساله تبدیل می کرد. از قدیم گفته اند که دوستت را در دوران سختی بشناس. ما شناختیم. در سختی ها، در نداری ها، در از دست دادن های دست فرزندانمان. سخت بود ولی با هم بودن همه لحظه ها را خاطره انگیز می کرد. حتی زمان شنیدن صد
یتیم نوازی امام خمینی با اهدا گردنبند طلا
، از این جهت آن را بسیار دوست دارم و آنرا به نشان علاقه و اشتیاقم نسبت به شما و راهتان ، اهداء می کنم. مدتی آن را نگه داشتیم و سرانجام با تردید نسبت به اینکه امام (ره) آن را می پذیرند یا نه ، همراه با ترجمه نامه ، خدمت امام بردیم ، نامه به عرض ایشان رسید و گردنبند را نیز گرفتند و روی میز که در کنارشان بود گذاشتند. دو سه روز بعد، اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله ای را آوردند و گفتند، پدر این دختر
انصاریان: من بلال فروش بودم
دیگر علاقه ای به فوتبال بازی کردن نداشتم. 27-28 سالم بود اما همان موقع می خواستم فوتبال را کنار بگذارم. بعد از بازی شاهین شاید دیگر آن علاقه و حس و حال را نداشتم. آن موقع 34 سالم بود در صورتی که در پستی که من بازی می کردم، 4 سال دیگه هم می توانستم بازی کنم. اما انقدر جو بدی بود که دیگر دوست نداشتم بازی کنم. بزرگترین اتفاق زندگی ام این بود که در دوره ای بازی کردم که عابدزاده، محرمی، شاهرودی
بانوی امدادگر و پرستار دفاع مقدس
تدبیر24 : المیرا شاهان - اعمال، زاییده ی افکارند. وقتی عشق فرمان می دهد، اسارت و شهادت و جان باختن معنای خود را از دست می دهد و هر چیزی جز نفسِ عشق، بی معناست. آن جا که مریم فرهانیان در وصیت نامه اش می نویسد: مادر! اگر من شهید شدم هیچ ناراحت نباش که ما همه امانت هستیم . در امانت خدا، خیانت روا نیست. و آن ها که رفتند، خواستند امانت خدا بمانند و امانت خدا ماندند در حریم امن الهی. فرقی نمی کند در
جوابی به گفتار یارانه ای دکتر پزشکیان!
بلکه پول خودشان را هم خرج جبهه می کردند و کار و کاسبی خود را برای رفتن به میدان نبرد تعطیل می کردند. اما امروز چند نفر را در کشور پیدا می کنید که بگوید یارانه 45 هزارتومانی را نمی خواهد؟ با وجود اینکه ما برای پرداخت آن مشکل داریم و برخی از دریافت کنندگان آن نیز مشکل مالی ندارند! بنابراین روحیه آن دوران با روحیه ای که الان داریم، قابل قیاس نیست دکتر جان ! بنده که طلبه ام و حسابی هم در میان
از قافله شهدا جا ماندیم اما یادشان تا ابد در خاطر ماست
بنشیند و با توجه به اینکه تا قبل از رفتن به جبهه در رشته بسکتبال در سطح باشگاهی فعالیت می کرده، بعد از بهبود و مرخص شدن از بیمارستان مجدداً به ورزش روی آورده و تنیس روی میز را به عنوان رشته ورزشی خود انتخاب کرد. البته این نکته حائز اهمیت است که بالاترین ضایعه نخاعی با دست ها ارتباط پیدا کرده و بر اثر ضعیف شدن عضلات دست، حرکات اولیه این عضو از بدن خود را از دست می دهد اما این قهرمان عرصه
سردار عاشورایی خیبر
لشکر نیز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ایستادگی کردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند، که گلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اکبر زجاجی، دعوت حق را لبیک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند. *اولین وصیت نامه شهید همت: به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می
جشن شکوفه های افغان در مدارس ایران
دوندگی کردیم تا بتوانیم بچه هایمان را ثبت نام کنیم. زینب خانم می گوید پسرش الان کلاس اول است؛ اما دخترهایش چند سالی است که دیگر نمی توانند مدرسه بروند چون مدرسه مخصوص افغانی ها، خیلی دور بوده و پدر خانواده هم دیگر به آن ها اجازه تحصیل در راه های دور را نداده و حالا بعد از این وقفه، دیگر بی خیال ادامه تحصیل شده اند. برای ثبت نام 300 هزارتومان پول می خواهند حرف هایم
چه چیزی نتانیاهو را به مسکو کشاند؟ خطوط قرمزی که اسرائیل برای پوتین ترسیم کرد کدام است؟
ساخت و گفت: نیروی هوایی اسراییل اغلب مناطقی را مورد حمله قرار می دهد که قرار است آنجا بعد از مدتی دسته های ضد دولتی اقدام کنند . البته می توان این بیانات را به عنوان تبلیغات تروریست ها و رژیم خودکامه رد کرد. ولی ضربات اثبات شده نیروی هوایی اسراییل به مواضع و ستون های اتومبیل های نیروهای دولتی سوریه، از جمله ستون هایی که سلاح های روسی را به انبارها و واحدهای نظامی می بردند، چه می شود
وزیر ارشاد به تماشای تکه های سنگین سرب نشست/ شاهد یک اجرای قدرتمندانه از روحیات شهید چمران بودم
سالهای دوستی با شهید چمران آنها را به وضوح دیده بودم . شهید چمران قبل از اینکه به صورت کامل وارد جنگ های لبنان شود بیش از 9 سال در آن جا حضور داشت . او همراه با امام موسی صدر تمام تلاش خود برای حمایت از بچه های شیعه لبنان انجام داد و خوب یادم می آید که در آن دوران هنرستانی را در منطقه سور راه اندازی کرد که همین بچه ها در آن مشغول به کار شدند . مرحوم چمران به این بچه ها همواره عشق می ورزید و ما امروز
ماجرای نبرد ایران و آمریکا در خلیج فارس
به دریا و انواع مین دریایی به عراق داد ما اگر از بُعد اقتصادی آسیب می دیدیم چون کسی کمکمان نمی کرد در پیروزی دشمن اثر داشت. آن ها آمدند که از این راه وارد شوند تا بتوانند به جمهوری اسلامی ایران ضربه وارد کنند. همان کاری که ما برای عراق انجام دادیم. یعنی می خواستند بندر امام (ره) که بیشتری صادرات و واردات ما از انجا انجام می شد را محاصره دریایی کنند. بندر خرمشهر و آبادان هم که در تیررس
دکتر احمدی نژاد: برخی به جای دفاع درصدد مذاکره بودند + تصاویر ، حواشی
خوش آمدگویی به احمدی نژاد از سوی “حجت الاسلام محمدی” امام جماعت مسجد محمدیه، مجری برنامه پشت تریبون رفت و خطاب به احمدی نژاد گفت: “ما می گوییم دکتر احمدی نژاد اما شما برای ما همان “حاج محمود” جبهه ها هستی.” پس از آن، احمدی نژاد پشت تریبون قرار گرفت و صحبت هایی را پیرامون عید قربان، دفاع مقدس و نقش انقلاب اسلامی ایران در استکبارستیزی بیان کرد. سخنرانی احمدی نژاد در داخل حیاط
استقبال بی نظیر علاقه مندان به کتابخوانی از کتاب خوان 131 در همدان
در دل دشمن و در میان اردوگاه های مخوف چند بار دست به عملیات های شهادت طلبانه می زند اما... از نکات قابل توجهی که نویسنده در این کتاب تلویحا به آن اشاره می کند، مسئله ارتباط رزمندگان و آزادگان با توسل به اهل بیت(علیه السلام) است که رمز و راز موفقیت های آنها را در همین جا باید جستجو کرد. حماسه نامداران گمنام حماسه نامداران گمنام نویسنده: سردار رضا میرزایی / ارائه توسط: سردار
خاطره ی آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد از اسارت و سرنوشت 72 اسیر عملیات عاشورای 2
مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم [...] مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند ،حال پدری را که فرزندانش با این شکل از او دور شده باشند راحت میشد فهمید خود آن بزرگوار در نامه ای که برای یکی از اسرا نوشته بودند این حالت را تشریح کرده اند نشان داده اند که ایشان واقعا داغدار فقدان این عزیزان هستند . حقیقتا جای امام این روزها خالی است البته روح بزرگوار و پر فتوح آن جلیل قدر متوجه به ماست شادی ملت ما موفقیت های ملت ما پیروزی های اسلام و مسلمین روح امام را مانند ارواح طبه ی همه ی اولیا ء، شادمان و مسرور می کند. خدارا شکر میکنیم که ثابت کردکه آن دست قدرتمندی که ار روز اول پشت سر این انقلاب و کشور بود همچنان پشت سر این انقلاب و کشور هست. آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد شب عملیات عاشورای 2 به تاریخ 64.5.23 در منطقه چنگوله و در میان دره و تپه ماهور هایی که چادرهای تیپ 72 زرهی محرم مستقر بود اعلام کردند که به چادر تعاون مراجعه کنید . دوستان وسایل غیر ضروری و وصیت نامه ها را بنویسند و تحویل دهند همه ما شروع به نوشتن نمودیم آنچه به ذهن می رسید سفارش به یاری امام و رزمندگان و هم امورات خانواده و روحیه آنها شد. در صورت شهادت ما ، وصیت را نوشتیم چند مرحله اراده کردم به نوشتن توصیه ای در خصوص اسارت و دلداری خانواده که اشاره ای به مصائب حضرت زینب (س) دوباره برگه های اسارت را جدا نموده و مجددا این کار را چندین مرتبه تکرار کردم و در نهایت با توجه به تاکید فرماندهان که وقت حرکت است با عجله گفتم که من اسیر نمیشوم چه لزومی دارد در این خصوص چیزی بنویسم .تقدیر که اسیر شویم روز اول اسارت : بعد از به محاصره در آمدن هر یک از همراهان چیزی می گفت . یکی پیشنهاد داد دو دسته بشویم .یک دسته بجنگند و بصورت تاکتیکی دسته دیگر عقب نشینی کنند . دسته دوم شلیک آتش کنند دسته اول عقب بنشینند. و به همین منوال از محاصره خود را برهانیم . دیگری می گفت بیایید همه با هم از داخل شیار بیرون آمده به دشمن شلیک کنیم و درهمان حین هم عقب نشینی کنیم هرکسی زنده ماند، سهراب کاو سوار گفت آقای شاهین آقای یازده و آقای... شما می دانید من چندین مرحله اسیر شدم و فرار کردم رفتم تو صف غذای عراقی ها و ... اما این صحبت هایی که شما گفتید همه مصداق خود کشی است. برادران، من الان میتوانم فرار کنم اما خودم را مدیون این همه بچه کم سن وسال میدانم . بگذارید هرچه بر سر اینها آمد به سر ما هم بیاید . بچه ها، برادران خودتان را برای اسارت آماده کنید اسارت دری دارد که احتمال دارد یک روزی باز بشود .فکر کنم عزیز قبادی بود پیراهن خود را درآورد و زیرپوش سفید را به عنوان تسلیم بالا گرفت دشمن هم دست از تیراندازی برداشت و به صورت اسلحه آماده شلیک به سمت ما حرکت کرد. اینجا بود که من که بیسیم چی بودم با مرکز که مسئول محور جناب مرتضی میریان بود تماس گرفتم و اعلام کمک مجدد کردم و گفتم این آخرین تماس من است داریم آماده اسارت میشویم بیسیم را خاموش قطعه ای را جدا و رموز را زیر خاک مخفی کردم که دست دشمن نیفتد، عراقی ها بالای سر ما رسیدند و ما را به خط پشت سر هم دستها روی سر به اسارت گرفتند. ( یا زینب کبری س) وسط راه در یک سر بالایی تپه ای برگشتم برای آخرین بار ایران را نگاه کردم که یک تانک مان نزدیکی میدان منهدم و در حال سوخت بود و آثار نیروی کمکی پیدا بود ” ولی آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ” دیگر دیر شده بود ما را پشت یک تپه که جاده ای بود و آخر خط ماشینی عراقی برای بردن یک نیروی عراقی آمد ما را به خط کرده اسلحه گرفت مسلح کرد و با نهایت خشم که ما را به دیوار تپه به تیر ببندد صدای ماشینی آمد برگشت دید یک جبپ آمد توقف کرد و یک جوان خوش تیپ پایین آمد و گفت ( های شینو ) چیه چکار میکنی؟، محمد حمیدی از بچه های عرب خوزستان ترجمه می کرد، او گفت اینها پسر خاله یا عمه من رو تو سنگر کمین کشته اند باید به انتقام او اینها رو بکشم . باهاش صحبت کرد این افسر قانع نشد در نهایت با تندی اسلحه را از او گرفت ما را حرکت دادند به سمت پشت خط خودشان که یکی دیگر از عراقی ها امد و یک اسیر کوتاه قد و ضعیف را بلند کرد که اسمت چیه : جمعه . تو عربی گفت : آره. چرا به جنگ ما عرب ها آمدی ؟ میخواهیم تو رو بکشیم که باز تعدای از ما با خواهش و تمنا نگذاشتیم و حرکت کردیم از داخل دره و راه باریکی که اطراف آن میدان مین و سیم های خاردار بود یک لحظه متوجه عبور مورچه ای از عرض معبر شدم با خودم گفتم خدایا به عظمتت شکر این مورچه الان از من آزادتر و قوی تر است و من از این مورچه هم ضعیفتر و اختیاری از خود ندارم . ما را به جلوی سنگرهای خودشان بردند اکثرا مجروح و تشنه بودیم که سربازان عراقی از آن آب تانکرها که داغ هم بود به ما دادند و از نان خشک ها به بچه ها میدادند. خودم دیدم لباس های تن خود را پاره میکردن و زخم بچه ها رو می بستن این یک شگفتی بود تا الان میخواستند ما رو بکشند. گذشت تا اینکه در این حین ایران یک آتش تهیه را ریخت و نزدیک بود که ما با توپخانه ایران با دستان بسته کشته شویم .انها هم ما را رها کرده به سنگرهاشان پناه بردند، ولی واقعیت این است وقتی اسیر میشوی با سن و سال کم ماه وسط تابستان گرمای عراق و خستگی و... فکری برای فرار برای ما نمانده بود در نهایت آتش فروکش کرد دیدیم یکی از پاسداران که لباس خاکی بر تن داشت و آرم سپاه بر سینه و نزدیکی آرم هم تیر خورده بود را عراقی ها زیر بغلش را گرفته و آوردند و روی زمین انداخته که دیدیم شهید مومنی از بچه های گراب بود که بعدش هم شهید شد. مجروحین سخت را سوار آمبولانس کرده و بقیه را که زنده و سر حال تر بودن را سوار ایفا یا ریو کردن (خاور مانندی ) ساعت 2 بعد از ظهر بود دو نفر مسلح همراه ما را به یک بیابان 20 کیلومتری برده حدودا 3 ساعت تو این گرما، خسته ، زخمی این ماشین از این طرف بیابان ما را می برد به قسمت دیگر وهمین کار را ادامه داد. خاک لوله می شد میامد داخل خفه می شدیم . جاده پر دست انداز، خلاصه ما را زجر کش کردن تا اینکه ماشین از حرکت افتاد و خراب شد .بیسیم زدند و ماشین دیگری امد. با ماشین جدید یک سرباز فارس زبان از منافقین آمده بود. خلاصه مقر سپاه دوم رسیدیم ، پشت گردن ما را میگرفتند از بالای ایفا پرت می کردند و مینداختند پایین ، با دست های از پشت بسته و با این کاری نداشتند تو سالمی ، زخمی ، پات شکسته، دستت تیر خورده یا قسمت دیگری از بدنت و روی اون محوطه و سربازان و فیلم برداران داخلی و خارجی اطراف ما را گرفتند تمسخر کردند و.... ما هم از تشنگی خاک و گرما و خرابی ماشین بی حال بودیم داد میزدیم بر سر خبرنگاران خارجی که به ما آب بدهید ، تشنه ایم کمی آب داغ دادند.( لایوم یومک یا ابا عبدالله) که اینجا یکی دو تا از بچه ها شهید شدند و پیکرهای مطهرشان بردند . بعد از این مرحله ما را سوار بر اتوبوس کرده و راهی بغداد شدیم داخل اتوبوس کولر داشت خواب رفتیم بعد از مدتی دیدم یکی جیب هایم را تفتیش میکند بیدار شدم آن منافق فارس همراه عراقی ها بود با فحش و ناسزا هرچه پول و مدارک و مهر نماز و... برد من مجدد خواب رفتم که روبروی من یک نفر اهوازی به نام جمشید عشایری بود (لحظات اسارت تلاش کرد خود را به سنگر کمین دشمن که بالای تپه ای بود و تیر باری و چند جنازه عراقی در آن بود برساند که با شلیک تک تیر انداز عراقی زخمی و غلطان غلطان پایین آمد و مرتب می گفت خدایا منو اسیر اینها نکن من اینها را میشناسم و....) . این منافق بالای سر جمشید رفت توی اتوبوس و پرسید کجایی هستی ؟ فهمید از خوزستان است شروع کرد به اهانت کردن که ناگهان با صدای سر جمشید به سر و صورت این منافق و افتادن او داخل راهروی اتوبوس ما بیدار شدیم و متوجه منافق توی راهرو شدیم. از هر طرف با لگد بهش زدیم داد و فریاد زد و الان دیگر شب بود و به استخبارات یا سواک بغداد رسیده بودیم آمدند به کمک فرد منافق و او جمشید را نشان داد ،جمشید را پایین بردند او رو ب پشت و رو به پایین انداختند روی آسفالت محوطه با پوتین و کفش به سر و کله و کمر او میزدند تا اینکه کمر و گردنش را شکستند او را برگرداندند سرش را بالا گرفتن داد میزد و آب می خواست لیوان آب را نزدیک لب های جمشید می آوردند سر را می کشید بخورد دست و لیوان را عقب می کشیدند این کار را زیاد تکرار کردند باور کنید کربلایی زنده بود برای ما خلاصه ما را از اتوبوس پیاده کردند یک تونل را سربازان درست کرده بودند همه باتوم و کابل به دست، اولی میزد به دومی و همینطور تا آخر و آنجا راهرویی بود و یک اطاق 3 3 که 36 نفر را ریختند انجا تا لحظاتی بعد ما را برای بازجویی بردند بیرون. یک نفر یک نفر باز تکرار همان تونل وحشت و کتک با کابل و باتوم و می رفتیم توی دستشویی. ما چیزی که نخورده بودیم فقط سر را زیر شیر آب برده خیس می کردیم که آرام بگیریم و از آب شیر توالت سیر میخوردیم .بیرون می آمدیم این بار بدن خیس بود و کابل می چسبید به بدن و ما را میزدند تا می رسیدیم به میز بازجویی که فرمانده شما کیست ؟ افراد اسیر کی هستند ؟ چه سمتی دارند ؟ شهر شما چه تاسیساتی دارد؟ و.... که ما به دروغ جواب میدادیم و اگر جواب خوب نبود و می فهمیدند دو سر سیم را به گوش هایت وصل می کردند و شوکی وارد می شد انگار انفجاری در مغز سرت رخ داده و نهایتا به همان اطاق میرفتیم جمشید هم در حال جان دادن استدعای آب داشت یکی از عراقی ها شیلنگ را داخل انداخت رفت آب رو باز کنه یک بعثی رسید و شیلنگ را کشید ، جمشید گفت باشد آب به من ندادید شکایت شما رو به آقام می کنم و انتقام مرا خواهد گرفت و همانجا جان را به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد . این هم مختصری از یک روز از اسارت و سرنوشت ما 72 اسیر عملیات عاشورای 2 درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...
جوکار: در جنگ اگر با فرمول های رایج عمل می کردیم، باید شکست را می پذیرفتیم
ذکر خاطره ای از دوره حضور خود در جبهه های نبرد، گفت: یادم می آید که عملیات محرم در آبان ماه بود ، بچه ها برای شناسایی رفته بودند و در چندین محور قرار بود در منطقه میانی جبهه، عملیات انجام بشود. گردان بعدازظهر حرکت کرد و به سمت شیارهایی که در منطقه دهلران بود رفتیم و نیروها داخل شیارها مستقر شده بودند تا از دید دشمن مخفی باشند ، چون شب باید عملیات انجام می شد.آسمان هم صاف بود ولی یکباره نزدیک غروب
خاتمی : مراقب نفوذ آمریکا از طریق برجام در کشور باشیم/دل ما از آمریکا خون است
می کند و مومن کسی است که صدیق باشد. خطیب نماز عید سعید قربان در تهران حضرت ابراهیم (ع) را تجلی صداقت و صدیق بودن توصیف کرد و افزود: حضرت ابراهیم (ع) صداقت در ایمانش را با پذیرفتن امر خدا نشان داد. خاتمی در ادامه سخنانش با اشاره به آغاز هفته دفاع مقدس و آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خاطر نشان کرد: شما مردم نیز در طول هشت سال دفاع مقدس صداقت خود را در ایمانتان نشان دادید و
شکوفایی در فراغت/ گفتاری از حجت الاسلام حسین میرزایی
فسَوّاهُ بِیدِهِ، ثُمَّ قالَ: إذا عَمِلَ أحَدُکُم عَمَلاً فَلْیتقِنْ. (چون ابراهیم فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درگذشت، پیامبر در گور او شکافی دید و آن را با دست پر و هموار کرد. سپس فرمود: هرگاه کسی از شما کاری کرد، محکم کاری کند.) [44] عاقبت اندیشی در کار امام علی علیه السلام: شَتّانَ ما بَینَ عَمَلَینِ: عَمَلٍ تَذهَبُ لَذَّتُهُ وتَبقی تَبِعَتُهُ، وعَمَلٍ
نمره مردم ایلام در دفاع مقدس بیست است/نسل امروز باید به جنگ با ماهواره برود
همان ابتدای مهر ماه سال 59 که سال آخر دبیرستان را می گذراندم کما بیش بی ارتباط با جبهه ها نبودم، اما دقیقا 31 شهریور سال 60 به عضویت سپاه در آمدم، مدتی در سپاه ایلام خدمت نمودم و بعد از چند ماه به مدت یکسال به سپاه منطقه 7 قرارگاه نجف انتقا ل پیدا نمودم و در غرب وشمال غرب، مشغول به خدمت شدم و فرماندهی گردان های رزمی طرح لبیک، گردان مستقل 341 قائم (عج) وگردان 506 امام موسی کاظم (ع) که تا پایان جنگ
8 سال دفاع مقدس؛ از مدیریت جهادی شهید طهرانی مقدم تا شکل گیری شالوده صنعت مدرن دفاعی
سپاهی های ما حضور داشتند که مقابل آن ها می ایستادند و آن ها را عقب می راندند. *تسنیم: با توضیحاتی که شما گفتید، وقتی جنگ آغاز شده بود، ما دو راه بیشتر پیش رویمان نبود. یا تجهیزات بخریم یا این که بسازیم، از خرید تجهیزات و مشکلات تحریم برای ما بگویید و این که بالاخره خود آن هم بابی بود که باز شد و افتخاراتی در تاریخ به اسم بچه های ما ثبت شد. همان طور که گفتید ما با جنگی مواجه