سایر منابع:
سایر خبرها
پدر و مادرم مکه بودند، نمی دانید چه بر من گذشت | من عضو تیم قهرمان آسیا هستم
، اجازه نمی دادند موبایل های مان روشن باشد و اصرار داشتند روی بازی ها تمرکز کنیم. روزی شاید 2 تا 3 ساعت موبایل های مان روشن می شد. راستش آن روز با خواهرهایم در تهران حرف زدند و گفتند مامان و بابا حال شان خوب است. بعد از این تماس، در اینستاگرام دیدم در منا چه اتفاقی افتاده. قلبم داشت از جا کنده می شد. زنگ زدم تهران ولی به خانواده ام زنگ نزدم. زنگ زدم به نیلوفر اردلان و از او پرسیدم. او شماره پدرم در مکه
مادرم در عربستان تنهاست/مسئولان ایرانی کاری برای ورود همزمان مادرم با پیکر پدرم انجام نمی دهند
به گزارش ز اهدانه، فروزان فرزند یکی از کشته شدگان فاجعه منا در گفت وگو با خبرنگار شبکه اطلاع رسانی راه دانا گفت: پدر و مادر بنده برای انجام مناسک حج عازم عربستان شدند که متاسفانه پدرم در حادثه منا جانش را از دست داد. وی افزود: از پنج شنبه که خبر فاجعه منا به ما رسید تا به الان تلاش کردیم تا مادرم به خاطر روحیه ای که دارد از این موضوع با خبر نشود و به نحوی گفته شود که همسرش مرحوم محمد
فساد داخلی یا تحریم خارجی؟!/ گلوله هایی که می نویسند
نمرده، زنده است و اومده پیش تو. خدایا من بابامو می خوام. بابامو به من برگردون. روزها گذشت. دخترک بزرگ شد. پدرش نیامد. او را هرگز ندید، نبوسید، نبویید، در آغوش نگرفت. شاید هیچ درکی از محبت پدری نداشت. آرزوی خوردن یک شام با پدر بر دلش سنگینی می کرد. دیدن یک لبخند پدر حسرت بزرگ زندگی او بود. پدر برای او یک واژه ی نا آشنا که فقط معنایش را در کتاب خوانده و
یک دنیا چشم انتظاری، حاصل یک عمر فداکاری والدین
را به روی دوچشم گذاشت و این گونه صحبت با آنان برای منی که آرزوی دیدار یک لحظه ای پدرم را دارم غیرقابل تصور است. دختر نوجوانی که مادر خود را بر اثر بیماری از دست داده بود، اظهار داشت: تمام هم کلاسی هایم به امید دیدار مادرشان آرزوی زودتر پایان کلاس درس را می کنند اما برای من دیگر زنگ ها و تعطیلی زود معنا ندارد. وی افزود: دوست داشتم که با مادرم به خرید رفته و با وی به دردودل
عذاب ابدی
را به فراموشی می سپردم وتسلیم محض سرنوشتی می بودم که او وشاید هم خودم برای زندگیم رقم زده بودم. وای خدای من همه آرزوهایم انگار بر باد رفته بود. نمی دانم چرا پیوسته به دنبال یک معجزه، یک جادو،یک نوش دارو ویا چیزی بودم که بتواند خوشبختی را به سان معجزه ای در یک چشم برهم زدن برایم مهیّا کند. شب ها و روزهایم در همین خیال سپری می شد و من هر روز درمانده تر از دیروز می شدم.
سوغات غم از سرزمین وحی/ همسفرانی که جا ماندند
سایت ها گذاشتند، خدا خدا می کردیم اتفاقی نیفتاده باشد. اسم ها را یکی یکی خواندیم و وای اسمی آشنا، نام بابا هم در لیست بود. مادرم غش کرد اما خواهرم نمی دانست و نمی فهمید. مدام از مادرم می پرسید، مامان بابا کی برمی گرده؟ یعنی واسم عروسک خریده؟ ریسه ها را جمع کردیم و منتظر آمدنت هستیم. اما منتظر چمدان های سوغات بابا نیستیم، کاش سوغاتی هایش به دست مان نرسد، کاش پدرم می دانست مرد خانه اش، کمرش
امام(ره) به برادرم گفته بود اگر کشور نداشته باشید، تحصیلتان به درد می خورد؟
حال که زنی بسیار با سلیقه و هنرمند بود، اعتقادات قلبی بسیار محکمی داشت؛ من در خانواده نسبتاً مرفهی به دنیا آمدم، کار پدرم آزاد بود، مادرم در زمینه فعالیت های اجتماعی فعالیت می کرد، زن پر دل و جرأتی بود، زمانی که من بچه بودم هرکسی مشکلی داشت، مادر مرا خبر می کردند، ایثار و گذشتش بسیار زیاد بود، در مراحل مختلف، همه این ها را می دیدم. این فعال فرهنگی ادامه داد: من کلاس اول یا دوم دبستان بودم
آب سرد مجلس روی اعطای تابعیت به فرزندان مادران ایرانی
وضعیت یک میلیون کودک و نوجوانی که به نوعی ایرانی محسوب می شوند، باشند. **سه روایت از بی شناسنامه ها طرح اعطای تابعیت به فرزندان مادران ایرانی رای نیاورد. مادرانی که سال هاست برای اثبات هویت فرزندان خود تلاش می کنند باز هم نا امید شدند. هفته پیش وقتی این طرح به امضای نمایندگان رسید و قرار شد به رای نمایندگان گذاشته شود، خبر آن بسیاری از بی شناسنامه ها را خوشحال کرد، این شادی
روایت دختر 4 ساله که قربانی مصرف مواد پدرش شد
: نمی خواستم این طور شود، خودت می دانی تقصیر من نبود. هیلدا هر شب به خوابم می آید و دستم را می گیرد و همه اش می گوید بابا من می ترسم. به دلیل ازدحام جمعیت در راهرو دادگاه، مرد را به داخل اتاقی می برند و جمعیت اضافی را به بیرون راهنمایی می کنند. زن جوان به همراه زنی که بعدتر معلوم می شود مادرش است، روی زمین نشسته است. زن به روبه رویش خیره شده و اشک می ریزد، مادر با گوشه روسری اش
در جنگ با دشمن ننگه که سازش کرد + صوت
و نوجوان ویژه دفاع مقدس پرداخته و سیری تاریخی در این رویداد 35 ساله داشته ایم. آثار برجسته موسیقایی را معرفی و مرور کرده و همچنین به برخی دیگر از آثار تولیدی نگاه کرده ایم. *** مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه، قصه بابا رو بگو... 1- قصه بابا : گروه سرود امور تربیتی آباده گروه سرود امور تربیتی آباده از سال 1355خورشیدی در خانه فرهنگ و هنر آباده آغاز به کار کرد
نوجوانی که 6 ماه با شهیدهمت زندگی کرد
تهران رساندم. آن زمان قطار تا قبل از ایستگاه دورود می رفت و بعد از آن ممنوع بود. چون خانه پدربزرگم دزفول بود شناخت کاملی از منطقه داشتم برای همین خودم را به دوکوهه رساندم. آن سالها هنوز سپاه و بسیج و عوامل جنگ سازماندهی منسجمی نداشتند برای همین بسیجی هایی که سال 59، 60 یا 61 جبهه بودند مشکل مدارک و اسناد حضور در جنگ دارند. به شهید همت گفتم: برو بابا تو هم مثل بقیه هستی! در مدت 6
اطلاع رسانی حادثه منا به سبک جهان سوم
دو ساعته در اطلاع رسانی حادثه در ایران به گزارش روزان، آنهایی که برای زیارت خانه خدا به سرزمین وحی رفته اند می دانند که از چند ماه قبل از اعزام مدیران کاروان دائم با زائرین در تماس هستند. از آنها برای شرکت در جلسات آموزشی اجباری دعوت می کنند. سازمان حج و زیارت هم متولی همه این ارتباطات پیش از حج است. روز اعزام هم که همه زوار معمولا در مسجدی که از قبل اعلام شده جمع می شوند واز همانجا با اتوبوس
روایتی از دوران اسارت؛ روزهای الرشید
، انقلابم و وطنم از دست بدهم مشکلی نیست ولی خدایا چشمم را بگیر دستم، پایم، زیبایی ام... را بگیر اما کمکم کن اجازه ندهم حتی انگشت یک عراقی به دستم بخورد. زمان جدایی از پدرم، ایشان گفتند بابا به خدا می سپارمت، این دعا در تمام طول اسارت با من بود و احساس می کردم پدرم مرا بیمه کرده است. شب، خواب پدرم را دیدم، از محتوای خواب مطمئن شدم که دیگر در مقابل تمام حوادث این چنینی ایمن هستم و همین مسئله باعث شد
مرا بکشید اما چادر از سرم بر ندارید
مهدی را بردارد و به ترمینال برود تا برادرش مرتضی او را به اصفهان ببرد. زن برادرم بدون اطلاع از اینکه خانه زیر نظر است، فردا صبح به سر قرار با برادرش می رود. آنجا متوجه می شوند که ساک اسناد و مدارک را از بین نبرده اند برای همین مرتضی و زن داداش طیبه به خانه برمی گردند تا همه مدارک را از بین ببرند، غافل از اینکه ساواک منتظر آنهاست. طیبه وارد خانه می شود و فرزندش مهدی را به مرتضی می سپارد تا کنار در
شعر و سبک ویژه شب عاشورا
پدر در دو گوشم سرود این سخن که ای نازنین طفل دلبند من حسینی بمان و حسینی بمیر امیری حسین و نعم الامیر ........................................ امام حسین علیه السلام - عاشورا دریافت دریافت روز عاشورا تا خداییِ خداست، همه جا کرب و بلاست روزها روز حسین، اشک ها اشک عزاست
“راویان آنچه نامش عشق است!”
بعد سه روز میرم دنبالش! دنبال پسرمم، میگن مفقود شده؛ یا شهیده یا اسیر... پدرم جانبازه، ولی اصلا باهاش حال نمیکنم، بابا یه جنگ رفتیا!!! "میکشی بکش... تهدید نکن” "تاحالا فکر میکردم جواب خانوادشو چی بدیم الان میگم جواب زن جوونشو چی بدیم!” به جز دو جمله آخر که عینا دیالوگ فیلم اتوبوس شب است جملات دیگر شبیه دیالوگ هاییست که در گوش من از سنی که فهمیدم تا به امروز پیچیده است! من یک دهه هفتادی
روایت زندگی سیدحسن از کودکی تا حضور جدی در سیاست/ خمینی ِنسل سوم
یادگار امام را از پدر به ارث گرفت. حالا او از تبار خمینی، نسل سوم روحانی است که در میانه دهه 90 با همه شاخصه های آن، سعی دارد در عصر مدرنیته و دنیای مجازی امانت دار گفتمان نسل های قبل خود باشد. در میان انبوه قفسه های فلزی کتاب جامانده از پدر، سری هم در دنیای مجازی دارد. نشانه های پیوند با باید های زندگی این روزها و باید های مردمان امروزی. هرچه زمان می گذرد، بیشتر می کوشد در سخنانش پیوندی باشد بین آنچه
ناگفته های حضور زنان در دفاع مقدس باید رونمایی شود/ ضعف عمل رسانه ملی در معرفی چهره زنان رزمنده
را به کرات زدند.. امام خمینی(ره) هنوز دستور تشکیل بسیج را نداده بودند و گروهی از جوانان تحت عنوان "نیروهای داوطلب" وارد عمل شدند، یک روز صبح در خانه مادرم را با شتاب زدند، دو جوان پشت در بودند و گفتند: صدام پالایشگاه را زده است، زود خانه را تخلیه کنید، ماندن خطرناک است! به آسمان نگاه کردم، دود وحشتناکی آسمان را سیاه کرده بود و نفس کشیدن خیلی سخت شده بود و ما نیز مانند اکثریت مردم شهر خانه هایمان
شهادت آرزویش بود
اگر نشد با او خوب خداحافظی کرد چی؟ با چشم های منتظر باید چه کرد؟ ذی الحجه امسال خانواده های زیادی را به خود دیده که با حسرت می گویند کاش خوب خداحافظی می کردیم، کاش اصلا نمی رفت، چقدر دلم برایش تنگ شده. این جمله ها را می شود از زبان همه کسانی شنید که در حادثه سقوط جرثقیل در خانه خدا یا فاجعه منا عزیزی را از دست داده اند. اما بعد از شنیدن این حادثه و درگذشت چند تن از ایرانیان زائر خانه خدا، خبری که
سناریوی پیچیده زوج جوان برای سرقت میلیاردی از خانه خاله
به گزارش خبرنگار ما، چندی قبل پسر جوانی به اداره پلیس رفت و گفت دو مرد همراه یک دختر چند ساعتی او را ربوده بودند. شاکی در توضیح ماجرا گفت: من و پدرم برج ساز هستیم و وضع مالی خیلی خوبی داریم. پدر و مادرم روز قبل به همراه دختر خاله ام برای تفریح به شمال کشور رفتند و در خانه تنها بودم. چند ساعت قبل با خودرو ام از خانه مان که برج معروفی در نیاوران است، خارج شدم. بعد از طی مسافتی، پشت چراغ قرمز توقف