سایر منابع:
سایر خبرها
اهدای سلول های چشم همسرم هم افاقه نکرد
نسبت به دفاع از خاک وطن داشتیم اصلا خسته نشدیم. به اهواز که رسیدیم عازم پادگان 99 زرهی ارتش شدیم که قسمتی از آن دست سپاه خراسان بود و بسیجی ها چند روزی به آنجا اعزام می شدند. یوسفی می افزاید: وقتی از روستای بایگ برای آموزش رفتیم، دو نفر بودیم و زمانی که می خواستیم اعزام شویم دو نفر دیگر نیز که بار دومشان بود به جنگ می رفتند به ما ملحق شدند قرار بود ما 4نفر با هم هماهنگ باشیم و در یک
نقش آموزش و پرورش ترویج فرهنگ ایثار و شهادت است
بازماندگان شهدا کار ارزشمندی بود. وزیر آموزش و پرورش با اشاره به خاطره برگزاری ستاد جنگ آموزش و پرورش در سال 64 تا 68 گفت: در آن زمان معاون آموزشی آموزش پرورش بودم که وزیر آموزش و پرورش دکتر اکرمی حکم مسول ستاد جنگ آموزش پرورش را به عهده من گذاشت، صبح ها هفته ای دو جلسه داشتیم و برنامه های جنگ رصد می شد چرا که وضعیت جنگ در آموزش و پرورش تأثیرگذار بود. فانی با بیان اینکه زمان موشک
تلاش برادر هاشمی برای تطهیر آل سعود/ نظر آیت الله مکارم در مورد تار موی زن/ وعده احمدی نژاد برای پایان ...
دارد گفت: ملت ایران ملتی متمایز با سایر مردم ها هستند و ذات آن ها شایستگی مدیریت جهانی و تکیه دادن بر مناصب تاثیر گذار دنیا را دارد و همواره این شایستگی را به جهان نشان داده اند و هر اتفاقی که در ایران می افتد موجی را در دنیا ایجاد می کند.وی افزود: انقلاب اسلامی بعد از بعثت پیامبر (ص) بزرگترین اتفاق تاریخ است و بعد از آن نیز جنگ تحمیلی و دفاع مظلومانه ملت همین ویژگی را دارد و وقتی مستکبران عالم
خواب راحت کنار جسد عراقی!
دفاع مقدس برای ایرانیان جنگ نبود بلکه دفاع بود. دفاعی عاشقانه از ناموس و میهن. دفاعی که نوجوان 15 ساله را به مرد 30 ساله و پیرمرد 90 ساله را به نوجوان 15 ساله تبدیل می کرد. از قدیم گفته اند که دوستت را در دوران سختی بشناس. ما شناختیم. در سختی ها، در نداری ها، در از دست دادن های دست فرزندانمان. سخت بود ولی با هم بودن همه لحظه ها را خاطره انگیز می کرد. حتی زمان شنیدن صد
قرارداد بزرگ خرید سلاح از رژیم صهیونیستی برای جنگ با ایران!
سریال ها و نمایشنامه هایی با مضامین ملی گرایانه و ناسیونالیستی کرد. محور عمده این فیلم ها، تبلیغ اندیشه ناسیونالیسم عربی، که به اعتقاد ملی گرایان، حق سلب شده اعراب است و نیز تمجید از رهبر یگانه و شرافت میهن و مسائلی از این دست بود. بدین ترتیب، عراق تا چند روز پیش از آغاز جنگ، شاهد تغییر و تحولاتی این چنین بود. تولید سلاح های شیمیایی، سیاست جدید عراق من در 25 اکتبر 1979 (3/8/58
معجزه در خمبه
، تعجب کردم و گفتم: این یک معجزه است که خواهرم زنده مانده است. دکتر گفت، بخاطر وضع نامساعد خواهرم باید سریع به بیمارستانی دیگر اعزام شود. به من گفتند، شما با خواهرتان بروید، گفتم، نمی توانم باید برای دفاع در شهر بمانم، سپس با یک دستگاه آمبولانس او را به بیمارستان نمازی شیراز اعزام کردند، تا چند ماه از او بی اطلاع بودم، هرچند همه اعضای خانواده از یکدیگر خبری نداشتند. پس از
ماجرای نبرد ایران و آمریکا در خلیج فارس
وجود دارد، قطعاً فکر تجاوز را سریع تر عملی می کند و همانطور که خودشان عنوان کردند، گفتند ما حمله می کنیم و یک روزه خرمشهر را می گیریم و سه روزه استان خوزستان را جدا می کنیم و در روز هفتم جنگ، به میدان آزادی تهران می آییم و مصاحبه مطبوعاتی انجام می دهیم. این راهبرد کلی جنگ بود و به این دلیل وارد جنگ شدند. دشمن همان اول جنگ شکست خورد چون تفکر و راهبردش شکست خورد/حضور امام در صحنه اولین
استقبال بی نظیر علاقه مندان به کتابخوانی از کتاب خوان 131 در همدان
6410 روز گرفته شده است. وی تصریح کرد: امیر خلبان آزاده حسین لشکری، ملقب به سیدالاسراء پس از انجام 12 ماموریت در روزهای آغازین جنگ تحمیلی، هواپیمایش مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و به اسارت ارتش متجاوز صدام درآمد، وی پس از 16 سال اسارت، به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد، در روز هفدهم فروردین سال 1377 به ایران بازگشت و در 19 مرداد 1388 به مقام رفیع شهادت نائل آمد. هادئی
خاطره ی آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد از اسارت و سرنوشت 72 اسیر عملیات عاشورای 2
مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم [...] مقام معظم رهبری: می دانیم ما که شما در دوران اسارت در زندانها در اردوگاهها ی دشوار و زیر آن فشارها یکی از چیزهایی که شما را ،دلهایتان را زنده نگه می داشت پر امید نگه می داشت ،یاد آن چهره و روحیه پر صلابت امام عزیزمان بود . آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند ،حال پدری را که فرزندانش با این شکل از او دور شده باشند راحت میشد فهمید خود آن بزرگوار در نامه ای که برای یکی از اسرا نوشته بودند این حالت را تشریح کرده اند نشان داده اند که ایشان واقعا داغدار فقدان این عزیزان هستند . حقیقتا جای امام این روزها خالی است البته روح بزرگوار و پر فتوح آن جلیل قدر متوجه به ماست شادی ملت ما موفقیت های ملت ما پیروزی های اسلام و مسلمین روح امام را مانند ارواح طبه ی همه ی اولیا ء، شادمان و مسرور می کند. خدارا شکر میکنیم که ثابت کردکه آن دست قدرتمندی که ار روز اول پشت سر این انقلاب و کشور بود همچنان پشت سر این انقلاب و کشور هست. آزاده سرافراز حاج محمد محمدی نژاد شب عملیات عاشورای 2 به تاریخ 64.5.23 در منطقه چنگوله و در میان دره و تپه ماهور هایی که چادرهای تیپ 72 زرهی محرم مستقر بود اعلام کردند که به چادر تعاون مراجعه کنید . دوستان وسایل غیر ضروری و وصیت نامه ها را بنویسند و تحویل دهند همه ما شروع به نوشتن نمودیم آنچه به ذهن می رسید سفارش به یاری امام و رزمندگان و هم امورات خانواده و روحیه آنها شد. در صورت شهادت ما ، وصیت را نوشتیم چند مرحله اراده کردم به نوشتن توصیه ای در خصوص اسارت و دلداری خانواده که اشاره ای به مصائب حضرت زینب (س) دوباره برگه های اسارت را جدا نموده و مجددا این کار را چندین مرتبه تکرار کردم و در نهایت با توجه به تاکید فرماندهان که وقت حرکت است با عجله گفتم که من اسیر نمیشوم چه لزومی دارد در این خصوص چیزی بنویسم .تقدیر که اسیر شویم روز اول اسارت : بعد از به محاصره در آمدن هر یک از همراهان چیزی می گفت . یکی پیشنهاد داد دو دسته بشویم .یک دسته بجنگند و بصورت تاکتیکی دسته دیگر عقب نشینی کنند . دسته دوم شلیک آتش کنند دسته اول عقب بنشینند. و به همین منوال از محاصره خود را برهانیم . دیگری می گفت بیایید همه با هم از داخل شیار بیرون آمده به دشمن شلیک کنیم و درهمان حین هم عقب نشینی کنیم هرکسی زنده ماند، سهراب کاو سوار گفت آقای شاهین آقای یازده و آقای... شما می دانید من چندین مرحله اسیر شدم و فرار کردم رفتم تو صف غذای عراقی ها و ... اما این صحبت هایی که شما گفتید همه مصداق خود کشی است. برادران، من الان میتوانم فرار کنم اما خودم را مدیون این همه بچه کم سن وسال میدانم . بگذارید هرچه بر سر اینها آمد به سر ما هم بیاید . بچه ها، برادران خودتان را برای اسارت آماده کنید اسارت دری دارد که احتمال دارد یک روزی باز بشود .فکر کنم عزیز قبادی بود پیراهن خود را درآورد و زیرپوش سفید را به عنوان تسلیم بالا گرفت دشمن هم دست از تیراندازی برداشت و به صورت اسلحه آماده شلیک به سمت ما حرکت کرد. اینجا بود که من که بیسیم چی بودم با مرکز که مسئول محور جناب مرتضی میریان بود تماس گرفتم و اعلام کمک مجدد کردم و گفتم این آخرین تماس من است داریم آماده اسارت میشویم بیسیم را خاموش قطعه ای را جدا و رموز را زیر خاک مخفی کردم که دست دشمن نیفتد، عراقی ها بالای سر ما رسیدند و ما را به خط پشت سر هم دستها روی سر به اسارت گرفتند. ( یا زینب کبری س) وسط راه در یک سر بالایی تپه ای برگشتم برای آخرین بار ایران را نگاه کردم که یک تانک مان نزدیکی میدان منهدم و در حال سوخت بود و آثار نیروی کمکی پیدا بود ” ولی آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ” دیگر دیر شده بود ما را پشت یک تپه که جاده ای بود و آخر خط ماشینی عراقی برای بردن یک نیروی عراقی آمد ما را به خط کرده اسلحه گرفت مسلح کرد و با نهایت خشم که ما را به دیوار تپه به تیر ببندد صدای ماشینی آمد برگشت دید یک جبپ آمد توقف کرد و یک جوان خوش تیپ پایین آمد و گفت ( های شینو ) چیه چکار میکنی؟، محمد حمیدی از بچه های عرب خوزستان ترجمه می کرد، او گفت اینها پسر خاله یا عمه من رو تو سنگر کمین کشته اند باید به انتقام او اینها رو بکشم . باهاش صحبت کرد این افسر قانع نشد در نهایت با تندی اسلحه را از او گرفت ما را حرکت دادند به سمت پشت خط خودشان که یکی دیگر از عراقی ها امد و یک اسیر کوتاه قد و ضعیف را بلند کرد که اسمت چیه : جمعه . تو عربی گفت : آره. چرا به جنگ ما عرب ها آمدی ؟ میخواهیم تو رو بکشیم که باز تعدای از ما با خواهش و تمنا نگذاشتیم و حرکت کردیم از داخل دره و راه باریکی که اطراف آن میدان مین و سیم های خاردار بود یک لحظه متوجه عبور مورچه ای از عرض معبر شدم با خودم گفتم خدایا به عظمتت شکر این مورچه الان از من آزادتر و قوی تر است و من از این مورچه هم ضعیفتر و اختیاری از خود ندارم . ما را به جلوی سنگرهای خودشان بردند اکثرا مجروح و تشنه بودیم که سربازان عراقی از آن آب تانکرها که داغ هم بود به ما دادند و از نان خشک ها به بچه ها میدادند. خودم دیدم لباس های تن خود را پاره میکردن و زخم بچه ها رو می بستن این یک شگفتی بود تا الان میخواستند ما رو بکشند. گذشت تا اینکه در این حین ایران یک آتش تهیه را ریخت و نزدیک بود که ما با توپخانه ایران با دستان بسته کشته شویم .انها هم ما را رها کرده به سنگرهاشان پناه بردند، ولی واقعیت این است وقتی اسیر میشوی با سن و سال کم ماه وسط تابستان گرمای عراق و خستگی و... فکری برای فرار برای ما نمانده بود در نهایت آتش فروکش کرد دیدیم یکی از پاسداران که لباس خاکی بر تن داشت و آرم سپاه بر سینه و نزدیکی آرم هم تیر خورده بود را عراقی ها زیر بغلش را گرفته و آوردند و روی زمین انداخته که دیدیم شهید مومنی از بچه های گراب بود که بعدش هم شهید شد. مجروحین سخت را سوار آمبولانس کرده و بقیه را که زنده و سر حال تر بودن را سوار ایفا یا ریو کردن (خاور مانندی ) ساعت 2 بعد از ظهر بود دو نفر مسلح همراه ما را به یک بیابان 20 کیلومتری برده حدودا 3 ساعت تو این گرما، خسته ، زخمی این ماشین از این طرف بیابان ما را می برد به قسمت دیگر وهمین کار را ادامه داد. خاک لوله می شد میامد داخل خفه می شدیم . جاده پر دست انداز، خلاصه ما را زجر کش کردن تا اینکه ماشین از حرکت افتاد و خراب شد .بیسیم زدند و ماشین دیگری امد. با ماشین جدید یک سرباز فارس زبان از منافقین آمده بود. خلاصه مقر سپاه دوم رسیدیم ، پشت گردن ما را میگرفتند از بالای ایفا پرت می کردند و مینداختند پایین ، با دست های از پشت بسته و با این کاری نداشتند تو سالمی ، زخمی ، پات شکسته، دستت تیر خورده یا قسمت دیگری از بدنت و روی اون محوطه و سربازان و فیلم برداران داخلی و خارجی اطراف ما را گرفتند تمسخر کردند و.... ما هم از تشنگی خاک و گرما و خرابی ماشین بی حال بودیم داد میزدیم بر سر خبرنگاران خارجی که به ما آب بدهید ، تشنه ایم کمی آب داغ دادند.( لایوم یومک یا ابا عبدالله) که اینجا یکی دو تا از بچه ها شهید شدند و پیکرهای مطهرشان بردند . بعد از این مرحله ما را سوار بر اتوبوس کرده و راهی بغداد شدیم داخل اتوبوس کولر داشت خواب رفتیم بعد از مدتی دیدم یکی جیب هایم را تفتیش میکند بیدار شدم آن منافق فارس همراه عراقی ها بود با فحش و ناسزا هرچه پول و مدارک و مهر نماز و... برد من مجدد خواب رفتم که روبروی من یک نفر اهوازی به نام جمشید عشایری بود (لحظات اسارت تلاش کرد خود را به سنگر کمین دشمن که بالای تپه ای بود و تیر باری و چند جنازه عراقی در آن بود برساند که با شلیک تک تیر انداز عراقی زخمی و غلطان غلطان پایین آمد و مرتب می گفت خدایا منو اسیر اینها نکن من اینها را میشناسم و....) . این منافق بالای سر جمشید رفت توی اتوبوس و پرسید کجایی هستی ؟ فهمید از خوزستان است شروع کرد به اهانت کردن که ناگهان با صدای سر جمشید به سر و صورت این منافق و افتادن او داخل راهروی اتوبوس ما بیدار شدیم و متوجه منافق توی راهرو شدیم. از هر طرف با لگد بهش زدیم داد و فریاد زد و الان دیگر شب بود و به استخبارات یا سواک بغداد رسیده بودیم آمدند به کمک فرد منافق و او جمشید را نشان داد ،جمشید را پایین بردند او رو ب پشت و رو به پایین انداختند روی آسفالت محوطه با پوتین و کفش به سر و کله و کمر او میزدند تا اینکه کمر و گردنش را شکستند او را برگرداندند سرش را بالا گرفتن داد میزد و آب می خواست لیوان آب را نزدیک لب های جمشید می آوردند سر را می کشید بخورد دست و لیوان را عقب می کشیدند این کار را زیاد تکرار کردند باور کنید کربلایی زنده بود برای ما خلاصه ما را از اتوبوس پیاده کردند یک تونل را سربازان درست کرده بودند همه باتوم و کابل به دست، اولی میزد به دومی و همینطور تا آخر و آنجا راهرویی بود و یک اطاق 3 3 که 36 نفر را ریختند انجا تا لحظاتی بعد ما را برای بازجویی بردند بیرون. یک نفر یک نفر باز تکرار همان تونل وحشت و کتک با کابل و باتوم و می رفتیم توی دستشویی. ما چیزی که نخورده بودیم فقط سر را زیر شیر آب برده خیس می کردیم که آرام بگیریم و از آب شیر توالت سیر میخوردیم .بیرون می آمدیم این بار بدن خیس بود و کابل می چسبید به بدن و ما را میزدند تا می رسیدیم به میز بازجویی که فرمانده شما کیست ؟ افراد اسیر کی هستند ؟ چه سمتی دارند ؟ شهر شما چه تاسیساتی دارد؟ و.... که ما به دروغ جواب میدادیم و اگر جواب خوب نبود و می فهمیدند دو سر سیم را به گوش هایت وصل می کردند و شوکی وارد می شد انگار انفجاری در مغز سرت رخ داده و نهایتا به همان اطاق میرفتیم جمشید هم در حال جان دادن استدعای آب داشت یکی از عراقی ها شیلنگ را داخل انداخت رفت آب رو باز کنه یک بعثی رسید و شیلنگ را کشید ، جمشید گفت باشد آب به من ندادید شکایت شما رو به آقام می کنم و انتقام مرا خواهد گرفت و همانجا جان را به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد . این هم مختصری از یک روز از اسارت و سرنوشت ما 72 اسیر عملیات عاشورای 2 درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo. ...
8 سال دفاع مقدس؛ از مدیریت جهادی شهید طهرانی مقدم تا شکل گیری شالوده صنعت مدرن دفاعی
پی می بردند و سیستم های مختلفش را تولید می کردند. اتفاق جالبی که در اینجا افتاد این است که بهترین فارغ التحصیلان ما، به همراه بهترین دانشگاه های ما و بهترین منابع علمی، با هم متحد شدند و یک هسته دویست سیصد نفره تشکیل شد و یک شبکه چند هزار نفره را در برمی گرفت که همه در آن کار می کردند. این مجموعه بعد از حدود پنج سال جواب داد که به جنگ تحمیلی نرسید ولی وقتی مجموعه به فناوری وارد شدند، یک سری مجموعه
مجلس برای بررسی برجام وظیفه شرعی و ملی دارد
به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در قزوین، حجت الاسلام سید مرتضی حسینی نماینده مردم قزوین، آبیک و البرز در مجلس شورای اسلامی چهارشنبه شب به مناسبت هفته دفاع مقدس در برنامه ای با عنوان تحلیل قطعنامه 598 که در مسجد جامع المهدی قزوین برگزارشد، با بیان این که ما در جنگ چند مرحله داشتیم، گفت: نخست، مرحله ای که صدام حمله کرد و با قصد فتح خرمشهر و گرفتن سه روزه تهران به سمت مرزهای ایران حرکت کرد.
لحظه های دلواپسی کنار آب های هور
گذشته در چشم هایم خط خطی می کند.روزهایی که در کوچه پس کوچه های روستای ترکان بازی می کردیم.صبح عاشورای سال 63 زمانی که در حسینه کهنه عزاداران امام حسین (ع) سینه زنی می کردند.همان روز مقدسی که محمدعلی از دسته زنجیر زنی جدا شد و صدایم زد و با دو نفر دیگر به کنار امامزاده سید شریف السادات رفتیم و یکبار دیگر در مورد رفتن به جبهه گفتگو کردیم.قرار شد که عصر همانروز وقتی مردم مشغول تماشای تعزیه در حسینیه
قسمت اول / گفتگو با حبیب پس از بازگشت به ایران
برای من مشکلات متعدد ایجاد کند. . . یک موتورسوار در اثر یک تصادف بسیار بد زمین می افتد و دنده اش یا پاهایش می شکند آن وقت من با یک بار از روی صندلی افتادن به آن میزان آسیب دیدم. . . من درحالی که دنده ام شکسته بودم با کمی جابه جا شدن یکی از دنده های شکسته شده وارد ششم شد. بالاخره سه ماه بعد از بیمارستان مرخص شدم. بعد از آن کم کم وارد استودیو شدم و با دست چپ شروع به کار کردم. در آن سال ها
عکس های دیده نشده از جنگ تحمیلی!
رهایش نکردند، زمان گذشت، 10 سال، 20 سال، 30 سال و ...دوباره دست به کار شد، این بار 60 سال داشت و موهایش سفید شده بود، اما نگاهش و قاب دوربینش مثل همان وقت ها دنبال جاودانه کردن لحظات بود. این بار سعید صادقی به جای خاکریز و هور و کوهستان و سنگر، راهی خانه ها شد، از سیستان و بلوچستان گرفته تا بندر عباس و خرمشهر و ورامین. خانه به خانه هرجا که ردی از رزمنده ای می یافت به سراغش می رفت. عکس
هاشمی پیش قراولان ربا خواری را معرفی می کند
. توطئه های صدام پیش از آغاز جنگ وی افزود : از همان اوّل در کردستان شروع به توطئه کرد. به آنها اسلحه و رادیو داد، فراری هایشان را جمع کرد و به آنها اردوگاه داد و شروع به خرابکاری درخوزستان کرد. بمب گذاری از همان روزهای اوّل شروع شد، خلق عرب را - که گروه پیش ساخته ای بودند - در آنجا به کار گرفت و فتنه خاقانی را در خرّمشهر به راه انداخت و آن شیطنت ها را در آنجا کرد. امّا همه
مجلس عروسی در مسجد! +تصاویر
استعداد خوبی هم در زمینه کارهای هنری داشت، بیشتر در ستاد فرهنگی تبلیغاتی جبهه فعالیت می کرد. تصاویر شهدا را می کشید و در تهیه سربند و ملزومات نیروها کمک می کرد. آبان ماه سال 62 محمود به دنیا آمد. ثمره عشق آذر و احمد یک سال و نیم بعد از ازدواج پا به دنیای خاکی نهاده بود. تا آن روز، احمد چند باری به جبهه رفته بود و برگشته بود. بار آخر قول داده بود که زود برمی گردد اما درد زایمان ناگهانی
رونمایی از کتاب زندگی به سبک اطلسی ها
انقلاب سوء استفاده کرده و مرزهای ما را با 12 لشکر پیاده و زرهی در نوردید و از رودخانه اروند عبور کرده و خرمشهر را تصرف کند، 34 روز، پشت دروازه های خرمشهر زمین گیر شد. سردار روشن گفت: مردم خرمشهر از زن و مرد با دست خالی، از خرمشهر دفاع کردند. این یادگار سال های دفاع مقدس تاکید کرد: در مقاومت مردم ایران اسلامی برای ممانعت از جدایی خرمشهر از ایران، جوانان خود را به پای خرمشهر ریختند تا خرمشهر در دامن
مبادا دشمن را دوست خود بدانیم
آغاز کرد، حقیر بلافاصله راهی خوزستان و طبعاً به سپاه خرمشهر وارد شدم درست در روزهایی بود که مردم خرمشهر درگیر جنگ بودند و حمله روزانه داشتند در جمع رزمندگان در مسجد جامع و مراکز دیگر انجام وظیفه می کردم. نماینده مردم قزوین در مجلس خبرگان تصریح کرد: شب سقوط خرمشهر به اتفاق رزمندگان به کوی ذوالفقاری، مسجد ذوالفقاری منتقل شدیم و این حضور ادامه داشت که مرحوم سید حسن طاهری خرم آبادی حکم
روایت نویسنده "دختر شینا" از تفریظ رهبر انقلاب
تا خانه رزمندگان را شناسایی کنند، چه می شود. حاصل کار ضرابی زاده تاکنون بیست و یک بار تجدید چاپ شده و در شش ماه نخست سال، جزو پرفروش ترین آثار انتشارات سوره مهر اعلام شده است. این کتاب هم اکنون محور سومین دوره مسابقه کتاب و زندگی انتخاب شده است. تسنیم به همین مناسبت اقدام به گفت وگو با نویسنده کتاب کرده است. بخش نخست این مصاحبه چند روز پیش از تسنیم منتشر شد. نویسنده در این بخش به چرایی
نحوه شهادت حضرت مسلم(ع) به روایت علامه مجلسی
برداشت، از خانه بیرون آمد، چون نظرش به آن ها افتاد شمشیر خود را کشید و به آن ها حمله کرد و جمعی از آنان را بر خاک هلاکت افکند و به هر طرف که رو می آورد از پیش او می گریختند، تا آنکه چند نفر از آن ها را به عذاب الهی واصل گردانید، تا آنکه یکی از دشمنان ضربه ای بر صورت او زد و لب بالای مسلم خونین شد، اما آن شیر خدا به هر سو که رو می آورد؛ کسی در برابر او نمی ایستاد. چون از جنگ او عاجز شدند بر بام ها
از بله عروس تا بله شهادت
شهید را انتخاب کرده بودم که ماجرای دامادی و خواستگاری و خبر شهادت احمد بود . از مادر می خواهم درباره احمد و این که چگونه پایش به جبهه باز شد برایم بگوید: احمد از همان زمان نوجوانی و جوانی اش، آن هنگامی که در افغانستان بودیم، روحیه جهاد داشت. در همان سنین در جنگ علیه شوروی به مجاهدان افغانستانی کمک می کرد و با این موضوعات بیگانه نبود. سال 60 که به ایران آمدیم حدود 22 سال سن داشت که در
دولت سعودی باید به صدها چرا پاسخ دهد تا به "بی کفایتی" آنها بسنده کنیم
اعلام کردند مقدمات کار فراهم شده و می توانند امسال به حج مشرف شوند. به یاد دارم که در روز 14 یا 15 رمضان به خانه آمدند و در حالی که شعار اللهم لبیک، لبیک اللهم لبیک را با شادی بسیار بر زبان جاری می کردند. در ابتدا من از اینکه ایشان به تنهایی قصد تشرف به حج را داشتند گله مند بودم اما ایشان گفتند امسال من مشرف می شوم و شما سال آینده می روید و من نیز به خاطر مسئله نگهداری بچه ها پذیرفتم؛ ایشان روز
خاطرات و مخاطرات
اکنون از مدرسین حوزه علمیه است، در اوج روزهای جوانی اش، 3 بار به حج مشرف شده، آن هم به صورت زمینی و با دردسرهای فراوان که هرکدام از آنها حالا به خاطرات شیرین زندگی او تبدیل شده اند. اولین سفر همراه با احمدآقا حجت الاسلام خادمی درباره خاطرات نخستین سفرش اینطور تعریف می کند: تازه از دبیرستان وارد حوزه علمیه شده بودم. بعد از فوت پدرم در سال 1343 شبهه استطاعت حج پیدا کردم. این زمان
رونمایی از کتاب "زندگی به سبک اطلسی ها" (+عکس)
سوء استفاده کرده و مرزهای ما را با 12 لشکر پیاده و زرهی در نوردید و از رودخانه اروند عبور کرده و خرمشهر را تصرف کند، 34 روز، پشت دروازه های خرمشهر زمین گیر شد. سردار روشن گفت: مردم خرمشهر از زن و مرد با دست خالی، از خرمشهر دفاع کردند. این یادگار سال های دفاع مقدس تاکید کرد: در مقاومت مردم ایران اسلامی برای ممانعت از جدایی خرمشهر از ایران، جوانان خود را به پای خرمشهر ریختند تا خرمشهر در
هر میدانی برای سپاه مثل کیسه بوکس بود/ من نخستین بار نام خودم را در رادیو عراق شنیدم
نمونه، یک بار که خلخالی پیشش آمد، به او گفت این 7 نفر را اعدام کن. بعد خلخالی رفت و شیخ علی تهرانی حاکم شرع خوزستان شد. بعد از انفجاری که در خرمشهر پیش آمد، یک بّنا را با پسرش و 5 نفر دیگر گرفتند. مدنی گفت اینها را اعدام کن، اما شیخ علی تهرانی ساعت یک بامداد با خودرو از اهواز خارج شد و به من زنگ زد و گفت: شمخانی! من رفتم، من لااله را بلدم، ولی الا الله را بلد نیستم. درودیان
رییس جمهور روحانی مچکریم
انقلاب بودم. دکتر روحانی در آن زمان دوران سربازی خود را در سپاه دانش می گذراند و در یکی از روستاهای اطراف نیشابور خدمت می کرد. ما در سخنرانی آقای روحانی شرکت می کردیم. اندکی بعد آقای روحانی به ما گفت شما جوان ها جلسه ای تشکیل دهید تا من مباحث اعتقادی را برایتان مطرح کنم. این جلسات در سال 1354 یا 1355 برگزار می شد. ما 10، 20 نفر جوان مذهبی انقلابی بودیم که در جلسات تدریس دکتر روحانی شرکت می کردیم
بازخوانی شعارهای صدام قبل و بعد از جنگ تحمیلی
قسمتی از خاک عراق است و در دورة قیمومیت خارجی، ضمیمة ایران می شود و بر خلاف خواست مردم عراق، اهواز نامیده می شود . همچنین صدام حسین طی یک سخنرانی در کنفرانس طایف (25 تا 28 ژانویه 1981) اظهار داشت: مرزهای ایران و عراق قبل از سال 1847 در شرق جزیره آبادان بوده است. منظور صدام از این سخن آن است که پس از انعقاد قرارداد دوم ارزروم، جزیرة آبادان و خرمشهر و به طور کلی ساحل شرقی اروندرود، به
روزی که اوقات آیت الله خامنه ای تلخ شد
وجود نداشت. آیت الله خامنه ای می گوید: صبح یکشنبه به اهواز رفتم به محض اینکه وارد اهواز شدم و به ستاد خودمان رفتم از آشفتگی و کلافگی سرهنگ سلیمی و بچه هایی که آنجا بودند فهمیدم هیچ کاری انجام نشده، پرسیدیم و گفتند بله هیچ کاری انجام نشده، من اوقاتم خیلی تلخ شد . عصر همان روز آیت الله خامنه ای به همراهی سید محمد غرضی استاندار وقت و چند نفر دیگر به دفتر فرماندهی لشکر 92 زرهی
مگر محبوبیت داشتن اصلاح طلبان جرم است که باید از آن جلوگیری کرد
نخستین نشست فصلی شعبه تهران حزب ندای ایرانیان روز گذشته با سخنرانی مجید انصاری، آیت الله موسوی تبریزی، سید محمد صادق خرازی و مجید فراهانی، دبیرکل حزب ندای ایرانیان برگزار شد. در دوران انتخابات قبلی ریاست جمهوری در یک از استان ها بودم که تعدادی از طلبه های یک موسسه خاص در قم که فعالیت سیاسی می کند برای تبلیغ کاندیدای مورد حمایت آن موسسه وارد شده بودند و می گفتند ما با اینکه مسافریم اما روزه
دفاع مقدس در قاب مستند
از یک دوره ی کوتاه مدت آموزشی در سال 1361 با دوربین سوپر هشت میلمتری راهی جبهه ها شدند و وظیفه ی آن ها ثبت تصاویر با یک نگاه مستندگونه بود. 8 نفر از اعضای این گروه بعد از اعزام به جبهه ها در جریان فیلم برداری به شهادت رسیدند. هر دو نفر یک دوربین داشتند و به گروه های دو نفره تقسیم شدند. یکی فیلم بردار بود و دیگری در حالی اسلحه به دوش داشت که کمک فیلم بردار و محافظ دوربین و نگاتیو بود. این 20 گروه