سایر خبرها
دنیای پرخاطره کریم باوی؛ از مستطیل سبز تا جبهه های جنگ/ دومین گلزن پرسپولیسی ها
با تیم منتخب تهران نیز حتی لباس و کفش را از کسی قرض گرفته بودم. به هر حال دو روز بعد یکی از دوستانم که با امیر قلعه نویی رفیق بود هر دو به دنبال من آمدند و به من گفتند که چرا برای تمرین به تیم شاهین نیامدی که به آنها گفتم اگر راستش را بخواهید بدانید من لباس و پول کرایه نداشتم که بتوانم بیایم. خلاصه آنها من را سوار یک خودرو پیکان کردند و بازهم پیش همان کسی که از او لباس قرض گرفته بودم
مرعشی: نوبخت اخیراً ستادهای انتخاباتی روحانی را فعال کرد/ هیچ گروهی عارف را به عنوان لیدر سیاسی خود قبول ...
گفتند من اصولگرا نیستم (خنده) اصولگراتر از احمدی نژاد که ما نداشتیم. احمدی نژاد از قدیم در جبهه اصولگراها دسته بندی می شد، اینکه بعد از قدرت پیدا کردن زیر همه چیز زد یک بحث جداست. پس 4 تا کاندیدای اصولگراها بود، این طرف آقای مهر علیزاده، آقای کروبی و آقای معین. حالا آقای هاشمی را در آن مقطع اصلاح طلب در نظر نگیریم. عرضم این بود که وقتی آن اختلاف و تشتت سیاسی در سال 84 اتفاق افتاد همه ضرر
تکلیف شان بود
پیکرش را پس از شهادت با پیکر سوخته شهید بهشتی محشور کند. ابوالفضل می گوید: من آن موقع در پادگان بودم. خواب دیدم خانه مان شلوغ است. آن زمان مثل امروز تلفن نبود و چند وقت بعد خبر شهادت برادرم را به من دادند. خیلی روز سختی بود. هنوز هم که به خاطر می آورم همه لحظات آن روز لحظه به لحظه اش برایم زنده می شود . به خاطر ناموس، دین، وطن اما جنگ فقط برای عبدالله اسداللهی تکلیف
سرمقاله روزنامه های 29 بهمن
امثال کیسینجر درتلاش هستند تمام دنیا را دور خود جمع کنند و برای این ملت که یک درصد سرزمین و جمعیت جهان را تشکیل می دهد خط ونشان بکشند؟ آیا ایران دانشمندان غربی را در خانه و خیابان کشته است؟ آیا ویروس رایانه ای به جان سامانه های انفورماتیک و صنایع و اقتصاد آنها انداخته است، که وقتی به مشابه آن برخورد می کنید فریاد وا قانونتان درمی آید؟ چرا غرب به راه حل عادلانه و معقول و صریحی تن نمی دهد؟ چرا مردمی
برای جنگ نرم به سربازان رسانه ای نیاز داریم
و آسیب شناسی آن می خوانید: شما با شعر و ادبیات آشنایی خوبی دارید این را می شود درلابه لای کلامتان به خوبی دید که اطلاعات خوبی هنگام اجرا دارید کمی دراین باره برایمان بگویید کنید. اغلب مردم ایران بعد از تولید با فضا و زمزمه های شاعرانه آشنایی دارند، اولین زمزمه هایی که مادر درگوش فرزند می خواند زمزمه های لالایی است و انصافاً لالایی های ایرانی هم برخاسته از فرهنگ و ادبیات ماست
گلشاه 2 ساله، قربانی گدایی و اعتیاد+عکس
گفته پزشک حدمصرف یک بزرگسال را دارد. یکی از اعضای جمعیت امام علی (ع) خراسان جنوبی می گوید: مادر گلشاه دختر فراری بوده که تاریخ عقد دائمش بعد از تاریخ تولد اولین فرزندش است، او چهار فرزند به نام های فائزه، سمیه، مریم و گلشاه دارد. او ادامه داد: فائزه معلول است و در مرکز نگهداری از معلولان علی اکبر (ع) نگهداری می شود، سمیه پیش پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کند، مریم چهار سال دارد
گفتگو با روحانی اهل سنتی که پای تفحص شهدای شیعه جانباز شد
به بچه ها گفتم باید این سنگ ها را برداریم و همانجا آن دو شهید را پیدا کردیم . این یکی از خاطرات شیرین بنده است حتی موقعی که پای من روی مین رفت، در زمانی که خانه بودم، عراقی ها شهدایی را که پیدا می کردند می آوردند خانه ما. من هم یک اتاق منزل را برای شهدای عزیز اختصاص داده بودم و این شهدا در خانه ما مهمان بودند تا بچه ها بیایند و از ما تحویل بگیرند. منزل ما قریبا معراج شهدا شده بود.
نخبه ای که حضور در جبهه را به تحصیل در خارج ترجیح داد
یاسوج که دوست شفیق و یار وفادار همدیگر بودند. سید نادر هم مثل عین الله نخبه بود و در عملیات رمضان یک سال قبل به شهادت رسیده بود و از زمان شهادت او، عین الله لحظه شماری می کرد تا به سید نادر بپیوندد. جالب است که بعد از شهادت برادرم، سه نفر از دوستانش از او زیاد یاد می کردند و فقدانش برای آنها سخت بود. شهید محمد رضا رستگار، پسر خاله اش که سه ماه بعد از عین الله به شهادت رسید. شهید غلامرضا افشون، پسر عمه اش که هشت ماه بعد به شهادت رسید و شهید علی فتاحی دیگر پسر خاله اش که ایشان هم دو، سه سال بعد از عین الله به شهادت رسیدند. منبع:روزنامه جوان ...
شریعتی: برخی از فرماندهان و مسئولان برای اجرای عملیات والفجر8 تردید داشتند/ ماجرای شهادت پدر و پسر
.... آنان نمی شودها را شدنی کردند. ماجرای شهادت پدر و پسر فرمانده لشکر 31 عاشورا در دوران دفاع مقدس تصریح کرد: پدر و پسری در لشکر ما حضور داشتند. پدر مشاور فرماندهی بود و پسر نیز از نیروهای گردان حضرت علی اکبر(ع) بود. پدر در مرحله ی اول عملیات به شهادت رسید. فرزندش را به عقب فرستادیم تا در مراسم پدرش شرکت کند و مادرش داغ دیگری نبیند. بعد از چند روز دیدیم پسر با نامه ای به لشکر برگشته است. در نامه مادرش نوشته بود: من راضیم که پسرم در جبهه ها باشد. پسر نیز در مرحله ی دوم عملیات والفجر8 به شهادت رسید. ...
همگان بخوانند و قضاوت کنند، اما دوازده نفر به افکار عمومی پاسخ دهند!
مشاهده نمی کنیم؟ چرا وقتی دلاوری ارزشمند و پاسدار امنیت شهر(سرهنگ شهید قاسم متولی) مظلومانه توسط اشرار به شهادت می رسد حاضر نیستیم حتی کلانتری اش را که سال ها فرمانده آن بوده؛ به نامش کنیم؟ و نام کلانتری دژ را زیبنده تر از نام شهید می بینیم؟ و آیا از حال روز این مادر دو شهید – که فرزند دیگرش هرگز از خاک شلمچه برنگشته است – و هنوز هم در خانه استیجاری زندگی می کند، خبر داریم؟ چرا تابلوهای تبلیغاتی و
ازم فاصله بگیرید ! من ایدز دارم...
می آمدم.یکی دیگر از بیماران مبتلا به ایدز با بیان اینکه ایدز را از شوهرم که معتاد تزریقی است گرفتم گفت: سر کار بودم که از سوی دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی برای گرفتن آزمایش خون به دنبال من آمدند و آنجا بود که متوجه شدم من نیز این بیماری را دارم.وی اظهار کرد: زمانی که متوجه شدم این بیماری را دارم ناراحت نشدم و به خدا توکل کردم و با خودم گفتم خداوند درد را که می دهد درمان را نیز می دهد.وی ادامه
خاطره رهبر معظم انقلاب از آزادسازی سوسنگرد
. من بودم با چمران و سرهنگ سلیمی و جوان دیگری به نام اکبر که از محافظان شهید چمران بود. یک پسر شجاع، خوش روحیه، متدین و جوان برازنده ای که فردای همان روز کنار چمران شهید شد... تا ساعت 12-11 صحبت ها را کردیم و بعد رفتیم بخوابیم و آماده شویم برای حرکت. تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در اتاق و محکم در می زد که فلانی بلند شو! گفتم: چه شده؟ گفت: طرح به هم خورد. از دزفول خبر
درخواست خبرنگار فراری از یک مادر شهید
بیگانه اشاره کرد و گفت: روزی این خانم با من تماس گرفت و گفت ما می دانیم شما از طرف دولتتان حمایت نمی شوید، اگر با ما باشید پسرتان را جهانی می کنیم و کمکتان خواهیم کرد. وی ادامه داد: من اسم این خانم را قبلا از فرزندانم شنیده بودم. به او گفتم نمی دانم هدفت چیست ولی بدان اوضاع هر چه باشد من ولایت و کشورم را رها نمی کنم. مادر این شهید عزیز درخواستش از مسئولان این بود که بیشتر به فکر خانواده پسرش و به خصوص دو فرزندش باشند.
این انقلاب اسلامی بود که زندگی و مرگ ما را هدف دار کرد
غده ای در آمده بود به اندازه یک تخم مرغ. از آنجا که قند خونش بالا بود پزشکان نمی توانستند او را عمل کنند . حال او روز بروز بدتر می شد. بعد از مدتی او را دیدم که سرحال و سالم است. خیلی تعجب کردم . گفت: دیگر اثری از غده و بیماری در وجودم نیست. گفتم: چکار کردی؟ گفت: به شهید بزرگوار شما متوسل شدم، ایشان مرا به اذن خدا شفا دادند. گوشت و پوست و شن بازوی حاج آقا تیر خورد و
تنهایی بی هیاهو
خواهند داشت. اگر چنین شد، ان شاءالله شما مجلس می روید هروقت یاد این جمله شهیدبهشتی می افتم، واقعا متاثر می شوم چون نمی دانستند میان دوره مجلس بعد از فاجعه هفتم تیر که ایشان به همراه 72نفر به شهادت رسیدند، برگزار می شود. چهارنفر از نمایندگان تهران در فاجعه هفتم تیر به شهادت رسیدند و بعد از یک ماه انتخابات میان دوره ای برگزار شد و او به همراه مرحوم سعید امانی، آقای دعایی و عباس شیبانی به مجلس راه
گفت وگو با یک تک تیرانداز زن ایرانی
؛ شهید دستغیب پیام دادند که به دیدنشان بروم، وی یک بسته نان و پنیر و کاهو داد و گفت: دخترم به جان مادرم زهرا(س) اینها از بیت المال نیست و از نذرهایی است که به من می دهند، اینها را آوردم تا بخورید. بخور تا بتوانی بعدها غذای جبهه را بخوری. شما عین رزمنده هستید. هرچه به رزمنده می رسد به شما هم می رسد. من که برای شهادت به جبهه رفته بودم، به شهید دستغیب گفتم: جان مادرت زهرا(س) دعا کنید من شهید
مجید پتکی از بازی در سریال "گذر از رنج ها" می گوید
ها شده است در شمایل و شخصیت جوان عاشق پیشه ای که حالا و پس از رسیدن به قسمت های میانی سریال، عاقل مردی شده سفیدموی که همه دغدغه اش دخترش است؛ دنیایش و آنچه از سر ظلم و ناحقی بر او می رود. گفت وگو را با توضیحات البته کوتاه شما از سوابق و فعالیت های هنری تان آغاز کنیم. فعالیت های نمایشی را از سال 68 و در دوره دبیرستان با تئاتر شروع کردم. بعد با نمایش های آیینی - سنتی بخصوص
مصاحبه خواندنی با دختر حاج رضوان
پدرش همه را یکجا سرکشید. خیلی هم تند. البته من این فنجان را برای خودم درست کرده بودم! قبلش از او پرسیدم نسکافه می خواهی؟ که گفت نه. شنبه شب بود، نهم فوریه 2008 یعنی دو روز پیش از شهادتش. پدر سه شنبه شهید شد. سکوتی می کند و ادامه می دهد: درست مثل برادرم جهاد. او را هم برای آخرین بار روز پنجشنبه دیدم و یکشنبه شهید شد. با اشتیاق، ادامه ماجرای آخرین دیدار با پدرش را از سر می گیرد: آمد به خانه ی من
آیا جمهوری اسلامی درباره رژیم پهلوی به مردم دروغ گفت؟
. بعدها شاه به علم می گوید یادت می آید این چند نفر حسین علاء و تقی زاده سه روز بعد از 15 خرداد آمدند و گفتند آقا! چقدر کشتار می کنید؟ بس است و داشتند علیه تو صحبت می کردند. گفتم بروید فلان فلان شده ها، گم شوید و این ها را از دربار طرد کردم. تو وساطت کردی که این ها را نابود نکنم و از بین نبرم. گزارش های ساواک را که بخوانید شاه به صدری، اولین رئیس کمیته مشترک می گوید: آقا! بزن، بکش و اصلاً شکنجه کن. خودش
10 هزار رزمنده دامغانی در دفاع مقدس نقش آفرین بودند
تاریخ دفاع مقدس شهدا را امامزادگان عشق نامید و گفت: فرزندان و سربازان خمینی(ره) همه معادلات دنیا را برهم زده اند تا به جایی که بعثی های دیروز را به جبهه امام حسین(ع) آورده اند، آن گونه که فرمانده لشگر 5 عراق که هشت سال با ما جنگید و پس از صدام توبه نمود و خانه نشین شد به تبعیت از فرماندهان و دلاوران ایرانی چندی پیش به جنگ داعش رفت و شهید شد و شیعیان عراق او را حر جنگ با تکفیری ها نامیدند.
حکایت یک شیرزن و 17 شهید
، شعبان علی بامحبت، شلوغ و شوخ طبع بود. - حالا که طرف گفت وگوی ما شما شدید، از روز عاشورای سال 82 بگویید، آن روزی که پدر و دو فرزندتان به شهادت رسیدند. من به اتفاق همسر و فرزندانم، همچنین مادر و پدرم به زیارت کربلا رفته بودیم که درست روز عاشورا بر اثر انفجار مهیبی که توسط ایادی آمریکا به وقوع پیوست، دو پسرم و همچنین حاج آقا به شهادت رسیدند، جنازه های پسر بزرگم و حاج آقا را به
مانند شهیدان زندگی کنیم
فاتحه خواندم. راوی: یکی از دوستان شهید * * * * علی یار، بگو صاحب آن خانه کیست؟ رو کرد به من و گفت: مش بهرام، جایی نرو با شما کار مهمی دارم. سوار بر موتور شدیم و در سطح شهر گردش می کردیم. حال عجیبی داشت و دلش رازدار اسرار بسیار شگرفی بود. غلامرضا را کمتر در شهر می دیدیم و بیشتر جبهه بود و عطر و بوی جبهه از سر رویش می بارید. آن روز بوضوح می توانستی معنویت خاصی را در چهره
دوست داشتم قلم ام را با نوشتن برای شهدا بیمه کنم
خاطراتش می کرد. حسن بختیاری در زمینه درسی هم نمونه و الگو بود. وقتی به جبهه رفت کتاب هایش را با خود می برد و در همان زمان جبهه در کنکور شرکت کرد و نتیجه اش هم قبولی در دانشگاه شریف بود. همین دقت و زکاوت او در بسیاری از مواقع حساس در جبهه کمک می کرد. خانم خطیب زاده شما هم کارمند هستید و هم مادر دو بچه، چگونه توانستید این دو فضا را با هم هماهنگ کنید که بتوانید وظایف خود را به نحو احسن
همرزم شهید: تواضع و مردمداری زیباترین خصلت شهید آهندوست بود
مورخه نوزدهم دی ماه 64 براثر درگیری با نیروی های رژیم بعثی عراق به آرزوی دیرینه اش رسید. جاوید (جواد)، بهزاد و بهروز سه فرزندی بودند که مادرشان در حرم امام رضا (ع) تولد آنها را از خدا خواسته بود. در خاطرات این بانوی بزرگوار آمده است: بعد از آنکه خدا به من لطف کرد و چند اولاد دختر به من داد در سفر مشهد در حرم با امام رضا (ع) حرف دلم را گفتم که شما از خدا بخواهید که به من پسر بدهد. همان موقع
قتل پدر به روش فیلمهای جنایی
بود، در اعترافات خود گفت: مدتی قبل پدرم مرا در یک مرکز روانپزشکی بستری کرد، به همین خاطر هم کینه عمیقی از او به دل گرفتم و درصدد انتقام برآمدم. چند روز پس از آن که از مرکز درمانی مرخص شدم، نقشه قتل پدرم را کشیدم. ظهر روز حادثه کسی در منزل ما حضور نداشت و پدرم بیرون از منزل بود. من به دنبال پدرم رفتم و به او گفتم یکی از اقوام از شهرستان به منزل آمده است و با این ترفند او را به سوی منزل
شهید آهنی امینه: جامعه نوی اسلامی به فکر نو نیاز دارد نه بازوی کلفت +تصاویر و آنونس مستند
شاگرد مکتبی شده که تحمل درد و سختی برایش نه تنها آسان که شیرین است. پرستار مادر محمود را پیدا می کند و به او می گوید: شما مادرش هستی؟ چرا راضی نمی شوی؟ برو نماز حاجت بخوان. ؛ مادر به نمازخانه بیمارستان می رود و نماز حاجت می خواند و می گوید: خدایا اگر قراره شهید بشه، راضیم به رضای تو **** حالا بیشتر از سی سال از شهادت محمود گذشته اما مادر هنوز حس و حال آنروزهایش را
گلایه جانباز دوران دفاع مقدس از برخورد یک مسئول
دادی، عرض کردم 7/11/93 ، همانطور که سرش پایین بود گفت نوبت شما 3 ماه بعد است، هرچه گفتم بنده جانباز هستم و نمی توانم هر روز بیایم به این اداره ولی دیگر تأثیری نداشت به جهت اعتراض. به سمت دفتر معاون رفتم خوشبختانه رئیس اداره به همراه 3 نفر از معاونین در داخل اطاق ایستاده بودند بنده فقط موضوع درخواستم را مطرح کردم و اعتراضی نکردم ، رئیس گفت کار شما به من ارتباط ندارد با معاونین صحبت کنید. بعد از کلی
10 سال گذشت/ با پیرهن سیاه، در محرم، در مسجد ارک
زمانی که با میل جمعیت بیرون آمد و پسر کوچکی که سوخته بود با خودش بیرون آورد و بار دوم که علی پسر عموی کوچکتان را بیرون آورد، با اصرار به او گفتم داخل مسجد برنگردد اما او برای پیدا کردن شما به آتش زد. آنجا بود که متوجه شدم منظور پدرم از نگفتن آرزویش زیرگنبد امام حسین(ع) چه بود. پدر به آرزویش رسید. میزان سوختگی اش در حدی بود که بعد از سه روز از روی انگشت هایش شناسایی شد. اما من هم این میان
ناگفته های مادر از شهید عمادمغنیه
عقیق :پس از شهادت عماد مغنیه بود که مردم دریافتند او همان فرمانده نظامی مقاومت و عقل متفکری بود که پیروزهای متعددی را برای مقاومت به ارمغان آورد. تنها کسی که می تواند زوایای متعددی از زندگی او از کودکی تا نوجوانی و شهادت را به تصویر کشیده و از روحیه شجاعانه او حکایتی صمیمانه بگوید، مادر این شهید بزرگوار است. روز تشییع پیکر شهید عماد مغنیه مردم متوجه شدند حاجی ، حاجی رضوان
آخرین توصیه آیت الله انصاری پیش ازرحلت+تصاویر
عقیق :حجت الاسلام محمدصادق ابوالحسنی: در ایامی که اربعین حکیم الهی آیت الله انصاری شیرازی را پشت سر گذاشتیم و سومین سالگرد مورخ غیور استاد علی ابوالحسنی (منذر) را پیش رو داریم این دو مناسبت را پاس می داریم و نظر شما را به اسناد، تصاویر و مطالب منتشر نشده ای درباره این دو بزرگوار جلب می کنیم. چهل روز از درگذشت حکیمِ ژرف پویِ حوزه های علمیه، آیت الله انصاری شیرازی گذشت اما هنوز مویۀ مرغ دل در