سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای آزادی 4 پاسدار پس از 10 روز اسارت بر روی ناوهواپیمابر آمریکا
؟ - من نمی دانم. مونتاژ یعنی چه؟ - مونتاژ یعنی جمع و جور کردن. - نمی دانم. بار دیگر مرا با خشم سر جایم باز گرداندند. از سرنوشت آن 3 نفر دوستم هیچ اطلاعی نداشتم. حدود 7 یا 8 روز بود که از آنان بی اطلاع بودم. به یکی از پزشکان گفتم می خواهم بروم نزد دوستانم، اما دکترها گفتند: ما چنین اجازه ای نداریم. تو تحت معالجه ای. بعدا پیش دوستانت خواهی رفت. یکی دو روز بعد از این جریان، یکی از مقام های برجسته ناو که
طرح سپاه برای انتقام کشتار حجاج عربستان
شما که نیست. نادر گفت: تقسیمش کن... شاید رفتیم بهشت. انار را بین 9 نفر تقسیم کردم. گفتم: بخورید پدر صلواتیا... میوه بهشتی است. نادر گفت: چه معلوم که همین میوه بهشتی نباشه! - خیلی خوب، بخورید... میوه بهشتیه. یکی از احکام ابلاغی به شهید نادر مهدوی در قایق هایمان که نشسته بودیم، جلسه ای گرفتیم. نادر که فرمانده ما بود، گفت: از اینجا می
صلیب سرخی ها آمار ما را به عراقی ها می دادند
درستی نچرخید و نتوانستم اسمم را بر زبان بیاورم. دست سنگینش را بلند کرد و چنان به صورتم کوبید که سرم گیج رفت. صدام را فحش دادم و گفتم او کافر است. آن هم باز مرا زد و گفت صدام کافر نیست و رهبر بزرگ ماست. او در ادامه یادی از دوستان جانباز آزاده خود می کند و اسمی از آنان می برد. قاسمی می گوید: آزاده کاویانی که قطع نخاع بود، شهید صبوری نیز که قطع نخاع بود، جانباز آب روانی اهل خراسان، شهید
بازخوانی دو وصیت نامه از شهید نادر مهدوی، اسطوره مرگ بر آمریکا
گیرم و مهر مادری ات را احساس کنم، ولی خدا و اسلام را از تو عزیزتر می دانم. برادرجان! موقعی که خبر مرگ من را شنیدی خدا را به یاد آور و با دو دست خود مرا دفن کن مبادا لباس سپاه را از تنم دربیاورید. مرا همان طوری که هستم دفن نمایید. خون های روی بدنم را هم پاک نکنید تا با بدن خونین خدای خود را ملاقات کنم. به امید پیروزی اسلام و مسلمین و سلامتی امام خمینی بت شکن وصیت نامه را پایان می دهم
7ساعت تجربه مرگ
سنگینی می کردم و تنها صدایی که در آن لحظه شنیدم صدای کارگرم بود که مرا با اسم صدا می زد. با سر به پایین سقوط کردم و داخل میلگردهای پی ساختمان افتادم. یکی از میلگردهای شماره 2که بیشترین قطر را در میان میلگردها دارد و در پی ساختمان ها از آن استفاده می شود از گردن من وارد و از پشت سرم خارج شد. صحنه بسیار دردناکی بود. همه کسانی که آنجا بودند تصور کردند کشته شده ام. چشمانم باز بود و اطرافم را می دیدم. صدای
لباسی که مرا نهیب می زند / شرط یک پاسدار برای شهردار شدن
درد دل مردم را بشنویم . وقتی از او پرسیدند، چرا می خواهی با لباس سپاه در شهرداری خدمت کنی، گفت: این لباس، مرا نهیب می زند که تو پاسدار حقوق این مردمی، تو باید مواظب باشی تا به این مردم آسیبی نرسد . * آرپی جی زن ناشی! حسن قاسمی می گوید: در عملیات والفجر 4، من هم بی سیم چی و هم راننده فرمانده لشکر بودم، آن وقت فرمانده لشکر ویژه 25 کربلا سردار کوسه چی بود، سردار احراری
کتک زدن دختر مورد علاقه برای گرفتن جواب مثبت
گفتم اصرار داشت با من ارتباط داشته باشد. وقتی رابطه ام را قطع کردم همیشه مقابل دانشگاه می آمد و برای من ایجاد مزاحمت می کرد. شاکی گفت: در حالی که سعی می کردم نسبت به مزاحمت هایش بی توجه باشم یکی از همکلاسی هایم از من خواستگاری کرد. من هم پیشنهادش را قبول کردم. چند روز قبل داشتم با خواستگارم جلوی دانشگاه حرف می زدم که شاپور پیامک های تهدید آمیز فرستاد و خواست به درخواست خواستگارم او جواب منفی
برادری که جا ماند
مجروح شد، به طوری که از ناحیه گردن، هر دو دست و هر دو پا تیر خورده بود و قادر به حرکت نبود. در مرحله اول که رفتیم سایت چهار و پنج را به تصرف درآوردیم، تو محاصره افتادیم، هنگام عقب نشینی عباس که وضع خوبی نداشت رو به من کرد و گفت: خواهشی از تو دارم. گفتم: بگو، عباس جان! گفت: یا مرا بُکش یا هر طور شده مرا به عقب ببر، دوست ندارم تو دست این از خدا بی خبرها اسیر شوم. من خم شدم و او را
ماجرای نخ و سوزنی که یک خانم برای استاد قرائتی پست کرد
همچون علی علیه السلام داری که سال ها کار کرد و بیل زد و محصول کارش را وقف محرومان کرد. صِرف خوش فکر بودن، ملاک نیست، باید متخصص بود! در سفری چند جوان را دیدم که کار تحقیقی روی قرآن انجام می دهند. گفتم: در علوم قرآنی تخصص و سواد شما چه قدر است؟. گفتند: مایۀ عربی آنچنانی نداریم، امّا در رشته خود دانشجویان خوش فکری هستیم. گفتم: عزیزان من! بی پیر مرو تو در خرابات. کباب پزی هم تخصّص
بازیگر مشهور و رفاقت با فروغ و سهراب!
خودم را دوست داشتم. جالب آن که مادرم با این قضیه کنار نمی آمد و اوقاتش تلخ بود. او تحصیلکرده دانشسرای مقدماتی بود و خط خوبی داشت و برای من با آن خط زیبایش یادداشت می نوشت که تو دل مرا شکستی! من هم خیلی از این موضوع ناراحت بودم اما اسم خودم را بیشتر از شهرزاد دوست داشتم! شما سه سال هند زندگی می کردید؛ چرا به هند رفتید؟ - همسر من نماینده تلویزیون ایران در هند بود و به همین دلیل
از کارواش تا کلین شیت
دختر، شما و خانواده ات را نمی شناختند؟ چرا، غریبه نبودند. از شما چه پنهان عاشق دخترعمویم شده بودم و او را می خواستم. اما آنها اولش به ما جواب منفی دادند. اما بالاخره راضی شدند. بعدا به شوخی گفتم، چون دیدید من قرارداد خوب بستم راضی شدید که به ما دختر بدهید. این پول چه کارها که نمی کند! اما از شوخی گذشته، خیلی همسرم را دوست دارم و از اینکه زود ازدواج کرده ام راضی ام. شاید بعضی ها
از دلتنگی های مادرانه تا شهادت مرتضی در آسمان/ روایتی از "کفش های سرگردان"
مجتمع صدایم کرد و گفت: اقوام جنگ زده تان که در خانه شما هستند باعث شده اند که همیشه 10 جفت کفش سرگردان درب آپارتمان باشد. این سخن مرا به یاد چند روز قبل انداخت که پای رزمنده ای را پانسمان کردم که تاول های بزرگی زده بود. گفتم: چرا پاهایتان تاول زده است؟ پاسخ داد: برای جمع آوری اطلاعات در گرمای طاقت فرسا به خاک خوزستان رفتم. پوتین بر پا نداشت و باعث شده بود که پاهایش تاول بزند. آن لحظه با خودم گفتم کدام کفش ها سرگردان است! کفش های آن رزمنده یا کفش های اقوام جنگ زده من که پشت درب خانه افتاده است! انتهای پیام/ ...
گفت وگو با مردی که قاتل مادرش را بخشید
زندگی می کرد، مستأجر بود. قاتل هم در آن زمان معتاد به مواد مخدر شیشه بود و با انگیزه سرقت دست به این جنایت زد. شما چطور از ماجرای قتل مطلع شدید؟ من در روستا سر زندگی خودم بودم که به من زنگ زدند و گفتند مادرم مریض شده است. در شاهرود، مرا به سردخانه بردند و جسد او را نشان دادند. قاتل چطور دستگیر شد؟ زمانی که قصد فروش طلاهای مادرم را داشت او را دستگیر کردند و بعد ما را برای
اسطوره نادر؛ کابوس آمریکا
به من گفت: فلانی! فردا سفر خطرناکی را در پیش رو دارم و به احتمال زیاد، با آمریکایی ها درگیر می شویم. نظر شما چیست؟ من در جواب ایشان گفتم: ما مأمور خداییم؛ حیات و مماتمان به دست خداست و هرچه پیش آید، خواست اوست. فردا صبح نیز موقع خداحافظی به من گفت: قریب به یقین، این آخرین باری است که همدیگر را می بینیم و احتمال زیادی دارد که در این درگیری شهید شوم. آخرین نبرد در سایت شهید نادر
سفر از هندوئیسم و مسیحیت به اسلام و تشیع
همیشه از آن و پیروانش دوری می کردم. در 23 سالگی که به انگلستان بازگشتم، از مغازه ای عبور کردم که روی آن نوشته شده بود مرکز اطلاعات اسلامی شیعی. من با مرکز اطلاعات اسلامی آشنا بودم اما راجع به شیعه چیزی نشنیده بودم. چون به عنوان یک جوان دنبال عقاید عقلانی بودم و از فکر کردن و به چالش کشیدن خود نمی هراسیدم و مطمئن بودم که فریب دیگران را نمی خورم، داخل مغازه شدم و راجع به برخی کتب سؤال کردم
اخبار حوادث
مهریه گرفتم. همین موضوع باعث شد او نقشه ای هولناک برایم طراحی کند. یک شب که از محل کارم خارج شدم، 2 زن و یک مرد ناشناس من را به زور سوار خودروی پراید کردند. داخل خودرو چند کاغذ را به من دادند و گفتند که باید آنها را امضا کنم تا آزاد شوم. مقاومت کردم و به همین خاطر مرا به یک کمپ ترک اعتیاد بردند و در آنجا حبسم کردند. 2 روز در این کمپ بودم و هر چه به کارکنان آنجا گفتم که من اعتیاد ندارم و قربانی
از دیوانگی کارلوس بیلاردو تا اشاره دست برانکو!
سایر بازیکنان برای ما مهم هستند اما کاپیتان تیم من، تو هستی! آن لحظه واقعاً نمی دانستم چه جوابی بدهم. بار دیگر از من پرسید آمادگی داری این مسئولیت جدید را قبول کنی؟ و من فقط سری تکان دادم... وقتی به خانه رسیدم دوباره حرف های سرمربی تیم ملی آرژانتین را مرور کرده و با خود گفتم من باید کاری برای این مرد انجام بدهم... مطلب بالا را خواندید؟ هرکس می تواند برداشت خود را از این خاطره شنیدنی دیگو
26 حدیث نبوی در مناقب امیرالمؤمنین
در پی کاری فرستاده است. سپس آن روز علی آمد، پس گمان کردم که با وی کاری شخصی دارد از این رو از خانه خارج شدیم و کنار در نشستیم. و من از همه به در نزدیک تر بودم. پس علی علیه السّلام به طرف وی خم گشت و سپس رسول خدا شروع کرد در گوشی با وی سخن گفتن تا اینکه رسول خدا در همان حال از دنیا رفت و بدین ترتیب وی نزدیک ترین مردم به پیامبر صَلی الله علیهِ و آله بود. 20. قال رسول الله صلی الله علیه واله
سناریوی عجیب مرد اسیدپاش در دادگاه
مرا تهدید می کرد. او می گفت کاری می کنم که هربار به آینه نگاه کنی از زندگی سیر شوی. با این حال، روز حادثه وقتی در شهرداری بودم، او به من پیام داد که منتظرتم. من حتی به حراست شهرداری هم موضوع را گفتم و او هم گفت برو بیرون اتفاقی نمی افتد. به همراه مادرم بیرون آمدیم که ناگهان علی به جانم افتاد و کتکم زد. بعد هم اسید رویم ریخت. خیلی ترسیده بودم و در این مدت زندگی سختی را داشتم. یک گوشم را از دست داده
اگر 50 سال درباره جنگ بنویسیم بازهم جا دارد
استرس داشتم و تاکنون تاریکخانه به این حرفه ای و مجهزی هم ندیده بودم. یکی از همکاران هم آنجا بود به نام آقای نخعی که مرحوم شد. چند تا جعبه کاغذ آنجا بود و من نگاتیو را گذاشتم داخل آگراندیسمان برای چاپ، بلد نبودم که با آن آگراندیسمان کار کنم و از آقای نخعی که آن موقع اسمش را هم بلد نبودم، پرسیدم که در کاش این آگراندیسمان چطور باز می شود؟ چنان دادی سر من زد که تو که هنوز بلد نیستی در دستگاه
پیشنهادی که سرنوشت قلاویزان را عوض کرد/ بابک به آرزویش رسید
بچه های دیگر نگهبانی را به عهده گرفتیم، داشتیم حرکت می کردیم، به شهید توبه گفتم: تو را به حضرت عباس (ع)، رنگ ها را مواظب باش نریزید، خودت می دانی با چه مکافاتی آن را تهیه کردیم. حق هم داشتم چون با پول توجیبی مدرسه، آنها را خریده بودیم، دیوارنویسی به نحو احسن تمام شد ولی در پایان دیوارنویسی یک نفر از اهالی که روی دیوارش هم نوشته بودیم، ما را دید، سریع متواری شدیم، رفتیم به سمت دره ای که
پاسخ های ظریف، مرندی و زاهدی درباره مواجهه های جنجالی
: قرار است سران کشورهای اسلامی به ایران بیایند. همه سران را من دعوت کردم جز دو نفر یکی شاه اردن و دیگری رئیس جمهور عراق، قرار است نامه شاه اردن را آقای نعمت زاده ببرد، نامه عراق را هم قرار است تو ببری. فردای آن روز به دکتر ولایتی گفتم من نمی روم. ولایتی گفت این که نمی شود، اگر تو نروی مشکل درست می شود. گفتم من برای صدام نامه نمی برم. آقای هاشمی مدتی بعد مرا صدا کرد و گفت فلانی برو اما من پایم را در
روایت یکی از آن 23 نفر: از بوسه سرباز عراقی تا مانور تبلیغاتیِ کاخ صدام
اعتصاب غذای سنگین! پنج روزی هیچ غذایی نخوردیم و تقریباً در حال مرگ بودیم که مجبور شدند، ما بیست و سه نفر را به اردوگاه و پیش دیگر اسرا ببرند. البته در این 5 روز یک چیزی خیلی خوردیم و آن کتک بود. اعتصاب غذا برای این بود که این بازی را تمام کنند ولو به این قیمت تمام شود که ما در اسارت بمانیم. یعنی در واقع شما یک پرنده ای را در قفسی نگه داشته اید، بعد در قفس را باز می کنید، طبیعی است که پرنده می رود.
زندگی مشترک یا میدان جنگ؟
جلب کرده است، اما حالا دست همسرم برایم رو شده بود. به او زنگ زدم و گفتم چرا دروغ گفتی؟ چرا با احساساتم بازی کردی؟ اولش انکار کرد، اما وقتی اسم کسی که خبر را به من داده بود آوردم، دیگر جوابی نداشت. از همان روز لج و لجبازی هایمان شروع شد و هر طور که می توانستیم همدیگر را آزار می دادیم. اوضاع طوری شده بود که هیچ کدام در مقابل خواسته هایمان کوتاه نمی آمدیم. شاید الان فکر کنید ما از هم متنفریم، امااین
بازی های استقلال را به خاطر میثم مجیدی تماشا می کنم | به داور گفتم سن مارکار بالاست، گل من را ندیده! | ...
ابومسلم پرسید توپ گل شد و مارکار جواب داد نه! گفتم آقای داور آقامارکار سنش بالاست شاید خوب ندیده! داور خنده اش گرفت و مارکار هم می خندید بابت اینکه گل من به آن سادگی سوخت شد. بازی استقلال و شموشک یادت هست. جواد زرینچه با دروازه بان تک به تک شد و تو را صدا کرد تا گل بزنی و اصطلاحاً پایت به گل باز شود؟ (خنده) همان توپ گل نشد! انگار بختم برای گل زدن در آن سال بسته شده بود. شما رسانه ها هم
ما را آزاد کنید تا خادمی را هم بکشیم!
باید از آقای خمینی طرفداری کنی. بلافاصله واکنش نشان داد و گفت: تو که نمی خواهی مرا بکشی؟! یعنی حرف تو را نمی شنوم و نمی پذیرم. من هم در پاسخ گفتم: آقا! اختیار دارید. ارادتمند شما هستم. به هر روحانی با دیده احترام می نگرم، ولی حقیقت را هم می گویم و به نظرم بهتر است شما از آقای خمینی تجلیل کنید. آیت الله پاسخ داد: هیچ مخالفتی با آقای خمینی ندارم. این اشتباه برداشت شماست. ما سر کتاب شهید جاوید
افتاده دست ابرهه ها خانه خدا
در دانشگاه انگلیس تدریس می کردند، به سمت عربستان رفتیم و مرا خواستند و گفتند چون شیعه هستی، نمی توانی وارد شوی و با وجود اینکه صحبت کردم و گفتم پدر و مادرم شیعه و مسلمان هستند، قبول نکردند. وی افزود: در جریانی دیگر دانشگاه فیصل در عربستان سعودی کتاب سیدحسین نصر را انتخاب کرده بود و وقتی فهمید او شیعه است، جایزه را به او نداد. به عنوان یک معلم دانشگاه معترض هستم که بخواهند مدیریت حج را در
بانوان در سطوح مختلف به جبهه آمده بودند/ دوره های پزشکیاری را نزد شهید فیاض بخش گذراندم
شهید فیاض بخش دیده بودم و برای خودم یک رسالتی می دانستم که چون این آموزش را دیده ام قطعاً باید آنجا کمکی بکنم. اولین بار که مطرح کردم پدرم مخالفت کرد و گفت مگر دختر جبهه می رود؟ گفتم آقاجون، امیر برادرم الان جبهه است. اگر او مجروح شود و احتیاج به کمک داشته باشد شما دوست ندارید کسی که کارهای امداد بلد است کمکش کند؟ همینطور مانده بود. خلاصه، جواب هایی داد که ممکن است مشکلات داشته باشد و به هر حال
اعتراض به جعل نام خلیج فارس به فضا رسید/ رفتگر از یاران یزید نیست/ یادداشت آموزنده یک آبدارچی
موسویان هم در فیسبوکش این متن را منتشر کرده است: ابوالحسن خرقانی می گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!! اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!! او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!! دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت... به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
اومانیا: با رفتن نوروزی قلب پرسپولیس ایستاد
همبازی خود را به این شکل از دست بدهم و به این خاطر کنار آمدن با درگذشت هادی برایم خیلی مشکل است. * در اردوی اخیر تیم ملی کاستاریکا باز هم جایی در لیست سرمربی این تیم نداشتی، چرا؟ در لیست اولیه این مربی بودم، اما در دو اردوی اخیر مرا در لیست دعوت شدگان قرار نداد. به تصمیم سرمربی تیم ملی کشورم احترام می گذارم و تلاش خواهم کرد تا در اردوی بعدی تیم ملی در لیست او باشم.