سایر منابع:
سایر خبرها
نباید سال گذشته تیم بسکتبال شهرداری گرگان را ترک می کردم
به گزارش خبرنگار مهر ، بنی کوچویی ، بازیکن ایرانی– امریکایی تیم بسکتبال شهرداری گرگان فصل گذشته در میانه مسابقات لیگ حرفه ای بسکتبال در تصمیمی عجیب، در تمرینات شرکت نکرد و بدون اطلاع راهی کشور فیلیپین شد. وی پس از آنکه نتوانست در لیگ کشور فیلیپین به میدان برود بار دیگر به گرگان بازگشت تا در تیم شهرداری بازی های خود را ادامه دهد. کوچویی در گفتگو با خبرنگار مهر درباره چگونگی
اختلاف بین مجید مجیدی و مربی خارجی شمشیربازی
بازیگران هستند، یادم است که آنجا شلوغ بود و می گفتند 5 نفر، 5 نفر داخل بیایید و به محض اینکه ما 5 نفر آخر داخل رفتیم به من گفتند تو برو بیرون همان موقع در دلم گفتم که خدایا چه اتفاقی می خواهد بیفتد از آن 4نفر تست گرفتند و من آخرین نفری بودم که به داخل اتاق رفتم و تست من بیشتر از همه طول کشید آنجا یک سری متن ها به من دادند وقتی از اتاق خارج شدم از دوستانم پرسیدم که آیا به شما هم از آن متن ها دادند
آخرین لحظه حیات آیت الله مهدوی کنی به روایت فرزندش
کردند و یکی دو هفته ای نگه می داشتند و بعد آزاد می کردند. مدرسه ما، یک مدرسه مذهبی بود و همه بچه ها از تیپ خانواده های مذهبی و پدر چند نفر دیگر از بچه ها هم، روحانی بودند. با این همه یک بار معلم که یا بچه ها از من پرسیدند: پدر شما کجاست؟ و من پاسخ دادم: زندانی است.، یکی پرسید: مگر پدرت دزدی کرده؟ دیگری گفت: حتماً قاچاقچی است! یکی دیگر گفت لابد کسی را کشته است! همان چیزهایی که در فیلم
روایتی از خانواده ای که زیر سایه ایدز زندگی می کنند
چهار سال مواد مصرف می کردم و آن زمان مثل حالا نبود و مراکز دی آی سی وجود نداشت که سرنگ رایگان در اختیار معتادان قرار بدهد، آن زمان ما می رفتیم داروخانه و به ما می گفتند سرنگ نداریم. درصورتی که داشتند و به ما نمی دادند. مجبور بودیم برویم جاهایی که پاتوق معتاد هاست و سرنگ ها را جمع کنیم یا طرف بعد از اینکه تزریق می کرد سرنگش را می گرفتیم و با آب داغ به قول خودمان تمیزش می کردیم. اما من وقتی متولد
جنایت به دلیل سوء ظن
ادامه داد: یک روز در خانه ما دور هم جمع شدیم و داشتیم مواد می کشیدیم. من برای چند لحظه از جمع خارج شدم تا کاری انجام دهم، وقتی داشتم برمی گشتم متوجه شدم کیوان و محسن درباره همسر من صحبت می کنند، آنها می گفتند او زن زیبایی است و می توانند با او رابطه داشته باشند. همان موقع بود که تصمیم خودم را گرفتم. فردای آن روز به محسن گفتم می دانم چه نقشه ای دارید و باید با من همدستی کنی تا کیوان را بکشم.
کتک های پدرم، از من یک حیوان ساخته!
باید هنر و شغلی یاد بگیرم. پدرم بنا بود و سعی می کرد این حرفه را به من بیاموزد از سوی دیگر هم خودم دوست داشتم پول در بیاورم و کمک خرج خانواده ام باشم. 9 ساله بودم که برای اولین بار کشیدن سیگار و مصرف مواد مخدر را تجربه کردم. هنوز به سن نوجوانی نرسیده بودم که انواع خلاف ها را مرتکب شدم. آن روزها همواره با چند دوست هم سن و سال خودم در خیابان ها پرسه می زدیم و هر جای خلوتی که
خباز:نماینده دلواپسی به من گفت نمی گذارم آب خوش از گلوی دولت پایین رود /مجلس بعد موی دماغ دولت نیست
صلاحیت نشدم -البته از نظر اصلاح طلب ها خیلی مطلوب نیست که کسی هیچگاه صابون رد به جامه اش نخورده باشد!- اما فرض می کنیم بنده تایید شدم، سپس مدرکی پیدا می کنند که برای دور بعد مرا رد می کنند. یعنی اینطور نیست که یک نفر مادام العمر تایید شود. یا برعکس آن فرض کنید من در دوره ای رد شده ام اما برای دوره بعد می روم از وزارت اطلاعات، پلیس و سایر مراجع استعلاماتی می آورم و نشان می دهم که مستندات قبلی شورای
جلوه های تربیت در میدان عاشورا
مبتلا شدم. پدرم بربالینم آمد و فرمود:چه خواسته ای داری؟ عرض کردم: دوست دارم از کسانی باشم که درباره آنچه خداوند برایم تدبیر کرده، نپرسم؟ پدرم در مقابل این جمله به من آفرین گفت و فرمود: تو مانند ابراهیم خلیلی; به هنگام گرفتاری گفت از خداوند سؤال نمی کنم. خداوند مرا کافی است و او بهترین وکیل است.در این حدیث ملاحظه می شود که امام حسین (ع) در مقابل پاسخ عارفانه فرزندش که براساس ظاهر حدیث، سن و
تاریخ شفاهی و زندگی شخصی شاه
را به شما ببخشد و همه آنها را سعادتمند کند. فرمودند؛ من آنقدر به روابط خودم و خدا ایمان دارم و پیش خودم می دانم که جز برای مصالح کشور و اکثریت مردم به کسی آزار نداده ام و دلیلی ندارد بچه ها در زندگی بد ببینند... پنجشنبه 29 آبان 48 از صبح ساعت 8 تا 10 در خصوص اتمام کنترات شبکه مخابرات سراسری، کمیسیون داشتم. بعد شرفیاب شدم، جریان را به اختصار به عرض رساندم. کارهای
خباز: بارها با کروبی صحبت کردم/ روحانی اصولگرای شناسنامه دار است
سال 88 چقدر اعتقاد دارید که در سال 88 تقلب شد. خباز : نمی دانم شما آن دعوتی که مقام معظم رهبری کردند را شنیده اید یا خیر. بله در جریان هستیم. خباز : من روز سه شنبه در کمیسیون اقتصادی مجلس نشسته بودم که با من تماس گرفته شد و گفتند ما از دفتر مقام معظم رهبری با شما تماس گرفته ایم که امروز به دفتر حضرت آقا بیاید. من فکر می کردم که من تنها دعوت شده ام. بعد که رفتیم
مصاحبه با بازیگر نقش حضرت ابوطالب
کردیم و گفتیم خوش به حال افرادی که قرار است در این فیلم همکاری کنند. همان روز محسن قرایی با من تماس گرفته بود و من جواب نداده بودم و بعد اس ام اس داده بود که من محسن قرایی دستیار مجیدی هستم لطفاً با من تماس بگیرید. _ بعد از این همه بحث در مورد فیلم و آرزوی حضور در آن به ذهنت نرسید که برای بازی با تو تماس گرفته اند؟ اصلاً به هیچ عنوان چنین فکری به ذهنم نرسید با خودم گفتم
تجاوز به زنان در پراید شیشه دودی
کیفری استان تهران که رسیدگی به پرونده را بر عهده دارد درباره آخرین جزییات آن گفت: از 17 زنی که تاکنون متهمان را شناسایی کرده اند، پنج نفر از آنها به جرم آزار و اذیت و 12 نفر دیگر نیز به جرم سرقت طلا و جواهرات و ضرب و شتم از آنها شکایت کرده اند. به تازگی دو همدست متهمان نیز دستگیر شده اند که یکی از آنها در سرقت ها همراه شان بوده اما تاکنون هیچ یک از شاکیان او را به عنوان متجاوز شناسایی نکرده اند.
روایت شاعر مسیحی از علاقه اش برای شهادت در راه حماسه امام حسین(ع)
چارسوی جهان همهمه افکند: یزید- این لاف زن غاصب حکومت- تهدیدش می کند و راستی آیا با ستم پیشگان می توان در فرمان خدا بیعت کرد؟ - ای حماسه حسین روزگاران به تو سرافرازند و گاه در تاریخ نقش ها تکرار می شوند. مرا کاسه سمی به خاطر گذراندی که سقراط باید از آزادگی می نوشید چرا که اسیر باورها نبود. ... شکور درباره چرایی نگارش این کتاب می گوید: زمانی آقای محمد یوسف بیضون، نماینده پارلمان
نظر شهرام جزایری درباره بابک زنجانی، مه آفرید خسروی و مهدی هاشمی
مهدی هاشمی قبل از اعزام به اوین برای تحمل مدت حبس مشاوره دادید؟ شب قبل از رفتن آقای مهدی هاشمی به زندان، وکیلش آقای سید محمود طباطبایی که اتفاقاسالهاست وکیل بنده هم هست ، به من زنگ زد و درباره ایشان باهم صحبت کردیم . همین مطلب موجب شد بعدها شایعه های بزرگی درست بشه که ... 13 سال دیگران را تحمل کردم؛ 20 سال مرا تحمل کنید بعد از گذشت 13 سال، تصور می کنید سیاسی با شما
حسینیان در بیمارستان به صالحی چه گفت؟
چند صدایی یعنی همین. وی سپس در مورد اتّفاق مجلس گفت: همان موقع که مجادله می کردیم آقای لاریجانی گفت آقای صالحی بیاید پشت تریبون و در گیرودار جدل بودیم که ناگهانی ما را به پای تریبون کشیدند و ظاهراً تقدیر الهی بوده چون آن روز قرار نبود در صحن مجلس حضور یابم. من رفته بودم در مراسم تشییع شهید همدانی عزیز و به پاس احترام به این مرد بزرگ اَدای وظیفه کنم که زنگ زدند و گفتند بیا و از آنجا رفتم
مادری که در یک روز 2 فرزندش به شهادت رسیدند
شهید صفرعلی در جبهه از ناحیه دست مجروح شده بود، هنوز جراحتش خوب نشده بود که فعالیت هایش شروع شد، من به او اعتراض کرده بودم و گفتم تو هنوز دستت خوب نشده چرا صبر نمی کنی تا زخم دستت التیام پیدا کند، در جواب گفت: این که جراحت نیست، اگر نصف بدنم هم برود، من دست از کارم برنمی دارم. من ناراحت شدم و همان شب امام را خواب دیدم که با ناراحتی آمد پیش من و گفت: تو از صفرعلی چه می خواهی؟ در جواب گفتم
علی مطهری و نطقی که ایراد نشد
اخبار معاصر: به از پایگاه اطلاع رسانی علی مطهری، در این یادداشت آمده است: در جلسه علنی مجلس که بحث کلیات طرح اقدام متناسب درباره برجام مطرح بود، من هم مثل بسیاری از نمایندگان به عنوان موافق ثبت نام کرده بودم . مطهری اشاره کرده است : نامم در میان سه نفری که به قید قرعه به عنوان موافق انتخاب شدند نبود اما در اثر تذکر آیین نامه ای یکی از نمایندگان رییس مجلس گفت به دلیل اهمیت موضوع می
جدیدترین اس ام اس های دلتنگی و عاشقانه (سری اول)
/> --------------------------------------------- دلتنگی ام را به کی بگویم وقتی نیستی؟ تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟ مثل یک جاده ... نیستی که ! من هم عادت نمی کنم آقای من ! همین. --------------------------------------------- من بودم تو و یک عالمه حرف ... و ترازویی که سهم تو را از
برداشتن طناب از گردن قاتل به احترام امام حسین(ع)
شدم تا اینکه فهمیدم حمید به قتل رسیده است. حرف شاهدان یکی از شاهدان هم گفت: جلوی در تالار بودم. مراسم عروسی تمام شده بود و میهمانان در حال رفتن بودند. مسعود روی نیمکتی مقابل تالار نشسته بود که حمید با خودرو اش از راه رسید. وقتی از خودرو پیاده شد، مسعود به طرفش رفت و بعد با هم درگیر شدند. متوجه شدم که حمید روی زمین افتاد و مسعود هم از محل گریخت. در حالی که تحقیقات درباره این حادثه
کارمند اخراجی به قصاص نزدیک شد
. نقشه را با رضا، پسرعمه ام در میان گذاشتم که قبول کرد. شب حادثه همراه پسرعمه ام با موتورسیکلت به شرکت رفتیم. منتظر ماندیم تا خیابان خلوت شود. بعد از ورود به داخل حیاط در حالی که رضا بیرون شرکت مراقب بود، متوجه شدم که چراغ اتاق نگهبانی خاموش است و احتمالاً نگهبان خواب است. برای همین به سراغ گاوصندوق رفتم. اما نگهبان بیدار شد و مرا دید. من هم او را به قتل رساندم. پس از آن با کمک رضا
گفت و گو با دو قلوهای فوتبال ایران
شکلی بود گفتم مهرداد من هستم و به زمین رفتم. از همان جا داور بازی به این اتفاق شک کرده بود. بین نیمه سراغ مهرداد رفت و از او پرسید که اسم تو چیه؟ مهرداد هم باید می گفت من میلاد هستم که به اشتباه اسم خودش را گفت. همان جا داور بازی را قطع کرد و نتیجه 3 برصفر به سود تیم حریف شد. حتی بعد از آن بازی تا چند وقت مربی مان ما را به خاطر این اشتباه بازی نمی داد. سقف فوتبالتان را کجا می دانید؟
اشک حسینی را برای کفنم نگه می دارم
روضه ها می رفتم حالا هرچند تعداد که باشد و این رویه تا سال 1354 ادامه داشت، در این سال قسمتم شد که به مکه بروم، از آن زمان تا 1373 جزء خدمه به حج واجب می رفتم و عمره نیز 23 سفر به زیارت خانه خدا رفتم، با همین برنامه ای که جزء خدمه بودم و مداحی نیز می کردم که در بقیع، هتل، قبر حضرت همزه (ع) و بیت الاحزان که آن زمان هنوز بود می خواندم تا اینکه از سال 1373 دیگر به مکه نرفتم و بعد از آن نیز برنامه
ناگفته های مردی که کارش رضایت گرفتن است
کرده بودم اولیای دم منصرف شدند و حکم اجرا شد. ضربه روحی بدی بود، فشارم بالا رفت و مجبور شدم به درمانگاه مراجعه کنم. با برخورد صریح و خشن اولیای دم هم مواجه شده اید؟ فراوان. همین 2 ماه قبل برای اخذ رضایت به دشت ارژن رفتم. پدر مقتول تا مرا دید شروع کرد به توهین و به سمت ماشین آجر پرتاب کرد. با این حال از رو نرفتم تا حالا که برخورد خوبی دارند و به رضایت آنها امیدوارم. ناگفته
زندگی در سرویس های بهداشتی!
درد دل می کند. ظهر پاییز، پارک خلوت است. پارک بعثت که بیش از 10 دستشویی دارد: یک ساله آمدم اینجا، قبلا خیاط بودم، پیراهن مردانه می دوختم، شوهرم که افتاد زندان، مجبور شدم بیام اینجا. اکرم اینها را می گوید. اینجا را مادرش معرفی کرده. مادری که همان موقع با ظرف غذا از راه می رسد. امروز ناهار، اشکنه است. ظهر که می شود، هوا هم که خوب باشد، مادر و خواهرش از دستشویی های کناری می آیند، سفره ای پلاستیکی پهن
معنای سعادت در چند کلمه از حسین بن علی(ع)
سعادت بود که عرض کردم. به عنوان مثال، درباره معنای سعادت؛ یکی از دوستان تحصیل کرده ما که سمت استادی ھم دارد و کمی عرفان مشرب ھم است، گفت: چندین سال پیش، برای انجام کاری به کرمانشاه رفته بودم. ھوا گرم بود و من ھم تشنه بودم. این طرف و آن طرف خیابان را نگاه می کردم که آب خوردنی پیدا کنم و بنوشم. رفتم دست راست، کوچه ای مقابلم بود. گفتم بروم این طرف ببینم چه می شود. چون سابقا در ایام کودکی، ما آن جا
بین کارهای شخصی و سفارشی تفاوتی نیست
غیرقابل پیش بینی هستم). نخستین کار من به عنوان یک تصویرگر، تصویرسازی برای مقاله ای در یک مجلۀ بی اهمیت بود با عنوان "اعتراض یک مرد با وجدان" که پس از آن کاملاً مجذوب دنیای تصویرگری شدم. از ویزه گی های آثارتان بگویید؟ این هنرمند طراح ادامه داد: آثارم نتیجۀ پیروی از اسلوب مشخصی نیست، زیرا من بر این باورم که شکل گیری هر اثر مستلزم روند مختص به خودش است و اساساً اتکاء به فرمول بی
پرده برداری از یک تخلف بزرگ در فدراسیون پرورش اندام
به گزارش " بوشهرنیوز " به نقل از تسنیم ، رضا زیودار اظهار داشت: در سال 1392 در مسابقات انتخابی تیم ملی در رشته بادی کلاسیک در اصفهان شرکت کردم و به عنوان نفر نخست به اردوی تیم ملی دعوت شدم. در آن سال تیم را به مسابقات قهرمانی آسیا اعزام نکردند و مقرر شد نفرات برتر را به بازی های ساحلی تایلند اعزام کنند. فدراسیون بدنسازی اعلام کرده بود که 6 ورزشکار باید در این بازی ها شرکت کنند. وی
خبرنگاری را برای شغل خانگی رها کردم
پرداخت کمی پول بیشتر محصول خانگی و ایمن تری برای لحظات شاد و شیرینشان خریداری کنند. نجمه پریدری هم یکی از همان خانم های خوش سلیقه است که با راه انداختن یک صفحه اختصاصی کیک و شیرینی های خانگی اش را برای فروش تبلیغ می کند. با این مادر جوان و هنرمند درباره هنر، آشپزی، شیرینی پزی و اینکه چطور تصمیم گرفت به این کار رو بیاورد حرف زدیم. درخانه پدرم فقط 2 بار ماکارونی درست کردم نجمه
محاکمه خارج از نوبت شیاطین پایتخت
انتشار تصاویر دو شیطان در جراید، 9 زن جوان دیگر به پلیس مراجعه کرده و فاش ساختند آنها نیز در دام شیاطین افتاده اند. یکی از این زنان گفت: برای خرید مانتو به میدان هفتم تیر رفتم، پس از خرید می خواستم به خانه بروم. وقتی کنار خیابان منتظر تاکسی بودم، خودرویی خاکستری با شیشه های دودی جلوی پایم توقف کرد. دو پسر جوان سرنشینان آن بودند، من هم سوار شدم. در بین راه راننده تغییر مسیر داد، اعتراض
فضای انتقادی کشور مبهم شده است
که دلیل اصلی ورودم به منزل و سوال هایی که در ذهن داشتم و از روزهای قبل آماده کرده بودم را فراموش کرده بودم. استاد در اتاق خود و در طبقه آخر منزل منتظر من بود. وارد اتاق که شدم با یک اتاق تو درتوی بزرگ مواجه شدم که انبوهی از کتاب را در دل خود جای داده بود. باور دیدن این همه کتاب در یک منزل مسکونی برایم غیرمنتظره بود. گفت وگو که تمام شد به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که استاد تمام