بانو بوشهری/ برازجان: واکنش وزیر آموزش و پرورش به حقوق کم معلم ها : معلمان نمی توانند ادامه بدهند کنار بکشند، کسی را مجبور نکردیم. من میگم آدمِ رُک و حق گو رو باید تحسین کرد. ماشالله شون بشه همه هم تو چشمِ مردم نگاه می کنن عرائضِ شون رو تحویل میدن.فقط آدمی که با شما صادقه اینقدر بی پروا موضوع رو باهاتون مطرح می کنه
دوربودودائم فکرو ذکرم امیرعلی بود. تو یه دوراهی عجیبی گیرافتاده بودم،میترسیدم،نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری غلط! اصلا فکرشونمی کردم استاد شکیبا یه روزی بشه برام شهرام،بشم خانم خونه اش،اونم بشه سایه ی سرم،بشه امید زندگیِ من و بچه هام.بشه مَردِمهربونم استادشکیبا خیلی باهام حرف زد،از تصمیمی که گرفته و کاملا جدیه،ازاعتقاداتش،خیلی کامل همه چیز رو گفت،منم تاحدودی اونچه که لازم بودوباید
...> بذار این قصه ها سر شن بذار این خونه ویرون شه بذار هر چی اَزم مونده دوباره درب و داغون شه یه کاری کن که بعد از تو نتونم با کسی باشم یه جوری گم بشم تو عشق نتونم باز پیدا شم دلم آروم نمی گیره تو رو با اون که می بینم تو ذهنم زیر و رو می شن شبای تلخ و شیرینم نگاهم کن دَمِ رفتن چقدر افسرده تر می شم تو با اون حیف و میل می شی منم اینجا هدر می شم ...
دیوار جاری می شود؛ بعد از سلام اولین چیزی که می پرسد این است: کی مرخصم می کنید؟ دلم برای محمد تنگ شده، با پشت آستین اشک هایش را پاک می کند و بی توجه به قربان صدقه های مادر همچنان مثل طفلی هفت هشت ساله بهانه برادرش محمد را می گیرد، زن و مرد مستاصل از پاسخ، می گویند: باشه با دکترت حرف می زنیم. کمی آن سوتر زن جوانی نظرم را جلب می کند؛ او هم برای ملاقات آمده، تصویر مرد جوانی آن سوی شیشه دیده
شعار سال :باد ملایمی می وزید و برگ های زرد و نارنجی درختان پارک شوش را به زمین می ریخت، بوی سیگار و حشیش در هوا پخش بود؛ زن ها، مرد ها و حتی بچه های مچاله شده، در هم می لولیدند و سیگار و پایپ را بین انگشتان لاغر و استخوانی شان رد و بدل می کردند. زنی که لنگان لنگان راه می رفت، به دنبال چیزی برای بستن زخم عفونی شده پایش بود. مردی که نای راه رفتن نداشت بدن چروکیده اش را به سختی به زیر درختچه کوچکی کشید و ولو شد. زنی که مانتوی خردلی رنگ و رو رفته ای به تن داشت، در کنار چند چمدان و ساک و پتو نشسته بود، پسر بچه ای که مو ...
به گزارش خبرنگار حوزه ازدواج و خانواده گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران جوان ، از گران بودن یخچال، گاز، ماشین لباس شویی و... داشت می گفت، تازه از بازار برگشته بود و تندُ تند داشت تعریف می کرد که چه شده و چه کرده. برای خرید جهیزیه دخترش حسابی ذوق داشت، اما قیمت اجناس بازار حسابی تو ذوقش زده بود. می گفت بالاخره دخترم رو راضی کردیم بدون جشن عروسی بره سر خونه زندگیش و به هوای کرونا مراسم
حال خرید کردن برای پسرم هستم. همسرم به من می گوید این همه برای این بچه خرید نکن. می دانم کارم اشتباه است و او را بدعادت می کنم و هرچه بزرگ تر شود شرایط را برای خودم و همسرم سخت تر می کنم ولی دست خودم نیست و اصلاً نمی توانم جلوی خودم را در خرید کردن برای او بگیرم. از دیدن ذوق و شوق او غرق شادی و لذت می شوم و انگار دنیا را به من داده اند. والدین با ولخرجی های بسیار خود درواقع فرزندانی